دقیقا ۴ اسفند ۹۸ بود.

آخرین روزی که به طور رسمی به عنوان یه روز عادی رفتم مدرسه و سر کلاس نشستم رو میگم. همون روز بود که بهمون گفتن یه هفته تعطیلیم..یه هفته..ولی بهمون نگفتن یه هفته مون قراره یه سال و حتی بیشتر شه.

اینا رو تو خواب هم نمیدیدیم.

و بعد از اون اتفاقایی افتاد که نباید میوفتاد. همش داره بی نهایت سریع مثل چرخش اون دایره های نوار کاست از جلوی چشمام رد میشه. مثل یه خواب.مثل یه کابوس تلخ و زننده.

پس کی قراره ازش بیدار شیم؟ همین یه سال هم خیلی زیاده.

پ.ن : خیلی وقت پیشا یه بار یکی بهم گفت چرا اینقدر آخه همه ی جمله هات سه نقطه میذاری؟ انگار که دائم ادامه دارن.. تا بی نهایت. و من تازه اون موقع بود که بهش دقت کردم. اما حالا دارم به یه چیز دیگه دقت میکنم. اینکه خیلی وقته نه تنها سه نقطه هام تبدیل به دو نقطه شدن، بلکه اکثر مواقع به گذاشتن یدونه نقطه بسنده میکنم. انگار خیلی ناتموم هام دیگه تموم شدن. ولی امان از اون دو نقطه..