۶ مطلب با موضوع «# ماهــنامـــه ها» ثبت شده است.

خب، سلام!

با اینکه تا حالا غیبت های بی دلیل و خیلی طولانی تر از این داشتم، چقدر این پنل و این صفحه ی سفید واسه نوشتن غریب شده.. شاید چون این دفعه من نبودم که از نوشتن فاصله گرفتم، بیماری ای بود که دستمو کشید و برد.

این دفعه، این من بودم که هنوز داشتم ادامه میدادم؛

 اما اون سخت تر ادامه داد.

اگه مثل گذشته بودم و حوصله ی دراما بازی داشتم، شک نکنید این پست اسمش ماهنامه نمیشد.

احتمالا اون موقع یه پست دیگه مخصوص توضیح این اتفاقا میذاشتم، سیر تا پیاز بیماری،دکتر، بیمارستان، سونوگرافی، آزمایش خون های پشت سر هم، تست کرونایی که دادم و منفی شد، زل زدن به فرو ریختن قطره قطره ی هر کدوم از اون ۱۱ تا سرمی که زدم، قیافه ی پروفسوری که فوق تخصص گوارش اطفال داشت، حس و حال ۱۲ روز زنده موندن با آب، و احتمالا خیلی چیزای دیگه رو توضیح میدادم، اما می بینین که خستم؛

خسته تر از هر وقت دیگه ای..

حس کسی رو دارم که از جنگ برگشته. فکر کنم حقشم دارم. بدنم هنوزم توی جنگه، هنوز خوب خوب نشدم. اما حداقل سرپام.

تو این ۱۲ روز مرگو با چشمای خودم دیدم.

گوشیم پر از پیام شد و پیگیری های آدمای با ارزش زندگیم ک هر کدوم باعث شد بفهمم تنها نیستم، اما در نهایت هر بار خوابیدن رو ملافه ی تخت بیمارستان کارمو سخت میکرد و باعث میشد گریه نکردن خیلی سخت تر از قبل بشه. 

تهوع و استفراغ و سر درد و بی اشتهایی و یبوست و خستگی و معده درد. آره، همشون نوید کرونا میداد ولی نبود.

دکترا گفتن ویروسیه. کبدم با اون همه دارویی ک ب خوردش دادن الان داغونه. داغون تر از هر وقت دیگه ای. منم خستم، خسته تر از هر وقت دیگه ای. خسته تر از اونی ک حتی بشینم ببینم تو اولین ماه از سال جدید دقیقا چ غلطی کردم.. 

متاسفانه، خیلی بخوایم حساب کتاب کنیم، میتونیم به هیچ و پوچ برسیم! از خودمم ممنونم ک بخش ماهنامه ها رو راه اندازی کرد، باعث شد ب خودم بیام ببینم چقدر دیگه قراره هر ماه ب این روند کوفتی ادامه بدم.

درسته، سال جدیدو خوب شروع کردم، خصوصا با جدا کردن وصله پینه ها و سیاهی های قدیمی، ولی هاله های نسبتا خاکستری جدیدی اطرافم اومد. این بیماری هنوزم ادامه داره..

اما، حتی ماهیچه ها هم واسه حجیم تر شدن اول باید پاره بشن. این مریضی یه تلنگر بود. چیزی که گفتنش در برابر اون همه زجر و گریه نامردیه، اما بهش نیاز داشتم.

احتمالا الان انتظار میره جمله هایی نظیر:" تازه فهمیدم سلامتی چقدر ارزشمنده!" بنویسم، درسته، قبول دارم، تا مریض نشی به این شدت درک نمیکنی چه نعمتی داشتی، اما حداقل مطمئنم قبل این مریضی هم، ناشکر نبودم. بارها گفتم خدا رو شکر مریض نیستم! و تازه مامانم با شنیدن همین دعوام کرد. گفت تو داری انرژی های منفی رو به خودت جذب میکنی و اونقدر گفتی خوبه مریض نیستم که مریض شدی! ولی خب میدونم اگه زیادی شکایت میکردمم میگفت ناشکری.. در نهایت مامانا همیشه باید یه چیزی واسه گفتن داشته باشن.

پس نمیخوام به بعضی حرفاش فکر کنم. نمیدونم اگه این چند روز مامانم نبود بالا سرم واقعا چه بلایی سرم میومد، حتی تصورشم وحشتناکه. همین حالا موقع نوشتن این متن سرم داره گیج میره و تا حدودی نمیفهمم چی دارم می نویسم.

کسایی که نگرانم شدین، مرسی که این مدت حواستون بهم بود. دائم حالمو می پرسیدین نذاشتین احساس تنهایی کنم‌، و اونایی ک ب هیچ کجاتون نبود، خب تبریک! کسایی ک من ب هیچ کجاشون نیستم ب کوچکترین نقطه ای از وجود من تعلقی ندارن، حتی در حد یه سلول عصبی کوچیک توی مغزم برای فکر کردن.

 به عبارتی بخوایم ساده تر بگیم، شما هم ب هیچ کجای من نیستین~ 

پ.ن : یه قاب گوشی خریدمTT اه لنتی پیر میشم تا برسه..

پ.ن ۲ : چقدر دلتنگ بودم خودم نمیدونستم:"

بیاین بغلم ببینم:"

پ.ن ۳ : ساعتم الان 20:20 دقیقه س♡

پ.ن ۴ : معلم زبان محبوبم، کراش عزیز تر از جونم کرونا گرفته.. یا حداقل علائمش اینو نشون میده:" بعد هنوزم حاضر نیس کلاسای آنلاینشو تعطیل کنه.. آخه من ب این بشر چی بگم.. من شیوای مریض نمیخوام:"""" یکی بره اینو مجبور کنه بگیره بخوابه نیاد سر کلاس..خدایا:" این‌ چ دنیاییه ..

همین چند دقیقه پیش که سر میز شام نشسته بودم و با غذام ور میرفتم، به این فکر میکردم که آخرین پست امسال و به عبارتی همین ماهنامه ی اسفند رو دقیقا چجوری باید بنویسم، اما راستش واقعا ایده ای نداشتم که تو آخرین ماه از این سال کرونایی دقیقا چیکار کردم. درسته آخر هر ماه که میشه و میخوام ماهنامه بنویسم، دقیقا مشابه همینا رو میگم، ولی این دفعه واقعا ایده ای نداشتم!

پس اون پرانتز آخر رو به عنوان اضافه کردم(=

حالا بخوایم از اول اسفند شروع کنیم، راستش اولش فکر میکردم همه چیز داره خوب پیش میره. با خودم فکر کردم بالاخره یکم شبیه قبل شده و دیگه از دردای قدیمی و بی مصرف خبری نیست. از انتظار خبری نیست. از گریه خبری نیست. ولی زیاد ازش نگذشته بود که دوباره ناآرومی جدید پیش اومد. دوباره افکار سیاه جدید، دوباره درگیری های جدید، البته با تم دلایل فوق قدیمی! یه میکس فوق العاده رو اعصاب با چاشنی بغض و یکم بعد..

چیه؟ باید بگم بووم؟؟ 

ستاره ی دنباله دار خورد به زمین؟! بگم بیگ بنگ دوباره تکرار شد؟ یا با یه آدم فضایی ملاقات کردم؟ یا مثلا اون پیشنهاد مسخره ی مامانمو جدی گرفتم و رفتم پیش روانپزشک؟ شایدم سنتاکو آرمی شد؟ (این یکی نادر ترین پدیده ی طبیعی ای بود ک ب ذهنم رسید نام ببرم راستش..)

خب.. هیچکدوم..

شاید عجیب باشه ولی، فقط یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یه توده ی حجیم با چین خوردگی های لیپیدی که از میلیارد ها نورون و سیناپس های بینشون تشکیل شده، رو قلبم سبز شده. 

خودش بود. یه مغز بود.

قلبم بالاخره عاقل شده بود. قلبم بالاخره فهمیده بود. بالاخره دیگه نیاز نبود زبون نفهمیش بیشتر از اون آوازه ی کوچه خیابون های شهر بشه. از یه جایی به بعد دیگه نیاز نبود هر شب گریه کنه.

آره، حقیقت داره.

از یه جایی به بعد، دیگه اهمیت ندادم.‌

از یه جایی به بعد دیگه اون احمق عاشق نبودم.

وقتایی ک قلبم سعی میکرد مغزشو گول بزنه و بره یواشکی اون دره ی پر از بنفشه ی های خشکیده ی خاطراتشو دید بزنه، من دستشو گرفتم و برش گردوندم. وقتی چشمام خواستن بازم گریه کنن، من پلک هامو بستم و بهشون شب بخیر گفتم. وقتی دستام خواستن بازم بلرزن، من مچ هاشونو محکم گرفتم و نذاشتم بیشتر از این ضعف کنن.

من چشمامو بستم روی تو

تویی ک همه ی من بودی‌

ولی من چی؟

من هیچِ تو هم نبودم

چشمامو بستم.

کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم، ولی آسون نبود.

خودمم از خودم توقع نداشتم که انجامش بدم.

آره حقیقت داره، من کم توقع بودم. واقعا کم توقع بودم و همین از ریشه داغونم کرد. من کم توقع بودم و همین عذابم داد‌. نه آسون نبود. اون موقع هیچیش آسون نبود. ولی الان آسونه. الان عاقل بودن آسونه. الان فهمیده بودن آسونه. الان زود خوابیدن، مراقب خودم بودن، خودمو با سوشال مدیا خفه نکردن، شب تا صبح آهنگ گوش ندادن، حتی درس خوندن، الان همه ی اینا آسونه و خوشحالم ک دیگ جلوی هیچکس سرِ التماس خم نمیکنم. دیگ ب دست و پای هیچکسی نمیوفتم. حالا ارزش لعنتی خودمو ب وضوح میفهمم.

شروعِِ ۹۹ واقعا جهنمی بود. اغراق نمیکنم. فقط اون موقع حس اغراق آمیزی داشتم. حقشو هم داشتم. کاری که تو کردی، هضمش همچنان غیر ممکن بنظر میرسه. ولی دیگه برام مهم نیست.

جالبه دلم نمیخواد اینا رو مرور و بازگو کنم، به خودم قول دادم که دیگه اسم اون روزای کذایی رو هم نمیارم، ولی عیبی نداره. اینم یه بخش از وبه ک خودم راهش انداختم. پس می نویسم.

می نویسم تا یه بار برای همیشه پرونده ی اون روزای سخت فاکی رو ببندم. می نویسم تا همینجا تو آخرین روز از ۹۹ جا بمونه و دیگه هرگز حتی تجربه ی مشابهش هم سمتم نیاد.

اون هر شب تا صبح گریه کردن. اون هر بار فکر کردن به اینکه مگه چه غلطی کرده بودم. کجای راه رو اشتباه رفته بودم..

خفه کردن خودم با سوالایی که هر بار تو ذهنم اونقدر پیچ و تاب میخورد تا با اشکای خشک شده روی صورتم و هندزفری توی گوشم، همونجوری خوابم می برد.

۹۹ برای من چیزای شیرین زیادی داشت. به هیچ وجه آدم ناشکری نیستم. بهترین لبخندهاش رو تو پست همون چالش نوشتم و اتفاقا خیلی بیشتر هم بودن، اما نخواستم زیاده روی کرده باشم. 

با این حال شاید درداش هم مقابل لبخنداش رو کفه ی اون سمتی ترازو کم نمیاوردن.

هیچ سالی از زندگیم اینقدر گریه و کم کاری نکرده بودم. هیچ وقت اون همه درس نخونده و کتاب و جزوه ی سفید نداشتم و به عمرم اینقدر به وضوح مطمئن نشده بودم که دیگه واقعا افسرده ام.

اما واقعا بودم. میدونم میتونست خیلی بدتر باشه. میتونستم واقعا داغون تر از اونی بودم که بشم. همین حالاشم خدا رو شکر میکنم بخاطر چیزایی که میتونسته هر لحظه ازم بگیره ولی گذاشته که بمونه. با همه ی اینا، بازم برام سخت بود.

شاید هنوزم کوچیکم. خوشم نمیاد از اونایی ک بیخودی ادای آدم بزرگا رو در میارن. من واقعا کوچیکم. ولی اون اتفاق، همون منِ خیلی خیلی کوچیکو حداقل ۱۰ سال بزرگتر کرد. 

ولی داشتم فکر میکردم شاید نباید اینقدر دنبال تاریخ های رند یا ساعت های جفت بگردیم... ۹۹ رند بود..۲۰۲۰ رند بود.. ولی چیشد آخرش؟؟ اینجوری گذشت((:

با ماسک و الکل و ژل صد عفونی کننده.‌. با خشک شدن پای گوشی و لپ تاپ و کامپیوتر واسه یاد گرفتن دو کلمه درسی ک یه کلمه شو هم یاد نمیگرفتیم و فقط گریه میکردیم.

یه سال گذشت. گذشت و هنوز اون بیماری حتی اگر ضعیف شده باشه(که اطلاع دقیقی ندارم)، هنوزم نرفته. هنوزم به جاست.

اما...

من دیگه اون آدمِ ۳ فرودین ۹۹ نیستم.

واسه امسال ماهی گلی داریم، واسه ۹۹ نداشتیم.

واسه امسال لبخند واقعی دارم، 

واسه ۹۹ یه فِیکش رو لبام بود.

 امسال من انتخاب کردم عاشق خودم باشم.

من انتخاب کردم خوشحال باشم.

من انتخاب کردم سال بهتری رقم بزنم، حتی اگه همه چیز سخت تر و پیچیده تر بشه. حتی اگه طبقه گفته ی وزیر آموزش و پرورش، اصلا تو ۱۴۰۰ تابستونی در کار نباشه.

دیگه برام مهم نیست((: 

چون قهرمان لعنتی خودم میشم.

پست تبریک بمونه واسه لحظه ی تحویل سال،

ولی، همین حالا عیدتون مبارک^^

مرسی از همتون که کنارمین~

دوستون دارم♡

همیشه هر وقت ازم می پرسیدن خرافاتی هستی یا نه، میخندیدم و میگفتم : درمورد چیزای خوب، درمورد شانس، درمورد ستاره ها یا در مورد هر چیزی که خوش یمن باشه، یه آدم فوق خرافاتی ام...حتی مدادی که باهاش آزمون ورودی دادم و قبول شدم رو هنوز نگه داشتم. بماند که دوتا مداد بود و یکیشو گم کردم، اما اون یکی رو هنوز دارم.

در مقابل، درمورد چیزای تاریک و سیاه و بد یمن، درسته که خیال بافی کردن راجبشون خیلی هیجان انگیزه، اما همیشه ترجیح دادم تو اینجور مواقع خرافاتی نباشم.

و حالا امشب، شب آرزوهاست! شبی که خیلیا به ماهایی که در تکاپوی پیدا کردن آرزو های حقیقی مونیم یا بخاطرش دست به دعا شدیم، خرافاتی میگن! ولی میگن؟ اوکی.. بذار بگن.. شما امشب آرزو کنید.. هر چی از دلتون میگذره و هر چیزی که قلبتون میگه. مهم نیست حتی اگه سطحی بنظر بیاد. امشبو آرزو کنید.

درمورد ماهنامه، از اونجایی که حس میکنم بهمن اونقدری که باید و شاید، برام پر بار نبود، یکم از امروز میگم.. از آخرین روز بهمن..

قبل از شروع کردنش یه نکته بگم، اونم اینکه از من به شما نصیحت، هیچ وقت چتری هاتونو خودتون کوتاه نکنید. حتی اگه موهاتون مثل من مجعد باشه و بعدش مشخص نشه ک چ گندی زدین'-' !!

راستش مدتها بود چتری هامو خودم کوتاه میکردم. میدونستم دارم خرابشون میکنم اما چون زیاد مشخص نبود اهمیتی نمیدادم. امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم آرایشگاه و از همون آشنای همیشگی مامانم بخوام چتری هامو کوتاه کنه.

حتما میدونین ک واسه چتری، یه دسته ی خیلی کوچیک از مو رو جدا میکنن، ن اینکه تمام موهاشونو بریزن تو پیشونیشون و همشو تبدیل به چتری کنن:| کاری که همه ی این مدت کرده بودم.

برام اون دسته ی کوچیکو کوتاهشون کرد و گفت تا وقتی اون اضافیا بلند شن باید با گیره بالای سرم نگهشون دارم.

یکم بعد رفتیم خیابون گردی.. با ماشین البته.. نصفش هم هندزفری تو گوشم بود..بعدم رفتیم موهای داداشمو کوتاه کردیم.. و .. یه  بلدرچین براش خریدیم! (یه پرنده ی قهوه ای رنگ کوچولوعه)

نمیدونم چرا، اما صدای هر چیزی میده ب غیر از بلدرچین..صداش شبیه قورباغه س.. قاعدتا نباید اینجوری می بود:|

بعدم قهوه و پاستیل خریدیم..اومدیم خونمون.روز نسبتا خسته کننده ای بود. ولی ارزششو داشت.

بگذریم ، بریم سراغ جمع بندی.. 

بهمن برام خیلی عادی شروع شد. اینم فاکتور نگیریم که تا مدت طولانی ای باورم نمیشد امتحان های ترم تموم شدن. بیشتر از یه ماه گذشته و هنوز کارنامه هم بهمون ندادن و بهتر که ندادن..امیدوارم هیچ وقت اون روی نحسشو نبینم.

طبق معمول قرار گذاشته بودم کم کاری ها و درس نخوندن های قدیمی رو جبران کنم، ولی ب قول ی بنده خدایی، بازم ریدم...

و گفتم که این اواخر درس خوندن برام مثل کتک خوردن زیر باد شکنجه شده بود. با این حال احتمال میدم ک کم کم رو فرم میام. دقت کنید ،احتمال میدم.

همین اواسط بهمن بود که با تموم وجود از خودم بخاطر وبلاگ نویس بودن،اوتاکو و کیپاپر بودن و هر گونه وجه تمایزی که با بقیه بچه های درسخون داشتم، متنفر شدم.این شد که یه مدت فعالیتمو خیلی کم کردم اما حرفی ازش نزدم.حتی به کنار گذاشتن وبلاگ نویسی هم فکر کردم.. و یادم نیست چی به سنتاکو گفتم، ک مدت نسبتا طولانی ای منو بلاک کرده بود'-'

با این حال، مدتهاست که دیگه ترجیح میدم حرفی از رفتن یا نبودن نزنم. حس میکنم ارزشش پایین میاد.دقت کردین اونایی که دائم بقیه رو تهدید به نبودن یا رفتنشون میکنن ولی از هر کسی بیشتر بودن و هستن، چقدر تو چشمتون خوار و حقیر جلوه میکنن؟

نبودن، باید ساکت و بی صدا باشه. چون اونایی که قراره بفهمن می‌فهمن.هیچ وقت هم وقت خودتونو صرف توضیح دادن راجب بودنتون واسه کسایی که حتی نبودنتونو هم متوجه نشدن نکنین. به مرور،  زمان و کارما ، همه چیو بهشون ثابت میکنه.

راستی، تو بهمن تولد اولین و مهم ترین کراش انیمه ایم هم بود((: 

کو موکامی~

چقدر زمان زود میگذره..

یکم بعدشم تولد هوبی~

یکم بعد هم ...

تولدِ؟

+ میدونم جمع بندی کاملی نبود، اما سعیمو کردم. راستش خیلی خسته ام.

سلام .. ساعت 2:45 دقیقه شبه و من بیدارم .. چیز عجیب و دور از ذهنی نیس در واقع ، بلکه کاملا عادیه ؛

ولی این دفه برعکس دفه قبلی که ماهنامه به تاخیر افتاد ، حتی یکمم زودتر از موعد یادش افتادم و حالا نصفه شب اومدم که بنویسم.. 

آخرین باری که نیمه شب حس پست گذاشتنم اومد و دست به کار شدم ، در واقع میشه گفت تابستون پارسال بود تو وب میهن بلاگم.. که خوابم نمی‌برد.. اون موقع هنوز آرمی نبودم و حتی دل‌ِ خوشی هم از بی تی اس نداشتم .. 

اما هی یه چیزی منو سمت آهنگاشون میکشید.. هی از اعتراف ب اینکه دوسشون دارم و بهشون گوش میدم و حتی یواشکی دنبالشون میکردم طفره میرفتم ، در مقابل هی اون حس بی قراری بیشتر سراغم میومد ..

از بحث دور نشم ، داشتم راجب آخرین پستی که نیمه شب گذاشتم حرف میزدم .. اون پست ، آهنگ winter bear از تهیونگ بود و نوشته بودم که درگیرش شدم و انگلیسی این پسر داره پیشرفت میکنه.. 

حالا بیشتر از یه سال از آخرین پستی ک نصف شب گذاشتم گذشته و اومدم که یه ماه دیگه از زندگی قرنطینه ای و کرونایی خودمو ، که روزای آخرشو جای درس خوندن و جبران عقب موندگی ها به بطالت کامل گذروندم جمع بندی کنم ..

امیدوارم منو نزنین اگه بازم پستِ جمع بندی سی روز فقط در حد چس مثقال باشه و بگم از این ماهم هیچی یادم نمیاد! جز اینکه دی ماه امتحاناته هیچ ایده ی دیگه ای تو ذهنم ندارم .. 

دی برام شوکه کننده شروع شد ، چرا ؟ چون آذر بود ک شوکه کننده تموم شده بود و میدونین وقتی آذر تموم شه چی میشه؟

آفرین!! دقیقا!! دی شروع میشه!!

* صدای تشویق حضار*

خلاصه ۱ دی بود که یه امتحان ریاضی تاریخی دادم ، در حد بروس لی ^^ * شاید بعدا بگم چرا تحت تاثیر بروس لی قرار گرفتم:/ جالبه بدونین اون فقط و فقط رزمی کار نبوده.. بازیگر و کارگردان و فیلسوف هم بوده اون واقعه خفن و فوق العاده اس..اه..* 

* چیه؟ از روحیاتِ ب لطافت برگ گلم(!) انتظار نداشتین عاشق بروس لی شم؟ باید بگم دارم ب سمت زمخت تر شدن یا اصطلاحا چن لایه تر شدن پیش میرم و حس میکنم یه پسرِ شکلاتی که خیلی وقته درونم زاده شده و ازش حرفی نزدم داره هی بیشتر و بیشتر از قبل میدون داری میکنه و افسار زندگیمو دستش میگیره.. حتی رو مخم راه میره برم موهامو تا سر شونه کوتاه کنم .. * الان حدودا تا ۱۰ سانت پایین تر از کمرم میرسن..*

خلاصه .. امتحانا رو راجبش حرفی نمیزنم..  فقط اینکه ۱ دی شروع شدن ۲۱ دی تموم.. الانم مثلا وسط تعطیلاتم تا ترم دو شروع شه:/

تولد تهیونگ [: .. یه جایی بین ۹ و ۱۰ دی بود.. اونم گذشت و رفت.. اولین تولدش بود ک انتظارشو کشیدم ‌‌... الان ۱۰ ماهه آرمی ام..[:

دیگه اینکه ، بحثای بیشتری تو رابطه های مجازی شکل گرفت.. زیر بار تنش های بیشتری رفتم ‌و بازم توصیه ی کسایی ک میگفتن مجازی رو زیاد جدی نگیرم زیر پا گذاشتم و احتمالا کاملا خلافش عمل کردم و این ، نشونه ی خوبی نیست.. 

دی برام تا حد زیادی زجر آور بود و بخش عظیمیش هم ب امتحانا برمیگرده اما اینکه زجر آور باشه یا نه نتیجه ی اعمال خودمه .. یجورایی حقمه .. ولی واقعا بهم سخت گذشت و حتی باورم نمیشه فردا آخرین روز از همین ماهه.. سرعت گذر زندگیم از پلک زدن هم بیشتر شده و همین منو بدجوری میترسونه..

باورتون میشه ۲ ماه دیگه عید باشه؟ هر چند عید ها هم سال ب سال کمرنگ تر میشن برام.. خصوصا امسال ک حتی ب زور هفت سین چیدیم چون بخاطر رعایت و تو خونه موندن نصف وسایلشو درست و حسابی نداشتیم.. 

دیگه اینکه ، با سرعت خیلی آرومی تو دی سریال شروع کردم .. و بعله ، دارم پسران فراتر از گل می بینم .. ۱۲ قسمت ازش دیدم تا حالا و .. حقیقتش جذبم کرده .. خیلی کیوت و خوبن.. تا ته می بینم (=

خودتونم میدونین از خواص ویژه‌ی  امتحانای ترم مناسب بودنشون برای شروع سریال جدیده پس فک نکنم نیازی به توضیح باشه..

امروزم از صبح تو حیاط بودم زیر آفتاب..ظهرم همونجا ناهار خوردیم با برادر کوچولوم..‌ همونجا هم گرفتم یه ساعت خوابیدم ! با اینکه رو سرامیک هاش دنده هام خورد شد ولی خواب خوبی بود .‌. دلم نمیخواست برگردم تو خونه..

پ.ن : خوابم میاد..

اونقدر خوابم میاد ک پلکامو ب زور با دستام نگه داشتم... شوخی هم نیس جون جدا اینکارو کردم...

پ.ن 2: دیگه واقعا چیزی نمی بینم ک تایپ کنم.. ببخشید چنین ماهنامه ی آش رشته طوری خوندین ک سر و تهشم مشخص نبود..  ولی واقعا داره چشمام میره و البته بی سر و ته بودن از خصوصیات بارز منه پس فکر نکنم مشکل خاصی پیش بیاد.

شبتون بخیر🌙

اصولا قرار بود این پست ها هر کدوم ۳۰ اُم های هر ماه گذاشته بشن ، تا با یه جمع بندی وارد ماه بعدی بشیم ؛ این یکی رو هم اتفاقا یادم نرفته بود و حواسم سر جاش بود ، ولی اگه بهتون بگم تو آذر چقدر سرخورده و بی حوصله و نا امید بودم و هیچ کوفتی پیدا نمیکردم تا بخوام باهاش پست جمع بندی بذارم احتمالا درکم میکردین و بهم حق میدادین...خب ، هنوزم اونقدرا دیر نشده...

*مدیونین فک کنین یادم نمیاد تو این یه ماه اصلا چیکار کردم و نشستم وبمو ورق میزنم تا بتونم یه چکیده ی دم دستی درست کنم*

خب ، از ماهی که با خبر مرگ میهن بلاگ شروع میشه ، شما چه انتظاری میتونین داشته باشین؟((: ... تازه منم خیر سرم به خودم قول داده بودم که آذر رو حسابی درس میخونم تا حداقل توی این یه ماه یکم از کوتاهیام جبران بشه و امتحانای ترم رو بتونم بهتر بدم ، اما دارید می بینید ک ، امتحانا در جریانن و منم واقعا مشخص نیست دارم چیکار میکنم...سرما خوردم و هی لرز میکنم،  دیشب مامانم سوپ درست کرد ، به زور برای اینکه ناراحت نشه یه بشقاب خوردم ، اونم منی که عاشق سوپ بودم همیشه...امروزم امتحان ادبیات مزخرفی داشتیم، یه دور تشریحی ، یه دور تستی...انگار که دوتا امتحان داده باشیم! 

این از شروع آذر با اون خبر مزخرف .. بعدم همچنان کلاسای آنلاین و امتحانای مستمر کلاسی ادامه پیدا کردن ، و بی قراری های من ۱۸ آذر بود که دوباره شدت گرفت ، دست به یه کار مسخره ی قدیمی زدم...کاری که دیگه حتی اهمیت نمیدادم چرا دارم تکرارش میکنم،  دیگه برام مهم نبود ، دیگه سخت نمیگرفتم ، خودمو رها کرده بودم هر غلطی دلش میخواد بکنه و احتمالا دیگه اهمیت نمیدادم بعد این قراره چه بلایی سرش بیاد ، چون انگار هر چی سرش میومد حقش بود! 

تقصیر ضعفش توی خویشتن داری و هزار جور ضعف رو اعصاب دیگه بود... خیلی دارم به خودم سخت میگیرم نه؟! حقشه! ازش خیلی عصبانیم! حتی حوصلشو ندارم!! انگار لاو یورسلف هم ب کل یادم رفته و از وجودم پاک شده...ولی ب درک..!! درست میشه...

یکم بعدشم تولد سحر ، و اتفاقایی که براش افتاد و باورم نمیشد ، نمیدونستم تبریک بگم یا تسلیت؟ قلبم خیلی فشرده شد...با بغضش بغض کردم ، با اشکاش اشک ریختم ، درنهایت تولدشو تبریک گفتم و یه شب تا صبح ، حرف زدیم...

خلاصه ..

گذشت از اون بی قراری غیر قابل تحمل ۱۸ آذر.. ولی انگار هنوز هوایی بودم ، هوایی هوایی.. تا اینکه... یه شب ،

بوووم! یه ستاره ی دنباله دار سنگین از آسمون افتاد زمین و شب یلدا اون شکلی تموم شد.. نمیدونستم چ حسی دارم ، چ واکنشی دارم ، چ واکنشی باید داشته باشم ، یا چجوری باید باور کنم اون ستاره ی دنباله دار راهش به اینجا کج شده ، ستاره ای که مطمئن بودم دیگه حتی از آسمون این اطراف هم قرار نیس رد بشه ، نه اینکه جلوی پاهام فرود بیاد!!!

نمیدونم...هنوز گیجم...حس سرماخوردگی سرمو سنگین کرده.. تو خواب هنوز نفسم میگیره،  فک کنم بخاطر بینیمه که گرفته ...از فین فین کردن متنفرم! اگه تو برف سرما میخوردم ب هیج کجام نبود..ولی اینجا فقط یه هوای خشک سرد رو اعصاب داریم...

پ.ن : آجوشی! اگه نذاشتی تولدتو تبریک بگم ازت شکایت میکنم!

پ.ن ۲ : پس فردا تولد تهیونگه:" چیکار کنم حالا؟ من هیچ کاری نکردم :" میدونم الان می پرسین مگه تو چیکار میتونستی انجام بدی براش...خب لعنتیا درسته دستم به دل اون نمیرسه دستم به دل خودم ک میرسه!! ولم کنین..اصن میخوام براش جشن بگیرم(": ...خدایا...این سرماخوردگی مزخرف چی بود این وسط...تهیونگ..تهیونگگTT...

پ.ن ۳ : ب ناله هام توجه نکنین..حالم ناخوشه

به این فکر کردم که ۳۰اُمین روز های هر ماه رو بیام یه ماهنامه بذارم ، یه چیزی شبیه کلاسای جمع بندی کنکور (که خب شاید خیلیم تشبیه دلچسبی به نظر نیاد) ، ولی بخوام خلاصه بگم ، میتونه یه مرور کوچیک و کلی باشه ... شما هم اگه دوست دارید میتونید اینکارو کنید (= و من داشتم به این فکر میکردم که چرا زودتر به فکر گذاشتن این پست ها نیوفتادم...

به هر حال یه نگاه اجمالی و یه مرور کلی چیز بدی نمیتونه باشه حتی اگه خاطراتش تلخ بوده باشن...با اینکه ممکنه با جزئیات و دقیق نتونم وقایع ماه رو به یاد بیارم ولی سعی میکنم از همون اول آبان شروع کنم...

آبان برا من با تولد سنتاکو شروع شد(= ، با همون بحثی که با مامانم روز تولدش داشتیم و بخاطر من نتونستیم همون روز ویدیو کال بگیریم...بعدشم ویدیو کال ۵ نفره اگه اشتباه نکنم...

بعدش به مرور گذشت و گذشت تا به تولد بنانا رسیدیم ، و دقیقا همون روز دوباره اندرون خودم پرسه میزدم جوری ک اسرا گفت هلیا چرا اینقدر کم حرف شدی! •-• (!!) ‌‌‌...فک کنین مثلا...هلیا و کم حرفی...فک کنم از بس چرت و پرت میگم سکوتم برای بقیه غیر عادی ب نظر میاد یجورایی از این نظر خیلی شبیه شرلی ام...

بعد از اون،  دقیقا شبِ ۳ آبان یعنی بعد از ساعت ۱۲ بود و در واقع ۴ آبان محسوب میشد ک این بار سعی کردم سوشال مدیا رو جوری ترک بگم که مثل قدیما دیگه پام بهش نرسه و خدا رو شکر هنوز نرسیده ب جز وقتایی ک برگشتم تا استوری تولد بذارم و هر از گاهی یکم با سایت اینستا ک خیلی رو اعصابه یکم توش پرسه میزدم ولی تلگرام هیچی...

این یه واقعیته که من از واتساپ متنفرم ؛ چون خیلی جلبکه...خیلی خیاره...و احتمالا نصف کسایی ک منو میشناسن میدونن من از واتساپ به هیچ وجه خوشم نمیاد همین ک جای پیام های پاک شده رو باقی میذاره عقب مونده بودنش رو ثابت میکنه...ولی مجبورم تو واتساپ برم مدرسه...مجبورم تو واتساپ برم کلاس و مجبورم تو واتساپ زندگی کنم چون با اینکه تلگرام خیلی بهتره ولی نابودم میکنه...اعصابمو به هم میریزه یادآور خاطراتی میشه که نمیخوام به یاد بیارم ! و اگه اونجا بمونم بیشتر تا صبح بیدار می مونم واسه حرف زدن با کسایی که هیچ وقت نیستن! هستنا، ولی نه واسه حرف زدن با من...

پس نمیخواستم تلگرام این موضوع رو بیشتر به رخم بکشه...پس چیکار کردم؟ موندم تو اون واتساپ سبز جلبکی کذایی'-' و همونجا مستقر شدم به طوری که متاسفانه همیشه میتونید منو توی واتساپ پیدام کنید...و توی همون واتساپ هم من تونستم اشتباه های قدیمی مرتکب بشم ؛ اینو زمان ثابت کرد(= ...و دوباره توی خودم فرو رفتن و نا امیدی و تباهی و سیاهی ، و گیر دادن های خانواده به وضع روزگار و زندگیم که قیافه ی خودتو تو آینه دیدی؟

من متخصص دست گذاشتن روی آدم های اشتباهی ام! شک نکنین بالاترین مدرک دانشگاهی تو این رشته از طرف خود پروفسور های هاروارد به من تعلق میگیره...هر کیم قبول نداره جم کنه از ایران بره‌

خلاصه...

امروز صبح ساعت ۸:۳۰ هم که آلبوم Be بی تی اس اومد("= منم بخاطرش دیشب رو زود خوابیدم و البته بماند که تا صبح خواب می‌دیدم امتحان پایانی داریم و من ۳ فصل زیست رو تا حالا ورق نزدم ببینم چه شکلیه و رفتیم مدرسه تا ازمون نظرسنجی کنن که امتحان حضوری بهتره یا آنلاین؟'-' می بینین؟ اینم منطق خواب های منه...که باید بریم مدرسه تا تازه تصمیم بگیریم ک برای امتحان بریم مدرسه یا نه...تازه...کجاشو دیدین...شرط هم داشتن ، اینکه واسه برگزار شدن امتحان حضوری باید هر کدوم نفری ۱۵۰ تومن پول بدیم'-' ینی متنفرم ازت کارگردان عزیزم با این سلیقه ی خرابی که تو ساختن خواب های هر شب و هر روزم داری...🐽

گفتم کارگردان...جونگکوک کارگردان ام وی بود...ام وی رو نگم...نذارین راجبش حرف بزنم ، نگم از اون آرامش کمرنگ و حالت aestethic خاصی که داشت...واقعا حرفی ندارم راجبش((=‌ فقط اگه هنوز ندیدین ، Life goes on بی تی اس رو از دست ندین...

پ.ن : قرار بود مثلا مرور و جمع بندی و خلاصه نویسی باشه این ماهنامه ، ولی مشاهده میکنین ک طبق معمول گند زده ام به خلاصه نویسی...