مامانم ، عین خودمه... شایدم درستش اینه ، من شبیه مامانمم...همیشه تو بحثا مرکز توجه بوده ...همیشه اونو مقصر میدونستن ، همیشه اشک اونو در میارن ، همیشه اون مسئول همه چیز میشه ، همیشه اذیتش میکنن ، همیشه اونه که نگران همه چیزه، همیشه اونه که تا وقتی مطمئن نشه همه چی برا همه درست و بی نقصه سر جاش نمیشینه، همیشه اونه که از بس تو مهمونیا راه میره و نگران بقیه س آخر سر هیچی بهش نمیرسه ؛ بچه ی اول بودنش؟‌ یا روحیه ی رهبریش که خیلی وقتا به ضررش تموم شده؟ کدوم یکی ویژگی هست که بهم نداده؟ چرا باید صداشو الان با بغض بشنوم ؟نمیتونم گریه هاشو تحمل کنم ، نمیتونم ...نمیتونم بازم استرس داشته باشم که اون نامه ها هرگز خونده نشن ...این پاییز زیادی داره رو اعصابم میره...دلم فقط یه چیزی ازش میخواد، اینکه این پاییز لعنتی زودتر گورشو گم کنه