تعداد این یادداشتا داره خیلی زیاد میشه...شاید چون موقع نوشتنشون دستم بازه ؛ ینی خودم خواستم که اینطور باشه.
یه چیزیو فهمیدم اینکه این جمله صادق نیست :"من درس نمیخونم چون ناراحتم" ، بلکه حقیقتش اینه :" من چون درس نمیخونم ، ناراحتم!" ...و احتمالا هر کیو دیدین تو این شرایط با همه ی وجودش داره درس میخونه و تلاش میکنه ، یه از همه جا بی خبرِ سر خوشِ بی غم و غصه نیس ، بلکه داره غم و غصه هاشو با درس خوندن خوب میکنه...داره تلاش میکنه واسه بهتر شدن زندگیش ولی من چی؟
منم این همه سمج و لجباز و نفهم...
باز آزمون اصلی رسید من هیچی نخوندم ، باز امتحان ریاضی رسید من هیچی نخوندم ، باز دقیقه ی ۹۰ رسید و من فقط یه علافم که بعد از کلاس زبان پنجشنبه هاش کلی وقت تلف میکنه و بعد تازه میخواد بخوابه و وقتیم بیدار میشه تازه میخواد شام بخوره و وقتی شامخوردنش تموم شد میدونین چی میشه؟ درسته ! بازم خوابش میاد! و این چرخه ی خانمان سوز ادامه داره و بدم میاد از گفتن این موضوع ولی مدتیه خیلی میخوابم... و شاید فکر کنین ک اینجوری دارم خودمو راحت میکنم و فرار میکنم ولی اونقدر خوابای آشفته می بینم که همون خوابیدنمم کوفتم میشه...
الان احتمالا خاکستری مطلق ام ، فک کنم بیشتر از دو هفته باشه به هیچ وجه درست درس نخوندم ، چس ناله هامم تمومی نداره[: ...
ولی ب قول نرگس وبلاگ شخصیه ، هر کی دوس نداره میتونه نخونه...:دی
- 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
- پنجشنبه ۲۹ آبان ۹۹