این سیزدهمین یادداشته...‌ از ۱۳ و هر چی ۳ داره متنفرم... از عددای فرد کلا بدم میاد! از روز های فرد هفته هم بدم میاد! من یه خرافاتی به تمام عیارم ...

مادربزرگم حالش امروز خیلی خیلی بد بود ، جوری که دیگه یه لحظه با خودم گفتم نکنه تمومه؟ سریع بغض گلومو گرفت و دست و پاهام شل شدن ، ولی مطمئن بودم اشکام قرار نیست بیان ... همیشه همینطوری بودم... اشکم برای پیش پا افتاده ترین و مزخرف ترین مسائل دم مشکمه، ولی تو غم های بزرگ و ناگهانی هنگ میکنم و حتی یه قطره اشک هم نمیتونم بریزم..عوضش فقط یه بغض سخت لعنتی گلومو میگیره و نفسم تنگ میشه.

رفت بیمارستان، سی تی اسکن ، بعد از اونم بابام آوردش خونه مامانم بهش سِرُم زد ..‌. حالش بد بود ، نفس های صدا دار می کشید ، هر چند قبلا خیلی این حالتی شده بود. چیز جدیدی نبود. تا نیم ساعت از اتاقم بیرون نیومدم و نرفتم پیشش...در ظاهر داشتم جزوه ی عقب مونده ی زیست می نوشتم و آماده میشدم تا واسه امتحان ترم ۵ تا فصل زیست رو توی یه شب تا صبح بخونم ، ولی حقیقتش این بود که میترسیدم باهاش رو به رو بشم و هی معطل میکردم.

نهایت ، اون نیم ساعت تموم شد. رفتم تو پذیرایی به عمم سلام کردم. مادربزرگم همین که منو دید با اون حال خرابش زد زیر گریه ... نمیدونستم چه واکنشی نشون بدم ... بابام بهش گفت چیشد؟! چرا تا هلیا رو دیدی اینطوری شد؟ هیچی نمی گفت ... فقط گریه میکرد و باعث شد دست و پامو گم کنم و فقط بغض گلومو بگیره ؛ ۵ دقیقه گریه میکرد . تو سکوت نگاهش میکردم . دردو می دیدم تو چشماش. یاد قدیما افتادم ... کوچیکتر که بودم همش ازم می پرسید اگه من برم تو گریه میکنی؟! اگه من برم دلت هم برام تنگ میشه؟! 

هیچ وقت سنگ دل نبودم .. مطمئنم خبر از دل نازک بودنم داشت، فقط جوری اینو می پرسید انگار فوبیای فراموش شدن داشت...انگار میترسید بره و هیچکسی به یادش نباشه...ولی لعنت،  آخه چطور میتونم به یادش نباشم؟؟؟ اون منو بزرگ کرده... هنوز که هنوزه منو می بینه دلش میخواد عین یه بچه ی پنج ساله تمام سر و صورتمو غرق بوسه کنه...همیشه کارشه...ولی از وقتی بزرگ تر شده بودم همیشه خجالت می کشیدم... جلوی کلی آدم اونقدر منو می بوسید که حس میکردم گوشام قرمز شدن..چقدر دوسش دارم ، و چقدر عاشق دل رحمی هاشم...چقدر ذوق وجودمو داره ، چقدر بهم میگه من یه تیکه از قلبشم که بدون من نفس نمیتونه بکشه.

هر دفه نمیفهمه ذوقشو چجوری ابراز کنه، بهم میگه تو واقعا دختر سعیدی؟ *اسم بابام سعیده((:* انگار که باورش نمیشه من بچه ی بچه ش باشم! انگار بعضی وقتا براش عجیبه این دختر همون پدره ... 

حس میکنم بابامو از همه ی بچه هاش بیشتر لوس کرده! اون هنوزم که هنوزه جلوی مادرش یکی دیگه میشه...میشه پسر مامانش(!!!)

و نمیخوام یه لحظه به نبودنش فکر کنم..امشب چیزی نمونده بود بغض خفم کنه تا اینکه حالش یه ذره بهتر شد و تونست بره خونشون...ولی فکر نمیکنم خوب خوب باشه...

+ ۵ تا فصل زیست.. چقدر خوابم میاد با اینکه سر شبه...فردا یکی دیگه از همون روزاییه که قراره با تمام وجود به فاک برم.. ناخودآگاهم اینو میگه،  ولی ای کاش دروغ بگه... تا صبح چجوری بیدار بمونم حالا؟؟ خدایا نمیشد یه کاری کنی همزمان با خوابیدن بتونم درس بخونم؟ مثل گوشی ای ک تو شارژ باهاش کار میکنی..!