یجوری شدم.. جوری که قبلا هرگز نبودم ..

حتی وقتی میشنیدم کسی این مشکلو داره به حالش کلی تاسف میخوردم و فوبیای اینو داشتم که نکنه منم یه روزی اینجوری شم ؛ اما حالا شدم ..

شدم همون چیزی که نباید میشدم ..

مشکلم اینه که وقتی میشینم روی صندلی تا درس بخونم حس کسیو دارم که به صندلی بستنش و دارن شکنجه ش میدن ؛ حس کسی که نفسشو تنگ کردن و فقط منتظره از رو صندلی بلند شه بره هر کاری غیر از درس خوندن انجام بده تا بتونه یه نفس راحت بکشه.

حتی این مدت طولانی که درس نمیخوندم، با خودم میگفتم خب، همش بخاطر اینه که اصلا سمت کتاب نمیرم. اگه برم دیگه خیلی راحت دووم میارم و شروع به یاد گرفتن میکنم. 

اما اینجوری نشد. نشستم پشت میز و دیدم حس تنگی نفس داره خفم میکنه. تو ذهنم فقط یه احساس بود ، اما من واقعا داشتم خفه میشدم.

یه ترفندی که خیلی بین مشاورای تحصیلی رایج شده واسه پیشنهاد دادن به دانش آموزایی که نمیتونن برن سراغ درس، اینه که بهشون میگن شما به خودت بگو فقط ۵ دقیقه ، ۵ دقیقه میرم فلان درس رو میخونم و بعدش هر کاری دلم بخواد میکنم. بعد از اون ۵ دقیقه دیگه درگیر درس شدی و نمیتونی رهاش کنی.

اما میدونی واسه من چجوریه؟ من بعد از اون ۵ دقیقه واقعا میتونم رهاش کنم. حتی زود از اون ۵ دقیقه هم میتونم اینکارو کنم. هر جوری که هست ، این ترفند هم دیگه جواب نمیده(: !! کیو دارم گول میزنم؟؟

این ترسناکه که نتونی پشت میز مطالعه ت بند شی. اون میز جاییه که با نشستن پشتش و خوندن کتابات ، قراره آینده تو شکل بدی. اما کسی که پشت اون میز بند نمیشه..

چه بلایی سرش میاد؟

+ متنفرم از اینکه حس کنم ی سری آشناها دارن اینجا رو میخونن.. آزادی بیانمو ازم میگیره..

فردام امتحان ریاضی دارم و ، سه نقطه...

++ بدتر از اون میدونید چیه؟ من دارم به مامانم دروغ میگم. فقط چون از واکنش هاش و سرزنش هاش به طرز فاکی ای وحشت دارم.

+++ همین الان خودمو جای مامانم گذاشتم و داشتم به این فکر میکردم که اگر دختری مثل خودم داشتم ، دلم میخواست پرتش کنم تو خیابون.