اطرافیانم دارن دونه دونه مریض میشن و از پا میوفتن..تحمل اینکه بشنوی دارن همون دردی رو میکشن که قبلا خودت کشیدی، ولی کاری براشون از دستت بر نمیاد، بیش از پیش دردناکش میکنه.

درس هام همچنان رو سینم سنگینی میکنه، و منی که هنوزه که هنوزه موفق نشدم شروع به خوندن کنم. از کی دارم راجب درسام اینجوری حرف میزنم؟ فکر کنم از اول سال. حالا که دیگه فقط یه ماه از سال تحصیلی برام باقی مونده. یه ماهشم که کلا امتحانه، بعدم که بلافاصله از اولین ماه تابستون مدرسه مون تدریس پایه دوازدهم رو شروع میکنه و من رسما تبدیل به یه کنکوری میشم.

باور نکردنیه نه؟ زیادی زود بزرگ شدم‌.

ساعت ۲۱:۲۱ دقیقه س. اما چه فایده؟

همین دیشب به مبینا گفتم:"حس میکنم نسل کسایی که به ساعت های جفت اهمیت میدن یا با دیدن اینکه یکی براشون 00:00 فرستاده خوشحال میشن، داره منقرض میشه." 

اما اون اطمینان داد که حداقل خودش نمیذاره این اتفاق بیوفته.

حدود یه ماه و نیمه نرفتم تلگرام، ولی تو اینستا خیلی پرسه زدم. به بهونه ی پیج های کنکوری و مشاوره ای وقت زیادی تلف کردم، نمیدونم چرا نمیخوام این موضوع رو بپذیرم.

اما دوری از تلگرام آرامش فوق العاده ای داشت. شاید من دیگه هیچ وقت نباید به اونجا برگردم. برام ضرر داره.

پ.ن : خدایا ینی میتونم خودمو جمع و جور کنم؟

پ.ن ۲ : حالا تو گوشیم، فقط من موندم و بیان و لجن زار سبز!

پ.ن ۳ : لجن زار سبز = WhatsApp