میدونید من یه چیزیو فهمیدم..

اونم اینکه خیلی زیاد بیش از حد روزمره نویسم.

این مدت سعی کردم از اون غار پر از روزمرگی - حداقل توی وبم - بیرون بیام اما خب نشد. از طرفی، حوصله ی متن های بلند بالا رو هم ندارم. پس اومدم چن کلمه بنویسم و برم. امروز خیلی روز افسرده ای بود. به معنای واقعی یکی از useless ترین ها.

همین حالام تو تختم وارونه خوابیدم و تو تاریکی عصر لامپو خاموش کردم‌. سرمو فرو کردم زیر بالش و به سختی دارم با گوشی تایپ میکنم. نمیدونم این چه مود مزخرفیه...

خاطرات پلاستیکی انیمه قشنگیه، اما من هنوزم تو دیدنش دارم کند عمل میکنم.فقط موقع غذا خوردن می بینمش! عجیبه نه؟ ولی دائم دلم میخواد موقع غذا خوردن یه چیزی ببینم‌. غیر از زمانی که صرف یه وعده ی غذایی میشه، هیچ زمان دیگه ای از روز یا شب حوصله ی دیدن هیچ چیزو ندارم.

قبل اینکه مریض شم یه فن فیک جدید رو تموم کرده بودم که خیلی سبکش برام خاص بود. انگار یه هاله ی آبی غم زده احاطه ش کرده بود. میخواستم پستشو بذارم تا اینکه مریض شدم. ولی شاید بعدا گذاشتم.

حس تنهایی چیز مسخره ایه. مخصوصا وقتی هیچکس خونه نیست. مسخره تر میشه وقتی همه خونه ان اما تو همچنان سرگردونی و میری هزار بار در یخچال رو باز و بسته می کنی اما چیزی بهش اضافه نمیشه.