نمی‌دونم روزگار کنکوری آدم‌های دیگه چطوری گذشته، ولی اگر بخوام باهاتون صادق باشم، ممکنه یکم بچه‌های کنکوری رو ناامید کنم و بهشون بگم که من توی دانشگاه خیلی بیشتر از کنکورم سختی کشیدم. بلاهایی سرم اومد که دوران کنکور حتی از حد تصورم هم خارج بود. روزهای پشت کنکور من، سخت بود و ملال آور. با تموم این‌ها، یه ریتم ثابت و واضح و مشخص داشت. یه زندگی آروم روی خط صاف بود. یه روتین از پیش تعیین شده. یه ذهن خالی. ذهنی که می‌تونست مدت طولانی روی چیزی متمرکز بمونه. ذهنی که استرس و اضطراب براش بی معنی بود. آره شاید براتون خیلی عجیب باشه. البته که من کلا آدم عجیبی بودم و هستم، کسی که ۳ بار کنکور داد تا به رشته ای که می‌خواست برسه. ولی توی تموم این ۳ سال، من به طرز عجیبی روحیه ی قاطع و محکمی داشتم. حرف هیچکس درباره ی پشت کنکور موندنم برام اهمیتی نداشت. هیچ چیز باعث استرس و اضطرابم نمی‌شد. آروم بودم و قاطع. مطمئن بودم بالاخره قراره از پسش بر بیام. ولی دانشگاه؟ دانشگاه رسما منو دچار فروپاشی روانی کرد. ترم یک من معدل الف شدم، ولی ترم دو؟ ترم دو منتظر بودم تموم درس هامو بیوفتم. اونقدری که زندگی وحشتناک و پر از اضطراب بود. می‌پرسید چرا؟ باید بگم من اگر خودم می‌دونستم الان در حال تایپ کردن این کلمات نبودم. اوضاع وحشی ایه، می‌دونین؟ جزوه های چند صد صفحه ای، استاد های سختگیر، و تعداد امتحان های هر ترم بالای ۲۰ تا میشه. از وضعیت روابط بخوام بگم؟ خب ترم یک و دو من با ۳ تا هیولا هم اتاقی بودم. آدم هایی که وحشتناک بودن. آدم هایی که هنوزم وقتی یادم میاد چطور بینشون زنده موندم. پشتم می‌لرزه. زندگی برای من تا اینجای کار خیلی عجیب بوده. اگر من اون آدم سابق بودم، شک نکنید الان ریز به ریز زندگیم رو این وسط براتون تعریف می‌کردم. ولی الان دیگه اونقدرا اهل به اشتراک گذاشتن جزئیات زندگیم نیستم. همین الان داشتم قارچ شناسی می‌خوندم، و البته یه عالمه درس دیگه هم باید توی این تعطیلات اجباری بخونم، و احتمالا باید بخاطرش ممنون باشم چون داشتم تموم درسامو مرزی و با بدبختی پاس می‌کردم. واقعا تجربه‌ی دانشکده‌ی پزشکی وحشیانه بود. حداقل تا اینجا که اینطور بوده... فقط کاش اون کسی رو که می‌گفت بعد از کنکور زندگی رواله رو پیدا کنم. باهاش کاری ندارم. 

الانم باید برگردم ادامه‌ی قارچمو بخونم.

۷ ۱