+ خودت با فکرات خودتو اذیت میکنی. خودت بهشون دامن میزنی. این هفته هم اگر خودتو اذیت کنی پس کی درس بخونی؟! امتحانات هفتهی دیگه شروع میشن!
- چرا فکر میکنی دست خودمه؟ چرا فکر میکنی بلایی که یک ساله سرم اومده و تمومی نداره تحت کنترل من بوده؟
+ من دیگه نمیدونم. هر کاری دلت میخواد بکن.
و تهِ تموم بحث های تو خونه، همین میشه. خونهای که ۲ ماهه نرفتی و حالا که برگشتی هم اوضاع همینه. اوضاع خونه رو بیخیال... در هر صورت مشکلم اون نیست. مشکلم اینه که اوضاع روانم هنوزم همونه. گاهی از خودم میپرسم اصلا تموم میشه؟ یه روزی میتونم به جرئت بگم دیگه خوب شدم و عذاب نمیکشم؟ نمیدونم. حتی نمیتونم توضیحش بدم. حتی نمیتونم توی وبلاگم درموردش بنویسم. حتی نمیتونم به کسی بگم چی تو سرم میگذره. گوشی رو پرت میکنم روی تخت و سرمو میذارم روی زانو هام. چشمهامو میبندم و آرزو میکنم ای کاش یه روز بیدار شم و ببینم تموم این ها خواب بوده و من، هنوز همون آدمی ام که ترم ۱ بودم. همونی که فکر میکرد دنیا رو فتح کرده. همونی که خوشحال ترین انسان روی زمین بود. خسته م. از همه چیز. آخرین بار وقتی اینجوری شدم میدونی چی شد؟ فیزیولوژی تنفس رو با اختلاف یک نمره افتادم. نتونستم افکار آزار دهنده م رو کنترل کنم. اونقدر عذاب کشیدم که نتونستم ۲۰ صفحه خلاصه گایتون کوفتی رو توی ۲ فاکینگ روز بخونم. در حالی که فیزیولوژی کلیه به اون سختی رو پاس کرده بودم. درسی که نصف ملت افتاده بودن. بعد از اون امتحان تو سلف تنها نشستم، مثل خیلی وقتای دیگه. با این تفاوت که اون روز زار زار گریه کردم و تموم اشکام ریخت توی غذا. نه بخاطر نمره ای که گرفته بودم. بخاطر عذابی که یک سال بود ادامه داشت.
میدونی چیه؟ الان دیگه حتی دچار سندرم پیش از قاعدگی هم نیستم. مشکل از خودمه. از همه چیز. از جنگ های توی سرم. از نبرد هایی که توی سرم به پا میشه. از چیزهایی که حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاره.
تو هر مقطعی، یه چالش عجیب و غریب داشتم.
همهی چیزی که میدونم اینه، من هیچ وقت نرمال نبودم...