از مدیتیشن بدم میاد. از اینکه مجبور شم انجامش بدم متنفرم. اینکه توی روتینم باشه فقط برام یادآور روزای سخته. شاید اونقدرم بد نیست. ولی احساس نفس تنگی بهم میده. از اینکه باید جنگیدن رو بیخیال شم و برگردم به نفس... به... چه میدونم. چیزای چرت و پرت. به حس دست و پاهام. با تموم اینا دو دقیقه بیشتر از روزای قبل میشینم. بذار بشه ۱۲ دقیقه. ثانیهی آخرشه. بالاخره تموم میشه. چشمهامو باز میکنم، و همون لحظه تصمیم میگیری بهم زنگ بزنی. نفسم حبس میشه. سر جام ثابت میشم. از اونجایی که ایرپاد توی گوشمه، اگر تکون بخورم هر لحظه ممکنه تماس برقرار شه. فکر کنم هیچ وقت نفهمی که تمام وجودم توی این لحظه داره برای جواب دادن تقلا میکنه. برای دوباره فرار کردن از شر سختیای این زندگی. از تموم فکرای قبلی. تو راه فرار من بودی. ولی به قیمت فرار کردن هم، دیگه نمیتونم اینو به جون بخرم. چون احتمالا قراره بالاخره یه جایی، منو توی محلول سالین بذاری و بری. پس تو یه جوری رنج میکشی، من یه جور دیگه. من همون رنج هایی که مدتها تحمل کردم رو به دوش میکشم، تو هم میتونی بری به تموم چیزایی که من مانعشون بودم رسیدگی کنی.
یه موزیک بیکلام داشتم به نام سامر گوست که یه مقدار حس و حال رز آبیِ تو رو میده، تو تلگرامه و نمیتونم دانلودش کنم تا به گوشات برسونمش.
چند سال پیش منم مدیتیشن میکردم، ذوق داشتم واسش، نه به خاطر صدای شرشر آب و گوینده ای که روش حرف میزد، بلکه به خاطر اینکه بر حسب اتفاق سامرگوست بعد از فایل مدیتیشن پلی میشد و من تو همون حالتِ دراز کشیده تو اتاق تاریک میتونستم نور آفتاب رو از ملودی سامرگوست بشنوم.
البته که میدونم برای تو هیچ سامرگوست و هیچ نور آفتابی بعد از این مدیتیشن رخ نداده... اما از ته قلبم میخوام سامرگوستت زودتر پیدا بشه...
چقدر درد داشت
حس کردم با بند بند وجودم این فراغ و تلاش برای آسیب های بیشتر رو حس کردم
و اون قسمت که :
خیلی حرفه :) ....نه حرف ساده واقعا اجتنابی که تو این حرف هست با کوله باری که روی دوش و قلبت افتاده قطعا با یه مدیتیشن برطرف نمیشه و تو فقط داری ادامه میدی تا قوی تر بشی برای جنگ های بعدی ای که ممکنه در آینده زندگی بهت یاد بده ...