از قارچ خوندن خسته شدم، پس ایرپادمو میذارم توی گوشم و در حالی که داداشم تو اتاقم نشسته و با خودش فکر می‌کنه این دختره‌ی دیوونه چشه، یکی از هایلایتر هامو برمی‌دارم و به جای میکروفن جلوی دهنم می‌گیرم و جلوی آینه کنسرت خیالی برگزار می‌کنم و خودمو با یه استایل جدید دانشگاهی تصور می‌کنم. بعدش اینجوری میشم که : خب که چی؟ که به چی برسیم؟ اصلا فرض کنیم خوشگل ترین دختر دانشگاه باشی. چه اهمیتی داره؟

گوشیمو برمی‌دارم و توی این اوضاع بی نتی تنها پناهگاهمو باز می‌کنم. چقدر وقته این صفحه‌ی سفید دیگه پناهگاهم نبوده؟ با نموم اینا نوشتن با آهنگ همیشه یکی از لذت بخش ترین تجربیاتم بوده، پس یهو تصمیم می‌گیرم حالا که آهنگ توی گوشمه با آهنگ بنویسم.

الان آخرای ترم ۳ ام. قرار بود ترممون ۱۳ بهمن تموم شه که با جریانات پیش اومده، امتحاناتمون تا ۲۳ بهمن عقب افتاد. بخوام صادق باشم؟ من واقعا بهش نیاز داشتم. ما حتی فرجه هم نداشتیم. در واقع توی کل این ۳ ترم هیچ وقت به ما فرجه ندادن. 

یادمه قدیما عادت داشتم توی این وبلاگ ماهنامه بنویسم. ماهنامه رو توی شرایطی می‌نوشتم و مثل یه مجله ی پر زرق و برق تحویل می‌دادم انگار که چه زندگی فوق العاده و هیجان انگیزی برای تعریف کردن دارم، در حالی که در حقیقت هیچی برای گفتن نداشتم! یه دختر بچه‌ی کوچولوی کرونا زده ی دبیرستانی بودم که از صبح تا شب کلاس هاش توی WhatsApp برگزار می‌شد و روزمرگی سر تا پای زندگیشو گرفته بود. بعدش هم که کنکوری بودم، و زندگی یه کنکوری نیازی به تعریف نداره. من حتی گوشیمو هم خاموش کرده بودم اون موقع. ولی همون موقع هم داشتم از شدت نیاز برای پر کردن این صفحه‌ی سفید می‌ترکیدم. پر از حرف بودم، با اینکه چیز جالب توجهی برای گفتن نداشتم!

اما دانشگاه... 

بذارید بگم اتفاقاتی که توی این ۳ ترم افتاده پتانسیل اینو دارن که ازشون کتاب بنویسم. همین ۳ ترم جوری پر از فراز و نشیب بوده که قابلیت اینو داره تموم دراماهای زندگیم رو ۳- هیچ بزنه. با تموم اینا من دیگه میلی برای تعریف کردن این همه داستان نداشتم. پر بودم ولی دیگه چیزی ازم بیرون نمی ریخت.

 وای.. ولی.. می‌تونم بگم تجربیات این مدت در عین خونه خراب کن بودن، فوق العاده بوده. من تقریبا تیکه تیکه شدم، ولی احساس می‌کنم می‌تونم با سر و روی خونی لبخند بزنم و بگم تو همین مدت چندین سال بزرگ تر شدم. تجربه‌ی خوابگاهی بودن و نهایتا ماهی یه بار یا دیرتر خونه رفتن، هم اتاقی های وحشتناک و هم اتاقی های دوست داشتنی؛ استاد های عقده ای و استاد های بوسیدنی؛ لحظه های اتوبوسی...

ترم یک و دو من توی یه خوابگاه خیلی کوچیک بودم.

در واقع توی این شهر، تموم سال اولیای پزشکی و دندون مجبورن برن اونجا، یعنی به جز هم اتاقی شدن با همکلاسی های خودمون گزینه‌ی دیگه ای نداریم و بعد که سال اول تموم میشه، منتقل میشیم به یه خوابگاه خیلی بزرگ‌تر که تموم سال بالایی هامون و بچه‌های پیراپزشکی هم اونجا زندگی می‌کنن.

خوابگاه قبلی‌مون، که بهش می‌گفتیم زندان رمضانی، دلگیر ترین و مزخرف ترین مکانیه که توی زندگیم دیدم. دخمه‌ی تاریکی که حتی یه حیاط کوفتی هم نداشت، حتی یه گوشه‌ی خصوصی برای صحبت کردن، و زندگیم خلاصه شده بود توی مکالمه ها و گریه‌های توی حموم های با کاشی های آبی. درباره‌ی هم اتاقی های سابقم چیزی نمی‌نویسم، چون کلمات هرگز نمی‌تونن زجری که کشیدم رو توصیف کنن. فقط امیدوارم همه‌شون تبدیل به سوسک شن.

ولی خوابگاه جدید؟ یه خوابگاه شدیدا قدیمی و بزرگه که ۴ طبقه داره و من طبقه‌ی دوم، توی یه اتاق ال شکل ۷ نفره و روی یکی از تخت های بالا که رو به روی پنجره ست زندگی می‌کنم. یه حیاط با درختای گنده گنده، یه عالمه چمن، صندلی های آهنی زنگ زده، یه دستگاه که می‌تونیم ازش قهوه بخریم، چندتا دستگاه که می‌تونیم باهاشون کفش هامونو واکس بزنیم، آینه های قدی، آشپزخونه های کوچولو، سالن مطالعه های کوچولو، سرپرست های خوش اخلاق،  چندتا نگهبان جدی، و یه عالمه گربه. 

عکس بالای پست رو از پنجره ی یکی از راهرو ها گرفتم. این یکی از ویو های مورد علاقه‌م بود. همیشه وقتی از اینجای راهرو رد می‌شدم، عادت داشتم وایسم و پنجره های اتاق های دیگه رو از اینجا ببینم. دوست داشتم به این فکر کنم که هر کدوم از آدم های توی این اتاق ها چه مشکلاتی دارن. چه زندگی هایی دارن. به چی فکر می‌کنن. ذهنشون درگیر چیه...

اون موقع اوایل ترم ۳ بود و تازه احساس می‌کردم از وسط اون همه زجر یکم بیرون کشیده شدم و زندگی یکم جادویی شده. فکر کنم از بین تموم ترم های دانشگاه، ترم ۳ همیشه ی همیشه برام آیکونیک باقی بمونه. هم جادویی بود، هم عجیب، هم سخت، هم هنوز بخشی از تلخی های زندگی زهر ماری ای که توی ترم دو داشتم رو به دوش می‌کشید، هم جدید بود و رگه هایی از اسپارکل های ترم یک رو با خودش داشت. اگر بخوام ماهنامه های سابق وبلاگم رو با "ترم نامه" جایگزین کنم، می‌تونم یه پست چندین کیلومتری درباره ی ترم ۳ بذارم. تجربیات این ترم رو برای تموم زندگیم نگه می‌دارم، و تو، با وجود تمام رفتار های بچگونه و مسخره ت، تبدیل به یه ستاره کوچولوی دنباله دار میشی و همیشه یه گوشه‌ی قلبم باقی می‌مونی. تو رو فراموش نمی‌کنم. 

پ.ن : بچه ها با بناناز آشنا شید. اون معروف ترین موز توی خوابگاهمونه. 

۸ ۰