توی راه باغ بودیم که بازم شماره ت رو روی گوشیم دیدم.
بعد از یک هفته. شایدم کمتر. و بازم صداش رو قطع کردم و گوشیم رو برگردوندم روی پام. بازم جوابت رو ندادم. ولی قلبم مثل همیشه، درست شبیه یه دارکوب چوبی تا چندین ثانیه سینه م رو سوراخ کرد و حتی بعد از اینکه قلبم آروم شده بود، نمیتونستم از فکر کردن دربارهی تپش قلب های قدیمیم دست بردارم.
تقصیر توعه، میدونی؟ حتی اگر داری درد میکشی هم تقصیر توعه. حتی اگر رفتی با اون دوتا کله پوک هم دربارهی این خزعبلات مشورت کردی، امیدوارم اونا هم بهت گفته باشن که مقصر خودتی. در هر صورت که قرار نیست ازم جوابی بگیری؛ ولی همین که حق با من باشه برام کافیه. همین که تموم این چیزها تقصیر تو باشه کافیه. همین که من کسی باشم که جوابت رو نداده باشه کافیه. فقط میدونی بین تموم اینا، من از چی میترسم؟ از اون سالنِ خالیِ رو به روی تریا. وقتی پر از آدمه، ولی خالی از توعه. یا از اون بدتر، وقتی پر از توییه که از من خالیه. تو فقط یه مترسک بودی. پر از پوشال. خنده دار. با لباسای وصله پینه ای. با کلاغا میگشتی. کلاه حصیری میذاشتی. ولی وقتی نبودی، چشمم از دیدن اون همه گندم سفید میشد. درونم خالی میشد. زخم قدیمیم بیشتر از قبل پر از چرک و عفونت میشد؛ سر باز میکرد و تموم زندگیم میشد پر از مایعی که فقط آب و خون و گلبول های سفید جنگیده و شکست خورده داشت...
ولی کاش بدونم کی بودی؟ چی بودی؟ همینجا تموم میشی؟ یا بازم ادامه داری؟ بعد از تموم اتفاقایی که افتاد، حتی نمیتونم قاطعانه دربارهی چنین چیزی حرف بزنم. فقط میدونم برای ادامه داشتن دیگه زیادی خالی شدی. از اولم خالی بودی. عین یه قوطی حلبی زنگ زده. و من، وسط اون روزای تاریک، تموم لابی رو دنبال صدای تق تق یه قوطی فلزی گشتم که زیر نور آفتاب برق میزد...
چقدر قلمت رو دوس دارم
همیشه بنویس✨️