به اینجای شب که می‌رسیم یهو از درون خالی میشم. پوچِ پوچ...بعدش هم گرسنه میشم و میرم سراغ یخچال، و می‌بینم یخچال از من خالی تره.

خسته‌م. تمام روز زبان تخصصی خوندم و فرندز دیدم و با تموم افکار اذیت کننده‌ی قدیمیم سر و کله زدم. شاید هم مشکل همینه. من  باهاشون"سر و کله" می‌زنم. رها نمی‌کنم. ولی کیه که بدونه من حتی درمورد رها کردن افکارم هم overthink می‌کنم، اونقدری که بمیرم. 

این روزها زندگی خیلی روی حالت تعلیقه. دلم برای چت کردن با آدم های مورد علاقه‌م تنگ شده. نوشتن امشب خالیم نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا اینجوریه. اونقدری خسته‌م که حتی نای جواب دادن به کامنت ها رو هم ندارم. 

دوست دارین درمورد دانشگاه قصه‌های خاله زنکی براتون تعریف کنم؟ خب قصه زیاده. نمی‌دونم کدومو بگم. داشتم گالریم رو نگاه می‌کردم و دیدم قسمت اسکرین شات هام پر از عکس های اون دختره ست. همون دختره‌ی ورودی پزشکی ۴۰۲ که در واقع ملکه‌ی زیبایی دانشگاهه و اونقدری مغروره که انگار حتی برای نگاه کردن بهش هم باید قبلش ۳۶۸ بار تعظیم کنی و بابت نگاه کردن به اون همه زیبایی هزینه بپردازی. البته که سنتاکو میگه اغراق می‌کنم و اونقدرم خوشگل نیست، ولی اون پوست خیلی روشن، موهای بلند قهوه‌ای، چشم های درشت قهوه‌ای، مژه های خیلی بلند،گونه‌های برجسته، قد متوسط، و به اندازه‌ی وزن کشتی تایتانیک توی نگاهش ناز و عشوه و ادا داره. شبیه یه عروسک زنده ست. و یادمه اولین بار که تازه داشتم متوجه زیباییش می‌شدم، اینجوری بودم که :

 اون دقیقا همون شکلیه که من همیشه آرزو داشتم باشم.

-She's literally a porcelain doll

اون و دوست پسرش همیشه تو دانشگاه کنار هم راه می‌رن و توی راهرو کنار هم می‌شینن و ladies and gentlemen, بذارید بگم که با تمام وجود دوست دارم ببینم پسره توی زندگی قبلیش چیکار کرده. البته که یه چیزی این وسط عجیبه،  اون هم اینکه من ترم ۱ و ۲ حتی متوجه حضور این آدم هم نبودم، شاید چون اون موقع شخصیت اصلی داستانم فقط خودم بودم. ترم ۱ یه داستان شاد، ترم ۲ یه داستان وحشتناک هراس انگیز و عذاب آور. به هر حال، همه چیز درباره ی من بود، نه آدم‌های دیگه. 

ولی ترم 3 کم کم مقایسه و احساس ناکافی بودن راهشو به زندگیم باز کرد. شاید چون رضایت داشتن از زندگی تکراری شده بود و حالا نوبت این بود که تا می‌تونیم به خودمون احساس ناکافی بودن بدیم و آرزو کنیم ای کاش زیباتر بودیم. مگه نه؟ اینکه ای کاش زیبایی خیره کننده ای داشتیم. نه یکم زیبایی پیش پا افتاده ی نسبتا قابل قبول. یه چیز معمولی...

بذار برگردیم به بحث اصلی.  

ورودی ۴۰۲ دانشگاه ما، آدم های خیلی عجیبی ان. گاهی حس می‌کنم همه‌شون از بالا بهمون نگاه می‌کنن و اونقدری که این ورودی به مایی که ورودی ۴۰۳ هستیم نگاه از بالا دارن، ورودی های ۴۰۱ هیچ وقت نداشتن.

موضوع دیگه ای که درباره ی این ورودی وجود داره، اینه که احساس می‌کنم سرنوشتم بهشون گره خورده. شاید اگر خوب بگردم، بتونم یه جایی، یه ماه گرفتگی مادرزادی روی بدنم پیدا کنم که نوشته : پذیرنده‌ی انواع دراما با ۴۰۲ ای جماعت. 

شاید بپرسید چرا؟ مگه چی شده؟ باید بگم که داستانش طولانیه و توی قصه‌ی امشبمون و سبزی هایی که فعلا داریم با هم پاک می‌کنیم نمی‌گنجه، اما می‌تونیم دعا کنیم عمری باقی بمونه که بعدا بیام و چندتایی شون رو اینجا تعریف کنم. 

۱۳ ۰