چیزی به تموم شدن زبان تخصصی نمونده، ولی فقط من موندم و ۳ روز فرجه و دریایی از امتحان های پشت سر هم... تو هفته ی آینده ۴ تا امتحان دارم. یه بخش از مبحثی که امروز می‌خوندم پاتوفیزیولوژیِ غرق شدن بود، که ای کاش همچین چیزی نمی‌بود، چون همین دیشب خواب می‌دیدم دارم شنا می‌کنم. جالبه که توی خواب خیلی با اعتماد به نفس و بدون مشکل بودم. همین که از خواب پریدم، تموم افکار قدیمی بهم هجوم آوردن. توی افکارم بابت اینکه چرا توی خواب داشتم بدون مشکل و بدون هیچ ترس و اضطرابی شنا می‌کردم، خودم رو بازخواست می‌کردم!

پاتوفیزیولوژی غرق شدن خیلی دردناک بود. مخصوصا اونجایی که نوشته بود قربانی غرق شدگی حین غرق شدن، قادر به تولید صدا نیست و یک قربانی بزرگسال نهایتا بین ۳۰ تا ۶۰ ثانیه می‌تونه برای نجات خودش بین آب و هوا دست و پا بزنه. بعدش زیر آب میره و یکم بعد، بخاطر هایپوکسی (کمبود اکسیژن) هوشیاریش رو از دست میده. 

نمیخوام درموردش بیشتر از این فکر کنم. درمورد غرق شدن. درمورد اضطراب. درمورد آشفتگی. درمورد آخرین نفسی که می‌کشم. 

فکر کنم تو می‌تونستی حواسمو از این چیزها پرت کنی. شاید هم هیچ وقت درک نمی‌کردی که چرا به چنین چیزهایی فکر می‌کنم. ادای راه رفتن پنگوئن ها رو در میاوردی. دست هاتو توی هوا تکون می‌دادی و به طرز مسخره‌ای می‌گفتی : I'm so excited!

خنده دار بودی و کودک و زبون نفهم. هنوزم اعصابمو خورد می‌کنی. 

مامانم دوباره داره فیلم آواز خوندن اون دوست دلقکت رو پلی می‌کنه. خودش خسته نشده؟ 

شاید نیاز به کمک دارم... ولی نمی‌دونم از کی باید کمک بگیرم. گیر کردم وسط یه کوه پر از امتحان... از افکارم می‌ترسم. چرا قبلا این شکلی نبود؟ سعی نمی‌کردم به خودم برچسب داشتن اختلال کوفت و زهر مار بچسبونم. فقط هر احساسی که داشتم رو بدون ترس تجربه می‌کردم. احساس دل شکستگی، احساس عقب موندن، احساس شکست... اون زمان فکر نمی‌کردم غیر عادی ام. 

امروز دوباره کنسرت آینه‌ای داشتم. با قوطی اسپری گود گرل مشکیم که شبیه میکروفونه؛ این بار با یه سناریوی خیالی جدید. تصور می‌کردم عضو گروه موسیقی دانشگاهمون و یکی از ‌وکالیست های اصلی ام. توی خیالاتم، تو آمفی تئاتر دانشکده‌ی دندون تمرین داشتیم. من و اون دوست دلقکت داشتیم با هم می‌خوندیم. حداقل اون تو واقعیت عضو گروه بچه های موسیقیه، ولی من احتمالا فقط تو خیالاتم بتونم.

و تو، تو دم در ایستاده بودی و یواشکی تماشامون می‌کردی. درست شبیه یه صحنه از یه فیلم درام بود. می‌دونستم اونجا ایستادی، ولی تظاهر کردم نمی‌شناسمت و با صدای بلندتری خوندم و گیتاری که دستم بود رو محکم تر گرفتم.

می‌تونی تماشام کنی. وایسا و تماشا کن، همه چیزی رو که با دستای خودت خراب کردی. 

درسته دستام می‌لرزه. درسته توی سرم پر از جنگه. ولی یه روزی تموم اینا یه خاطره ی محو میشه. اون روز من توی آمفی تئاتر دانشکده‌ی خودمون اجرا دارم و وقتی با گونه های سرخ بعد از شنیدن صداهای تشویق تعظیم می‌کنم، بابت اینکه از این شرایط عبور کردم به خودم افتخار می‌کنم...

۱۱ ۰