همیشه هر وقت ازم می پرسیدن خرافاتی هستی یا نه، میخندیدم و میگفتم : درمورد چیزای خوب، درمورد شانس، درمورد ستاره ها یا در مورد هر چیزی که خوش یمن باشه، یه آدم فوق خرافاتی ام...حتی مدادی که باهاش آزمون ورودی دادم و قبول شدم رو هنوز نگه داشتم. بماند که دوتا مداد بود و یکیشو گم کردم، اما اون یکی رو هنوز دارم.
در مقابل، درمورد چیزای تاریک و سیاه و بد یمن، درسته که خیال بافی کردن راجبشون خیلی هیجان انگیزه، اما همیشه ترجیح دادم تو اینجور مواقع خرافاتی نباشم.
و حالا امشب، شب آرزوهاست! شبی که خیلیا به ماهایی که در تکاپوی پیدا کردن آرزو های حقیقی مونیم یا بخاطرش دست به دعا شدیم، خرافاتی میگن! ولی میگن؟ اوکی.. بذار بگن.. شما امشب آرزو کنید.. هر چی از دلتون میگذره و هر چیزی که قلبتون میگه. مهم نیست حتی اگه سطحی بنظر بیاد. امشبو آرزو کنید.
درمورد ماهنامه، از اونجایی که حس میکنم بهمن اونقدری که باید و شاید، برام پر بار نبود، یکم از امروز میگم.. از آخرین روز بهمن..
قبل از شروع کردنش یه نکته بگم، اونم اینکه از من به شما نصیحت، هیچ وقت چتری هاتونو خودتون کوتاه نکنید. حتی اگه موهاتون مثل من مجعد باشه و بعدش مشخص نشه ک چ گندی زدین'-' !!
راستش مدتها بود چتری هامو خودم کوتاه میکردم. میدونستم دارم خرابشون میکنم اما چون زیاد مشخص نبود اهمیتی نمیدادم. امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم آرایشگاه و از همون آشنای همیشگی مامانم بخوام چتری هامو کوتاه کنه.
حتما میدونین ک واسه چتری، یه دسته ی خیلی کوچیک از مو رو جدا میکنن، ن اینکه تمام موهاشونو بریزن تو پیشونیشون و همشو تبدیل به چتری کنن:| کاری که همه ی این مدت کرده بودم.
برام اون دسته ی کوچیکو کوتاهشون کرد و گفت تا وقتی اون اضافیا بلند شن باید با گیره بالای سرم نگهشون دارم.
یکم بعد رفتیم خیابون گردی.. با ماشین البته.. نصفش هم هندزفری تو گوشم بود..بعدم رفتیم موهای داداشمو کوتاه کردیم.. و .. یه بلدرچین براش خریدیم! (یه پرنده ی قهوه ای رنگ کوچولوعه)
نمیدونم چرا، اما صدای هر چیزی میده ب غیر از بلدرچین..صداش شبیه قورباغه س.. قاعدتا نباید اینجوری می بود:|
بعدم قهوه و پاستیل خریدیم..اومدیم خونمون.روز نسبتا خسته کننده ای بود. ولی ارزششو داشت.
بگذریم ، بریم سراغ جمع بندی..
بهمن برام خیلی عادی شروع شد. اینم فاکتور نگیریم که تا مدت طولانی ای باورم نمیشد امتحان های ترم تموم شدن. بیشتر از یه ماه گذشته و هنوز کارنامه هم بهمون ندادن و بهتر که ندادن..امیدوارم هیچ وقت اون روی نحسشو نبینم.
طبق معمول قرار گذاشته بودم کم کاری ها و درس نخوندن های قدیمی رو جبران کنم، ولی ب قول ی بنده خدایی، بازم ریدم...
و گفتم که این اواخر درس خوندن برام مثل کتک خوردن زیر باد شکنجه شده بود. با این حال احتمال میدم ک کم کم رو فرم میام. دقت کنید ،احتمال میدم.
همین اواسط بهمن بود که با تموم وجود از خودم بخاطر وبلاگ نویس بودن،اوتاکو و کیپاپر بودن و هر گونه وجه تمایزی که با بقیه بچه های درسخون داشتم، متنفر شدم.این شد که یه مدت فعالیتمو خیلی کم کردم اما حرفی ازش نزدم.حتی به کنار گذاشتن وبلاگ نویسی هم فکر کردم.. و یادم نیست چی به سنتاکو گفتم، ک مدت نسبتا طولانی ای منو بلاک کرده بود'-'
با این حال، مدتهاست که دیگه ترجیح میدم حرفی از رفتن یا نبودن نزنم. حس میکنم ارزشش پایین میاد.دقت کردین اونایی که دائم بقیه رو تهدید به نبودن یا رفتنشون میکنن ولی از هر کسی بیشتر بودن و هستن، چقدر تو چشمتون خوار و حقیر جلوه میکنن؟
نبودن، باید ساکت و بی صدا باشه. چون اونایی که قراره بفهمن میفهمن.هیچ وقت هم وقت خودتونو صرف توضیح دادن راجب بودنتون واسه کسایی که حتی نبودنتونو هم متوجه نشدن نکنین. به مرور، زمان و کارما ، همه چیو بهشون ثابت میکنه.
راستی، تو بهمن تولد اولین و مهم ترین کراش انیمه ایم هم بود((:
کو موکامی~
چقدر زمان زود میگذره..
یکم بعدشم تولد هوبی~
یکم بعد هم ...
تولدِ؟
+ میدونم جمع بندی کاملی نبود، اما سعیمو کردم. راستش خیلی خسته ام.






