۲۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است.

همیشه هر وقت ازم می پرسیدن خرافاتی هستی یا نه، میخندیدم و میگفتم : درمورد چیزای خوب، درمورد شانس، درمورد ستاره ها یا در مورد هر چیزی که خوش یمن باشه، یه آدم فوق خرافاتی ام...حتی مدادی که باهاش آزمون ورودی دادم و قبول شدم رو هنوز نگه داشتم. بماند که دوتا مداد بود و یکیشو گم کردم، اما اون یکی رو هنوز دارم.

در مقابل، درمورد چیزای تاریک و سیاه و بد یمن، درسته که خیال بافی کردن راجبشون خیلی هیجان انگیزه، اما همیشه ترجیح دادم تو اینجور مواقع خرافاتی نباشم.

و حالا امشب، شب آرزوهاست! شبی که خیلیا به ماهایی که در تکاپوی پیدا کردن آرزو های حقیقی مونیم یا بخاطرش دست به دعا شدیم، خرافاتی میگن! ولی میگن؟ اوکی.. بذار بگن.. شما امشب آرزو کنید.. هر چی از دلتون میگذره و هر چیزی که قلبتون میگه. مهم نیست حتی اگه سطحی بنظر بیاد. امشبو آرزو کنید.

درمورد ماهنامه، از اونجایی که حس میکنم بهمن اونقدری که باید و شاید، برام پر بار نبود، یکم از امروز میگم.. از آخرین روز بهمن..

قبل از شروع کردنش یه نکته بگم، اونم اینکه از من به شما نصیحت، هیچ وقت چتری هاتونو خودتون کوتاه نکنید. حتی اگه موهاتون مثل من مجعد باشه و بعدش مشخص نشه ک چ گندی زدین'-' !!

راستش مدتها بود چتری هامو خودم کوتاه میکردم. میدونستم دارم خرابشون میکنم اما چون زیاد مشخص نبود اهمیتی نمیدادم. امروز بعد از مدتها تصمیم گرفتم برم آرایشگاه و از همون آشنای همیشگی مامانم بخوام چتری هامو کوتاه کنه.

حتما میدونین ک واسه چتری، یه دسته ی خیلی کوچیک از مو رو جدا میکنن، ن اینکه تمام موهاشونو بریزن تو پیشونیشون و همشو تبدیل به چتری کنن:| کاری که همه ی این مدت کرده بودم.

برام اون دسته ی کوچیکو کوتاهشون کرد و گفت تا وقتی اون اضافیا بلند شن باید با گیره بالای سرم نگهشون دارم.

یکم بعد رفتیم خیابون گردی.. با ماشین البته.. نصفش هم هندزفری تو گوشم بود..بعدم رفتیم موهای داداشمو کوتاه کردیم.. و .. یه  بلدرچین براش خریدیم! (یه پرنده ی قهوه ای رنگ کوچولوعه)

نمیدونم چرا، اما صدای هر چیزی میده ب غیر از بلدرچین..صداش شبیه قورباغه س.. قاعدتا نباید اینجوری می بود:|

بعدم قهوه و پاستیل خریدیم..اومدیم خونمون.روز نسبتا خسته کننده ای بود. ولی ارزششو داشت.

بگذریم ، بریم سراغ جمع بندی.. 

بهمن برام خیلی عادی شروع شد. اینم فاکتور نگیریم که تا مدت طولانی ای باورم نمیشد امتحان های ترم تموم شدن. بیشتر از یه ماه گذشته و هنوز کارنامه هم بهمون ندادن و بهتر که ندادن..امیدوارم هیچ وقت اون روی نحسشو نبینم.

طبق معمول قرار گذاشته بودم کم کاری ها و درس نخوندن های قدیمی رو جبران کنم، ولی ب قول ی بنده خدایی، بازم ریدم...

و گفتم که این اواخر درس خوندن برام مثل کتک خوردن زیر باد شکنجه شده بود. با این حال احتمال میدم ک کم کم رو فرم میام. دقت کنید ،احتمال میدم.

همین اواسط بهمن بود که با تموم وجود از خودم بخاطر وبلاگ نویس بودن،اوتاکو و کیپاپر بودن و هر گونه وجه تمایزی که با بقیه بچه های درسخون داشتم، متنفر شدم.این شد که یه مدت فعالیتمو خیلی کم کردم اما حرفی ازش نزدم.حتی به کنار گذاشتن وبلاگ نویسی هم فکر کردم.. و یادم نیست چی به سنتاکو گفتم، ک مدت نسبتا طولانی ای منو بلاک کرده بود'-'

با این حال، مدتهاست که دیگه ترجیح میدم حرفی از رفتن یا نبودن نزنم. حس میکنم ارزشش پایین میاد.دقت کردین اونایی که دائم بقیه رو تهدید به نبودن یا رفتنشون میکنن ولی از هر کسی بیشتر بودن و هستن، چقدر تو چشمتون خوار و حقیر جلوه میکنن؟

نبودن، باید ساکت و بی صدا باشه. چون اونایی که قراره بفهمن می‌فهمن.هیچ وقت هم وقت خودتونو صرف توضیح دادن راجب بودنتون واسه کسایی که حتی نبودنتونو هم متوجه نشدن نکنین. به مرور،  زمان و کارما ، همه چیو بهشون ثابت میکنه.

راستی، تو بهمن تولد اولین و مهم ترین کراش انیمه ایم هم بود((: 

کو موکامی~

چقدر زمان زود میگذره..

یکم بعدشم تولد هوبی~

یکم بعد هم ...

تولدِ؟

+ میدونم جمع بندی کاملی نبود، اما سعیمو کردم. راستش خیلی خسته ام.

و بازم خواب! یکی از مزخرف ترین خواب های عمرمو دیدم که به طرز شیطانی ای قاطیِ شخصیت های انیمیشن شیرشاه شده بود.

اون به کنار ، حس میکنم تا حالا موقع دیدن هیچ خوابی اینقدر انرژی مصرف نکرده بودم. با تمام وجودم داشتم تو خواب داد میزدم. (نه اینکه واقعا داد بزنم! منِ توی خوابم داشت بدجور داد میزد.)

خوابم از این قرار بود که چندتا از دوستام با یه موجود نامرئی خبیث و شیطانی بد درگیر شده بودن و باهاش به مشکل خورده بودن. و اون حتی قابل دیدن هم نبود. یعنی هیچ نشونه ای از ظاهرش نبود. شاید روح بود ، شاید.. چمیدونم.. ولی روح توی فیلما حداقل شبیه یه هاله ی کمرنگ دیده میشه. روح توی خواب من دیگه زیادی نچرال بود:| هیچی ازش نمی دیدم...

دوستام میگفتن اول خودشون هم وجودشو باور نمیکردن و بقیه حرفشونو قبول نمیکردن تا اینکه یه حرکات و عکس العمل هایی ازش دیدن که مربوط میشده به نقطه ضعفش..! 

نقطه ضعفش چی بود؟ یه چاقوی چند کاره ((: که در عین سادگی به چاقو های کوچیک و بزرگ و متفاوت تبدیل میشد. میگفتن هر کسی این چاقو رو برداشته ک از شر اون موجود نامرئی خلاص شه ، اون میاد می چسبه بهش و محکم سعی میکنه چاقو رو از دست طرف بیرون بکشه.

این بار این چاقو تو اتاق من بود. رو مبل ، کنار گوشیم بود. تا چاقو رو برش داشتم صداهای دوستام که الان میاد سراغت و اون چاقو رو از دستت میکشه ، شروع کرد تو سرم اکو شدن...

ولی من خیلی مسر تر از این حرفا بودم! چاقو رو گرفته بودم دستم یه گوشه ی نامعلوم رو هدف گرفته بودم که میدونستم اون روحه اونجاس! و در کمال تعجب نیومد از دستم چاقو رو بیرون بکشه...فقط یه فشار خفیف حس کردم، در حد اینکه انگار بهش دست زد و تا خواست حرکتی کنه محکم چاقو رو گرفتم. 

اونقدر محکم تو دستم گرفته بودمش و هی چاقو رو سمتش می بردم و داد میزدم ، جوری که وقتی بیدار شدم دیدم ناخنامو تو مشت دستم فرو کردم و جای ناخنام کف دستم مونده ؛ از بس محکم اون چاقوی خیالی تو خوابمو تو دستام فشار دادم. همش میترسیدم چاقو رو ازم بگیره...

شاید باورتون نشه بعد بیدار شدن همچنان دنبال چاقوعه میگشتم!

پوف.. خیلی رو اعصاب بود.. تصور کن هی داد بزنی و چاقو رو سمت یه کسی یا یه چیزی بگیری که هیچ عکس العملی از خودش نشون نمیده و هیچ حرکتی نمیکنه! فقط تو هی داری داد میزنی تا بیاد سمتت و باهاش مبارزه کنی،در حالی که مثل سگ(!) ازش میترسی و دستات هم می‌لرزن...

و طبق معمول منی که صبح اول صبح تو تختم دارم تو سایتای تعبیر خواب ول میگردم ، اینا رو پیدا میکنم : 

شبح در مواردی سمبل احساسات و خاطرات آزار دهنده ی گذشته ی شماست که در ضمیر ناخودآگاه شما تاثیر گذار بوده و با گذشت زمان، همچنان به عنوان یک گره فکری، تاثیرات خود را باقی گذاشته است .خواب دیدن اینکه یک روح در کمینتان است یا توسط یک روح شکار می شوید بیانگر این است که از رویارویی با مسائل گذشته تان که روی زندگی حالتان اثر می گذارد خودداری می کنید.

اگر خوابی ببینید و در آن روحی شیطانی را در حال حمله به خودتان ببینید، احتمالا وحشت کرده و به شدت خواهید ترسید.با این وجود، این خواب به این معناست که شما در حال جنگیدن با احساسات خودتان هستید.

شبح و روح را نمادی از خاطرات، احساسات و یا احساس گناهی که ما را تسخیر کرده‌اند می‌داند.بخش‌هایی از هشیاری وسیع‌تر ناخودآگاه که در تلاش تعامل با ماست، سایه‌ ضربه‌های روحی گذشته و رویدادهایی که اکنون توان آسیب و تاثیر واقعی بر ما ندارند اما هنوز در الگوهای رفتاری ما نفوذ دارند همگی می‌توانند به صورت اشباح یا ارواح در خواب‌های ما مشاهده گردند.

چی بگم'^' شاید اینا درست ترین هاش بودن...

+ تولد سانشاینمون پیشاپیش مبارک! ♡

We love you Hobi~

Shine bright for the rest of your life~

ساخت کد موزیک

https://www.movie-map.com

مطمئنا تا حالا پیش اومده که از یه فیلم خوشتون بیاد ولی فیلم های مشابهش رو پیدا نکنید. میتونید توی این سایت اسمشو وارد کنید و یه لیست از فیلم های مشابهشو ببینید^^~

این یه چالشه~

بقیش تو ادامه^^

But this is not a joke,voice frequencies really make you feel better

ولی این شوخی نیست ،

فرکانس های صدا واقعا حالتو بهتر میکنن~

*(تکست کشویی)*

Thank U

Sentaku ~

☂️♥️

+ بخاطر اینکه بیشعوری ، بخاطر اینکه لیاقت نداری ! بخاطر اینکه دختره ی ولگرد منو خر فرض کرده فک کرده نمیفهمم شبا تا صبح بیداره ظهر تا شب خوابه امحاناشم فقط با تقلب نمره میاره. بخوابی؟؟ هه... تو بختت خوابه بدبخت بیچاره!! تو معتاد روانی ای هستی که مودم خاموش میشه حاضری از شارژ گوشیت بزنی ولی اینترنتت قطع نشه! شارژ برات خریدم؟ اشتباه کردم! تو لیاقت شارژ هم نداری. یه بار دیگه اسم این گروه نمیدونم ، بی تی اس رو بیار تا ببینم فردا میخوان واسه آینده ت چ گوهی بخورن. کیم تهیونگ هم فردا برات میشه آب و نون. فقط میتونم بگم برات متاسفم... و برای خودم متاسفم! تو فقط مایه ی غصه ای فقط برام... دارم از دستت مریض میشم...دیگه نمیتونم تحملت کنم!

کجا بودین همه ی این مدت

وقتی دخترتون مُرد کجا بودین..

وقتی از غصه و دلتنگی داشت دق میکرد کجا بودین

وقتی آدمای واقعی درکش نمیکردن و دوستای مجازیش شدن همه ی زندگیش ولی حتی از زندگی مجازیشم ضربه خورد و تیکه تیکه شد، شما کجا بودین...اون شبایی که تا صبح گریه میکرد کجا بودین... حتی فهمیدین؟ میرفتم دستشویی از گریه ی زیاد بالا میاوردم حتی بیدار شدین بگین چه مرگته؟ اصلا حالیتون شد؟ وقتی از ترس شماها دوستای مجازیمو که فقط چندتا دختر هم سن و سال خودم بودن و بهشون پناه برده بودم  قایم میکردم ، کجا بودین...وقتی همه ی زندگیم شدن اون ۷ تا پسر و با دیدن خنده ها و گریه هاشون با لرز گریه میکردم شما کجا بودین....

میدونم ازم متنفرین..میدونم بچه ی لایقی نیستم.. حتی اگه درسخون بودم دیگه نیستم..ولی کاش یکی از همون کرم کتاب های بی بخار که تا حالا یه صفحه از یه کتاب غیر درسی یا رمان رو ورق هم نزدن بچتون بود ، اینجوری حداقل شما اینقدر عذاب نمی کشیدین..

من به درک .. من مهم نیستم

حداقل شما راضی بودین

آره ، من یه معتادم!

هر مرگیم میشه به گوشی و هندزفری خرابم و بالشتم و آهنگای بی تی اس پناه میبرم..

هر مرگیم میشه میرم به دوستای مجازیم میگم نه شماها. هر مرگیم میشه با تایپ کردن تو این باکس سفید و خاکستری وبم خودمو خالی میکنم. کاری که از بچگی کردم.

مامان 

بابا

از اینکه من بچتونم

معذرت میخوام

و متاسفم

متاسفم که باید یه افسرده ی معتاد مجازی منزوی که یادش نیست آخرین بار کی درس خونده بچتون باشه...

ازتون معذرت میخوام.

ساخت کد موزیک

سرشو روی سینه‌ی پسر گذاشت و از سرمای هوا توی خودش جمع شد.پسر که متوجه این موضوع شده بود، دختر رو بیشتر توی آغوشش فشرد.

+ اینجا چقدر... قشنگه. چرا قبلا نیومده بودیم؟

پسر لبخندی از لحن شیرین دختر زد و کت مخمل مشکی رنگ رو روی شونه‌های ظریفش بالا کشید.

- نمیدونم... فرصت نشد.

+ مهم اینه... الان اومدیم.

گونه شو به سینه‌ی پسر مالید و با آرامش زمزمه کرد. سکوت غیر منتظره‌ای بینشون جا خوش کرده بود. پسر یکی از پاهاش رو روی زمین فشار میداد تا تاب رو به حرکت دربیاره و دختر راحت‌تر بخوابه، اما اینطور نشد.

دختر با اشتیاق سرشو بلند کرد و با نگاهی براق به پسر خیره موند.

+ بیا خواب پری دریایی و ضیافت شاهزاده‌ای که از اقیانوس دور مونده رو ببینیم... بنظرت اون چجوری مهمونی رو می پیچونه؟ تا خود ساحل میدوئه؟

پسر تک خنده‌ای کرد و به یاد اون داستان قدیمی افتاد. موهای دختر رو نوازش‌وار پشت گوشش برد و بدن ظریفشو بیشتر به آغوش کشید تا جلوی سرمای شب رو بگیره، بعد زمزمه کنان افسانه رو از سر گرفت...

یجوری شدم.. جوری که قبلا هرگز نبودم ..

حتی وقتی میشنیدم کسی این مشکلو داره به حالش کلی تاسف میخوردم و فوبیای اینو داشتم که نکنه منم یه روزی اینجوری شم ؛ اما حالا شدم ..

شدم همون چیزی که نباید میشدم ..

مشکلم اینه که وقتی میشینم روی صندلی تا درس بخونم حس کسیو دارم که به صندلی بستنش و دارن شکنجه ش میدن ؛ حس کسی که نفسشو تنگ کردن و فقط منتظره از رو صندلی بلند شه بره هر کاری غیر از درس خوندن انجام بده تا بتونه یه نفس راحت بکشه.

حتی این مدت طولانی که درس نمیخوندم، با خودم میگفتم خب، همش بخاطر اینه که اصلا سمت کتاب نمیرم. اگه برم دیگه خیلی راحت دووم میارم و شروع به یاد گرفتن میکنم. 

اما اینجوری نشد. نشستم پشت میز و دیدم حس تنگی نفس داره خفم میکنه. تو ذهنم فقط یه احساس بود ، اما من واقعا داشتم خفه میشدم.

یه ترفندی که خیلی بین مشاورای تحصیلی رایج شده واسه پیشنهاد دادن به دانش آموزایی که نمیتونن برن سراغ درس، اینه که بهشون میگن شما به خودت بگو فقط ۵ دقیقه ، ۵ دقیقه میرم فلان درس رو میخونم و بعدش هر کاری دلم بخواد میکنم. بعد از اون ۵ دقیقه دیگه درگیر درس شدی و نمیتونی رهاش کنی.

اما میدونی واسه من چجوریه؟ من بعد از اون ۵ دقیقه واقعا میتونم رهاش کنم. حتی زود از اون ۵ دقیقه هم میتونم اینکارو کنم. هر جوری که هست ، این ترفند هم دیگه جواب نمیده(: !! کیو دارم گول میزنم؟؟

این ترسناکه که نتونی پشت میز مطالعه ت بند شی. اون میز جاییه که با نشستن پشتش و خوندن کتابات ، قراره آینده تو شکل بدی. اما کسی که پشت اون میز بند نمیشه..

چه بلایی سرش میاد؟

+ متنفرم از اینکه حس کنم ی سری آشناها دارن اینجا رو میخونن.. آزادی بیانمو ازم میگیره..

فردام امتحان ریاضی دارم و ، سه نقطه...

++ بدتر از اون میدونید چیه؟ من دارم به مامانم دروغ میگم. فقط چون از واکنش هاش و سرزنش هاش به طرز فاکی ای وحشت دارم.

+++ همین الان خودمو جای مامانم گذاشتم و داشتم به این فکر میکردم که اگر دختری مثل خودم داشتم ، دلم میخواست پرتش کنم تو خیابون.