۲۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۹ ثبت شده است.

نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ~ 

این بیت با اینکه خیلی تکراریه و همه شنیدنش همچنان به شدت به دلم میشینه و حسشو دوست دارم. نمیشد ننویسمش. 

یادش بخیر اون وقتایی که تو وبلاگ هامون تبریک سال نو میذاشتیم با کلی گیف و عکس و شعر و حتی عکس از هفت سینمون، مسابقه ی هفت سینی که نرسیا برگزار کرد و من توش برنده شدم(*:

کلی آرزو و تبریک می نوشتیم... میرفتیم تک به تک تو وب ها پیام میذاشتیم و آرزو میکردیم تو سال جدید اونقدر خوشی ها زیاد بشن و طرف جوری تو خوشی هاش غرق شه که هیچ غریق نجاتی نتونه نجاتش بده...غافل از اینکه شاید یکم آرامشِ خاطر، آرزوی بهتر و واقعی تری باشه.

همین چند دقیقه پیش که سر میز شام نشسته بودم و با غذام ور میرفتم، به این فکر میکردم که آخرین پست امسال و به عبارتی همین ماهنامه ی اسفند رو دقیقا چجوری باید بنویسم، اما راستش واقعا ایده ای نداشتم که تو آخرین ماه از این سال کرونایی دقیقا چیکار کردم. درسته آخر هر ماه که میشه و میخوام ماهنامه بنویسم، دقیقا مشابه همینا رو میگم، ولی این دفعه واقعا ایده ای نداشتم!

پس اون پرانتز آخر رو به عنوان اضافه کردم(=

حالا بخوایم از اول اسفند شروع کنیم، راستش اولش فکر میکردم همه چیز داره خوب پیش میره. با خودم فکر کردم بالاخره یکم شبیه قبل شده و دیگه از دردای قدیمی و بی مصرف خبری نیست. از انتظار خبری نیست. از گریه خبری نیست. ولی زیاد ازش نگذشته بود که دوباره ناآرومی جدید پیش اومد. دوباره افکار سیاه جدید، دوباره درگیری های جدید، البته با تم دلایل فوق قدیمی! یه میکس فوق العاده رو اعصاب با چاشنی بغض و یکم بعد..

چیه؟ باید بگم بووم؟؟ 

ستاره ی دنباله دار خورد به زمین؟! بگم بیگ بنگ دوباره تکرار شد؟ یا با یه آدم فضایی ملاقات کردم؟ یا مثلا اون پیشنهاد مسخره ی مامانمو جدی گرفتم و رفتم پیش روانپزشک؟ شایدم سنتاکو آرمی شد؟ (این یکی نادر ترین پدیده ی طبیعی ای بود ک ب ذهنم رسید نام ببرم راستش..)

خب.. هیچکدوم..

شاید عجیب باشه ولی، فقط یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یه توده ی حجیم با چین خوردگی های لیپیدی که از میلیارد ها نورون و سیناپس های بینشون تشکیل شده، رو قلبم سبز شده. 

خودش بود. یه مغز بود.

قلبم بالاخره عاقل شده بود. قلبم بالاخره فهمیده بود. بالاخره دیگه نیاز نبود زبون نفهمیش بیشتر از اون آوازه ی کوچه خیابون های شهر بشه. از یه جایی به بعد دیگه نیاز نبود هر شب گریه کنه.

آره، حقیقت داره.

از یه جایی به بعد، دیگه اهمیت ندادم.‌

از یه جایی به بعد دیگه اون احمق عاشق نبودم.

وقتایی ک قلبم سعی میکرد مغزشو گول بزنه و بره یواشکی اون دره ی پر از بنفشه ی های خشکیده ی خاطراتشو دید بزنه، من دستشو گرفتم و برش گردوندم. وقتی چشمام خواستن بازم گریه کنن، من پلک هامو بستم و بهشون شب بخیر گفتم. وقتی دستام خواستن بازم بلرزن، من مچ هاشونو محکم گرفتم و نذاشتم بیشتر از این ضعف کنن.

من چشمامو بستم روی تو

تویی ک همه ی من بودی‌

ولی من چی؟

من هیچِ تو هم نبودم

چشمامو بستم.

کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم، ولی آسون نبود.

خودمم از خودم توقع نداشتم که انجامش بدم.

آره حقیقت داره، من کم توقع بودم. واقعا کم توقع بودم و همین از ریشه داغونم کرد. من کم توقع بودم و همین عذابم داد‌. نه آسون نبود. اون موقع هیچیش آسون نبود. ولی الان آسونه. الان عاقل بودن آسونه. الان فهمیده بودن آسونه. الان زود خوابیدن، مراقب خودم بودن، خودمو با سوشال مدیا خفه نکردن، شب تا صبح آهنگ گوش ندادن، حتی درس خوندن، الان همه ی اینا آسونه و خوشحالم ک دیگ جلوی هیچکس سرِ التماس خم نمیکنم. دیگ ب دست و پای هیچکسی نمیوفتم. حالا ارزش لعنتی خودمو ب وضوح میفهمم.

شروعِِ ۹۹ واقعا جهنمی بود. اغراق نمیکنم. فقط اون موقع حس اغراق آمیزی داشتم. حقشو هم داشتم. کاری که تو کردی، هضمش همچنان غیر ممکن بنظر میرسه. ولی دیگه برام مهم نیست.

جالبه دلم نمیخواد اینا رو مرور و بازگو کنم، به خودم قول دادم که دیگه اسم اون روزای کذایی رو هم نمیارم، ولی عیبی نداره. اینم یه بخش از وبه ک خودم راهش انداختم. پس می نویسم.

می نویسم تا یه بار برای همیشه پرونده ی اون روزای سخت فاکی رو ببندم. می نویسم تا همینجا تو آخرین روز از ۹۹ جا بمونه و دیگه هرگز حتی تجربه ی مشابهش هم سمتم نیاد.

اون هر شب تا صبح گریه کردن. اون هر بار فکر کردن به اینکه مگه چه غلطی کرده بودم. کجای راه رو اشتباه رفته بودم..

خفه کردن خودم با سوالایی که هر بار تو ذهنم اونقدر پیچ و تاب میخورد تا با اشکای خشک شده روی صورتم و هندزفری توی گوشم، همونجوری خوابم می برد.

۹۹ برای من چیزای شیرین زیادی داشت. به هیچ وجه آدم ناشکری نیستم. بهترین لبخندهاش رو تو پست همون چالش نوشتم و اتفاقا خیلی بیشتر هم بودن، اما نخواستم زیاده روی کرده باشم. 

با این حال شاید درداش هم مقابل لبخنداش رو کفه ی اون سمتی ترازو کم نمیاوردن.

هیچ سالی از زندگیم اینقدر گریه و کم کاری نکرده بودم. هیچ وقت اون همه درس نخونده و کتاب و جزوه ی سفید نداشتم و به عمرم اینقدر به وضوح مطمئن نشده بودم که دیگه واقعا افسرده ام.

اما واقعا بودم. میدونم میتونست خیلی بدتر باشه. میتونستم واقعا داغون تر از اونی بودم که بشم. همین حالاشم خدا رو شکر میکنم بخاطر چیزایی که میتونسته هر لحظه ازم بگیره ولی گذاشته که بمونه. با همه ی اینا، بازم برام سخت بود.

شاید هنوزم کوچیکم. خوشم نمیاد از اونایی ک بیخودی ادای آدم بزرگا رو در میارن. من واقعا کوچیکم. ولی اون اتفاق، همون منِ خیلی خیلی کوچیکو حداقل ۱۰ سال بزرگتر کرد. 

ولی داشتم فکر میکردم شاید نباید اینقدر دنبال تاریخ های رند یا ساعت های جفت بگردیم... ۹۹ رند بود..۲۰۲۰ رند بود.. ولی چیشد آخرش؟؟ اینجوری گذشت((:

با ماسک و الکل و ژل صد عفونی کننده.‌. با خشک شدن پای گوشی و لپ تاپ و کامپیوتر واسه یاد گرفتن دو کلمه درسی ک یه کلمه شو هم یاد نمیگرفتیم و فقط گریه میکردیم.

یه سال گذشت. گذشت و هنوز اون بیماری حتی اگر ضعیف شده باشه(که اطلاع دقیقی ندارم)، هنوزم نرفته. هنوزم به جاست.

اما...

من دیگه اون آدمِ ۳ فرودین ۹۹ نیستم.

واسه امسال ماهی گلی داریم، واسه ۹۹ نداشتیم.

واسه امسال لبخند واقعی دارم، 

واسه ۹۹ یه فِیکش رو لبام بود.

 امسال من انتخاب کردم عاشق خودم باشم.

من انتخاب کردم خوشحال باشم.

من انتخاب کردم سال بهتری رقم بزنم، حتی اگه همه چیز سخت تر و پیچیده تر بشه. حتی اگه طبقه گفته ی وزیر آموزش و پرورش، اصلا تو ۱۴۰۰ تابستونی در کار نباشه.

دیگه برام مهم نیست((: 

چون قهرمان لعنتی خودم میشم.

پست تبریک بمونه واسه لحظه ی تحویل سال،

ولی، همین حالا عیدتون مبارک^^

مرسی از همتون که کنارمین~

دوستون دارم♡

+ آقا ، میشه اینا رو ازم بخرید؟ 

روی دو زانویش خم شد و بازو های کوچک و لاغر پسرک را با ترحم در دستانش گرفت‌.

_ اینا یخمک ان، چرا داری توی سرما اینا رو می فروشی؟

+ چون از اینا خیلی کم گیر میاد، فکر کردم چون کمه مردم می خرنش ولی، هیچکس بهشون نگاه هم نمیکنه! فقط میدو ان و فرار میکنن.

_شاید .. چون خیلی سردن!

+ آدما همیشه واسه یه چیزی میخوان بهونه بیارن و بهونه هم دارن! وقتی هوا گرمه پول ندارن، وقتیم که از اینا خیلی کم پیدا میشه، میگن خیلی سرده! اونا همیشه نگرانن!

با حرف پسرک به فکر فرو رفت‌‌؛ چقدر در زندگی اش بهانه ها دیده و تجربه کرده بود. سر تکان داد و لبخندی کوتاه به پسرک که لب و لوچه اش را آویزان کرده بود، تحویل داد. دست در جیبش فرو برد و از کیف پولش یک ده دلاری بیرون کشید و به طرفش گرفت. پسرک حیرت زده به آن اسکناس خیره شد و با ذوق گفت : 

+ اوه! اما این خیلی زیاد تر از قیمت این یخمک هاست!

_ تو هم خیلی خوشگل تر از منی!

+ اما این فرق میکنه!

لب هایش را گریاند و سرش را کمی کج کرد.

_  ولی من فرقی نمی بینم (: !

قهرمان لعنتی خودم میشم!

قهرمان لعنتی خودم میشم..

پ.ن : *وقتی لاک جدید خریدی و باید تو چش و چالِ عالم و آدم فرو کنی*

پ.ن 2 : هنوز همت نکردم پست فیکشنو آماده کنم:" فردا صبح باید برم حضوری فاینال زبان بدم.. بعد اون اگه شد می نویسم.

پ.ن 3 : خستم. ولی رها..

بهم خسته ی رها میگن؟'-' 

 

 
bayan tools َAs Time GoesJinsoul (Loona)

*این آهنگ به افتخار سنتاکوعه*

این چالش در عین سادگی بنظرم خیلی خلاقانه و دلنشین اومد. مخصوصاً الان که آخر ساله و این همه از سال ۹۹ بد گفتیم، شاید لازمه نکته های خوبشو به یاد بیاریم و یکم از اون بدبینی کم کنیم.

امسال برا من خیلی عجیب گذشت. تا حالا این حجم از روزمرگی و افسردگی و درس نخوندن و کوتاهی و مشکلات مسخره ی عاطفی یه جا بهم غلبه نکرده بود که امسال دچارش شدم. از واکنش هایی که به مشکلاتم داشتم ناراحت نیستم. چون اون زمان بهترینِ خودمو نشون دادم، و اینکه الان عاقل تر شدم، دلیلی برای سرزنش کردنِ خودِ اون موقعم نیست. من بهترینمو نشون دادم.

این چالش از اینجا شروع شده.

مرسی از سنتاکو که دعوتم کرد.

حالا لبخند ها : 

1. تولدم، وقتی فهمیدم سنتاکو از قبل یواشکی براش کلی برنامه تدارک دیده و با هر مشقتی بوده تونسته اون همه چیز میز کیوت و گوگولی برام پست کنه:"" تبریک تک تک دوستام، جوری که بهم عشق ورزیدن ، ویدیو کال تولدم با سنتاکو و کیدو و هیونگ و کادو هاشون که کنار کادوی تولد سنتاکو پست شده بود.

2. خوندن و لمس کردن نامه ای که سنتاکو با انگشتای خودش نوشته.

3. قبول شدن تو اون مصاحبه ای که خیلی خیلی برام مهم بود و بعد از شنیدنش پای تلفن،  بدو بدو اولین کاری که کردم ثبت کردنش تو دفتر خاطراتم بود.

4. برای اولین بار مامان و بابام بهم اجازه دادن سیم کارت داشته باشم.

5. برام گوشی خریدن(=

6. فن فیکشن دزیره رو پیدا کردم و از شدت قشنگیش به عالم و آدم دادم که بخونن و هر کسی هم با وجود تموم اصرار هام راضی به خوندنش نشد، کلی تو دلم فحشش دادم*-* 

(شوخی کردمXD)

7. برای اولین بار همه چیو در مورد دوستای مجازیم و وبلاگ نویسیم و زندگیم به مامانم اعتراف کردم و از شر بار مزخرفش خلاص شدم. اتفاقا مامانم واکنش خیلی خوبی هم داشت که یه ذره هم فکرشو نمیکردم. آرزو کردم ای کاش زودتر میگفتم.

8. دقیقا ۱ فروردین بود که به طور رسمی آرمی شدم و همین حالا که حال و روزم خوبه بخش عظیمیشو مدیون اون ۷ تا پسرم.

9. مراسم اعلام رتبه های برتر توی مدرسه و دوباره دیدن مدرسه پس از مدتها دوری.

10. به وجود اومدن کیپِ YasHeFa که تشکیل شده از من و یاسی و فاطمه بود و هر روز خدا عر زدن راجب بی تی اس و دزیره تو اون گپ واتساپمون((= 

*عه بیشتر از ۹ تا شد که!! بیخیال‌.. ولم کنین بذارین بنویسم:"" *

11. هر بار که سوتی میدادم و از سوتی هام استیکر های واتساپی میساختن.

12. تولد تهیونگ.

13. دیدن صبا تو پویندگان.

14. وقتی صبا رفت به شیوا (معلم زبانمون) لو داد که من روش کراش دارم و شیوا گفته بود اینجوری که من میشم شوگر مامی هلیا! 

15. دیدن مبینا همون آخرین باری که دیدمش(:' 

16. وقتی مامان اومد خونه و توت فرنگی خریده بود.

17. وقتی بابا واسه مامان روز مادر کادو گرفت و رفتارش در حد فاک کیوت شده بود.

18. وقتی غذای روی گاز رو سوزونده بودم و مامانم کلی دعوام کرد و بعدشم شیفت شب بیمارستان داشت از همونجا بهم پیام داد و معذرت خواهی کرد و گفت که مامان خیلی بدیه، و من بهش گفتم که اون بهترین مامان دنیاست.

19. وقتی۳۰ اردیبهشت ۹۹ بی خبر رفتم پیوی شکیبا و از اون موقع تا حالا تو آپارتمان خیالی ای زندگی میکنیم که کلی همسایه ی خل و چل و گربه های عیال وار داره.

(من که میدونم اینو نمیخونی ولی هیچ وقت فراموش نکن وقتی رو که همسایه از طبقه هفتم افتاد پایین و میخواستم برم عیادتش ولی تو نذاشتی براش سوپ بپزم!!) 

20. وقتی شکیبا گفت من همزاد جیمینم.

21. وقتی تست mbti دادم و تایپم شبیه تایپ جیمین در اومد.

22. وقتی ایزابل عکس تهیونگو داده بود به آتلیه چاپ کنن و بیت شعر مورد علاقمو روی یه کارت خیلی قشنگ نوشته بود و با همون عکس بهم داد(*: 

23. مراسم خواستگاری شایلین خاتون و صمد با ایزابل و ژولیت.(عروسک های خرسیمون که قراره مزدوج شن)

24. وقتی رسیدیم فصل تولید مثل و با کلیپ های معلم زیست ک از رشد جنین فرستاده بود چند لحظه رفتم یه جهان دیگه..

25. وقتی آلبوم BE بی تی اس اومد بیرون.

26. وقتی صبح واسه اول وقت دیدن ام دی دینامیت بیدار شدم.

27. خریدن ****** :" 

28. وقتی برا مامانم درمورد خانواده دوستی تهیونگ تعریف کردم و چند لحظه اشک تو چشماش جمع شد.

29. وقتی بالاخره یکم از رقص I Can't Stop Me توایس رو یاد گرفتم.

30. وقتی اومدم بیان(:

درسته دلیل اومدنم دلیل غمگینی بود،

(داغون شدن و در نهایت مرگ میهن بلاگ)

ولی الان به شدت خوشحالم و این فضا رو دوست دارم.

مرسی که کنارمین(:' 

دوستون دارم♡

پ.ن : پست بعد به احتمال خیلی خیلی زیاد معرفی یه فن فیکشنه، منتطرش باشید(;

ما تو کلاسمون یه جفت دوقلوی ناهمسان داریم، که به شدت درس خونن. از وقتی بند ناف اینا رو بریدن داشتن تست میزدن، از وقتی دست چپ و راستشونو فهمیدن آزمون قلمچی شرکت میکردن و کلا توی زندگیشون هیچ چیز به جز درس معنایی نمیده. مثلا بابا لنگ دراز رو نمیشناختن '-' یا آن شرلی .. تا حالا کتاب غیر درسی نخوندن. فیلم یا انیمیشن متفرقه که دیگه هیچی. خلاصه اینجوری ان‌‌. بعد حالا دیشب من داشتم خواب می دیدم که ..

(دقت کردین این یادداشتا کلا شده دفترچه ی یادداشت خواب های من؟:| )

خلاصه.. خواب می دیدم یکی از اون دوقلو ها به طور اتفاقی تبدیل به مرغ شده'-' بعد منم رفتم ازش پرسیدم وقتایی که مرغ میشی هم همچنان به درس خوندن ادامه میدی؟ بعد تو همون حالت مرغی ازم ناراحت شد'-' منم تموم طول خوابم استرسِ اینو داشتم ک حالا چجوری از دلش در بیارم و چرا اینو بهش گفتم ک بهش بر بخوره..

و دیگه یادم نیس چیشد.. فقط خوابمو سر میز شام تعریف کردم و مامان بابام از خنده پاره شدن .. هی میومدن دست از خندیدن بردارن هی یه نگاه ب من میکردن دوباره جر میخوردن از خنده‌.‌.

 

□ - ■ - □ - ■ - □

 

یه چیز دیگه اینکه، خجالت نمیکشید ؟

شرم نمیکنید؟ 

چطور یه حرفی ک باهاش قلب یه نفر رو به لرزه در میارید و باهاش احساساتش رو به بازی میگیرید همزمان به ۲۵ نفر دیگه هم میگید و اونا رو هم به همین روز میندازید، در صورتی که خودتون اصلا درموردش جدی نبودید، بعدش خیلی شیک و ستودنی اسمشم میذارید روابط اجتماعی قشنگ و خوب و وسیع؟((: 

ببخشید که چنین کلمه ای رو میگم و می نویسم ، ولی این چیزی که بهش افتخار میکنید اسمش مردم دوستی و روابط اجتماعی خوب نیست،

اسمش لا*شی بازیه^^~ 

اینقدر برداشت اشتباه برای آدما و دل حساس و آسیب پذیرشون درست نکنید و هی بیخودی مثل کرم های خاکی ای که میخوان جفت گیری کنن به پر و پاشون نپیچید که سر تا پای زندگیشون بشه سو تفاهم ، بعدشم بخواین خیلی راحت مثل یه تیکه آشغال از زندگیتون پرتشون کنید بیرون!

اینقدر همگانی لاس نزنید.

بی زحمت روابط اجتماعی خوبتونو بذارید در کوزه آبشو بخورید.

مرسی اه

(با شما نیستما! ^-^ شما بچه های گل منین^-^)

 

سرشو نرم و آروم روی پیشخون سرد و سفت کتاب فروشی گذاشت. اون روزا ونیز حال و هوای دیگه ای داشت. دونه دونه تارهای چتری های عسلیِ روی پیشونیش برای بی نظم بودن با هم مسابقه میدادن. دستاشو زیر سرش به هم قلاب کرده بود و نگاه مخملیش، ساعتِ بی حوصله و شماطه دار قهوه ای رنگی رو نگاه میکرد که بی درنگ فقط می تپید و می کوبید. صدای بم و عمیقی به گوشش رسید و از زیر اون نگاه گرم و سنگین در امون نموند : 

_ چرا وبلاگ می نویسی؟ 

دستاشو از زیر سرش برداشت و به جلد فندوقی رنگ دفترچه یادداشت روی میزش خیره شد.

چرا وبلاگ می نویسم؟

لبشو بی پروا تر کرد و با چشم های پرسشگرش نجوا کرد؛ 

_ اوهوم.. چرا وبلاگ می نویسی؟

خندید و دستی به موهاش کشید. گلوشو از حصار یقه ی پیراهن کمرنگش بیرون کشید و قبل از اینکه به چشم های کنجکاو مرد پرسشگر رو به روش جوابی بده، از جا بلند شد و بعد از کنار رفتن از پشت میز، با خوش رویی همیشگیش تا کمر رو به روی مشتری خم شد و بهش خوشامد گفت. مشتری رو به سمت قفسه ی کلاسیک راهنمایی کرد و بعد از نیم نگاهی به نردبون چوبی و پوسیده ی انتهای کتاب فروشی، با آه کوتاهی پشت میز نشست و با مداد چوبی زرد رنگش انگشتاشو از استراحت محروم کرد :

+ راستش ، میدونی؟

گاهی به این فکر میکنم که عروسک ها درک نمیکنن. عروسک ها واقعا درک نمیکنن؛ اونا مدت زمان طولانی با پاهای ضعیف و شکننده شون دنبال چیزایی میرن که هرگز براشون ساخته نشدن و با قلب های گلبرگی شون هم آغوشی احساساتی رو به جون میخرن که هرگز برای متحمل شدنش پا روی این کره ی آبیِ خاکی نذاشتن. اما این به این معنی نیست که بعد از اشتباهاتشون دیگه هرگز از نو ساخته نمیشن. گاهی چیزای قدیمی زندگی آدما و عروسکا واقعا موندنی بنظر میاد اما هرگز از پشت اون نقاب،  گذراییشون پدیدار نمیشه. همین رفتن آدما رو دردناک میکنه آقای کیم. یه رفتنِ بدون فیلنامه، یه اکشنِ فراتر از صحنه. ولی چی میشه اگه این رفتنا بخاطر توجهی باشه که هرگز جلب نشد.

ولی آخه  توجه؟ به چه قیمتی..

_ تو قشنگ ترین و آروم ترین طفره رو ی جهانی جیمینا! ولی ، آ آ ! جواب سوالم! نگفتی ، چرا وبلاگ می نویسی؟

پسرک مو عسلی خندید و به موهای مجعد و فرفری پسر رو به روش چشم دوخت. انگشتاشو به هم قلاب کرد و پاهاشو زیر میز از هم فاصله داد. دستاشو به حالت اغواگرانه ای زیر چونه ش جا داد و با لحن اشعار قدیمی و باستانی زمزمه کرد : 

+ آه ای باری تعالی ! چه سخن گویم و چه سخن نهان سازم در وصف چُنین دیرینه روزگارِ لایتناهی و دنیوی پنداری!

با جدیت نگاهشو به پسرک خندون و مشوش رو به روش دوخت و از خنده سرشو روی میز گذاشت که چندتا از مشتری ها برگشتن و با لبخند گرمی نگاه گذرایی بهش انداختن.

_ بگو دیگه ‌.. مو عسلی!

آهی از ته دل کشید.

+ باشه. میگم. طول کشید تا انتخاب کنم بینشون. بین مجازی؟ واقعیت؟ ولی بعدها فهمیدم خیلی بیشتر طول کشیده تا بفهمم، اصلا نباید انتخاب کنم بینشون. باید مثل یه بند باز ماهر وسط طناب راه برم. و هر بار افتادم، برای بالا رفتنِ دوباره از پله ها تعلل نکنم و جا نزنم. میخواستم بنویسم. همه حق دارن بنویسن. بنویسم که صدام به گوش اونایی برسه که شاید قلبشون ذره ای شبیه منه. شاید قرار بود اینم داد بزنم که :" بزرگتر های عزیزم! یکم در مورد کیپاپ فکر کنید!

پسر مو عسلی خندید و انگشتشو رو نوک بینیش کشید. با یادآوری خاطرات تلخی که از وبلاگ نویسی نصیبش شده بود آه کوتاهی کشید و سرشو پایین انداخت.

پسر مو فرفری با قرار دادن انگشت های کشیده و بلندش زیر چونه ش سرشو بالا آورد : 

_ آ آ ! باید بخندی ! بخند وگرنه..

پسر مو عسلی چند بار پلک زد و با خوش رویی از ته دل خندید . خودش میدونست اگه نخنده، چی میشه..

 

پایان 

99/12/24

***

درود بهتون! ^^ همون طور که از عنوان پست متوجه شدین، این یه چالشه! چالشی با عنوان دست نویس پیوندی. تو این چالش قراره چیکار کنیم؟ اگه دقت کرده باشین اسم هایی که من وسط این سناریو بولد کردم و لینکشون کردم، همشون همون پست هایی هستن که قبلا پیوندشون کرده بودم. این چالش از این قراره که باید با اسم هایی که توی پیوند های وبتون استفاده کردین، یه متن، یه داستان کوتاه، یه سناریوی کوتاه، یا هر چیزی که دوست دارید با شخصیت های ساختگی یا هر شخصیت دیگه ای (مثلا من جیمین و تهیونگ رو انتخاب کردم) با خواست و سلیقه ی خودتون بنویسین. فقط تنها شرطش اینه که از تمام اسامی پیوند هاتون استفاده کنید (با این حال اگه دیدین پیوندی هست که خیلی به بقیه پیوند ها بی ربطه و نمیشه تو متن جاش داد، اشکالی نداره جا بندازینش ولی اگر بی ربط ها رو هم استفاده کنید چه بسا میتونید یه نوشته ی کمدی در آخر بسازید!)

دقت کنید اسمی که توی متن استفاده می کنید باید همون اسمی باشه که خودتون با اون اسم پست رو پیوند کرده بودید ، نه اسمِ خود پست!

اسم پست ها هم اگر لینک بشن بهتره، اگر لینک نکردید حداقل بولدشون کنید.

برای شروع دعوت میکنم از : 

سنتاکو، آیلین ، آلا ، آیامه ، آیسان ، آرتمیس ، استلا ، موچی ، ناستاکا ، هانی بانچ ،  پرسون.

 

پ.ن : ببخشید دیگه حال نداشتم لینک کنم:" 

هر کس دیگه ای که پستو می بینه، دعوته! همتون دعوتین دیگه((': 

اگر جا انداختم ببخشید:" همینجوری رندوم اسما رو نوشتم.

پ.ن ۲ : توت فرنگی خوردن موقع نوشتن همیشه اینقدر کیف میداده؟:"

 

 
bayan tools Fur EliseRichard Clayderman

 

هیچ نمیفهمم واقعا این پست رو چرا دارم می نویسم'-'

اصلا هدف دقیقی توش ندیدم ‌‌.. بخاطر همین تصمیم گرفتم مث اون مدل پست های استلا منتشرش کنم، و مورد بندیشون کنم ک منظم تر بشن. راستش اخیرا بیان تا خرخره پر از چالش شده ، اونقدر ک نمیفهمم دقیقا دست رو کدوم یکی باید بذارم یا کدوم خوبه یا کدوم یکی کمتر تکراری شده.. در نهایت ب هیچ چیز نرسیدم'^' .. اصلا حس چالش شرکت کردن نمیاد، با این حال ایده ی چندان خاصی هم واسه نوشتن ندارم. اما میدونم ک باید بنویسم.

  امروز بالاخره ی کار کردم، اونم سر زدن به همه ی ستاره های روشن و کامنت دادن بهشون بود. حس میکنم بعد یه سری تصمیمات درست دارم کم کم به زندگی برمیگردم و از اون غار تاریک و منفور افسردگی بیرون میام. بالاخره همه ی ۴۶ تا ستاره ها خاموش شدن~ اینکارو قبل از کلاس زبانم انجام دادم. در حالی ک اصلا وقت نداشتم و باید مشقامو می نوشتم، اما ی خاصیتی ک درون وجودم هست اینه که دقیقا وقتی از لحاظ وقت تو تنگنا قرار میگیرم - مثلا شب های امتحان- به طرز عجیب و غریبی فعال میشم در هر زمینه و عرصه ای ، هر چیزی ک فکرشو کنید ب غیر از درس. فک کنم حداقل ۹۵ درصدتون این خاصیت رو دارید درون خودتون. 

انی وی.. بریم سراغ پرت و پلاها(=

🐈

1. سری کتاب های Summit رو کلا تموم کردیم.. (کتاب کلاس زبانم منظورمه) و بعد فاینال این ترم ک تقریبا یجورایی ترم آخر از مجموعه ترم های R&R محسوب میشه ، باید ی آزمون بدیم ب اسم Big Test. قبلا هم دادیم ولی این یجور دیگشه'^' دلم واسه کتابای سامیت و تاپ ناچ خیلی خیلی خیلی تنگ میشه((: خیلی از دوستام گفتن بعد تموم شدن این ترم دیگه نمیخوان ادامه بدن بخاطر کنکور و شرایط.. ولی من واقعا دلم نمیخواد زبانمو ول کنم. روحم با زبان تازه میشه. باهاش جون میگیرم:"| نمیخوام.. نمیخوام بخاطر کنکور شیوا رو ول کنم:"| کاش هرگز مجبور به چنین چیزی نشم.

* * *

2. سومین دندون عقلم جوونه زده. داره اذیت میکنه یکم:"|

* * *

3. دوباره از سوشال مدیا کشیدم بیرون به دلایل خیلی موجه و خیلی قابل قبولی ک آدمای زیادی نمیدونن. ولی میدونم ک بهش نیاز داشتم. نمیدونم کی برگردم، ولی فعلا فقط همینقدر میدونم ک حالم داره از ریخت تلگرام و اینستا ب هم میخوره. حیف آدم ک وقتشو اینجاها تلف کنه. (این دیالوگ آخر زیادی مامانی نبود؟ :| خب چرا بود..  از حرفای همیشگی مامانمه.. دروغ هم نمیگه بنده خدا..)

* * * 

4. واسه عید امسال برعکس پارسال ک ی جوراب نو هم نخریدم :| ، یکم چیز میز خریدم((': خیلی ذوقشونو دارم.. مث بچه ها همش نگاشون میکنم .. حداقل این یکی ذوق هنوز درونم خشک نشده .. امیدوارم هیچ وقت نشه چون واقعا به یه آدم بی روح تبدیل میشم.

* * *

5. چالش ۳۰ روز ۳۰ جمله.. اولش ک شروعش کردم کلی جمله واسه نوشتن داشتم حالا کلی از روزاش خالی موندن و نمیدونم چی بنویسم'-' رو دستم مونده. ولی منتظرش باشید^^

* * *

6. ی حس سبکی ای دارم.. ناشی از یه رهایی.. ولی میترسم راجبش بنویسم و دود شه بره هوا، پس هیچی نمیگم. امیدوارم گذرا نباشه.

* * *

7. چرا معلم هامون این هفته آخر هم دست از سرمون بر نمیدارن:"| امتحان زیست و ریاضی داریم.. ول کن معامله نیستن.. اه.. اگه مثل قدیما مدرسه می رفتیم میشد راحت نیایم((: ولی الان مجبوریم هفته آخر هم امتحان بدیم.

* * *

8. اینقدر ک عاشق جورابم فک نکنم خریدن یه BMW بتونه خوشحالم کنه:/

* * *

9. چرا من نمیرم فیک ونگوگ رو بخونم؟ نویسنده ی دزیره کلی تعریفشو کرد..

* * *

10. باورم نمیشه امسال اینقدر زود گذشت.. (یه جمله ی فوق تکراری!) ولی باور کنین اصن قبول نیست:| من امسال رو به سال های زندگیم اضافه نمیکنم:| چون هیچ کاری نکردم:|

* * *

11. به عنوان یه آرزو واسه سال نو ، دلم میخواد ب تعداد کشته هایی ک این مومنت تهیونگ داد از آسمون براتون شانس بباره<: 

* * *

12. آخه چرا گرمی باید ساعت ۴ صبح وسط هفته باشه:"] اگ این بار نرسم ببینم حسرت عمیقی ب دلم میشینه..من هیچکدوم از لایو های پسرا رو هم زنده ندیدم:"

* * *

13‌. به درخواست مدیر توی یه مسابقه ی داستان کوتاه انگلیسی شرکت کردم.. ولی واقعا ایده ای ندارم.. مگه اینکه یکی از داستان های قدیمیمو ب انگلیسی برگردونم.

* * *

پ.ن : آخ جون ۱۳ تا شد D:

تعداد ترک های میکس تیپ تهیونگ

.