
همین چند دقیقه پیش که سر میز شام نشسته بودم و با غذام ور میرفتم، به این فکر میکردم که آخرین پست امسال و به عبارتی همین ماهنامه ی اسفند رو دقیقا چجوری باید بنویسم، اما راستش واقعا ایده ای نداشتم که تو آخرین ماه از این سال کرونایی دقیقا چیکار کردم. درسته آخر هر ماه که میشه و میخوام ماهنامه بنویسم، دقیقا مشابه همینا رو میگم، ولی این دفعه واقعا ایده ای نداشتم!
پس اون پرانتز آخر رو به عنوان اضافه کردم(=
حالا بخوایم از اول اسفند شروع کنیم، راستش اولش فکر میکردم همه چیز داره خوب پیش میره. با خودم فکر کردم بالاخره یکم شبیه قبل شده و دیگه از دردای قدیمی و بی مصرف خبری نیست. از انتظار خبری نیست. از گریه خبری نیست. ولی زیاد ازش نگذشته بود که دوباره ناآرومی جدید پیش اومد. دوباره افکار سیاه جدید، دوباره درگیری های جدید، البته با تم دلایل فوق قدیمی! یه میکس فوق العاده رو اعصاب با چاشنی بغض و یکم بعد..
چیه؟ باید بگم بووم؟؟
ستاره ی دنباله دار خورد به زمین؟! بگم بیگ بنگ دوباره تکرار شد؟ یا با یه آدم فضایی ملاقات کردم؟ یا مثلا اون پیشنهاد مسخره ی مامانمو جدی گرفتم و رفتم پیش روانپزشک؟ شایدم سنتاکو آرمی شد؟ (این یکی نادر ترین پدیده ی طبیعی ای بود ک ب ذهنم رسید نام ببرم راستش..)
خب.. هیچکدوم..
شاید عجیب باشه ولی، فقط یه روز صبح از خواب بیدار شدم و دیدم یه توده ی حجیم با چین خوردگی های لیپیدی که از میلیارد ها نورون و سیناپس های بینشون تشکیل شده، رو قلبم سبز شده.
خودش بود. یه مغز بود.
قلبم بالاخره عاقل شده بود. قلبم بالاخره فهمیده بود. بالاخره دیگه نیاز نبود زبون نفهمیش بیشتر از اون آوازه ی کوچه خیابون های شهر بشه. از یه جایی به بعد دیگه نیاز نبود هر شب گریه کنه.
آره، حقیقت داره.
از یه جایی به بعد، دیگه اهمیت ندادم.
از یه جایی به بعد دیگه اون احمق عاشق نبودم.
وقتایی ک قلبم سعی میکرد مغزشو گول بزنه و بره یواشکی اون دره ی پر از بنفشه ی های خشکیده ی خاطراتشو دید بزنه، من دستشو گرفتم و برش گردوندم. وقتی چشمام خواستن بازم گریه کنن، من پلک هامو بستم و بهشون شب بخیر گفتم. وقتی دستام خواستن بازم بلرزن، من مچ هاشونو محکم گرفتم و نذاشتم بیشتر از این ضعف کنن.
من چشمامو بستم روی تو
تویی ک همه ی من بودی
ولی من چی؟
من هیچِ تو هم نبودم
چشمامو بستم.
کاری که خیلی وقت پیش باید میکردم، ولی آسون نبود.
خودمم از خودم توقع نداشتم که انجامش بدم.
آره حقیقت داره، من کم توقع بودم. واقعا کم توقع بودم و همین از ریشه داغونم کرد. من کم توقع بودم و همین عذابم داد. نه آسون نبود. اون موقع هیچیش آسون نبود. ولی الان آسونه. الان عاقل بودن آسونه. الان فهمیده بودن آسونه. الان زود خوابیدن، مراقب خودم بودن، خودمو با سوشال مدیا خفه نکردن، شب تا صبح آهنگ گوش ندادن، حتی درس خوندن، الان همه ی اینا آسونه و خوشحالم ک دیگ جلوی هیچکس سرِ التماس خم نمیکنم. دیگ ب دست و پای هیچکسی نمیوفتم. حالا ارزش لعنتی خودمو ب وضوح میفهمم.
شروعِِ ۹۹ واقعا جهنمی بود. اغراق نمیکنم. فقط اون موقع حس اغراق آمیزی داشتم. حقشو هم داشتم. کاری که تو کردی، هضمش همچنان غیر ممکن بنظر میرسه. ولی دیگه برام مهم نیست.
جالبه دلم نمیخواد اینا رو مرور و بازگو کنم، به خودم قول دادم که دیگه اسم اون روزای کذایی رو هم نمیارم، ولی عیبی نداره. اینم یه بخش از وبه ک خودم راهش انداختم. پس می نویسم.
می نویسم تا یه بار برای همیشه پرونده ی اون روزای سخت فاکی رو ببندم. می نویسم تا همینجا تو آخرین روز از ۹۹ جا بمونه و دیگه هرگز حتی تجربه ی مشابهش هم سمتم نیاد.
اون هر شب تا صبح گریه کردن. اون هر بار فکر کردن به اینکه مگه چه غلطی کرده بودم. کجای راه رو اشتباه رفته بودم..
خفه کردن خودم با سوالایی که هر بار تو ذهنم اونقدر پیچ و تاب میخورد تا با اشکای خشک شده روی صورتم و هندزفری توی گوشم، همونجوری خوابم می برد.
۹۹ برای من چیزای شیرین زیادی داشت. به هیچ وجه آدم ناشکری نیستم. بهترین لبخندهاش رو تو پست همون چالش نوشتم و اتفاقا خیلی بیشتر هم بودن، اما نخواستم زیاده روی کرده باشم.
با این حال شاید درداش هم مقابل لبخنداش رو کفه ی اون سمتی ترازو کم نمیاوردن.
هیچ سالی از زندگیم اینقدر گریه و کم کاری نکرده بودم. هیچ وقت اون همه درس نخونده و کتاب و جزوه ی سفید نداشتم و به عمرم اینقدر به وضوح مطمئن نشده بودم که دیگه واقعا افسرده ام.
اما واقعا بودم. میدونم میتونست خیلی بدتر باشه. میتونستم واقعا داغون تر از اونی بودم که بشم. همین حالاشم خدا رو شکر میکنم بخاطر چیزایی که میتونسته هر لحظه ازم بگیره ولی گذاشته که بمونه. با همه ی اینا، بازم برام سخت بود.
شاید هنوزم کوچیکم. خوشم نمیاد از اونایی ک بیخودی ادای آدم بزرگا رو در میارن. من واقعا کوچیکم. ولی اون اتفاق، همون منِ خیلی خیلی کوچیکو حداقل ۱۰ سال بزرگتر کرد.
ولی داشتم فکر میکردم شاید نباید اینقدر دنبال تاریخ های رند یا ساعت های جفت بگردیم... ۹۹ رند بود..۲۰۲۰ رند بود.. ولی چیشد آخرش؟؟ اینجوری گذشت((:
با ماسک و الکل و ژل صد عفونی کننده.. با خشک شدن پای گوشی و لپ تاپ و کامپیوتر واسه یاد گرفتن دو کلمه درسی ک یه کلمه شو هم یاد نمیگرفتیم و فقط گریه میکردیم.
یه سال گذشت. گذشت و هنوز اون بیماری حتی اگر ضعیف شده باشه(که اطلاع دقیقی ندارم)، هنوزم نرفته. هنوزم به جاست.
اما...
من دیگه اون آدمِ ۳ فرودین ۹۹ نیستم.
واسه امسال ماهی گلی داریم، واسه ۹۹ نداشتیم.
واسه امسال لبخند واقعی دارم،
واسه ۹۹ یه فِیکش رو لبام بود.
امسال من انتخاب کردم عاشق خودم باشم.
من انتخاب کردم خوشحال باشم.
من انتخاب کردم سال بهتری رقم بزنم، حتی اگه همه چیز سخت تر و پیچیده تر بشه. حتی اگه طبقه گفته ی وزیر آموزش و پرورش، اصلا تو ۱۴۰۰ تابستونی در کار نباشه.
دیگه برام مهم نیست((:
چون قهرمان لعنتی خودم میشم.
پست تبریک بمونه واسه لحظه ی تحویل سال،
ولی، همین حالا عیدتون مبارک^^
مرسی از همتون که کنارمین~
دوستون دارم♡