۵ مطلب در تیر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

'cause he's where you're supposed to be and ...?

بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی ، بالاخره دست و دلم ب نوشتن اون پست قبل رفت که خیلی وقت بود به نوشتنش فکر میکردم ولی هی عقب مینداختمش . دوس ندارم بعد نوشتن هر پست مدام همینو بگم و حرفای تکراری بزنم ، ولی خب شمام اگ هی از وبلاگ نویسی فاصله های کوتاه و بلند بگیرین و هی بخواین برگردین و سعی کنین وقتی می نویسین محتویات اون دورانِ فسق و فجور طورتونم خالی کنین و ب فکر جبران غیبت هاتون باشین ، هی مجبورین حین نوشتن به این چیزا اشاره کنین تا طولانی مدت بودن این افکارتون تا حدی ابراز بشه یا حداقل مشخص بشه واسه نوشتن این خزعبلات چقدر فکر میکنین و با خودتون درگیرین ، پس میشه گفت نوشتن هرگز بیهوده نبوده D: ...!! حالا بگذریم ×

اخیرا یه سه - چهار شبی میشه ک من تصمیم گرفتم زود هنگام برم لالا و این حرفا '^' ...البته گفتنیه ک از وقتی شبا زود میخوابم هیچ شبی نبوده ک خواب آشفته و پریشون ندیده باشم و با یه حالتِ عصبی از خواب نپریده باشم . نمیدونم چرا اینجوری میشه ، با خودم فکر کردم مدت خیلی طولانی ای میشه ک اصلا شبا خوابی نمی بینم ! اما همین دو روز پیش عصر ک داشتم پای تلفن با مبی میحرفیدم به طرز خیلی جذابی به این نتیجه رسیدم ک تو این مدت - ینی بعدِ تموم شدن امتحانا - در واقع اصن نمیخوابیدم ک بخوام خوابی ببینم ((= !! نمونش همین امروز صبح ، چنان خواب فانتزی و عجیبی میدیدم ک واقعا حیف چون جزئیاتش یادم نیس وگرنه میتونستم ایده شو به یه کارگردان نو پای ژاپنی بفروشم و هم من پولدار شم هم اون معروف ! ک اینجوری جفتمون به مراد دلمون برسیم '-' ... 

خواب میدیدم یه بیماری دارم ک بخاطرش خیلیا ازم میترسن . عصبی میشم و وقتی عصبی میشم خون بالا میارم ! ( نخند بکاع (("= ) مدرسه ی دوران راهنماییم دقیقا چسبیده به همون بیمارستانیه ک من توش زندگی میکنم و هر وقت از خود بیخود میشم کل راهرو های اون بیمارستانو میدو ام تا یهو از یه جایی ک رد میشم به مدرسه قدیمیم میرسم ... تو خواب امروز صبحمم بنظر میومد یه دفعه دیگه از دست کادر درمان فرار کردم و باز دارم کل راهرو ها رو میدو ام ... دست مبی رو -  ک حتی یادم نمیاد اونجا چیکار میکرد ((= - میگیرم بهش میگم تو رو خدا بیا یه بار دیگه بریم مدرسه ی راهنمایی مونو نگاه کنیم شاید بتونیم بهش برگردیم ((:  ولی وقتی میریم اونجا بین کلی چهره های غریب و آشنا فقط متوجه میشیم ک چقدر اون مدرسه تغییر کرده ! حتی براش درمانگاه ساختن و یکیو دیدم ک رو تخت خوابیده بود! *اینجا اشاره کنم ک امسال تو واقعیت شنیدیم قراره اون مدرسه تعمیر بشه و بهش کلاسا و کتابخونه و اتاقای جدید اضافه کردن! ((= * یکم بعد من باز شروع کردم به دوییدن ... برگشتم به بیمارستان و فقط راهرو ها رو میدوییدم ... راه پله ها رو همینجوری میرفتم بالا انگار میخواستم به پشت بوم برسم ... خیلیا میخواستن جلومو بگیرن ولی نهایتا فقط دستشون به لباس سفید و بلند بیمارستانم گیر میکرد و من بازم میدوییدم . هر لحظه میترسیدم نکنه الان بازم خون بالا بیارم و رو پله ها لیز بخورم ((: یه پیرمردم با یه نیشخند مرموز اعصاب خورد کن رو راه پله های هر طبقه بود ک خیلی ازش میترسیدم ! جالب اینجاس ک بی حرکت وایساده بود ولی هر طبقه رو میرفتم بالا می دیدم باز همونجاست و انگار تکرار میشه! هد دفه همونجا وایساده فقط یه چیز جزئی تغییر کرده توش ! مثلا طبقه ی نمیدونم - مثلا- پنجم ! یه کلاه پارچه ای رو سرش بود با یه ماسک رو صورتش ، طبقه ی شیشم مثلا همون ماسکه رو برعکس گذاشته بود رو سرش کلاهشم گرفته بود دستش و بهم میخندید!! اونقدر پله ها رو بالا رفتم تا نهایتا به یه اتاق رسیدم ک انگار آخرش بود ... یه پنجره ی خیلی دراز و با حفاظ آهنی داشت ، انگار اون میله ها رو بخاطر من اونجا گذاشته بودن ! به طرز وحشیانه ای میله ها رو میرفتم بالا و همینجوری روشون خون میریخت و من داد میزدم میخوام از پنجره بپرم پایین ولی میله ها و حفاظ ها نمیذاشتن ... نهایتش یه هلی کوپتر دیدم و بعدم از خواب پریدم ... '-' ...((= ... شاید بتونین تصور کنین بعد بیدار شدن چه حالی بودم !

خب ، بحث اصلی چی بود ؟ آها ... زود خوابیدن ! راستش دقیق نمیدونم چی محرک اون فسقل انگیزه ی من واسه زود خوابیدن شد اما مثل اینکه ب این نتیجه رسیدم با دیر خوابیدن فقط خودمو داغون میکنم ((: اصلا مضمون اون پست همینه حتی اگه به اندازه ی کافی بی نقص بهش اشاره نشده باشه... شاید تشکر نامه باشه از همون کسایی ک فقط شعارشون به تنهایی یه گوشه ی بزرگ از منو نجات داد (= لاو یورسلف ! و چیزی ک نیازه این وسط ابراز کنم ، اینه ک حس میکنم وجود این آوای بکاع بی همه چیز واقعا تو زندگی من بی تاثیر نبوده و نخواهد بود و بابت خیلی چیزا ازت ممنونم بیشوهور! ("= اولین اینکه چن وخت پیش این بکاع برام یه ویدیوی مراقبت از دست ها فرستاد ک راجب یه دختر کره ای بود ک دستاش مدل بودن '-' نمیدونین چجوری مراقب دستاش بود و شونصد هزار جور محصولات مراقبت پوستی استفاده میکردXD از حق نگذریم خب دستاشم واقعا خوشگل بودن '^' ...و البته کامنت های ملت زیر اون ویدیوی یوتیوب گویای همه چیز بود XD !! زیرش نوشته بودن اولین راز داشتن دست های زیبا اینه ک همون اول با اون دست های زیبا متولد بشین '-' ... ک خب بنده خدا راس میگف ~ XD ...از اون موقع به طرز مزخرفی رو دستام حساس شدم و واسه اولین بار با وجود اینکه سر کلاس زبان با ماسک و دستکش در حال بخار شدن بودم حتی واسه نوشتن هم اون دستکشای کوفتی رو در نیاوردم و وقتی بالاخره کلاس تموم شد و نشستم تو ماشین و دستکشامو درآوردم پوست انگشتای دستم از شدت رطوبت چروک شده بودن و دستام صورتی بنظر میومدن '-' ...بعدم اینکه مامانم یه قوطی کرم بادوم خرید ک از بس بوی خوبی میده دلم میخواد بخورمش ولی حیف ک فقط میتونم ب دستام بزنم '-' ...چپ و راست دارم کرم مالیشون میکنم '-' هاناعه چانم برام کلی ویدیو های خفن و ژیگول لایف استایل و سبک زندگی با کلی آهنگ فرستاد! مرسی مامی بنانا ! بابا جین گف برات جبران میکنه ! ...XD 

پی نوشت : شما اسرا رو دیدین ؟ ندیدین خب !! البته ب جز بنانا و بکاع ... ولی خب این بشر واقعا کیوت و نازه *-* انجل کوشولوی آّبی T^T نمیدونین چقدر موی کوتاه بهش میاد*-* ... اینو گفتم و گف ک نه! من تو عکس کیوت بنظر میام من واقعا کیوت نیستم '-' ولی فقط در همین حد بدون ک خفه شو اسرا '-' مرسی اه -.- ...

پی نوشت 2 : چقدر زر زدم '^' ... اینا رو اولش سرِ پست قبلی نوشته بودم... یهو گفتم بذار جداش کنم زر زر های روزمره مو از اعترافات مهم زندگیم و اینا '-' لااقل نگرخین از این حجم از حرف و زر زر اونم فقط در یک روز (("= 

NOWSELLERS™ Bling Glitter Case For Samsung Galaxy – Now Sellers

پی نوشت 3 : این سامسونگ S20 پلاس واقعا گوشی رویاهای منه (("= !! ورژن بی تی اسش البته ! مامانم خیلی وقت پیش میخواست برام گوشی بخره من رستگار بازی در آوردم و گفتم نمیخوام '-' ... ولی اون همچنان میخواد بخره D": ...!! شما باشین بین آیفون و سامسونگ کدومو انتخاب میکنین ؟ 

 

:))چطور میتونین برا خنده های مستطیلیش جون ندین ؟ +

:) We were only 7 , but we have you all now -

 مثل بیشتر مردم، من اشتباهات زیاد و فراوونی تو زندگیم مرتکب شدم . تقصیرات زیادی دارم و ترس های زیادتر ، ولی میخوام تا اونجایی که میتونم خودمو محکم بغل کنم و دارم شروع به دوست داشتن خودم میکنم، به تدریج و کم کم . اسم تو چیه ؟ فقط صدای خودت باش !

Kim Namjoon

فکر کنم توضیحات ناچیزی تو پست قبل داده باشم و احتمالا به عنوان مقدمه کفایت میکنه ! (= با این حال اخیرا اونقدرام بدم نمیاد یه راست برم سر اصل مطلب ... این اعتراف نامه رو با ذره ذره کنار هم چیدن حقایق و هر جور حس و روزمرگی ای که داشتم نوشتم (: این داستان منه ! ~

اعترافم رو میتونین تو ادامه مطلب بخونین !

تصویر مرتبط

 
بدشانسی ، بعضی اوقات +
 دقیقا همون چیزی که با 
ترس بهش باور داری
 ! اتفاق میوفته 
 هرکسی بدشانسی میاره

 چرا میگی کلی بدشانسی آوردی - 
 وقتی همیشه نمره هات خوبن ؟ 
 :-X  

بعد هزار جور علافی و بیکار موندن از صبح تا شب و شب تا صبح و خود سرزنش پنداری های بی پاسخ و تکراری ، شاید دیدن این سریال به لحاظ نسبی این روزا مفید ترین  کاریه ک تو این مدت کردم ((= ... البته در واقع یه مینی سریال بود ک وقتی تموم شد خیلی ناراحت شدم T^T ...بعد یه واقعه ی شگفت انگیز رخ داد و تازه فهمیدم فصل دو هم داره :---: نمیتونین تصور کنین چه حالی شدم :---: ... شخصا هنوز فصل دو رو ندیدم ولی حیف دونستم شما رو هم از فیضش بی نصیب بذارم '^' ...گفتم تا شما رستگار میشید منم فصل دومو تموم کنم D:

فضای مدرسه ای بیش از حد کیوتش ، کتاب و دفتر و مداداشون ، رنگای لایت ، یونیفرمای ظریف ، تیشرتای طرح دار یا ساده با تکست های انگلیسی روش ،دامن کوتاه ، جورابای لنگه به لنگه ، نقاشیا و پیج اینستاگرامش ، کافی شاپ ، کمپ ، درس ، کتابخونه ، گیم ، مسابقه ، امتحان ، اشک ، لبخند ؛ مهم نیست چقدر چنین سریالایی رو لوس خطاب کنن ، این اتفاقا و مدلش هر چقدرم روزمره باشن خیلی تایپ منن و مهم نیس چقدر بزرگ و واقع گرا بشم ، بعید میدونم هرگز از این ژانر بدم بیاد ! ((: یکی از معدود سریالایی بود ک دیدم تو خود سریال برا بازیگراش هر کدوم یه کاراکتر فانتزی طراحی شده ک تو نقاشیاشون استفاده میکنن و خیلی محصولات هم براش ساختن ... مثل دفتر و پاکلیدی و لوازم آرایش *^* یکی از مهم ترین اولویت های من واسه سریال دیدنو هم دارا بودش XD ... بازیگرای خوش قیافه '^' ...ک در واقع اونا بیش از حد کیوتن (¯`v´¯) رو یکی از بازیگراش ک آیدول هم بود رسما کراش زدم ...

معرفی سریال رو تو ادامه مطلب بخونین !

Photo By IG Page : @mriiane - {Photo is not mine}

میدونین چیزی که این روزا بیشتر از همه اعصابمو می‌ریزه به هم و علاوه بر جسم ، روح و روانمو هم کاملا تحت تاثیر قرار میده چیه ؟! درسته !! کسالت !! بی حوصلگی !! بیکاری !! روزمرگی !! و کنکور!! اینجور وقتا حتی نوشابه ی شاه توت نهایتا فقط دو سه دقیقه از روزتو میسازه حتی اگه همش از شب قبل جا مونده باشه و برادر کوچیکت یادش رفته باشه کارشو تموم کنه -_- که لازم به ذکره همیشه یادش می مونه و این اتفاق تاریخی کم پیش میاد !!!

کافیه پاتونو بذارین دبیرستان و یه زنگ تفریح فقط تو راهرو هاش یه قدمِ کوچولو بزنین ؛ من نمیگم کار خاصی کنین ، نه ، فقط یه قدم کوچولو !ترجیحا هم تنها باشین... حداقل من یکی که تنها بودم! ... قدماتونو آهسته تر کنین و گوشاتونو یکم تیز تر ؛ نمیگم گوش وایسین و تو زندگیای شخصیشون دخالت کنین ، ولی همون چندتا کلمه هم باعث میشه اگه گوشای گربه ای داشتین کاملا راست بشن و سمت صدا بچرخن! خوب گوش کنین ...بشنوین  ک هیچ کسی  بحث مشاور و آزمون و تست و کنکور و دانشگاه و پزشکی از زبونش نمیوفته خصوصا اگه دانش آموز تجربی هم باشین ... ! 

ادامه ی شرح حال رو تو ادامه مطلب بخونین !

خب ، چطوره مثل اون دفعه ای شروع کنم که بعد از کلی تاخیر از راه رسیده بودم و مقید تر از همیشه ،همون اول تابستون و دقیقا 1 تیر پامو گذاشتم تو وب میهن بلاگم و اولین چیزی که تو اون پستِ اعلام حیات تایپ کردم این بود : "و بالاخره ! انگشتای من به این کلیدا رسید ! همه ی کسایی که این پستو از نظر میگذرونید ، سلام !"شاید حتی دلم نمیخواست اینجا بیام ... میدونستم دنج و گوگولیه ... میدونستم انتخاب دیگه ای هم نیس ،میدونستم میهن خرابه ، میدونستم همه همینجان ، اما با بهونه یا بی بهونه ی موجه ،من بازم برگشت به وبلاگ نویسی رو اونقدر به تعویق انداختم و اینجا نیومدم تا رسیدیم به18 - 19 تیر ! بماند که من همونی بودم که قول داده بود بعد همه ی امتحاناش بیاد و پست بذاره و شرح حالشو ثبت کنه تا وقتی برمیگرده بدونه این روزا داشته چ غلطی میخورده ... ((= ولی اونقدر خسته و بی حال و بی حوصله بودم که نهایت کاری ک کردم جواب دادن دو سه تا کامنت تو وبم بود ... کامنتایی ک با خون جیگر نوشته شده بودن و شاید چندین بار ارسال شده بودن تا برسن دستم ... چرا ... چون دلیلش خیلی قدیمی و واضحه ! همونجوری ک همتون میدونین و  دلیل مهاجرت 99 و 9 دهم  درصدتون ب بیان همین بوده ،میهن بلاگ به طرز افتضاحی خراب شد و بعید میدونم دیگه هرگز به شکل قبلش برگرده ((: با همه ی اینا ، با وجود اینکه پنل بیان اولش خیلی غریب و تازه بنظر می‌رسید ، باید اعتراف کنم به آشنا ترین شکل ممکن برام تازگی داشت . خیلی شبیه بلاگفاست ، منتها خیلی پیشرفته تر . کسایی که تجربه وب نویسی توی بلاگفا رو هم داشتن احتمالا میفهمن چی میگم (= ولی ازش خوشم میاد ! دنج و گوگولی و کیوته ~ تو وبلاگاش احتمالا بوی قهوه و شکلات فرانسوی میاد . آدماش مهربونن ، بی قرارن ، آبی و بنفشن ، یا احتمالا به صورتی ترین شکل ممکن پتانسیل اینو دارن که واسه چندین لحظه یا چندین روز بی رنگِ بی رنگ بشن (= اینجا بیشتر حس روزمره نویسی هست ، تو وبلاگای قدیمی مون احتمالا همیشه حس اینو داشتیم ک واسه پست گذاشتن باید حرف و مضمون خیلی مهم و گفتنی ای داشته باشیم ،

ولی اینجا دیگه اونقدرام مهم بنظر نمیاد [=

چطوره یکم از بیان فاصله بگیرم و برگردم به خودم ، به اینکه چجوری تو این مدت این همه اتفاق افتاد یا به اینکه خدا می‌دونه چندمین باره دارم این جمله رو میگم((= ولی،  واقعا حس میکنم تو زندگیم به عنوان یه نوجوون نسبتا معمولی اتفاقای عجیب و زیادی میوفته ک هر کسی تجربه شون نمیکنه و من واسه چشیدن طعم این رخ دادنی های عجیب و دلچسب یا گاهی وقتا تلخ ، بابت یاد گرفتن این همه چیز اونم بدون اینکه خسارتی ببینم ، باید از خدا ممنون باشم ((: همه ی این مدت هنوزم تو تل با آوا و سحر حرف میزدم (=~ این آوای بیشورِ خیرخواه همنوع دوست پندار هر روز صبح بهم زنگ میزد تا سر وقت بیدار شم و کمی آدم بودن یاد بگیرم ، ولی نتونستم XD بماند ک تبلتمم بخاطر آلارم های بیش از حد رو مخش همیشه سایلنت بود و الانم همینطوره ... وگرنه من ن شاخ بودم نه اونقدر مشغول و درگیر ک نخوام گوشیو جواب بدم '^'  به قول آن شرلی ، یه هم ذات دیگه  هم پیدا کردم ! شاید عبارت پیدا کردن خیلی مناسبش نباشه ...چون به هر حال ما حواسمون به همه ی عروسکا بوده ...فقط هرگز از نزدیک باهاش حرف نزده بودم ((: ...هنوزم میگم انگار خیلی وقت پیش توی یه دنیای موازی به هم برخوردیم ولی فراموش کردیم ک همو میشناسیم...شما به زندگی قبلی اعتقاد دارین؟ هوم؟((:   ... 

بریم سراغ کارایی که تو این مدت کردم : 

خب ، میشه گفت که امتحانا رو تقریبا خوب دادم و تنها امتحانی ک از نظر خودم بدجور قهوه ای کردم شیمی بود ، بماند ک تو این خرداد واقعا هیچی درس نخوندم و فک کنین دو ساعت مونده به امتحان پایانی عربی من هنوز دوتا درس داشتم ک ن معنیشو نوشته بودم ن چیزی ازش می فهمیدم ((= ~ یه فصل ریاضیو اصن نخوندم ... خوابیدم , آشپزی کردم , واسه بار هزارم با مور اند مور توایس جلو آینه رقصیدم , رفتم کلاس زبان , خونه ی بهار و ریحون ، مبی رو دیدم , خودمو کشتم ب زور یه سریال شروع کردم , باز طبق معمول هر شب تا صبح بیدار تا شب بیکار , اعصابم از دست ناخونام خورد شد و باز گرفتم همه رو کوتاه کردم , یکی دوتا وانشات و چند قسمتی از فن فیکشنای ویکوک خوندم ک شکیبا معرفی کرده بود , با دوستام چت کردم , در بیکار ترین حالت ممکن به سقف زل زدم , هنوز کارنامه نگرفتم چون قبلش باید شهریه ی مدرسه رو میدادیم و مامان بابام هی یادشون میرف تصفیه حساب کنن'-' , چندین شب بازم زد به سرم و از اونجایی ک خیلی وقت میشد گریه نکرده بودم با اشکام آبشار نیاگارا ساختم , از دست غرغر های بی پایان مامانم واسه درس خوندن به خونه ی مامان بزرگم پناه بردم و سه روز و سه شب اونجا موندم , دریغ از یه کلمه درس ب جز کتابای زبانم ک مجبور بودم بخاطر کلاس بخونم , به محض تموم شدن امتحانا فهمیدم علاف ترین آدم جهانم و حتی کاغذی ک روش برنامه هامو نوشته بودم گم شد و خدا میدونه کجاست و هزار جور خزعبل و حرف دیگه'-' یادم رف اینم اشاره کنم که واسه اولین بار بالاخره شماره گرفتم ((:

خوشحالم ک به وب نویسی برگشتم ... سعی میکنم تو چالش ها شرکت کنم (= بیشتر شرح حال بنویسم و فراموش نکنم نوشتن همیشه چقدر بهم کمک میکرده(((= ~ از اینکه می بینم همتون اینجایین بی نهایت خوشحالم و دست نوشته هاتونو دوس دارم (: از بیان داره خوشم میاد و امیدوارم با نوشتن بتونم به زندگی قبلیم برگردم و چه بسا درس خوندنمم شروع کنم .

پ.ن : دیروز کمد و اتاقمو مرتب کردم ... واقعا خیلی حال و روزم عوض شد '^' 

پ.ن 2 : سر اینکه به جای پی نوشت بگیم پاورقی یه مدت به آوا گیر داده بودم و اونم گفت که نه ممنون همون پی نوشت خودش خوبه XD 

پ.ن 3 : دارم نوشابه ی شاه توت میخورم *^* طعم مورد علاقمه*^* شما چه طعمی بین نوشابه ها دوس دارین !؟ من علاوه بر فانتای شاه توت شدت عاشق اسپرایت لیمویی هم هستم*-* منو یاد جیهوپ میندازهT ^ T

پ.ن 4 : دلم واسه شلوارک پوشیدن تنگ شده بود((':

پ.ن 5 : این بولت ژورنال های بی تی اس تو پینترست دارن منو روانی میکنن '-' خیلی خوبن  :--: شاید واقعا وقتشه درست کنم ... هوم ؟

نظرتون راجب قالب چیه؟!

c a i t ☀️ on Instagram: “HOSEOK + SPRITE 🥺💚 petition to make hobi the face of sprite!¡! look at that face on that lemon and tell me u wouldn’t buy it. this is…”