
'cause he's where you're supposed to be and ...?
بعد از یه مدت خیلی خیلی طولانی ، بالاخره دست و دلم ب نوشتن اون پست قبل رفت که خیلی وقت بود به نوشتنش فکر میکردم ولی هی عقب مینداختمش . دوس ندارم بعد نوشتن هر پست مدام همینو بگم و حرفای تکراری بزنم ، ولی خب شمام اگ هی از وبلاگ نویسی فاصله های کوتاه و بلند بگیرین و هی بخواین برگردین و سعی کنین وقتی می نویسین محتویات اون دورانِ فسق و فجور طورتونم خالی کنین و ب فکر جبران غیبت هاتون باشین ، هی مجبورین حین نوشتن به این چیزا اشاره کنین تا طولانی مدت بودن این افکارتون تا حدی ابراز بشه یا حداقل مشخص بشه واسه نوشتن این خزعبلات چقدر فکر میکنین و با خودتون درگیرین ، پس میشه گفت نوشتن هرگز بیهوده نبوده D: ...!! حالا بگذریم ×
اخیرا یه سه - چهار شبی میشه ک من تصمیم گرفتم زود هنگام برم لالا و این حرفا '^' ...البته گفتنیه ک از وقتی شبا زود میخوابم هیچ شبی نبوده ک خواب آشفته و پریشون ندیده باشم و با یه حالتِ عصبی از خواب نپریده باشم . نمیدونم چرا اینجوری میشه ، با خودم فکر کردم مدت خیلی طولانی ای میشه ک اصلا شبا خوابی نمی بینم ! اما همین دو روز پیش عصر ک داشتم پای تلفن با مبی میحرفیدم به طرز خیلی جذابی به این نتیجه رسیدم ک تو این مدت - ینی بعدِ تموم شدن امتحانا - در واقع اصن نمیخوابیدم ک بخوام خوابی ببینم ((= !! نمونش همین امروز صبح ، چنان خواب فانتزی و عجیبی میدیدم ک واقعا حیف چون جزئیاتش یادم نیس وگرنه میتونستم ایده شو به یه کارگردان نو پای ژاپنی بفروشم و هم من پولدار شم هم اون معروف ! ک اینجوری جفتمون به مراد دلمون برسیم '-' ...
خواب میدیدم یه بیماری دارم ک بخاطرش خیلیا ازم میترسن . عصبی میشم و وقتی عصبی میشم خون بالا میارم ! ( نخند بکاع (("= ) مدرسه ی دوران راهنماییم دقیقا چسبیده به همون بیمارستانیه ک من توش زندگی میکنم و هر وقت از خود بیخود میشم کل راهرو های اون بیمارستانو میدو ام تا یهو از یه جایی ک رد میشم به مدرسه قدیمیم میرسم ... تو خواب امروز صبحمم بنظر میومد یه دفعه دیگه از دست کادر درمان فرار کردم و باز دارم کل راهرو ها رو میدو ام ... دست مبی رو - ک حتی یادم نمیاد اونجا چیکار میکرد ((= - میگیرم بهش میگم تو رو خدا بیا یه بار دیگه بریم مدرسه ی راهنمایی مونو نگاه کنیم شاید بتونیم بهش برگردیم ((: ولی وقتی میریم اونجا بین کلی چهره های غریب و آشنا فقط متوجه میشیم ک چقدر اون مدرسه تغییر کرده ! حتی براش درمانگاه ساختن و یکیو دیدم ک رو تخت خوابیده بود! *اینجا اشاره کنم ک امسال تو واقعیت شنیدیم قراره اون مدرسه تعمیر بشه و بهش کلاسا و کتابخونه و اتاقای جدید اضافه کردن! ((= * یکم بعد من باز شروع کردم به دوییدن ... برگشتم به بیمارستان و فقط راهرو ها رو میدوییدم ... راه پله ها رو همینجوری میرفتم بالا انگار میخواستم به پشت بوم برسم ... خیلیا میخواستن جلومو بگیرن ولی نهایتا فقط دستشون به لباس سفید و بلند بیمارستانم گیر میکرد و من بازم میدوییدم . هر لحظه میترسیدم نکنه الان بازم خون بالا بیارم و رو پله ها لیز بخورم ((: یه پیرمردم با یه نیشخند مرموز اعصاب خورد کن رو راه پله های هر طبقه بود ک خیلی ازش میترسیدم ! جالب اینجاس ک بی حرکت وایساده بود ولی هر طبقه رو میرفتم بالا می دیدم باز همونجاست و انگار تکرار میشه! هد دفه همونجا وایساده فقط یه چیز جزئی تغییر کرده توش ! مثلا طبقه ی نمیدونم - مثلا- پنجم ! یه کلاه پارچه ای رو سرش بود با یه ماسک رو صورتش ، طبقه ی شیشم مثلا همون ماسکه رو برعکس گذاشته بود رو سرش کلاهشم گرفته بود دستش و بهم میخندید!! اونقدر پله ها رو بالا رفتم تا نهایتا به یه اتاق رسیدم ک انگار آخرش بود ... یه پنجره ی خیلی دراز و با حفاظ آهنی داشت ، انگار اون میله ها رو بخاطر من اونجا گذاشته بودن ! به طرز وحشیانه ای میله ها رو میرفتم بالا و همینجوری روشون خون میریخت و من داد میزدم میخوام از پنجره بپرم پایین ولی میله ها و حفاظ ها نمیذاشتن ... نهایتش یه هلی کوپتر دیدم و بعدم از خواب پریدم ... '-' ...((= ... شاید بتونین تصور کنین بعد بیدار شدن چه حالی بودم !
خب ، بحث اصلی چی بود ؟ آها ... زود خوابیدن ! راستش دقیق نمیدونم چی محرک اون فسقل انگیزه ی من واسه زود خوابیدن شد اما مثل اینکه ب این نتیجه رسیدم با دیر خوابیدن فقط خودمو داغون میکنم ((: اصلا مضمون اون پست همینه حتی اگه به اندازه ی کافی بی نقص بهش اشاره نشده باشه... شاید تشکر نامه باشه از همون کسایی ک فقط شعارشون به تنهایی یه گوشه ی بزرگ از منو نجات داد (= لاو یورسلف ! و چیزی ک نیازه این وسط ابراز کنم ، اینه ک حس میکنم وجود این آوای بکاع بی همه چیز واقعا تو زندگی من بی تاثیر نبوده و نخواهد بود و بابت خیلی چیزا ازت ممنونم بیشوهور! ("= اولین اینکه چن وخت پیش این بکاع برام یه ویدیوی مراقبت از دست ها فرستاد ک راجب یه دختر کره ای بود ک دستاش مدل بودن '-' نمیدونین چجوری مراقب دستاش بود و شونصد هزار جور محصولات مراقبت پوستی استفاده میکردXD از حق نگذریم خب دستاشم واقعا خوشگل بودن '^' ...و البته کامنت های ملت زیر اون ویدیوی یوتیوب گویای همه چیز بود XD !! زیرش نوشته بودن اولین راز داشتن دست های زیبا اینه ک همون اول با اون دست های زیبا متولد بشین '-' ... ک خب بنده خدا راس میگف ~ XD ...از اون موقع به طرز مزخرفی رو دستام حساس شدم و واسه اولین بار با وجود اینکه سر کلاس زبان با ماسک و دستکش در حال بخار شدن بودم حتی واسه نوشتن هم اون دستکشای کوفتی رو در نیاوردم و وقتی بالاخره کلاس تموم شد و نشستم تو ماشین و دستکشامو درآوردم پوست انگشتای دستم از شدت رطوبت چروک شده بودن و دستام صورتی بنظر میومدن '-' ...بعدم اینکه مامانم یه قوطی کرم بادوم خرید ک از بس بوی خوبی میده دلم میخواد بخورمش ولی حیف ک فقط میتونم ب دستام بزنم '-' ...چپ و راست دارم کرم مالیشون میکنم '-' هاناعه چانم برام کلی ویدیو های خفن و ژیگول لایف استایل و سبک زندگی با کلی آهنگ فرستاد! مرسی مامی بنانا ! بابا جین گف برات جبران میکنه ! ...XD
پی نوشت : شما اسرا رو دیدین ؟ ندیدین خب !! البته ب جز بنانا و بکاع ... ولی خب این بشر واقعا کیوت و نازه *-* انجل کوشولوی آّبی T^T نمیدونین چقدر موی کوتاه بهش میاد*-* ... اینو گفتم و گف ک نه! من تو عکس کیوت بنظر میام من واقعا کیوت نیستم '-' ولی فقط در همین حد بدون ک خفه شو اسرا '-' مرسی اه -.- ...
پی نوشت 2 : چقدر زر زدم '^' ... اینا رو اولش سرِ پست قبلی نوشته بودم... یهو گفتم بذار جداش کنم زر زر های روزمره مو از اعترافات مهم زندگیم و اینا '-' لااقل نگرخین از این حجم از حرف و زر زر اونم فقط در یک روز (("=

پی نوشت 3 : این سامسونگ S20 پلاس واقعا گوشی رویاهای منه (("= !! ورژن بی تی اسش البته ! مامانم خیلی وقت پیش میخواست برام گوشی بخره من رستگار بازی در آوردم و گفتم نمیخوام '-' ... ولی اون همچنان میخواد بخره D": ...!! شما باشین بین آیفون و سامسونگ کدومو انتخاب میکنین ؟






