۶ مطلب در مرداد ۱۳۹۹ ثبت شده است.

همیشه تو زندگی روز هایی هست که در عین شباهت داشتن با بقیه روزا تا حدی فکر کنی برات یکم فرق دارن ، در حالی که شاید اصلا لزومی نداره داشته باشن ((= ... 

قصد داشتم این پستو فردا بذارم ، ولی مطمئن شدم حداقل چند بار از درون دچار تشنج احساسی میشم به خاطر دو مسئله ی مهم و حاوی اهمیت بسیار بسیار بسیار زیاد و دیگه دووم نمیارم ، پس طبق اون ضرب المثل قدیمی تصمیم گرفتم دست از پیش بگیرم که از پس نیوفتم...یه همچین چیزی '-' 

*فهمیدین میخوام تاکید کنم یا بیشتر توضیح بدم؟ :| ...XD*

اهم...خب اولیش این که ، فردا روز کنکور تجربیه ، و این اولین سالیه که کنکور رشته های مختلف واسه جلوگیری از ازدحام جمعیت تو روزهای مختلفی برگزار میشه و به طبع ، سوالات دفترچه عمومی که همیشه برا تمام رشته ها یکی بوده دیگه یکی نخواهد بود ولی چه بسا احتمالا بسیار شبیه به هم باشن ((= ...!

بابای من حسابداره، تو دانشگاه آزاد کار میکنه ، و تنها خاطره ای که هر سال از کنکور دارم اینه ک چون مسئول خرید و هماهنگی و این چیزای دانشگاهه و حداقل یک سوم بار اینجور مسئولیتا رو دوشش میوفته روز کنکور با یه اعصاب قاراشمیش میاد خونهD=

و شاید طی این سال ها ، این تنها خاطره ی تاثیر کنکور روی من بوده باشه ...‌یاد پارسال میوفتم که من و آوا هنوزم عادت داشتیم تو سامانه پشتیبانی آنلاین حرف بزنیم((= و همونجوری که خودش گفت ، باید ساعت مشخص میکردیم تا همزمان انلاین شیم و بتونیم دو کلوم با هم حرف بزنیم...اگه تجربش کرده باشید حتما میفهمید در مقایسه با شبکه های اجتماعی چقدر مبتدی و داغونه ، 

ولی ما دوسش داشتیم((= ...!

۹۵ درصد خاطراتمونو همونجا ساختیم...

و میدونید یه چیزی که راجب این سامانه تحسین میکردم چی بود؟ اینکه اون دو نفری که اونجا بودن ، همون دو نفری که ساعت مشخص میکردن و با هزار دردسر و بدبختی میومدن ، واقعا میخواستن با هم حرف بزنن! واقعا برا همدیگه ارزش داشتن و تا وقتی صدای پدر مادرشون در نمیومد ک داری تو اون صاب مرده چ غلطی میکنی ((: ، از صفحه چتت خارج نمیشدن...

نه الان...که حس میکنی جوابتو به زور میدن...

نه الان ، که حتی پیاماتو سین نمیکنن!

قصد من اشاره به آدم خاصی نیست ، دارم از کلیشه های فضای مجازی حرف میزنم ک همتون میدونین چین...پس لطفا برداشت و تئوری خاصی ازشون نسازین((*: .. !!!

ولی اصلا چه ربطی داشت؟؟

چرا به سامانه اشاره کردم؟!

دقیقا یک سال پیش ، وقتی آوا دهمو تازه تموم کرده بود و من نهم ، بهم گفت به جای کنکوری های ۹۸ استرس داره((= و اون لحظه من واقعا نمی فهمیدم چی میگه ، تا اینکه الان شد...به اینجا رسیدم...یه سال گذشت...تو این یه سال اندازه ۱۰ سال چیز یاد گرفتم...!! 

احتمالا اگه ارث و میراث پیری زودرس داشتم ، خودشو نشون میداد و خب آره شکی درش نیست ک میگم دهم منو پیر کرد((= ...!!

یه چیزی بگم همینجا ، سحر ! نمیدونم این پستو بعدها بخونی یا نه ، ولی واقعا برات دعا میکنم و از صمیم قلبم میخوام بفهمی فراموشم نمیشی!! ((=♡ امیدوارم اون آخیش!! بعد کنکورت زودتر نصیبت بشه

و چقدر زود بزرگ شدیم...

خیلی خب ، بریم سراغ دلیل دومی که چرا فردا روز مهمیه*--*

عکس پست گویاست...!! نیست؟((":

این بشر زیادی سافت و جنتل و هندسام نیست؟؟

یادمه اولین باری که اسم این سینگل بی تی اسو شنیدم واقعا دچار برگ ریزونی شدیدی شدم...دینامیت!! آدم یاد TNT و مواد منفجره و شورش و جنگ میوفته'^' ...!!!! واقعا نمیتونم براش صبر کنم((":...!!

پ.ن : اگر Not Shy ایتزی رو ندیدین فقط میتونم بگم واقعا که'-'

پ.ن 2 : این پستم دوقلوی پست امروز آواست^-^

*صدا نده همینه ک من میگم*

پ.ن 3 : فقط منم که باورم نمیشه دو ماه از تابستون گذشت؟ 

آخه چطور...خدایا بای...!‌

میدونم ، متوجهم ، دقیقا دو هفته ای میشه که نیومدم و گذاشتم باز اینجا خاک بخوره ، ولی اونقدر خستم ک حتی نمیدونم الان چجوری دارم تایپ میکنم((: ...همین الان ساعت ۱۰ و ۴۰ دقیقه شبه ، از کلاسی شیمی برگشتم و بعد از هر جلسه از این کلاسا واقعا حس میکنم کوه کندم...حوصله ی ب هم بافتن کلمه های قشنگ و گنده و احساسی ندارم ، صرفا جهت تخلیه ی خستگیام اومدم و باید بگم بر خلاف شعار ها و حرفایی که زیاد تو زندگیم میگم و تکرار میکنم،  خیلی وقتا واقعا از چارچوب و عرف یه زندگی ایده آل عادی و روزمره ی یه دانش آموز دبیرستانی خارج میشم و واقعا دلم میخواد سرمو به در و دیوار بکوبم ...

تو این مدت یه اشتباه مزخرف قدیمی رو مرتکب شدم ، اشتباهی که فکر میکردم دیگه هرگز تکرارش نمیکنم،  دیگه هرگز سمتش نمیرم ، دیگه اونقدری قوی شدم که خودمو کنترل کنم ، جلوی خودمو بگیرم و باز نرم بهش پیام بدم ... ولی میدونین چیه؟؟((= ... شما که غریبه نیستین...اونم ک اینجا نمیاد...منم ک باز به هم ریخته و خستم...پس میگم...به زبون میارم...و اهمیتی نمیدم

واقعا بعضی وقتا دلم میخواد همین یه ذره حریم خصوصی ای رو هم که اینجا نشکستم بشکنم ، اونقدر با صراحت بنویسم ک حتی چشمام تعجب کنن چون خودشونم اونقدر همه چیو واقعی نمی بینن...

نمیدونم چرا هی میام سبک زندگیمو درست کنم ، باورمو درست کنم ، نیاز های مزخرف احساسیمو بریزم سطل آشغال ، اونقدر به دوستام وابسته نباشم ، اونقدر اهمیت ندم ، اونقدر سخت نگیرم ، استرس نداشته باشم ، مثبت فکر کنم ، و احتمالا الان منتظرین با یه فعل منفی همشو نقض کنم و بگم نمیشه ، ولی اتفاقا میشه!! خوبشم میشه!!

مشکل دقیقا اینجاست ک همشون ممکن میشن!! ولی بازم یهو ورق بر میگرده...باز یادم میره چه قولایی دادم ، باز فراموش میکنم چ سبک زندگی ای رو پیش گرفته بودم ، دیوونه میشم ، هی تو اون چنل تلگرام کوفتیم حرف و ناله می نویسم ، هی پاک میکنم ، هی می نویسم ، هی امیدوار میشم ، هی نا امید میشم.. 

ولی میدونین تو این مدت چیو خیلی دلم خواست؟ یه ذره از اون اراده ی فاطمه واسه موندن سر حرفاش...فقط یه ذره...یکم از اون صراحت و پافشاری و قاطع بودن! یکم ثبات...یه ذره گوش دادن ب حرفای مغزِ قلبم...یکم رحم کردن در حق خودم!!

چرا به خودم اجازه میدم هی تحقیر بشم؟((: ...هی بگم دیگه بر نمیگردم سمتش و بازم دلم یه مشت حرف اضافی دیگه بزنه...هی برگردم هی بشکنم...خودم میفهمم از جون این دنیا چی میخوام؟

سر اون جزوه نوشتنا و کلاسا واقعا حرص میخورم ، به معنای واقعی اعصابم خورد میشه و بدبختی اینجاست ک هنوز کتاب درسی نداریم ، بعد اینا میان میگن تستای فلان درسو زدین؟! آخه یکی نیس بگه کتاب هنوز نیس ، کمک درسی رو از کجا بیارم؟ اصلا چاپ قدیمه..آموزش و پرورش تکلیفش با خودشم مشخص نیست!!! دیدین هر سال با تغییراتش بیشتر گند میزنه به کتاب درسیامون؟؟با این وضع توقع دارین بریم کمک درسی چاپ قدیمو بخریم؟؟

سر جا ب جا شدن مزخرف تاریخ کنکور و دوباره برگشتن سر جاش خیلی ناراحت شدم...و با قاطعیت میگم واقعا از اون اتفاقای "خدا نصیب نکنه" ها بود((=... بیشتر از همه نگران سحر بودم...این حتی حقش نبود((: فقط خدا میتونه کمکش کنه...کاش زودتر راحت شه...

با وجود اینکه تلگرامو از هر پیام رسانی بیشتر دوست دارم ، بیشتر از همشون بهم حس تنهایی میده...همین دیشب تا ساعت ۳ و نیم صبح بیدار بودم و فن فیکشن میخوندم...ساعت ۷ صبح بیدار شدم و تا ۸ و نیم وقت تلف کردم...تا ۹ فیزیک خوندم تا ۱۰ و نیم کلاس فیزیک بودم...عصر ۱ ساعت و ربع فیلم شیمی معلمو دیدم و تستا رو سرسری حل کردم...یک ساعت و نیم سر کلاس شیمی بودیم و تنها چیزی ک عایدم شد دور سر خودم چرخیدن و هیچی نفهمیدن بود...

معلم زیست بر خلاف معلم شیمی ، ب شدت فان و پایه و مهربونه، ولی مشکلم باهاش اینه که هر درسیو تازه درس میده و فیلماشو نگاه میکنم ، اون لحظه هیچی نمیفهمم و ب محض تموم شدن درس از همون درس تست میده و میگه حل کنید'-' 

د آخه آدم حسابی باید بذاری اول بخونیم بعد...اونم میگه ک ن...اگه زرنگین باید همین الان حل کنین! و یه سری ها هم ک ب قول معروف معنی خیلی جمعی دارن میرن میشینن درسو پیشخوانی میکنن و حس زرنگی بهشون دست میده:/ ...

منم مثل پوتیتو فقط ب صفحه ی گوشی زل میزنم و قید اون سوالای امتیازی رو زده و ب دست خدا می سپرمشون ....

وقتایی مثل الان ک مامانم موقع نوشتن دوتا کلمه ناله بهم گیر میده فقط دلم میخواد داد بزنم از درد و دلتنگی...من فقط با نوشتن همین چهار تا کلمه یکم خالی میشم ، تحمل دیدن همینم ندارن!

پ.ن: همین امشب فهمیدم نهایت اطلاعاتم در مورد جدول تناوبی فقط همینه ک مندلیف طراحیش کرده ..

*خنده ی هیستریک همراه با بغض*

پ.ن 2 : اون فیک ویکوک واقعا قشنگ بود ولی حیف ک من تلگراممو پاک کردم و پیگیری قسمت های جدید خیلی سخت میشه چون فیکش در حال آپه<":

پ.ن 3 : همین الان داداشم اومد تو اتاقم گفت یکی از بوک مارک های انیمه ای شهر اشباحتو بهم میدی؟؟‌ با یه لحن خیلی بد بهش گفتم

- "نه" !

سرشو انداخت پایین رفت...عذاب وجدان سختی گرفتم...اه...لعنت به این زندگی احساسی کرونایی کوفتی مزخرفم...:| ...

پ.ن 4 : آخه چرا کامبک بی تی اس باید صبح روز کنکور ساعت 8 و 30 دقیقه ی صبح باشه؟ یه حسی بهم میگه بیش از این دووم نمیارم...! آخه این چ زمان بندی ایه؟ مثل Feel Special توایس ک 1 مهر 98 بود '-'

پ.ن 5 : تو ادامه مطلب چیز خاصی نیس، تعداد محدودی از اسکرین شات های مربوط ب کلاس زیسته (': دگ همین ...

Inspired by classical Greek and Roman sculptures, this ceramic bust will bring grace and gravitas to a room.

اگر تا الان ، عنوان خاطرات ، خزعبلات و دست نوشته های قبلیمو "ناله" میگذاشتم ، همین

"ابتدا به ساکن باید خدمتتون عرض کنم"

که ناله ی واقعی در حقیقت از همینجا و همین نقطه شروع میشه ...در ضمن  هیچ اهمیتی نمیدم کی قراره اینا رو بخونه ، این خراش هایی که این معلم با اون 789587473 تا ویس خشک و رسمی و جوگیرطورانه ی مزخرفش تو همین یک ساعت و نیم کلاس آنلاین رو اعصاب من انداخته با 14987 کیلومتر ناله ی دیگه هم درمان نمیشه چ برسه ب چهار تا کلمه غرغر و تخلیه ی تایپی تو این سرای آرامشم که در واقع اینجا باشه :| ... -_- ... اه...

اول اینکه سلام روی ماهم '-' سلام روی ماه همتون اصن '-' یه لحظه به حدی حضور ذهنی ای که داشتم پرید و افکارم قفل کرد حس کردم آکسون های نورون های مغزم به دندریت هاش گره خورده و سلول های پشتیبان دارن جیغ جیغ میکنن و کسی نیست حتی اونا رو نجات بده'-' نخیر کلاس زیست نبودم و کلاس زیست در واقع فردا صبحه ، همین امشب کلاس شیمی عتیقه ای رو با اون معلمِ صاحب ۲۰ سال سابقه  کار درخشان در دانشگاه هاروارد و فارغ التحصیل کمبریج تجربه کردم که حتی نمیتونید تصورشو بکنید !!!

این خانوم خودشیفته ی سخن پرور عزیزم در واقع تازه شغل شریف معلمی رو شروع کرده و خاک هایی که رو چادرش از گشت و گذار تو دانشگاه باقی مونده هنوز پاک نشده و ما موش های آزمایشگاهی بدبختش هستیم که باید شیوه های نوین و زیبا و دیکتاتوری یادگیری رو با ایشون تجربه کنیم و به سخنرانی های دلفریبانه ی بی انتهای ایشون گوش بسپاریم تا جاده های موفقیت رو با انرژی بپیماییم و همین ابتدا به ساکن دریابیم که چ اسطوره های بیچاره ی خوشبختی هستیم!

ایشون از هر ۵۰ ویس سخنرانی ای که ارسال میکنن و "خدمتمون نکات لازم رو ارائه میدن " ، حداقل ۴۹ بار از گروه واژه ی ابتدا به ساکن استفاده میکنن و اون ۱ بار باقی مونده هم دارن واسه ی شروع کردن جمله با کلمه ی ابتدا به ساکن اندکی نفس تازه جمع می‌کنند!

اگر ۴ دقیقه به کلاس دیر برسید ایشون معتقد هستند که " خیلی خب ، خانم فلانی و خانم فلانی دیگه قرار نیست به کلاس تشریف بیارند پس بهتر هست که با نام و یاد خداوند ، کلاسمون رو آغاز کنیم!" ...

در 99/9 درصد از مواقع مایل هستند نظر شما رو بدونند و در نهایت به همون شیوه ای که خودشون مایل هستند ادامه ی کلاس رو پیش می برند ، در استفاده از کلمات قلمبه سلمبه ای که هر سخنران شرکت کننده ی اَمِریکنز گات تلنت رو انگشت به دهان و مبهوت میکنه ، چنان خشک و کتابی باهاتون سخن میگن که حس یکی از اون عروسک های خشک شده ی مومی بهتون دست بده که توسط یه شیاد حقه باز مرموز و ترسناک در یک خونه خرابه ی ترسناک زندانی شدند و چیزی جز ادامه دادن این سرنوشت ترسناک ندارند!

El sindrome de down en un trastorno genético que provoca retraso inte… #detodo # De Todo # amreading # books # wattpad

ایشون حضور فعال ، اکتیو ، پایا و پویایی از شما میخوان ، در تمام جلسات پرسش سر کلاسی خواهند داشت و هرگونه اقدام و عملی در جهت سرویس کردن دهان مبارک شما باقی مونده باشه کافیه اشاره بفرمایید تا با یکی دیگه از اون ویس های ۱۴ دقیقه ایشون کاری کنند دیگه هوس مشکل داشتن و ناله کردن نکنید! 

جزوه ی ایشون همچنان در دست آپدیت هست و صلاح میدونن خودتون بنویسید تا بهتر یاد بگیرید! به گفته ی این خانوم معلم جوان بی نظیر و خوش ذوق ، ایشون هیچ نیازی ندارند به حضور ما سر کلاس هاشون - و با تاکید بیشتر - هیچ نیازی در این راستا وجود نداره! معلم احتیاج نداره به حضور دانش آموز ، این شما هستید که نیازمند درصد های بالا در آزمون سراسری خواهد بود ، ضمنا بخاطر خیرخواهی بیش از حد و حسن سلیقه ی ایشون حل تست در کلاس ها خواهیم داشت ، هفته ای حدود چهارصد پونصدتا تست به عنوان تکلیف و فعالیت به شما میدن که بخش قابل توجهی از نمره ی شما رو تشکیل میده و احتمالا خودتون هم متوجه هستید، که عدد بسیار زیادی نیستش ، فقط همت و اراده ی شما رو می طلبه♡ !!!

*تعظیم کرده و از تریبون پایین می آید* 

هووووووف.__. یعنی همه ی این ۱ ساعت و نیم جلسه ی اول رو فقط و فقط و فقط سخنرانی کرد و حس میکنم واقعا الان داره مغزم از کار میوفته و متعجبم که چجوری گوشی ب دست دارم تایپ میکنم...واقعا پلک هام داره میوفته...راستی گوشیم مبارکم باشه:/

میخواستم کلی مقدمه چینی کنم و این موضوع رو نامحسوس بیان کنم و هزار جور هشتگ صرفا جهت ثبت لحظات و ملاحظات و این چرت و پرتا بزنم و بگم ک اصن قصد نداشتم اعلام کنم و بخوام بگم خرید گوشی موضوع آنچنان مهمی بوده ک یه وقت جوگیر و خودشیفته و خر ذوق پندار ب نظر نیام، الان یه ذره هم اهمیت نمیدم و فقط میتونم بگم ک ساعت ۱۱ و نیم شبه و از خستگی ذهنی و جسمی در حال جر خوردنم و امروز صبح هم کلاس فیزیک داشتم ک بخدا صد رحمت ب دبیر فیزیک... بخدا خودم قربونش میرم '-' ب جان خودم ...

هیع...خلاصه مبارکم دیگه :| ...حیف ک باید باهاش تو کلاس های آنلاین این خانوم سخن پرور وراج ابتدا به ساکن شرکت کنم:| فقط خدا بهم صبر بده ...

کلاس های آنلاین زودتر از موعد شروع شدن و برنامه ی من اینجوریه ک دوشنبه شب ها ساعت ۹ و ربع کلاس ریاضی دارم ، سه شنبه ها صبح ساعت ۹ فیزیک دارم و شبم ساعت ۹ شیمی دارم ، چهارشنبه ها ساعت ۱۱ صبح ( شایدم ظهر :| ...) کلاس زیست و خلاصه این چرخه ادامه دارد و با وجود اوضاع کرونا هیچکدوم از ما امید نداریم ک از ۱۵ شهریور حضوری بریم مدرسه و خلاصه گوشی به دست سر و گردنمون خشک شده (":

پ.ن : بالاخره تاریخ کنکور تصویب شد...۳۰ و ۳۱ مرداد ...این بیچاره ها رو دق دادین...واقعا خیلی سختشون شد... 

پ.ن ۲ : امیدوارم از معلم زیستمون تو کلاس فردا  تصویر خیلی بهتری پیدا کنم...تا اینجاش ک همینطور بوده (":

پ.ن ۳: دقت کردین چقدر ناله کردم؟ :/ 

پ.ن ۴ : برا ریاضی دفتر ۲۰۰ برگ خریدم ، فک کنین ، ۲۰۰ برگ!! هر وقت به پر شدن اون دفتر و اون همه جزوه ای که باید بنویسم فکر میکنم پشتم میلرزه و فقط تنها کاری ک میتونم بکنم فاز تلاش و سختکوشی برداشتن و به زور نوشتن همش و شب مثل خرس خوابیدن و صبح مثل نابیناها از خواب بیدار شدنه...میگم اصلا میدونستین روزی که من به دنیا اومدم روز جهانی نابینایان و عصای سفیده ؟؟XD ...

پ.ن ۵ : رو سیب زمینی سرخ کرده اگر پودر آویشن و سس فرانسوی یا هزار جزیره نمی‌ریزید از تباه یه چیزی اون ور ترید...ب حرفم گوش کنین و مطمئن باشین بیراهه نمیرم...آه...

پ.ن ۶ : همین ابتدا به ساکن ، فعلا خدافظ! 

پ.ن 7 : ببخشید به نظراتتون جواب ندادم ، یکم زیادی خسته و بی حالم ... درستش میکنم ~

 

SEGA CHANNEL

خسته اما ز غوغای جهان فارغ ، چه حس قشنگیه نوشتن گزارش شبانه از روزمرگی های به ظاهر ناچیزت ، حتی اگه همه ی قسمت هاش ایده آل تو نباشه ، حتی اگه کم کاری کرده باشی ، اول راه باشی ، لحظه های سستی رو دائم به یاد بیاری ،مهم نیس از کجا شروع کردی ، مهم نیس حتی الان کجایی ، مهم اندیشه ی جبرانه و سودای اغواگری ~ ! خب((: ، یکم از اون فاز لطافت و ادب و سخن بیایم بیرون! بر خلاف چیزی ک بنظر میاد من در حال خوندن ادبیات نبودم بلکه همچنان به ریاضی بینوام چسبیدم ! 

همین چند ساعت پیش ، میون این همه همهمه و بی قراری و کرونا و استرس کنکوری های ۹۹ و ۱۴۰۰ و ترکیدن هوم پیج اینستا از شدت حجیم بودن این اخبار و اعتراض ها , اخبار لطیف و دلگرم کننده ای شنیدم ((= البته لطیف برا خودم !ن اون بدبخت بیچاره های بلاتکلیف کنکوری ...خب ، از اونجایی ک هنوز نرسیدم دهمو جمع کنم ، هنوز به یه عالمه وقت نیاز داشتم و فقط خدا خدا میکردم کلاسای آنلاین پیشخوانی یازدهم مدرسه زیاد فشرده نباشن ، ولی قبل شنیدن خبر امروز هم دلم روشن بود... این بار دیگه نلرزیدم...دیگه نترسیدم !! دیگه قرار نیس تنهایی تو راهرو ها قدم بزنم ، دیگه قرار نیس از کسی دلخور باشم ، دیگه قرار نیس ۱۵ ساله باشم ، دیگه قرار نیس حس غریبی خفم کنه ، دیگه قرار نیس تحت تأثیر حسای مزخرف بچگونه ی قدیمیم قرار بگیرم و نتونم بین واقعیت و مجازی فرق بذارم !! مهم نیس حتی حسن (!!)گفته باید از۱۵ شهریور برید مدرسه!!

مهم نیس ک فقط یه ماه وقت برام مونده!! 

خبر این بود که کلاسای آنلاین یازدهم فقط واسه دروس اختصاصی تجربیه

- یعنی همون ریاضی فیزیک شیمی و زیست شناسی - 

و خبری از کلاس های عمومی نیست ! (بماند ک من عاشق دروس عمومی ام!) و در ضمن ، از هر درس نهایتاً یک جلسه در هفته کلاس آنلاین برگزار میشه و اونم دو ساعت! چون آموزش و پرورش بیشتر از این به مدرسه اجازه نداده ( خدا رو شکر :|| ...) و معمولا خیلی که یه کلاس طول بکشه یک ساعت و نیمه ، پس در نهایت توی یک هفته من فقط ۶ تا ۸ ساعت صرف کلاس آنلاین میکنم !! 

یه هفته معادل 168 ساعته که 8 ساعتش صرف کلاس های آنلاین میشه ، به طور متوسط 65 ساعتش صرف خواب روزانه و شبانه میشه ، 14 ساعت در کل هفته کافیه برای تایم های غذا خوردن و حمام ، حدود 80 ساعت باقی می مونه که میشه 4800 دقیقه یا به عبارتی 288000 ثانیه!!! جالبه نه؟؟؟ حداقل 70 ساعت در هفته فرصت مفید هست!! وقت هست !! زمان هست!!! فقط اراده ی شما رو می طلبه که از جاتون بلند شین و باور کنین توی این دنیا تنها کسی که میتونه شما رو از لجن زار بکشه بیرون فقط خودتونین ... هیچکسی به اندازه ی خودتون نمیتونه براتون دلسوزی کنه!!! حتی خانوادتون با اینکه بهترینا رو براتون میخوان و نهایت رستالتشونو براتون به اتمام میرسونن نمیتونن صبح جای شما بیدار شن و براتون درس بخونن!! سر اون جلسه ی کوفتی نمیتونین گریه کنین و خانوم مدیر زنگ بزنه مامان جونتون بیاد ببرتتون چون خوشتون نمیاد ۴ ساعت روی یه صندلی خشک و سفت و سخت توی یه فضای نفس گیر با قطره های عرق سرد بشینین و نظاره گر باشین ... 

شاید قرار نبود اینقدر فاز نصیحت طوری بردارم ، قابل ذکره که مخاطب همه ی صحبتام خودم بودم و فقط یه ضمیر دوم شخص مفرد بهشون چسبوندم تا راحت تر بیان بشن و شکل بگیرن ! ((: ... خود شخص من ، همین کسی ک همین الان ساعت ۱۱ و ۴۶ دقیقه ی شب رو تختش جلوی کولر نشسته و با جدیت به اسکرین زل زده و تایپ می‌کنه ، پر از عیب و نقص و کاستی ام ... ولی خوشحالم از سبک زندگی ای که حتی شده به ظاهر - اجبارا - پذیرفتمش ، ولی واقعا اینجوری نبوده و نیست! ((= ...من واقعا این حس رضایت و رهایی رو می پرستم ~

آدمیزاد - اگه احساساتش و نیاز به مقبولیت وجودش طبیعی و نرمال باشن - تا یه حدی می‌تونه تو تباهی زندگی کنه ، تا یه حدی می‌تونه یه گوشه نشستن و سر کوفت خوردن و تنهایی و بغض گریه رو تحمل کنه ، آدمیزاد تا یه جایی رو زمین سرد و خیس زبر بارون میشینه، بهتون قول میدم اگه امونش برید و دنبال چتر رفت ، اون چتر اگه رو دکل برج مخابراتی توکیو اسکای تری هم باشه، میره و پیداش می‌کنه!((= ...

منم تا یه حدی تونستم خودمو فدای آدمای بی لیاقت زندگیم کنم ، تا یه حدی تونستم گریه کنم تا یه حدی تونستم احساساتی باشم و عذاب بکشم ، تا یه حدی تونستم ضعیف باشم و به خودم نهیب بزنم ، تا یه حدی تونستم سکوت کنم تا یه حدی تونستم اجازه بدم زندگی برای من و به جای من تصمیم بگیره(((= ...میدونم باز دارم حرفای گنده گنده میزنم...باز دارم زیادی میگم...احتمالا بیست سالم ک شد به این قامتی ک پشت تریبون علم کردم میخندم و با خودم میگم نگاه کن طبق تصوراتش چه ابهتی به هم زده بوده ((= ...!!! ولی میدونین چیه!؟ من یکی دیگه نمیذارم "من" عذاب بکشه ...شما هم نباید بذارین ...!! ((: ...

پ.ن : آبگرم کن خونمون امشب بالاخره درست شد '-'

اگه یکم دیگه همینجوری پیش می‌رفت واقعا مجبور بودم یه بلایی سرش بیارم '-' ...

پ.ن ۲ : دقت کردین چه فاز عمیقی برداشتم امشب ...؟!

ایح ایح.. قرار بود "مثلا" گزارش باشه ..

پ.ن ۳ : مطمئنم کِرِم بادوم تا آخر عمر منو یاد تابستون ۹۹ میندازه D':

TOP FOOD YOU NEED TO TRY IN JAPAN [17 DISHES]

امشب دلم یه شام خیلی حسابی میخواست D= ... ولی دیشب رفتیم بیرون از شهر و شام جوجه کباب داشتیم ، پس نهایتا با یادآوری اون گیفای انیمه ای خوش آب و رنگ و غذاهاشون که حتی وقتی در حال خوردن زهر هم باشن بنظرت جذاب و دلفریب میاد ، به تخم مرغ آب پز بسنده کردم و مامانمم اشاره ی ناچیزی نمود ک آخه کی شب تخم مرغ آب پز میخوره '-' ... منم اعلام کردم ک دارم صبونه های نخورده مو شب جبران میکنم ! XD ...

ب قول اون وختای مبی ، ساعت 5 شبه ! یا مثلا 12 صُبه !!

از وقتی تعطیلات شروع شده بود و زندگیامون ب هم ریخته بود ، اصرار داشتیم ک اگه شبا هم صبونه بخورین اصلا مشکلی نیس و هر وخ عشقتون کشید زندگی کنین و از این حرفا ... ولی میدونین چیه؟ ((: این یه حقیقته ک با به هم ریختن ساعت خواب و غذا و زندگیتون ن تنها متفاوت و شاخ نیستین ، بلکه فقط یه ظلم بزرگ در حق خودتون و ویژگی های طبیعی و فیزیکی بدنتون میکنین ((: درسته هدف ما اصلا متفاوت یا شاخ  بودن نبود ، در واقع میشه گفت اصلا برامون مهم نبود! حتی بهش فکرم نمیکردیم ک الان بیدار موندن تا 5 صبح از دید بقیه چجوریه یا چه فکری راجبمون میکنن! فقط بیراهه میرفتیم ... نمیدونم دنبال چی بودم ... نمیدونم منتظر چی بودم یا چی میخواستم ، فقط می‌دونم ک خیلی برام سخت بود خوابیدن!! هی میخواستم بخوابم ولی با بی قراری فقط پتو رو کنار میزدم وتو تاریکی راهرو میرفتم سمت مودِم ((= ... از چارچوب طبیعی زندگیم خارج شده بودم ... تقریبا دوتا تابستون رو همینجوری با لش کردن و شب تا صبح بیدار موندن گذروندم! تابستونای سال هشتم و نهم ... ب خیال خودم بایه سری  آدمای بیهوده و بی مصرف بهم خوش گذشته بود ، ولی نهایتش جز کسالت و کوفتگی چیزی عایدم نمیشد((= فعلا تونستم خوابمو به حالت نسبتا عادی برگردونم و از این وضع راضیم ، فقط با وجود اینکه شبا زود میخوابم صبحا زود بیدار شدن خیلی برام سخته و به طرز عجیبی خسته و کوفته ام ... مامانم میگه ممکنه بخاطر کم خونی باشه ... برام قرصای آهن قرمز گردالی خریدهD': ...!! 

Children Who Chase Lost Voices

راجب خواب! من دیشبم خواب دیدم ولی حتی یادم نمیاد چ خوابی '-' فقط مطمئنم یکی دیگه از همون خوابای مزخرف بود ک خوشحالم چون حتی یه تصویر مبهم هم از اون خواب ندارم '-' میدونین چرا؟ به یه دلیل خیلی جذابتر !! بدین صورت ک من دیشب بعد از مسواک وکرم زدن به کل دستام بخاطر همون وسواس جدید ، بالاخره با خیال راحت چپیدم تو تختم و لامپو خاموش کردم ... با یه لبخند شیرین داشتم زیبای خفته طور چشم از جهان فرو می بستم ک ناگهان حس کردم یه چیزی - مثل یه حشره- داره میخوره به در و دیوار و صدای تِق تِق ناجوری میده ...با خودم گفتم بیخیال ... حتما یکی از همون خرمگس های همیشگیه ک از بس اسکلن فقط به در دیوار میخورن '-' ولی یهو یه چیزی از رو موهام رد شد و تقریبا با پاهاش قسمت هایی از صورتمو هم لمس کرد و صدای بال بال زدن شنیدم !! 

بعد میدونین من وقتی میترسم کلا جیغ جیغ نمیکنم خیلی '=' ...فکم بستس! مگ اینکه خیلی وضعیت وخیم باشه ... شاید بگین دیگه از این وخیم تر ؟ XD ...خب هنوز عمق فاجعه رو اشاره نکردم ... همون لحظه من با یه حالت خیلی عصبی و ناجور در حالی ک لرزم گرفته بود نفهمیدم با چ سرعتی از تو تخت پریدم بیرون و لامپو روشن کردم...

و یه سوسک بالدار بزرگ قهوه ای دیدم ک روی دیوار بال بال میزد "---" ... نمیتونین تصور کنین از فکر اینکه روی صورتم و موهام راه رفته چ حالی شدم ... فقط با لرز رفتم تو راهرو و همون لحظه مامانم در حالی ک فکر میکرد خیلی باهوشه و کارآگاه گجت طور تونسته یه بار دیگه منو در حال نصفه شب روشن کردنِ مودم گیر بندازه از اتاق خودشون پرید بیرون و تو تاریکی یهو شروع کرد ک وای وای می بینم باز پاشدی اینترنتو وصل کنی :/

هیچکس :

سوسکه :

اینترنت :

من : :__:

خلاصه منم مونده بودم بی گناهیمو اثبات کنم ک ب امامزاده توکیو قسم من کاری با مودم نداشتم ، یا از فکر سوسکه جیغ و داد کنم و احساسات درونیمو بروز بدم تا تبدیل به عقده های لرزاننده ی درونی نشه'-' عقده های لرزاننده درونی .. شت... چی گفتم :| برگشتیم تو اتاق و بابامم اومد تا سوسکو پیدا کنه '-' ولی میدونین چیه؟ اون نبودش ... !!!!!!خلاصه منم رفتم بالش پتو برداشتم تا صبح تو هال خوابیدم :| نمیتونستم ریسک کنم! حتی هنوزم استرس دارم...نمیدونم سوسکه کجاس ...

براتون سوال نشد چرا عنوان این ناله ها رو اینجوری می نویسم؟ XD خیلی قاطی و پاتی و بی ربط بنظر میاد ولی در واقع تنها هدفم اینه ک فراموش نکنم دقیقا میخواستم راجب چیا حرف بزنم '-' خب راستش تو واقعیت هم همینم '-' یهو رشته ی کلام از دستم در میره یا خیلی میرم محو جزئیات یدونه موضوع میشم ، به طوری از بیخ و بن یادم میره کلیات یدونه موضوع دیگه رو بیان کنم که شاید حتی مهم تر هم بوده((:

امروز بعد از کلی علافی تونستم استارت درسامو بزنم ! اونم با چی ! ریاضی!!((: درسته همه ی کاری که کردم حل کردن یدونه مبحث بوده ولی واسه منی ک این مدت از سر لجبازی با خودم حتی گل های قالی رو میشمردم ولی حاضر نبودم درس بخونم ، پیشرفت نسبتا بزرگی محسوب میشه((= ... اون کتاب برایان تریسی رو خوندین؟! قورباغه را قورت بده!! خود من فقط نقد و معرفیشو خوندم ، ولی کلا مضمونش اینه ک همیشه از کار سخت تره شروع کنین ! یکی از بزرگترین دلیل های احساس ضعفی ک تو ریاضی دارم نخوندنشه!!! به همین سادگی!! چون ازش خوشم نمیاد و میندازمش واسه آخر کار ... آخر کاری هم در کار نیست!! پس نمیخونمش و بعد فکر میکنم این منم ک توش استعداد ندارم(((= زندگیمون پر از قورباغه هاییه ک باید قورت بدیم !  با سختا شروع کنین...با سختا رو به رو شین((: 

پ.ن : شما تا حالا وسط گرمای تابستون یخ زدین؟ '-' من همین امروز تجربش کردم '-' رفتم حمام و آبگرم کن خراب شد ... رفتم زیر آب سرد و تا مغز استخونم یخ زد ... مامانمم هی داد میزد حالا ک آب سرده  خیس دیگه موهاتون خیس نکنیا... خبر نداشت من وقتی آب هنوز گرم بود اینکارو کرده بودم :| 

پ.ن ۲ :معلم های سال بعدمون کاملا مشخص شدن! همشون تغییر کردن ! همه ی همشون! فقط معلم زبانمون ممکنه همون قبلی مونده باشه... کلاسای آنلاینمون از ۱۵ مرداد شروع میشه ... و حدس بزنین می‌خوان چیو درس بدن ؟! یازدهمو!! ((= ... خیلی سعی کردم با این قضیه کنار بیام ... دیگه سخت نمی‌گیرم... سخت گرفتن چیزیو درست نمیکنه ... فقط باید سعی کنم قبل شروع شدن کلاسا ریاضی دهمو تموم کنم ~ بقیه درسا هم ... نمیدونم!! حتما یه بلایی سرم میاد دیگه((: ...!!

پ.ن 3 : میخواستم خودمو عادت بدم به اینکه پستامو بیام اول صبح بذارم ، یهو حس کردم شبا واسه اینکار خیلی بهتره...یجورایی مثل نوشتن یه گزارش شبانه از کل روزم می مونه و چایی به دست خستگیم در میره ((:

پ.ن 4 : بالاخره گوشی مد نظرمو پیدا کردم *-* انتخاب نهاییمم سامسونگه D: ...مرسی از اینکه نظرتونو بهم گفتین^^

Donde HoSeok quiere que su OTP se vuelva realidad.      🌼 Fluff - Id… #detodo # De Todo # amreading # books # wattpad

اخیرا از گوشه و کنار ، در و همسایه ، دوست و آشنا ، غریبه و آدمای تصادفی یا غیر تصادفی ، حرفای زیادی میشنوم . از اخبار بورس و ملک و املاک و خونه و ماشین گرفته ، تا کلاس خصوصی ها و التماس های یه سری از همکلاسیام واسه گذروندن وقتشون با اون معلما و به خیال خودشون - پنهانی طور - ، تست و درس و مشق و کنکور ، مرور پایه دهم ، تلاش خیلیا از همین الان واسه پیشخوانی یازدهم و همچنان پوتیتو موندن من!! فک کنم یکم دیگه همینجوری ادامه بدم همتون میگین دختر خب چقدر می نالی!! D': یکم جای حرف زدن راجب درس خوندن ، خودِ درسو بخون و هم خودتو راحت کن ، هم پدر مادر و ارواح جد و آبادتو و اون اجدادتو ک زیر خاک خوابیدن !! ... همین دیشب بود که بازم داشتم خواب میدیدم ... ( میدونین حس میکنم کارگردان خوابای من توی یه چالش مادام العمر شرکت کرده '-' چالش هر شب یک خواب روی پرده '-' ... و احتمالا خیلی خیلی بد سلیقه و بی احساسه ک چنین فیلمای مزخرف و بی سر و تهی تو مغزم اکران میکنه و واقعا ازش متنفرم '-' کاش یکم از میازاکی یا شینکای یاد بگیره و اینقدر جفنگیات تحویل من نده '-' اه ) 

ولی خب خوابی که دیشب دیدم شاید واقعا پرداخته ی ذهن اون کارگردان بی احساس نبوده((: چون واقعا از استرس و حسای درونی خودم نشأت میگیره ... خواب میدیدم شب آخر تعطیلات تابستونیه و همکارا و فامیلای مامانم یه مهمونی بزرگ گرفتن ک نصف مردم شهرمونم بهش دعوت شدن ... ولی هر کسی ک اومده ، کسیه ک درساشو حسااابی خوب خونده و حالا اومده شب آخرو یکم صفا کنه و بعدش با آغوش باز به مدرسه ی محبوبش برگرده ... ولی من نه دلم میخواد بیام  نه درسامو خوندم نه حس خوبی دارم و نه واسه اون گودبای پارتی مزخرف لباس درست و حسابی ای دارم ک بخوام بپوشم '-' به جز یه لباس...و بماند ک کل تصویری ک از اون لباس یادمه ، یه لباس سفید براق اکلیلی مزخرفه ک تو خواب هم از بس تنگه نفسمو بند میاره '-' مامانمم با دوستش یه ویدیو کال بی پایان مسخره گرفته ک هر چی داد میزنم تمومش کن و خواهش میکنم اجازه بده من نیام قبول نمیکنه و همونجا داد میزنه که اتفاقا باید بیای ، تو که کار مفیدی نمیکنی ، بمونی خونه هم درس نمیخونی ، پس حداقل بلند شو بیا و بیشتر از این اعصابمو خورد نکن و از این حرفای رو اعصاب و بلا بلا بلا '-'

هوم ... امروز صبح هم یه کلاس جبرانی زبان تو اسکای روم داشتیم ک البته واسه کسایی بود ک یه سری از درسا رو غایب بودن و شیوا - از بس لنتی و بخشنده و مهربونه- باز برامون کلاس گذاشت تا همشو دوباره برامون توضیح بده ... هق ... من میمیرم برا شیوا ("= ...نگفته بودم شیوا کیه درسته؟ خب معلم زبان سینگل لنتیمه((`= .. کاش هیچ وقت هیچ وقت هیچ وقت ازدواج نکنه '-' از شوهر نداشتش جلو جلو بدم میاد '-' میدونم بی رحمیه ها ، ولی حس میکنم هر کسی هم باشه لایقش نیست :| ... مگه اینکه یه میلیاردر جهانگرد خفن باشه ک شیوا رو همه جا ببره '^' ...در غیر این صورت اجازه نمیدم -.- حالا یکی نیس بگه باو تو رو سننه؟ XD ...خلاصه ک مرسی ازش '^' ...چون من قبل این همیشه در مقابل کلاس های آنلاین مقاومت میکردم و تا میشد اون ماسک و دستکش کوفتی رو تحمل کرده و حضوری میرفتم ، ولی امروز نظرم سر کلاس آنلاین تو اسکای روم حسابی عوض شد... بماند ک از اول تا آخرش هم داداشم فاز برداشته بود کلی بیسکوییت و بادوم و انگور و آب و خوراکی برام آورد XD نمیدونم چش شده بود'-' میدونین ما روابطمون اینجوریه ک اگه یهویی شروع کنیم به ابراز محبت زیادی به همدیگه خودمونم برگامون میریزه'-' 

گفتم داداشم... من بچه که بودم یدونه استخر بادی داشتم ک چن وخت پیش مامانم از بالای حمام پیداش کرده و با هزار جور فلاکت بادش کردیم و گذاشتیمش تو حیاط ... حالا داداشم بیس و چاری زیر اون آفتاب خانمان سوز تو حیاط تو اون استخر ولوعه و هر چی هم بهش میگیم بیا داخل نمیاد '-' فک کنم میخواد پوستش آفریقایی تر از قبل بشه'-' ما هم ولش کردیم '-' چیکارش کنیم خب -.- ... ولی با همون سر و وضع خیس از حیاط می پره تو خونه و کل فرشا خیس میشن:| ... چقدر بهش میگم نیا اینجوری... آدم میشه مگه حالا؟؟ :| ...خیر ...

خب باز بحث منحرف شد ... داشتم راجب کلاس اسکای روم شیوا حرف میزدم...بعدِ کلاس تو واتساپ بهش گفتم فک نکنم دیگه بعد این حال داشته باشم بیام پویندگان XD اونم گفت خب من دوست دارم فیس تو فیس ببینمت !!!

بعدش هارتم ملت شد("= ... ایح ... لنتی ...
خب میگم ... یه چیزیو میدونین ؟ ​​​همکلاسی های من دارن یازدهمو پیشخوانی میکنن !! اون وخت من درس هایی از دهم دارم ک تا حالا هرگز نخوندم !! یک انسان چقدر تباه میتونه باشه '-' ... اصلا چنین آدم تباهی نباید انسان خطاب بشه '-' نباید حق زندگی بهش داده بشه '-' این حجم از تباهی واقعا آزارم میده '-' باید هر چه سریع تر یه برنامه بنویسم و آدم شم چون 2 مرداده و همش یه ماه و 10 - 15 روز ناقابل برام باقی مونده :--: ... بغض*

پی نوشت : حین نوشتن این پست مامانم شونصد بار بهم گیر داد و گفت این نوشته های تو کی تموم میشن .. خدا رو شکر هر روز پست نمیذارم .. منو میکشت ..

پی نوشت 2 : آبمیوه انبه با بیسکوییتو امتحان کردین ؟ D: ...خیلی خوبه !