۲ مطلب در مهر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

این پست قرار بود پست تولدم باشه ،ولی بعد از کلی سبک سنگین کردن مطمئن شدم امشب خیلی خسته تر از اونی ام که بتونم همه ی حرفایی که میخوام بزنم ، چه بسا ممکنه وقتی امشب بخوابم و فردا صبح بیدار شم و خسته نباشمم نتونم همشو اونجوری ک باید به زبون بیارم((: ولی میخوام بگم امشب خیلی خوشحالم...شاید با بهونه بنظر بیاد ولی بنظر خودم ترکیبی از بی بهونگی و سرشار از بهونه بودنه ، دلیل خوشحالیمو میگم...

یه خوشحالی پر سر و صدا نیس ، یه خوشحالی با رنگای جیغ و عجیب و غریب نیس ؛ فقط آروم و ملایمه...یه حس آرامش روون و یه نگاهِ به ظاهر پخته یه چیزی شبیه جلد آلبوم Love Yourself: Answer...که لازم ب ذکره واسه تظاهر به داشتن یه نگاه پخته ، بنظرم هنوز خیلی خیلی زوده و حتی اگه چنین لفظی رو به خودم نسبت بدم شرط می بندم حالا حالا نمیتونم معنیشو درک کنم ، پس میشه گفت که گفتنش هم بی ارزش میشه((: ...

به قول عمو آلبرت تو فیلم گردو شکن، همه چیز نسبیه و هیچ چیز مطلق نیس، دقیقا به همین خاطر شاید الان من بتونم یه پختگی نسبی به نگاهم نسبت بدم((: به اینکه شاید یه سری دردای کهنه تو وجودم نگه داشته باشم، شاید یه سری خاطرات هنوز اونقدر که باید سریع از جلوم نمیگذرن تا حس آسودگی خاطر بیشتری داشته باشم، شاید هنوز پتانسیل اینو دارم که سر چیزای ریز و درشت زیادی به اشکام اجازه ی روون شدن بدم، شاید هنوز تو آینه با خودم حرف بزنم،  شاید هنوز به اون درجه ی سنگین از خودشناسی و عرفانی نرسیده باشم و کی میدونه شاید هرگز نرسم!!!

ولی از یه چیز مطمئنم،  اینکه این هلیایی که اینجاس دیگه اون هلیای مهر ۹۸ نیست و نمیگم هلیای مهر ۱۴۰۰ هم قراره شبیه هلیای ۹۹ باشه .البته که نیست و نخواهد بود...ولی یاد گرفته دیگه در برابر تغییر مقاومت نکنه...ذهنی که نتونه افکار و عقایدشو تغییر بده محکوم به مرگه و اونی ک نتونه تغییر کنه محکوم ب فنا...به هر حال چ فرقی داره...جفتش یکیه، ما هم از عقایدمون ساخته شدیم...

امروز تولد جیمین هم بود(: ...! خدا میدونه من چقدر عاشق این فرشته ی بی بال و پرم و آرزو میکردم ای کاش یکی دو روز زودتر به دنیا میومدم تا تولد هامون یکی بشه((: ...!! خیلیا گفتن من شبیهشم...و اقرار میکنم بی جهت نمیگفتن...از ENFJ بودنمون گرفته تا رفتارا و ارزش ها و ویژگی های شخصیتیش و ماه تولدمون...دخترونه بودنش...شبیه چنین فرشته ای بودن واقعا شبیه بغل کردن یه باکس پر از خود همه چی تموم پنداریه ، نیس؟((=

امروز پر از خبرای خوب و امید بخش بود، جوری که هر لحظه میترسیدم یهو با شدت یه پارچ آب سرد بریزن رو سرم و ازم بخوان زودتر از فکر و خیال بیام بیرون...

تا حالا اون حس ترس از خوشحالی رو تجربه کردین؟! حسی که نکنه اتفاق بعدی دیگه خوشایند و مورد قبول نباشه؟ اگه بخوام با یه ضرب المثل توضیحش بدم میگم : دقیقا همونطوری که اکثر بشریت معتقدن پایان شب سیه سپید است، من فقط نگرانم ک پس پایان اون صبح سپید چی میشه؟؟ اونم شب سیاه است؟! اونا گولمون میزنن تا سختی رو تحمل کنیم یا منم ک بدبین و بیش از حد آینده نگر و مسخره شدم؟((= بیخیال...

امروز صبح مدیر بهمون خبر داد فردا کلاس و مدرسه مون تعطیله! شنبه هم همینطور...و گفت هفته ی بعد نمیذاره معلما درس بدن و سر کلاس فقط رفع اشکال داریم تا ما بتونیم درسای عقب افتاده رو جبران کنیم!!

حالا میدونین نقطه ی عطف ماجرا کجا بود؟ اینکه فردا امتحان زمین شناسی داشتیم و با اینکه بهرامی نمیخواست با وجود تعطیلی از سر امتحان بگذره ولی در نهایت با یکم سماجت اونم لغو شد((: ...!! و من از زمین شناسی متنفرم...!!

 فردا چهارشنبه س و من عاشق دوشنبه ها و چهارشنبه ها ام و  تولد پارسالم به هیچ وجه اونجوری که باید تو دلم نرفت، چون اولا اون موقع ۱۵ سالم میشد و ۲۳ مهر پارسال دقیقا سه شنبه بود...۱۵ سالگی و سه شنبه...از سه شنبه ها متنفرم...ولی تولد ۱۶ سالگیم میشه فردا که چهارشنبه س...قشنگ نیس؟؟ اگه فک کردید من یه خرافاتی ام باید الان بگم کاملا درست فکر می‌کنید...

نقطه ی عطف بعدی تولد جیمین بود و لایو یه دختر ایرانی مقیم کره توی اینستاگرام که رفته بود به یکی از کافه های کره که مخصوص کیپاپرا بود و امروز بخاطر تولد جیمین اختصاصی تزیین شده بود و اونقدری قشنگ بود ک لحظه لحظه ی لایو فقط حسرت میخوردی چرا الان اونجا نیستی((: ...!! پوسترا، تقویما، بادکنک ها و لیوانا ، بنر های روی دیوار و فوتو کارت هایی که رو همه ی میزا پراکنده بود.. ام وی های بی تی اس که رو اسکرین پلی میشد...واقعا واسه چند دقیقه از خوشحالی اشک تو چشمام جمع شد...حس میکردم یکی بخاطر تولدم منو برده اون کافه در حالی ک تولد جیمین بود((: ...

زنگ آخر زیست داشتیم که لغو شد...زنگ اول زبان داشتیم ک کل زنگ به فسق و فجور پرداختم...ظهر شد و خوابیدم...شکلات خوردم و رفتم کلاس...فاطمه واسه تولدم یه نقاشی فوق العاده آورد و تو حیاط آموزشگاه راه رفتیم و بلند بلند راجب مومنتای ویکوک حرف زدیم و خندیدیم...هیچ وقت فکر نمیکردم بالاخره توی این کلاس کوفتی دو نفرو پیدا کنم که واقعا بتونم باهاشون هم ذات پنداری کنم((: ...یه چیز نسبتا خرافاتی دیگه ای ک بهش اعتقاد دارمم بگم؟ خصوصیات متولدین ماه ها...بنظرم نود و نه درصدشون حقیقت دارن((= ...!!!

یه چیز دیگه، فاطمه ۲۱ مهر به دنیا اومده^^ ...روز تولد جیمین که بعضی وقتا با تاریخ میلادی یه روز عقب جلو میشه مثل امسال...و یاسی ۲۱ شهریور که میشه روز تولد نامجون...قشنگ نیس؟!

امروز برای بار هزارم با آوا راجب کار خوبش حرف زدیم و منم ب همون منوال به حرص خوردن ادامه دادم...!! این بکاع یک ماهه منو تو خماری کاشته...فک کنم به فحشام عادت کرده...با همه ی اینا ناگهان قسمت های مربوط به دور اندیشی تو سیناپس های مغزم فعال شدن و جای تقدیم کردن فحش های پر از عشق ازش بخاطر کار خوبش تشکر کردم تا بعدا شرمنده ش نشم ، از شدت این همه دور اندیشی خودش ریخت و برگاش موندن...

قرار شد فردا لباسای زرد بپوشیم و برای بار دوم تو زندگیمون ویدیو کال بگیریمT^T ...جوری گفت" تو اولین ویدیو کالمون هم زرد پوشیده بودی و ازت میخوام دوباره زرد بپوشی" انگار دوتا معشوقه بودیم ک سر اولین قرارمون رفته بودیم...با این حال تصور بدی هم نیستش...مائوکو شیپر ها کجایین؟؟D: امروز یومیلت و مائولت(دوتا ژولیت) متولد شدنXD...

پ.ن: دلم برا آیامه چان تنگ شد...

پ.ن ۲ : بچه ها خیلی ببخشید اینقدر دیر به دیر میام و بهتون سر نمیزنم...تو مهر همیشه اونقدر سرم شلوغ میشه ک از فرط گیجی حتی نمیدونم ب کدوم کارم برسم و ۸۸ درصد وقتمم تلف میکنم...واقعا باید بیشتر پست بذارم...

پ.ن ۳ : اینجام داره سرد میشه...از صبح تا ظهر لرز کرده بودم...

ژاکت بافتنی هاتون آماده س؟

دیشب باز دیر خوابیدم ، *چون پس از قرن ها تونستیم با سحر همزمان آنلاین شیم و پس از کلی اشک و آه از شدت دوری و صد البته اعلام نتایج کنکور و فعل و انفعالات فامیل و دوست و آشنا های رو مخ ک میگفت تو زندگیش دخالت کردن ،

در نهایت به کلی گزافه گویی و ایموجی های خنده و یک شب بخیر اجباری تبدیل شد*

این پست رو سر کلاس فیزیک می نویسم ، در حالی ک حال و حوصله ی باز کردن حتی یدونه از ویس ها و فیلم و مطالبشم ندارم...چون فیزیک رو نخوندم از یه جایی به بعد دیگه هیچی نفهمیدم و اگه همینجوری پیش بره به نفهمیدنم ادامه میدم...مثل ریاضی که در اون بسی ریدم و واقعا یادم نیس آخرین باری ک یه تست ریاضی حل کردم دقیقا کی بود...

Amei Zhao (@ameizhao) / Twitter

کلاس بعدی زیسته و تو فاصله ی کلاس های فیزیک و زیست احتمالا وقت میکنم یه ذره بخوابم... از اونجایی ک کلاسامون مرداد شروع شد مدرسه ی ما واقعا تو همه چی زیادی جلوعه'-' جوری ک دلم میخواد یه مدت تدریس رو متوقف کنن و دوباره از اول استارت بزنیم :| تصور کنید یه فصل کامل ریاضی تدریس شده...یه فصل و نصفی زیست...و فیزیک و شیمی هم با سرعت میگ میگ در حال جلو رفتنه...فک کنین امروز تازه یک مهره و من نیاز به توقف زمان دارم'-'

تو ماه تولدمیم(": ۲۳ روز بهش مونده...ماه جیمین...اکتبر...یکم حس عجیبی دارم بابتش...دیشب سحر واسه چندمین بار جلو جلو تولدمو تبریک گفت و اون یکی سحر ،( نوتلای خودمون) پست تبریک تولدی که پارسال برام گذاشت بود فرستاد و کلی خاطره زنده شد [": 

باورم نمیشه داره ۱۶ سالم میشه...همیشه ۱۶ سالگی یه عدد خیلی بزرگ بود برا من...ولی از یه چیز مطمئنم...۱۶ ساله بودن خیلی خیلی بهتر از ۱۵ ساله بودنه((: بخاطرش خوشحالم...

پ.ن : اگه می بینید حرفی از آنوهانا به میان نیومده به این خاطره که همیشه موقع ناهار می بینم و الان ساعت ۱۰ و ۱۸ دقیقه صبحه'-'

پ.ن ۲ : امشب کلاس زمین شناسی هم داریم...واقعا دبیر زمین شناسی برام قابل تحمل نیس ... تازه باید یه خاکی به سر شیمی بریزم...

پ.ن ۳ : من رفتم بخوابم...دارم تلف میشم'-'

شما جواب سوال امروزو بخونید...