۱۲ مطلب در فروردين ۱۴۰۰ ثبت شده است.

دو سه روزه به طرز مزخرفی خسته ام. نمیدونم این خستگی از کجا نشأت میگیره. قاعدگی؟ بی برنامگی؟ بی حوصلگی؟ گشادی؟ چقدر دلم میخواد اون چالش من در قالب دیگری رو شرکت کنم، ولی حسش نمیاد. حس هیچی نمیاد.  قرار بود برم درس بخونم. "قرار بود".

همیشه قراره بوده. ولی کیه ک بلند شه واقعا انجامش بده؟

داشتم فکر میکردم، اینکه یکیو بذاری بری و بعد یه مدت طولانی برگردی ببینی تو غیابت هنوزم به یادت بوده و با وجود تموم نامردیایی ک در حقش کردی هنوزم به فکرت بوده و نتونسته فراموشت کنه حس خوبیه نه؟ حس میکنی شدی بت اون بنده ی تنهای بت پرست.

در مقابل چقدر حس تلخیه وقتی دور میشی و میری و میری و میری ولی هیچکسی دنبالت نمیاد. حتی شاید یه کسی بیاد ولی اونی که میخواستی بیاد هرگز نمیاد، این میشه که میگی "هیچکس" دنبالم نیومد.

میدونی چرا؟ چون یه نفر رو تبدیل به "همه" کردی‌. اگه اون باشه ینی همه هستن، اون نباشه ینی "هیچکس" نیست. مسخره س نه؟ یکی میشه همه و هیچکس. چنین کسی برای خودتون نسازید. میدونم گاهی دست خودتون نیست ولی سعی کنید نسازید. چون شما حضرت ابراهیم نیستید که بت شکنی اونقدر براتون آسون باشه(=

یه چیز دیگه هم فهمیدم. اینکه نباید خودتونو مجبور کنید به یه موضوع بی ارزش که میخواید از ذهنتون بیرونش کنید، فکر نکنید. اتفاقا برعکس، باید به خودتون یه میدون فکری وسیع بدید و افسار اسب سرکش افکارتونو رها کنید. خیلی راحت با یه پوزخند بیخیال بهش بگید هر چی دلش خواست به اون موضوع فک کنه.. چون هیچ عیبی نداره. خواهید دید ک دیگه اون رغبت گذشته رو واسه فکر کردن بهش ندارید. چون اصلا ازش منع نشدید.

چی دارم میگم؟ چمیدونم. 

پ.ن : سر درد خر است. (یادتونه ملت یه زمانی گند این جمله رو در آورده بودن؟ *فلان چیز* خر است.)

پ.ن ۲ : قرار بود طوفان بیاد امروز چرا نیومد؟

یو ~ به اولین پست 1400 خوش اومدید~ ^^

سه تا چیز بود که دلم میخواست بهشون اشاره کنم. با اینکه کمی از وقتشون گذشته، اما حیف بود اگه نمی نوشتم.

خواستم یه پست خیلی  مختصر و مفید و کوچولوی تبریک طوری باشه، احتمالا به خودم.

آره، "خودم"(=