خب راستش... اولش فکر میکردم چیز زیادی واسه گفتن ندارم اما، حس کردم خیلی حیف میشه اگه چنین روز فرخنده ای پست نذارم.
💜
هیچ وقت جلوی خودش با اسم کوچیک صداش نزدم، همیشه تو چتامون "شما" خطابش میکنم، چون خیلی دوستش دارم، خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و نمیخوام یه ذره از احترامی هم که بهش دارم کم بشه اما الان، تو این لحظه، میخوام با ضمیر دوم شخص مفرد بنویسم، بنظرم بهتر میتونه حسمو نسبت به چنین فرشته ی عزیزی تو زندگیم بیان کنه.
صادقانه و صریحانه و واضحانه و آنِستلی؛
💜
تو هیچ وقت برای من صرفا یه معلم زبان معمولی و خسته و بی حوصله که یه گوشه ی موسسه میشینه و با نگاه سنگین دانش آموزایی که میان و میرنو بدرقه میکنه نبودی، تو هیچ وقت مجبور به تدریس زبان نشده بودی، تو هیچ وقت از عشق توی سینه ت چیزی واسه تدریست و کتابی که توی دستت میگیری کم نذاشتی، تو هیچ وقت دست رد به سینه م نزدی، تو هیچ وقت باهام بد حرف نزدی، تنها تظاهری که کردی شاید تظاهر به خوشحالی و داشتن یه حال خوب بوده وقتی از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتی و صدات گرفته بود، وقتی موقع برگشتن پیاده راه میوفتادی و دم در پویندگان وایمیستادم و تا وقتی از نظرم ناپدید شی بهت زل میزدم، هیچ وقت اشکمو در نیاوردی، هیچ وقت نذاشتی دلم برات تنگ نشه و هیچ وقت نذاشتی به عالم و آدم و هر کسی که میرسم راجب تو نگم!
💜
تو خیلی خیلی خیلی خیلی فراتر از یه معلم زبانی که یه دانش آموز بلاگرِ خوشبختِ کلیشه نویس و عاطفی و افراطی میتونه داشته باشه! پس بذار از همین تریبون کلی کلی کلی کلی کلی بیشتر تولدتو تبریک بگم و همینجا دعا کنم زودتر حال دل و روح و جسمتو نه مثل قبل، بلکه از قبلشم بهتر کنه، چون من و بقیه دانش آموزایی که عاشقانه می پرستنت بدجوری دلمون برا اون کلاسای پر از شوق و خنده ت و حتی مانتو های صورتی و بنفشت تنگ شده بخداااا :"|
بعدم فک نکن من هنر کردم اینقدر دوست دارم:"|
همه دارن(=
💜
آخه کی میتونه عاشق تو نباشه؟((:
دیگه چجوری بگم ک شیوا تر از تو نیست آخه؟((:
مرسی ک دستمو گرفتی منو تا اینجا آوردی♡
مرسی که حرفای دلمو شنیدی♡
مرسی که شیوا ترینی♡
تولدت مبارک♡
زود خوب شو♡
💜
