۱۳ مطلب در ارديبهشت ۱۴۰۰ ثبت شده است.

خب راستش... اولش فکر میکردم چیز زیادی واسه گفتن ندارم اما، حس کردم خیلی حیف میشه اگه چنین روز فرخنده ای پست نذارم.

💜

هیچ وقت جلوی خودش با اسم کوچیک صداش نزدم، همیشه تو چتامون "شما" خطابش میکنم، چون خیلی دوستش دارم، خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و نمیخوام یه ذره از احترامی هم که بهش دارم کم بشه اما الان، تو این لحظه، میخوام با ضمیر دوم شخص مفرد بنویسم، بنظرم بهتر میتونه حسمو نسبت به چنین فرشته ی عزیزی تو زندگیم بیان کنه.

صادقانه و صریحانه و واضحانه و آنِستلی؛

💜

تو هیچ وقت برای من صرفا یه معلم زبان معمولی و خسته و بی حوصله که یه گوشه ی موسسه میشینه و با نگاه سنگین دانش آموزایی که میان و میرنو بدرقه میکنه نبودی، تو هیچ وقت مجبور به تدریس زبان نشده بودی، تو هیچ وقت از عشق توی سینه ت چیزی واسه تدریست و کتابی که توی دستت میگیری کم نذاشتی، تو هیچ وقت دست رد به سینه م نزدی، تو هیچ وقت باهام بد حرف نزدی، تنها تظاهری که کردی شاید تظاهر به خوشحالی و داشتن یه حال خوب بوده وقتی از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتی و صدات گرفته بود، وقتی موقع برگشتن پیاده راه میوفتادی و دم در پویندگان وایمیستادم و تا وقتی از نظرم ناپدید شی بهت زل میزدم، هیچ وقت اشکمو در نیاوردی، هیچ وقت نذاشتی دلم برات تنگ نشه و هیچ وقت نذاشتی به عالم و آدم و هر کسی که میرسم راجب تو نگم!

💜 

تو خیلی خیلی خیلی خیلی فراتر از یه معلم زبانی که یه دانش آموز بلاگرِ خوشبختِ کلیشه نویس و عاطفی و افراطی میتونه داشته باشه! پس بذار از همین تریبون کلی کلی کلی کلی کلی بیشتر تولدتو تبریک بگم و همینجا دعا کنم زودتر حال دل و روح و جسمتو نه مثل قبل، بلکه از قبلشم بهتر کنه، چون من و بقیه دانش آموزایی که عاشقانه می پرستنت بدجوری دلمون برا اون کلاسای پر از شوق و خنده ت و حتی مانتو های صورتی و بنفشت تنگ شده بخداااا :"|

بعدم فک نکن من هنر کردم اینقدر دوست دارم:"|

همه دارن(=

💜

آخه کی میتونه عاشق تو نباشه؟((: 

دیگه چجوری بگم ک شیوا تر از تو نیست آخه؟((: 

مرسی ک دستمو گرفتی منو تا اینجا آوردی♡

مرسی که حرفای دلمو شنیدی♡

مرسی که شیوا ترینی♡

تولدت مبارک♡

زود خوب شو♡

💜

اطرافیانم دارن دونه دونه مریض میشن و از پا میوفتن..تحمل اینکه بشنوی دارن همون دردی رو میکشن که قبلا خودت کشیدی، ولی کاری براشون از دستت بر نمیاد، بیش از پیش دردناکش میکنه.

درس هام همچنان رو سینم سنگینی میکنه، و منی که هنوزه که هنوزه موفق نشدم شروع به خوندن کنم. از کی دارم راجب درسام اینجوری حرف میزنم؟ فکر کنم از اول سال. حالا که دیگه فقط یه ماه از سال تحصیلی برام باقی مونده. یه ماهشم که کلا امتحانه، بعدم که بلافاصله از اولین ماه تابستون مدرسه مون تدریس پایه دوازدهم رو شروع میکنه و من رسما تبدیل به یه کنکوری میشم.

باور نکردنیه نه؟ زیادی زود بزرگ شدم‌.

ساعت ۲۱:۲۱ دقیقه س. اما چه فایده؟

همین دیشب به مبینا گفتم:"حس میکنم نسل کسایی که به ساعت های جفت اهمیت میدن یا با دیدن اینکه یکی براشون 00:00 فرستاده خوشحال میشن، داره منقرض میشه." 

اما اون اطمینان داد که حداقل خودش نمیذاره این اتفاق بیوفته.

حدود یه ماه و نیمه نرفتم تلگرام، ولی تو اینستا خیلی پرسه زدم. به بهونه ی پیج های کنکوری و مشاوره ای وقت زیادی تلف کردم، نمیدونم چرا نمیخوام این موضوع رو بپذیرم.

اما دوری از تلگرام آرامش فوق العاده ای داشت. شاید من دیگه هیچ وقت نباید به اونجا برگردم. برام ضرر داره.

پ.ن : خدایا ینی میتونم خودمو جمع و جور کنم؟

پ.ن ۲ : حالا تو گوشیم، فقط من موندم و بیان و لجن زار سبز!

پ.ن ۳ : لجن زار سبز = WhatsApp 

امیدوارم لبخندم بهت شادی بده