
این روزا زیاد رو مود بیان نیستم.
خواستم بگم اگه دوست داشتید قدم رنجه بفرمایید^^
ورود برای عموم هم آزاد است و از این حرفا...

این روزا زیاد رو مود بیان نیستم.
خواستم بگم اگه دوست داشتید قدم رنجه بفرمایید^^
ورود برای عموم هم آزاد است و از این حرفا...
به چهارمین قسمت از ویژه برنامه ی یومی تاک / یومی پاد خوش آمدید D: یه صدای بارون ملایم هم داره اگر خواستید بهتر بشنوید با هندزفری گوش بدید.
+ متن از خودم (=
پ.ن : برای دانلود ویدیو روی اون سه نقطه ی کنارش بزنید.

به آخرین پست امروز خوش آمدید! جدا رکورد زدم نه؟D:
چهار تا پست توی یه روز...
* * *
من : خب اوکی، امتحان شیمی داریم! چیکار کنیم؟
مغزم : برو آهنگ خواننده های عهد بوق رو کاور کن*-* مخصوصا اونایی که بابات می خونه! خیلی قشنگن!
من : اوووو! باشههههه!
دو دقیقه بعد*
و این گونه شد که بله. حال نداشتم بقیشو بخونم دیگه به بزرگی خودتون ببخشید...یهویی بود. آهنگ مورد علاقه بابامه. کلا مهستی خیلی تایپشه.
پادکست جدید هم فردا صبح ساعت 8:30 صبح به وقت ایران(!) در یومیکو دات بلاگ دات آی آر منتشر خواهد شد. استریم فراموش نشه لطفا XD
* جوری که حس ریلیز یه اثر هنری واقعی بهم دست داده:/*
برام درخواست شفاعت کنید. امروز خیلی زر زدم'-'
تازه فردا هم که صبح اول صبح پست داریم. خدا بهتون رحم کنه از دست منXD

اوکی می دونم دارم شور پست گذاشتن رو در میارم.
ولی خب نمیتونم نذارم. به شدت نیاز دارم قبل رفتنم کلی پست بذارم'-' (کاملا مشخصه نمیخوام برم ولی دارم خودمو مجبور میکنم مگه نه؟)
همین چند دقیقه پیش :
من : بالاخره مشکلم با افزونه ی vpn کروم حل میشه و بعد از صد سال راهم به یوتیوب باز میشه*
من : میرم ولاگِ درس خوندن ببینم. دیلی لایف یه دانش آموز کره ای رو باز می کنم. ۸ صبح میرسه مدرسه.تا ساعت ۶ عصر مدرسه س. کلی صبر می کنم تا اون ۶ تا زنگ درسیش تموم بشن.مدرسه ش تموم میشه*
من : آخ جون! بالاخره می تونی بری خونه خوش بگذرونی!
آکادمی کلاس های فوق برنامه ش : Hi !
من :
دانش آموز کره ای : ^^"
ساعت 8:30 شب : کلاس های فوق برنامه ش تموم میشه*
من : آخ جون! بالاخره میری خونه استراحت می کنی!
دانش آموز کره ای : میاد خونه با چاپستیک نقره ای یه وعده ی سبک و کوچیک نوش جان میکنه که نیم ساعتم وقت نمیگیره*
دوباره کتاباش : Hi!
دانش آموز کره ای : تا ساعت ۱ شب درس میخونه و در آخر نیم ساعت هم با کامپیوترش کار میکنه. میره بخوابه*
هیچکس :
من :
بازم من :
میانگین مطالعه ی صفر دقیقه در روزم :
گوشیم : :/
همچنان من :
مردم تو کامنتا : شک نکنید تو خوابش هم داره درس میخونه الان!
دوباره من و خوابام اومدیم خدمتتون. بماند که این یکی خیلی جاهاشو یادم رفته چون تقریبا سر صبح بود و بعدش یه عالمه خواب دیگه دیدم که اینو شست برد، ولی نکته های مهمش یادمه.
خواب می دیدم اتاقم پر از سوسک و قورباغه س'-'
مثلا تا میومدم بخوابم می دیدم رو تخت کنارم یه جسم سبز لزج نشسته یا هرجا میرم سوسک ها دنبالم میان. حتی یادمه کلاس زبانمو یادم رفته بود چون درگیر سوسکا و قورباغه های زشت سبزم بودم :/ وقتی هم بدو بدو رفتم کلاس زبان دیدم کتابمو یادم رفته با خودم ببرم و این ینی نکته های اون جلسه تباه بود.
اما عجیب بود و البته چندش آور، اینکه من به درجه ای از عرفانیت رسیده بودم که این سوسک ها و قورباغه ها رو با دست بر می داشتم مینداختم توی سطل آشغال، ولی تمومی نداشتن. همه جا بودن. حتی به خودم می گفتم چجوری قبلا چندشم میشده به اینا دست بزنم؟ اینکه چیزی نیست دیگه فقط قورباغه هه یکم زیادی ژله ایه! '-'
تازه یادمه موقع دور انداختن یه سوسک با خودم گفتم من که اینو نکشتمش، اگه دوباره از سطل بیاد بیرون چی؟ بنابراین یه کارد برداشتم و اون سوسک رو از وسط نصف کردم :/ !
بعدم موقع دور انداختنش یه تیکه ش از سطل افتاد بیرون و هنوز اون تیکه هه زنده بود و داشت دست و پا می زد...
و حالا ترسناک ترین قسمتش اینجاست.
اومدم بخوابم، یهو یه خط های ریز سیاه و قهوه ای رو تختم دیدم. سرمو بردم نزدیک دیدم همشون نوازد قورباغه ان که چسبیدن به تشک و ذره ذره بزرگ میشن. خیلی هم زیاد بودن. مونده بودم از کجا میان. یهو سرمو برگردوندم دیدم تو پنجره ی اتاقم یه تنه ی بریده ست.
یه مرد بود با موهای مشکی فرفری که از قسمت شونه از بدنش جدا شده بود و تو هوا معلق بود. رو صورتش یه عالمه نوزاد سوسک و قورباغه بود که دونه دونه از صورتش کنده میشدن و می ریختن تو اتاق من، و نمی دونم چرا همه ی مدتی که قورباغه می ریختم تو سطل آشغال و سوسک نصف می کردم نبودش'-' یا حداقل من ندیده بودمش.
و خب خیلی وحشتناک بود((=
اه...اینا چیه می بینم آخه...
پ.ن : پست بعدی پادکست جدید خواهد بود^^

خب نصفه شبه و من با اینکه دیشب نخوابیدم حس می کنم نیاز دارم الان نخوابم و واسه یکی حرف بزنم. بیاین یکم براتون از قشنگیای کوچیکی که این مدت دیدم تعریف کنم. درسته اینستاگرام چیز خیلی خیلی رو مخ و رو اعصاب و شلوغیه، اما چیزای خیلی قشنگی هم توش پیدا می شه؛
من از خیلی وقت پیش، یه پیج تکست و عکس نوشته از بی تی اس رو توی اینستا فالو داشتم و خب نمی دونم چرا... حتی ادیت هاشم آنچنان چنگی به دل نمی زدن، خیلی مبتدی و بد کیفیت بودن. با خودم می گفتم کی دیگه میاد اینو فالو می کنه؟ (وی بعدها به طرز فلاکت باری ضایع گشت که داستان آن را خواهیم گفت)
اما خب به هر حال خودم فالو داشتمش...همین بالا گفتم ضایع شدم، چون کم کم رشد کرد، پیشرفت کرد، اومد بالا و شاید تو کمتر از ۷-۸ ماه یه عالمه آدم دنبالش کردن و به یازده هزار تا دنبال کننده رسید و دهان مرا با نخ قرمز سرنوشت دوخت! بله...
حالا اینا رو گفتم که چی بگم؟ یه روز استوری های جدید و کیوتی تو پیجش دیدم که از ذوق نیشم ۱۰ دقیقه ی تموم تا بناگوش باز بود.
البته قسمت های به ظاهر غم انگیزی هم داشت. اونم اینکه ادمین قبلی کلی زحمت کشیده بود، پیج رو به اونجا رسونده بود، بعد هم پیجشو فروخته بود و رفته بود.
به کی فروخته بود؟
یه دامپزشک فوق کیوت لعنتی!!!! که فقط نیاز به یه پیج کاری داشت اما... از راه نرسیده مهر و عشق و احساس آرمی به دلش نشست. پس حتی دلش نیومد دست به یه تار موی پیج بزنه!! من شخصا باهاش حرف زدم و گفت نسل ما رو تحسین می کنه و گفت هی پسر! خوش به حال بی تی اس که چنین طرفدارایی داره ((=
گاد.. این بشر خیلی خوش برخورد و خوش فهمه. در ضمن به طرز فاکی ای کیوته! حتی گفت وقتی هم سن ماها بوده روی یه بازیگر کره ای کراش داشته('=
جالبه بدونید خودش فعالیت پیج رو گرفته دستش و داره شبیه ادمین قبلی پست و استوری میذاره و میگه ما زندگیشو از تک رنگی و یکنواختی در آوردیم و رنگیش کردیم...
آخه...
کیوت
نیست؟
بغض*
استوری هاشو براتون میذارم("= تو ادامه مطلب.

برای کسی که کور رنگی داره رنگین کمون نباش.
. ■□ 🪁 □■ .
پ.ن : آقااا... من باید این وسط یه چیزی رو بگم...
من خیلی دلم برای بیان تنگ شده:" خیییلی خیییلی...
این دو هفته که نبودم انگار یه عمر بود.
ولی هنوزم خستم.
بعید می دونم این خستگی تمومی داشته باشه. پس از اونجایی که نمی دونم دوباره قراره وبمو ببندم یا نه، می خوام فعلا تا وقتی هستم اندکی در پست گذاشتن افراط کنم با اجازه تون(=~
پ.ن ۲ : خوابم میاد مث چی! از دیشب تا حالا کلا ۲ ساعت و نیم خوابیدم چون همه ی کتاب ادبیاتمو گذاشته بودم شب امتحان روخوانی کنم. همین یه ساعت پیشم مامانم کلی سرکوفت زد و دعوام کرد، بعدم داداشمو برد به جشن الفباش برسه=/~
بهش حسودیم شد.
یکی منو برگردونه به جشن الفبای کلاس اولم...

همون اندازه ای که با خودم کلنجار رفتم تا وبمو ببندم، به همون اندازه هم با خودم حرف زدم که آیا برای این مناسبت، باید برگردم یا نه؟
جواب به طرز خیلی مشخص و واضحی، بله بود. برای هیچکدوم از اون دوتا وبلاگ قبلیم - که اولیش توی بلاگفا و دومیش توی میهن بلاگ (ره) بود - تولدی نگرفته بودم و قدیما هر وقت می دیدم کسی واسه وبش تولد گرفته و پست گذاشته، حسرت میخوردم که هی! چرا من هیچ وقت حواسم به تاریخ ساخت وبلاگ هام نبوده و به تولد هاشون اهمیتی نمیدادم؟!