۳ مطلب در مهر ۱۴۰۰ ثبت شده است.

برعکس هر سال که فکر می‌کردم برای تولدم باید یه پست بلند بالا بنویسم و کل سالی رو که از سر گذروندم مرور کنم، امسال واقعا حرف زیادی برای گفتن ندارم. شاید اونقدر حرف و گفتنی زیاده گه نمیدونم باید کدوم یکی رو بگم، پس نتیجه‌ش به سکوت ختم شده.‌

تموم کسایی که کنارم بودین و تموم کسایی که از پیشم رفتین، تموم کسایی که بهم چیزی یاد دادین یا ازم چیزی یاد گرفتین، تموم کسایی که به یادم بودین و بهم ارزش دادین، کسایی که برای اولین بار سورپرایزم کردین، کسایی که هدیه‌های خوشگل مجازی و واقعی بهم دادین، کسایی که روز تولدم رو به هر شکلی تبریک گفتین یا نگفتین، کسایی که هنوزم توی یاد و خاطرشون جا دارم یا از قلبشون بیرون رفتم و زمانی اونجا بودم، همه‌ی شمایی که تو این یه سال وبلاگ‌نویسی تو بیان کنارم بودین و با کامنت‌های قشنگتون حالمو خوب کردین، از همتون ممنونم!

شما هم دقت کردین همیشه ارادت خاصی به خرمالو داشتم و دارم؟ مثلا با دیدن اینا نتونستم ازشون عکس نگیرم و وقتی عکس گرفتم نتونستم ازشون پست نذارم! البته قطعا انبه هنوز در جایگاه قبلی خودش قرار داره. صدر جدول!

از انبه بگذریم، باید بگم چقدر دلم می‌خواست درخت خرمالو داشتیم... یا یه عالمه درخت های دیگه! اما فعلا فقط یه درخت انجیر سیاه تو حیاط داریم و یه درختچه‌ی ضعیف انار که فقط گل میده و به مرحله‌ی ثمر دادن نمی‌رسه. در هر صورت، اینا اولین خرمالوهای پاییز امسالن. یه روز مامان رفته بازار اونا رو خریده! قشنگ‌تر از خرمالوهام هیچکس ندیده! :دی.

یاد فن فیکشن خرمالو افتادم. فکر می‌کنید درمورد هر چیزی که میخونم یا می‌بینم همینقدر جوگیرم؟! خب کاملا درست فکر می‌کنید! خرمالو الان برای من خیلی آیکونیکه، از جهت های مختلف. که حس می‌کنم بهتره اون بقیه جهت ها نانوشته باقی بمونه.

پ.ن : این روزا واقعا دلم کت و شلوار و کفش و لباسای پسرونه میخواد! اونم رنگ های مختلفش! مثلا کت شلوار سدری، فیروزه‌ای، کرمی و... 

پ.ن ۲ : تو عکس پایین نسخه بدون ادیت خرمالوها رو مشاهده می‌کنید!

پ.ن ۳ : اخیرا تو حیاط صبحونه میخورم. وایب شمال میدهD":

پ.ن ۴ : یه عالمه چیزهای مختلف برای نوشتن تو پی نوشت چهارم تو ذهنم مرور شد، اما حس میکنم فعلا نیاز دارم رو اولویت بندی‌ها و ارزش‌هام بیشتر کار کنم. شاید برای همین کم حرف تر به‌نظر می‌رسم.

نفس عمیقی می‌کشم و پوست آبی کمرنگ شکلات نارگیلیم رو باز می‌کنم. هندزفری بی‌کیفیت گوشیم رو توی گوش‌هام میذارم‌ و رز آبی رو پلی می‌کنم. همون هندزفری بخور و نمیری که هر روز صبح باهاش میرم پیاده‌روی. میدونم که وقت ناهاره و نباید مثل همیشه خودم رو با چیزای الکی سیر کنم، اما اهمیتی نمیدم و پوست شکلات رو بی‌توجه توی سطل میندازم. صحنه‌های گذرا، دیگه مثل قبل به چشمم نمیان. یادم نمیاد کِی و کجا پوست شکلات رو دور انداختم. اصلا این کارو کردم؟ تازه اینکه خوبه. دفعه‌ی پیش رفتم مسکن بخورم و وقتی برگشتم و نشستم، حدود پنج دقیقه‌ی تموم فقط به این فکر می‌کردم که من واقعا اون قرص رو خوردم؟ یا فقط آب خالی خوردم؟ نکنه حواسم نبود و قرص رو گذاشتم توی یخچال؟ نکنه از دستم افتاده؟حالا چطور بفهمم مسکن خوردم یا نه؟ خندم می‌گیره. نگاهمو به سقف میدم و حین نوشتن به این فکر می‌کنم که تو همین چند ماهی که اینجا آفتابی نشدم، به اندازه‌ی ده سال پیر و فرتوت شدم. با یه اکثریت بزرگ از آدم‌ها سر و کله زدم در حالی که خودم چیزی جز یه اقلیت با فرکانس غریب نبودم و اونقدر برای انجام کار درست به خودم فشار آوردم که حس می‌کنم کمرم از وسط ترک برداشته و دیگه نمی‌تونم متوجه بشم درست و غلط چیه. دیگه حتی برای دونستنش هم تقلایی نمی‌کنم. دلم برای بار نمی‌دونم چندم شکست و برای اولین بار دل شکستم. شاید شکستگی هایی که به وجود آوردم خیلی کوچیک باشن. شاید اثرش خیلی زود محو بشه. خیلی زودتر از چیزی که من بابتش نگرانم. اما از فکرش احتمالا تا چند ماه خواب راحت نداشته باشم. چطور برای تو اونقدر آسون بود؟ مطمئنم که آسون نبوده. اما جوری از پس هندل کردنش بر اومدی انگار سال‌هاست که این کاره‌ای!