I'm gonna do my best.
به امیدِ رشد؛
00/8/8
I'm gonna do my best.
به امیدِ رشد؛
00/8/8

چند وقت پیش یه جایی خوندم اینکه ما تو شبکههای اجتماعی صندوق ورودی شلوغی داریم اما پیامهامون رو به بهونهی اینکه سرمون شلوغه نخونده باقی میذاریم تا مجبور نشیم بهشون جواب بدیم و در عوض به جای انجام دادن کارهامون دوباره ساعتها تو شبکههای اجتماعی وقت تلف میکنیم، نشونهای از اضطراب پنهانه و من این رو به وضوح در خودم میبینم. گاهی حس میکنم سرم اونقدر شلوغه که حتی وقت ندارم لباسهام رو بعد از شسته شدن تا کنم و توی کشو بذارم یا حتی اونقدری اراده برای خرج کردن ندارم که صرف انتخاب عکس پروفایل بشه. شاید آدما ندونن اما همین مسئلهی انتخاب پروفایل تو شبکههای اجتماعی مخصوصا واتساپ یا تلگرام که برای بقیه یه چیز عادی و پیش پا افتادهست برای من یه پروسهی زمانبر به حساب میاد و گاهی پیش اومده که ساعتها وقتم رو برای انتخاب یه عکس تلف میکنم و وقتی بالاخره از چیزی خوشم میاد بعد از گذاشتنش روی پروفایلم بلافاصله پشیمون میشم و برش میدارم و ترجیح میدم خالی بمونه. بیثباتم و نمیدونم چه چیزی رو باید دوست داشته باشم و جزئی از علایقم نگهش دارم و چه چیزی رو باید حذف کنم. گاهی حس میکنم آدمها رو پروفایل هاشون توصیف میکنن. گاهی حس میکنم دیگه بیش از این توانایی برقراری ارتباط با کسی رو ندارم و بعد یادم میاد من یه برونگرای زبون ریزم که درونگرا در اومدن تستش بابت وضعیت روحی به هم ریختهش باعث نشد به برونگراییش شک کنه و حتی حرفهای مخرب اون ناشناس تو چنل تلگرامش الان باعث خلوت تر شدن افکار و روحیهش شده.

گاهی میرم عکسها و خاطرات تشریح جسد دانشجوهای پزشکی رو میخونم و اونقدر در مورد مرگ و اینکه هدف نهایی ما رسیدن به خداست فکر میکنم که چیزی نمونده به یه پارسای زاهد گوشهی نشین تبدیل بشم که میخواد دست از دنیا بکشه و تا وقتی بمیره فقط و فقط عبادت کنه. در مقابل گاهی اونقدر غرق هدف های دنیوی خودم میشم که فراموش میکنم قراره در نهایت بمیرم. گاهی حس میکنم اونقدر قوی و پوست کلفت شدم که میتونم به هر مشکل جدیدی پوزخند بزنم اما دو دقیقه بعد دردها و تغییرات هورمونی دوران قاعدگیم منو مثل یه مورچهی له شده خوار و خفیف میکنه. گاهی میخوام درمورد مرگ بیشتر بدونم و گاهی فقط میخوام زندگی کنم. گاهی از این خوابهای عجیبی که میبینم به وجد میام و درست همونجایی که فکر میکنم دیگه آخر خطه و ای کاش دیگه ادامه پیدا نکنه، چشمهام رو باز میکنم و میبینم یه صبح دیگه در حال پیاده روی تو خیابون های تکراری مقابل خونهمون ام و دارم به همون آهنگهایی گوش میدم که منو به دووم آوردن تشویق میکنن. جدا سال کنکورمه؟ هنوز که کوچیکم. زندگی از شدت سادگی اونقدر پیچیده شده که الان به عنوان یه سال آخری واقعا درک عجیب و نامفهومی ازش پیدا کردم. حسی شبیه سواری با ترن هوایی در حالی که دوتا قوطی آبجو رو تموم کردم و کاملا تنهام.
تنهای تنها.
با رفتن آدمها از زندگیت، هر بار چیزی از دست میدی. بار اول فکر میکنی دیگه عاشق نمیشی؛ انگار که باور نمیکنی باز هم توانایی دوست داشتن و عشق ورزیدن رو مثل گذشته داشته باشی. اگرچه بعدها دوباره تجربهش میکنی، اما شدتش و رفتارهای نابالغانهای که ازت سر میزنه به اندازهی دفعهی اول نیست. بار دوم فکر میکنی این بالاخره همونیه که که باید میبود، همون کسی که بهت اجازه نمیده دردهای مشابه رو تجربه کنی. اما تو اعماق دلت، دارکوبهای سینهکوب جعبه جعبه ترس و استرس مدفون کردن و تو از این قضیه بیخبر نیستی، اما ترجیح میدی با کمی کرم پودر و سایه چشم، ترس خوابیده در درون چشمهات رو بپوشونی؛ ترس از تکرار تلخیهای قدیمی. اینبار چون سختتر اعتماد کردی، وقتی میره، اعتمادت به آدمها رو از دست میدی. تا جایی که حتی به انتخابهای خودت هم اعتمادی نداری. جعبه جعبههای ترس و استرس مثل تگرگهای خشک و بیرحم پاییزی روی سرت خالی میشن.

بار سوم وقتی کسی میاد تو زندگیت، به راحتی پذیرای رابطهی عاطفی جدید نیستی؛ مقاومت میکنی. فکر میکنی بی فایدهست و روابط و اشتباهات گذشته رو نباید تکرار کنی. سخت احساساتی میشی و چون قبلا کنار گذاشته شدی، دلتنگی های کسی رو باور نمیکنی. بعد از رفتن چندین آدم از زندگیت و اینکه هربار کسی تکه ای از تو رو برای همیشه برد، کمی دیر و برای چندمین بار کسی میاد تو زندگیت که شاید خیلی شبیه اون آدمی بوده که همیشه میخواستی، اما بعد از مدتی وقتی پای دلخوری هاش میشینی، میگه:
_ «تو بی تفاوتی، بیاعتمادی، احساساتی نیستی. هیچوقت احساس نکردم که عاشقمی!»
و تو بیثمر تقلا میکنی بهش بگی تمام این تواناییها رو قبلا داشتی و ازت دزیده شده، اما ترجیح میدی به ناراحتی هاش دامن نزنی و سکوت کنی. آخرین آدم با رفتنش از زندگیت، اینبار از تو چیزی میگیره که شاید دیگه هرگز نتونی به کسی بدی، و اون توانایی فرصت دادن به آدمهاست. اینطور میشه که بعضی آدمها زیبان اما تنهان. مینویسن اما تنهان. تحصیلات عالی دارن اما تنهان. درد میکشن و تنهان.
اما در نهایت یاد میگیرن اولویت اول زندگی خودشون باشن و این از دیدگاه من نه تنها غمانگیز نیست، بلکه درجهی بالایی از بهبود و خودباوری رو قابل دسترس میکنه.