۷ مطلب در دی ۱۴۰۴ ثبت شده است.

چیزی به تموم شدن زبان تخصصی نمونده، ولی فقط من موندم و ۳ روز فرجه و دریایی از امتحان های پشت سر هم... تو هفته ی آینده ۴ تا امتحان دارم. یه بخش از مبحثی که امروز می‌خوندم پاتوفیزیولوژیِ غرق شدن بود، که ای کاش همچین چیزی نمی‌بود، چون همین دیشب خواب می‌دیدم دارم شنا می‌کنم. جالبه که توی خواب خیلی با اعتماد به نفس و بدون مشکل بودم. همین که از خواب پریدم، تموم افکار قدیمی بهم هجوم آوردن. توی افکارم بابت اینکه چرا توی خواب داشتم بدون مشکل و بدون هیچ ترس و اضطرابی شنا می‌کردم، خودم رو بازخواست می‌کردم!

پاتوفیزیولوژی غرق شدن خیلی دردناک بود. مخصوصا اونجایی که نوشته بود قربانی غرق شدگی حین غرق شدن، قادر به تولید صدا نیست و یک قربانی بزرگسال نهایتا بین ۳۰ تا ۶۰ ثانیه می‌تونه برای نجات خودش بین آب و هوا دست و پا بزنه. بعدش زیر آب میره و یکم بعد، بخاطر هایپوکسی (کمبود اکسیژن) هوشیاریش رو از دست میده. 

نمیخوام درموردش بیشتر از این فکر کنم. درمورد غرق شدن. درمورد اضطراب. درمورد آشفتگی. درمورد آخرین نفسی که می‌کشم. 

فکر کنم تو می‌تونستی حواسمو از این چیزها پرت کنی. شاید هم هیچ وقت درک نمی‌کردی که چرا به چنین چیزهایی فکر می‌کنم. ادای راه رفتن پنگوئن ها رو در میاوردی. دست هاتو توی هوا تکون می‌دادی و به طرز مسخره‌ای می‌گفتی : I'm so excited!

خنده دار بودی و کودک و زبون نفهم. هنوزم اعصابمو خورد می‌کنی. 

مامانم دوباره داره فیلم آواز خوندن اون دوست دلقکت رو پلی می‌کنه. خودش خسته نشده؟ 

شاید نیاز به کمک دارم... ولی نمی‌دونم از کی باید کمک بگیرم. گیر کردم وسط یه کوه پر از امتحان... از افکارم می‌ترسم. چرا قبلا این شکلی نبود؟ سعی نمی‌کردم به خودم برچسب داشتن اختلال کوفت و زهر مار بچسبونم. فقط هر احساسی که داشتم رو بدون ترس تجربه می‌کردم. احساس دل شکستگی، احساس عقب موندن، احساس شکست... اون زمان فکر نمی‌کردم غیر عادی ام. 

امروز دوباره کنسرت آینه‌ای داشتم. با قوطی اسپری گود گرل مشکیم که شبیه میکروفونه؛ این بار با یه سناریوی خیالی جدید. تصور می‌کردم عضو گروه موسیقی دانشگاهمون و یکی از ‌وکالیست های اصلی ام. توی خیالاتم، تو آمفی تئاتر دانشکده‌ی دندون تمرین داشتیم. من و اون دوست دلقکت داشتیم با هم می‌خوندیم. حداقل اون تو واقعیت عضو گروه بچه های موسیقیه، ولی من احتمالا فقط تو خیالاتم بتونم.

و تو، تو دم در ایستاده بودی و یواشکی تماشامون می‌کردی. درست شبیه یه صحنه از یه فیلم درام بود. می‌دونستم اونجا ایستادی، ولی تظاهر کردم نمی‌شناسمت و با صدای بلندتری خوندم و گیتاری که دستم بود رو محکم تر گرفتم.

می‌تونی تماشام کنی. وایسا و تماشا کن، همه چیزی رو که با دستای خودت خراب کردی. 

درسته دستام می‌لرزه. درسته توی سرم پر از جنگه. ولی یه روزی تموم اینا یه خاطره ی محو میشه. اون روز من توی آمفی تئاتر دانشکده‌ی خودمون اجرا دارم و وقتی با گونه های سرخ بعد از شنیدن صداهای تشویق تعظیم می‌کنم، بابت اینکه از این شرایط عبور کردم به خودم افتخار می‌کنم...

+ خودت با فکرات خودتو اذیت می‌کنی. خودت بهشون دامن می‌زنی. این هفته هم اگر خودتو اذیت کنی پس کی درس بخونی؟! امتحانات هفته‌ی دیگه شروع میشن!

- چرا فکر می‌کنی دست خودمه؟ چرا فکر می‌کنی بلایی که یک ساله سرم اومده و تمومی نداره تحت کنترل من بوده؟ 

+ من دیگه نمی‌دونم. هر کاری دلت می‌خواد بکن.

و تهِ تموم بحث های تو خونه، همین میشه. خونه‌ای که ۲ ماهه نرفتی و حالا که برگشتی هم اوضاع همینه. اوضاع خونه رو بیخیال... در هر صورت مشکلم اون نیست. مشکلم اینه که اوضاع روانم هنوزم همونه. گاهی از خودم می‌پرسم اصلا تموم میشه؟ یه روزی می‌تونم به جرئت بگم دیگه خوب شدم و عذاب نمی‌کشم؟ نمی‌دونم. حتی نمی‌تونم توضیحش بدم. حتی نمی‌تونم توی وبلاگم درموردش بنویسم. حتی نمی‌تونم به کسی بگم چی تو سرم می‌گذره. گوشی رو پرت می‌کنم روی تخت و سرمو میذارم روی زانو هام. چشم‌هامو می‌بندم و آرزو می‌کنم ای کاش یه روز بیدار شم و ببینم تموم این ها خواب بوده و من، هنوز همون آدمی ام که ترم ۱ بودم. همونی که فکر می‌کرد دنیا رو فتح کرده. همونی که خوشحال ترین انسان روی زمین بود. خسته م. از همه چیز. آخرین بار وقتی اینجوری شدم می‌دونی چی شد؟ فیزیولوژی تنفس رو با اختلاف یک نمره افتادم. نتونستم افکار آزار دهنده م رو کنترل کنم. اونقدر عذاب کشیدم که نتونستم  ۲۰ صفحه خلاصه گایتون کوفتی رو توی ۲ فاکینگ روز بخونم. در حالی که فیزیولوژی کلیه به اون سختی رو پاس کرده بودم. درسی که نصف ملت افتاده بودن. بعد از اون امتحان تو سلف تنها نشستم، مثل خیلی وقتای دیگه. با این تفاوت که اون روز زار زار گریه کردم و تموم اشکام ریخت توی غذا. نه بخاطر نمره ای که گرفته بودم. بخاطر عذابی که یک سال بود ادامه داشت.

می‌دونی چیه؟ الان دیگه حتی دچار سندرم پیش از قاعدگی هم نیستم. مشکل از خودمه. از همه چیز.‌ از جنگ های توی سرم. از نبرد هایی که توی سرم به پا میشه. از چیزهایی که حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاره. 

تو هر مقطعی، یه چالش عجیب و غریب داشتم.

همه‌ی چیزی که می‌دونم اینه، من هیچ وقت نرمال نبودم...

به اینجای شب که می‌رسیم یهو از درون خالی میشم. پوچِ پوچ...بعدش هم گرسنه میشم و میرم سراغ یخچال، و می‌بینم یخچال از من خالی تره.

خسته‌م. تمام روز زبان تخصصی خوندم و فرندز دیدم و با تموم افکار اذیت کننده‌ی قدیمیم سر و کله زدم. شاید هم مشکل همینه. من  باهاشون"سر و کله" می‌زنم. رها نمی‌کنم. ولی کیه که بدونه من حتی درمورد رها کردن افکارم هم overthink می‌کنم، اونقدری که بمیرم. 

این روزها زندگی خیلی روی حالت تعلیقه. دلم برای چت کردن با آدم های مورد علاقه‌م تنگ شده. نوشتن امشب خالیم نمی‌کنه. نمی‌دونم چرا اینجوریه. اونقدری خسته‌م که حتی نای جواب دادن به کامنت ها رو هم ندارم. 

دوست دارین درمورد دانشگاه قصه‌های خاله زنکی براتون تعریف کنم؟ خب قصه زیاده. نمی‌دونم کدومو بگم. داشتم گالریم رو نگاه می‌کردم و دیدم قسمت اسکرین شات هام پر از عکس های اون دختره ست. همون دختره‌ی ورودی پزشکی ۴۰۲ که در واقع ملکه‌ی زیبایی دانشگاهه و اونقدری مغروره که انگار حتی برای نگاه کردن بهش هم باید قبلش ۳۶۸ بار تعظیم کنی و بابت نگاه کردن به اون همه زیبایی هزینه بپردازی. البته که سنتاکو میگه اغراق می‌کنم و اونقدرم خوشگل نیست، ولی اون پوست خیلی روشن، موهای بلند قهوه‌ای، چشم های درشت قهوه‌ای، مژه های خیلی بلند،گونه‌های برجسته، قد متوسط، و به اندازه‌ی وزن کشتی تایتانیک توی نگاهش ناز و عشوه و ادا داره. شبیه یه عروسک زنده ست. و یادمه اولین بار که تازه داشتم متوجه زیباییش می‌شدم، اینجوری بودم که :

 اون دقیقا همون شکلیه که من همیشه آرزو داشتم باشم.

-She's literally a porcelain doll

اون و دوست پسرش همیشه تو دانشگاه کنار هم راه می‌رن و توی راهرو کنار هم می‌شینن و ladies and gentlemen, بذارید بگم که با تمام وجود دوست دارم ببینم پسره توی زندگی قبلیش چیکار کرده. البته که یه چیزی این وسط عجیبه،  اون هم اینکه من ترم ۱ و ۲ حتی متوجه حضور این آدم هم نبودم، شاید چون اون موقع شخصیت اصلی داستانم فقط خودم بودم. ترم ۱ یه داستان شاد، ترم ۲ یه داستان وحشتناک هراس انگیز و عذاب آور. به هر حال، همه چیز درباره ی من بود، نه آدم‌های دیگه. 

ولی ترم 3 کم کم مقایسه و احساس ناکافی بودن راهشو به زندگیم باز کرد. شاید چون رضایت داشتن از زندگی تکراری شده بود و حالا نوبت این بود که تا می‌تونیم به خودمون احساس ناکافی بودن بدیم و آرزو کنیم ای کاش زیباتر بودیم. مگه نه؟ اینکه ای کاش زیبایی خیره کننده ای داشتیم. نه یکم زیبایی پیش پا افتاده ی نسبتا قابل قبول. یه چیز معمولی...

بذار برگردیم به بحث اصلی.  

ورودی ۴۰۲ دانشگاه ما، آدم های خیلی عجیبی ان. گاهی حس می‌کنم همه‌شون از بالا بهمون نگاه می‌کنن و اونقدری که این ورودی به مایی که ورودی ۴۰۳ هستیم نگاه از بالا دارن، ورودی های ۴۰۱ هیچ وقت نداشتن.

موضوع دیگه ای که درباره ی این ورودی وجود داره، اینه که احساس می‌کنم سرنوشتم بهشون گره خورده. شاید اگر خوب بگردم، بتونم یه جایی، یه ماه گرفتگی مادرزادی روی بدنم پیدا کنم که نوشته : پذیرنده‌ی انواع دراما با ۴۰۲ ای جماعت. 

شاید بپرسید چرا؟ مگه چی شده؟ باید بگم که داستانش طولانیه و توی قصه‌ی امشبمون و سبزی هایی که فعلا داریم با هم پاک می‌کنیم نمی‌گنجه، اما می‌تونیم دعا کنیم عمری باقی بمونه که بعدا بیام و چندتایی شون رو اینجا تعریف کنم. 

 توی راه باغ بودیم که بازم شماره ت رو روی گوشیم دیدم.

 بعد از یک هفته. شایدم کمتر. و بازم صداش رو قطع کردم و گوشیم رو برگردوندم روی پام. بازم جوابت رو ندادم. ولی قلبم مثل همیشه، درست شبیه یه دارکوب چوبی تا چندین ثانیه سینه م رو سوراخ کرد و حتی بعد از اینکه قلبم آروم شده بود، نمی‌تونستم از فکر کردن درباره‌‌ی تپش قلب های قدیمیم دست بردارم.

تقصیر توعه، می‌دونی؟ حتی اگر داری درد می‌کشی هم تقصیر توعه. حتی اگر رفتی با اون دوتا کله پوک هم درباره‌ی این خزعبلات مشورت کردی، امیدوارم اونا هم بهت گفته باشن که مقصر خودتی. در هر صورت که قرار نیست ازم جوابی بگیری؛ ولی همین که حق با من باشه برام کافیه. همین که تموم این چیزها تقصیر تو باشه کافیه. همین که من کسی باشم که جوابت رو نداده باشه کافیه. فقط می‌دونی بین تموم اینا، من از چی می‌ترسم؟ از اون سالنِ خالیِ رو به روی تریا. وقتی پر از آدمه، ولی خالی از توعه. یا از اون بدتر، وقتی پر از توییه که از من خالیه. تو فقط یه مترسک بودی. پر از پوشال. خنده دار. با لباسای وصله پینه ای. با کلاغا می‌گشتی. کلاه حصیری میذاشتی. ولی وقتی نبودی، چشمم از دیدن اون همه گندم سفید می‌شد. درونم خالی می‌شد. زخم قدیمیم بیشتر از قبل پر از چرک و عفونت می‌شد؛ سر باز می‌کرد و تموم زندگیم می‌شد پر از مایعی که فقط آب و خون و گلبول های سفید جنگیده و شکست خورده داشت... 

ولی کاش بدونم کی بودی؟ چی بودی؟ همینجا تموم میشی؟ یا بازم ادامه داری؟ بعد از تموم اتفاقایی که افتاد، حتی نمی‌تونم قاطعانه‌ درباره‌ی چنین چیزی حرف بزنم. فقط می‌دونم برای ادامه داشتن دیگه زیادی خالی شدی. از اولم خالی بودی. عین یه قوطی حلبی زنگ زده. و من، وسط اون روزای تاریک، تموم لابی رو دنبال صدای تق تق یه قوطی فلزی گشتم که زیر نور آفتاب برق می‌زد...

از قارچ خوندن خسته شدم، پس ایرپادمو میذارم توی گوشم و در حالی که داداشم تو اتاقم نشسته و با خودش فکر می‌کنه این دختره‌ی دیوونه چشه، یکی از هایلایتر هامو برمی‌دارم و به جای میکروفن جلوی دهنم می‌گیرم و جلوی آینه کنسرت خیالی برگزار می‌کنم و خودمو با یه استایل جدید دانشگاهی تصور می‌کنم. بعدش اینجوری میشم که : خب که چی؟ که به چی برسیم؟ اصلا فرض کنیم خوشگل ترین دختر دانشگاه باشی. چه اهمیتی داره؟

گوشیمو برمی‌دارم و توی این اوضاع بی نتی تنها پناهگاهمو باز می‌کنم. چقدر وقته این صفحه‌ی سفید دیگه پناهگاهم نبوده؟ با نموم اینا نوشتن با آهنگ همیشه یکی از لذت بخش ترین تجربیاتم بوده، پس یهو تصمیم می‌گیرم حالا که آهنگ توی گوشمه با آهنگ بنویسم.

الان آخرای ترم ۳ ام. قرار بود ترممون ۱۳ بهمن تموم شه که با جریانات پیش اومده، امتحاناتمون تا ۲۳ بهمن عقب افتاد. بخوام صادق باشم؟ من واقعا بهش نیاز داشتم. ما حتی فرجه هم نداشتیم. در واقع توی کل این ۳ ترم هیچ وقت به ما فرجه ندادن. 

یادمه قدیما عادت داشتم توی این وبلاگ ماهنامه بنویسم. ماهنامه رو توی شرایطی می‌نوشتم و مثل یه مجله ی پر زرق و برق تحویل می‌دادم انگار که چه زندگی فوق العاده و هیجان انگیزی برای تعریف کردن دارم، در حالی که در حقیقت هیچی برای گفتن نداشتم! یه دختر بچه‌ی کوچولوی کرونا زده ی دبیرستانی بودم که از صبح تا شب کلاس هاش توی WhatsApp برگزار می‌شد و روزمرگی سر تا پای زندگیشو گرفته بود. بعدش هم که کنکوری بودم، و زندگی یه کنکوری نیازی به تعریف نداره. من حتی گوشیمو هم خاموش کرده بودم اون موقع. ولی همون موقع هم داشتم از شدت نیاز برای پر کردن این صفحه‌ی سفید می‌ترکیدم. پر از حرف بودم، با اینکه چیز جالب توجهی برای گفتن نداشتم!

اما دانشگاه... 

بذارید بگم اتفاقاتی که توی این ۳ ترم افتاده پتانسیل اینو دارن که ازشون کتاب بنویسم. همین ۳ ترم جوری پر از فراز و نشیب بوده که قابلیت اینو داره تموم دراماهای زندگیم رو ۳- هیچ بزنه. با تموم اینا من دیگه میلی برای تعریف کردن این همه داستان نداشتم. پر بودم ولی دیگه چیزی ازم بیرون نمی ریخت.

 وای.. ولی.. می‌تونم بگم تجربیات این مدت در عین خونه خراب کن بودن، فوق العاده بوده. من تقریبا تیکه تیکه شدم، ولی احساس می‌کنم می‌تونم با سر و روی خونی لبخند بزنم و بگم تو همین مدت چندین سال بزرگ تر شدم. تجربه‌ی خوابگاهی بودن و نهایتا ماهی یه بار یا دیرتر خونه رفتن، هم اتاقی های وحشتناک و هم اتاقی های دوست داشتنی؛ استاد های عقده ای و استاد های بوسیدنی؛ لحظه های اتوبوسی...

ترم یک و دو من توی یه خوابگاه خیلی کوچیک بودم.

در واقع توی این شهر، تموم سال اولیای پزشکی و دندون مجبورن برن اونجا، یعنی به جز هم اتاقی شدن با همکلاسی های خودمون گزینه‌ی دیگه ای نداریم و بعد که سال اول تموم میشه، منتقل میشیم به یه خوابگاه خیلی بزرگ‌تر که تموم سال بالایی هامون و بچه‌های پیراپزشکی هم اونجا زندگی می‌کنن.

خوابگاه قبلی‌مون، که بهش می‌گفتیم زندان رمضانی، دلگیر ترین و مزخرف ترین مکانیه که توی زندگیم دیدم. دخمه‌ی تاریکی که حتی یه حیاط کوفتی هم نداشت، حتی یه گوشه‌ی خصوصی برای صحبت کردن، و زندگیم خلاصه شده بود توی مکالمه ها و گریه‌های توی حموم های با کاشی های آبی. درباره‌ی هم اتاقی های سابقم چیزی نمی‌نویسم، چون کلمات هرگز نمی‌تونن زجری که کشیدم رو توصیف کنن. فقط امیدوارم همه‌شون تبدیل به سوسک شن.

ولی خوابگاه جدید؟ یه خوابگاه شدیدا قدیمی و بزرگه که ۴ طبقه داره و من طبقه‌ی دوم، توی یه اتاق ال شکل ۷ نفره و روی یکی از تخت های بالا که رو به روی پنجره ست زندگی می‌کنم. یه حیاط با درختای گنده گنده، یه عالمه چمن، صندلی های آهنی زنگ زده، یه دستگاه که می‌تونیم ازش قهوه بخریم، چندتا دستگاه که می‌تونیم باهاشون کفش هامونو واکس بزنیم، آینه های قدی، آشپزخونه های کوچولو، سالن مطالعه های کوچولو، سرپرست های خوش اخلاق،  چندتا نگهبان جدی، و یه عالمه گربه. 

عکس بالای پست رو از پنجره ی یکی از راهرو ها گرفتم. این یکی از ویو های مورد علاقه‌م بود. همیشه وقتی از اینجای راهرو رد می‌شدم، عادت داشتم وایسم و پنجره های اتاق های دیگه رو از اینجا ببینم. دوست داشتم به این فکر کنم که هر کدوم از آدم های توی این اتاق ها چه مشکلاتی دارن. چه زندگی هایی دارن. به چی فکر می‌کنن. ذهنشون درگیر چیه...

اون موقع اوایل ترم ۳ بود و تازه احساس می‌کردم از وسط اون همه زجر یکم بیرون کشیده شدم و زندگی یکم جادویی شده. فکر کنم از بین تموم ترم های دانشگاه، ترم ۳ همیشه ی همیشه برام آیکونیک باقی بمونه. هم جادویی بود، هم عجیب، هم سخت، هم هنوز بخشی از تلخی های زندگی زهر ماری ای که توی ترم دو داشتم رو به دوش می‌کشید، هم جدید بود و رگه هایی از اسپارکل های ترم یک رو با خودش داشت. اگر بخوام ماهنامه های سابق وبلاگم رو با "ترم نامه" جایگزین کنم، می‌تونم یه پست چندین کیلومتری درباره ی ترم ۳ بذارم. تجربیات این ترم رو برای تموم زندگیم نگه می‌دارم، و تو، با وجود تمام رفتار های بچگونه و مسخره ت، تبدیل به یه ستاره کوچولوی دنباله دار میشی و همیشه یه گوشه‌ی قلبم باقی می‌مونی. تو رو فراموش نمی‌کنم. 

پ.ن : بچه ها با بناناز آشنا شید. اون معروف ترین موز توی خوابگاهمونه. 



نمی‌دونم روزگار کنکوری آدم‌های دیگه چطوری گذشته، ولی اگر بخوام باهاتون صادق باشم، ممکنه یکم بچه‌های کنکوری رو ناامید کنم و بهشون بگم که من توی دانشگاه خیلی بیشتر از کنکورم سختی کشیدم. بلاهایی سرم اومد که دوران کنکور حتی از حد تصورم هم خارج بود. روزهای پشت کنکور من، سخت بود و ملال آور. با تموم این‌ها، یه ریتم ثابت و واضح و مشخص داشت. یه زندگی آروم روی خط صاف بود. یه روتین از پیش تعیین شده. یه ذهن خالی. ذهنی که می‌تونست مدت طولانی روی چیزی متمرکز بمونه. ذهنی که استرس و اضطراب براش بی معنی بود. آره شاید براتون خیلی عجیب باشه. البته که من کلا آدم عجیبی بودم و هستم، کسی که ۳ بار کنکور داد تا به رشته ای که می‌خواست برسه. ولی توی تموم این ۳ سال، من به طرز عجیبی روحیه ی قاطع و محکمی داشتم. حرف هیچکس درباره ی پشت کنکور موندنم برام اهمیتی نداشت. هیچ چیز باعث استرس و اضطرابم نمی‌شد. آروم بودم و قاطع. مطمئن بودم بالاخره قراره از پسش بر بیام. ولی دانشگاه؟ دانشگاه رسما منو دچار فروپاشی روانی کرد. ترم یک من معدل الف شدم، ولی ترم دو؟ ترم دو منتظر بودم تموم درس هامو بیوفتم. اونقدری که زندگی وحشتناک و پر از اضطراب بود. می‌پرسید چرا؟ باید بگم من اگر خودم می‌دونستم الان در حال تایپ کردن این کلمات نبودم. اوضاع وحشی ایه، می‌دونین؟ جزوه های چند صد صفحه ای، استاد های سختگیر، و تعداد امتحان های هر ترم بالای ۲۰ تا میشه. از وضعیت روابط بخوام بگم؟ خب ترم یک و دو من با ۳ تا هیولا هم اتاقی بودم. آدم هایی که وحشتناک بودن. آدم هایی که هنوزم وقتی یادم میاد چطور بینشون زنده موندم. پشتم می‌لرزه. زندگی برای من تا اینجای کار خیلی عجیب بوده. اگر من اون آدم سابق بودم، شک نکنید الان ریز به ریز زندگیم رو این وسط براتون تعریف می‌کردم. ولی الان دیگه اونقدرا اهل به اشتراک گذاشتن جزئیات زندگیم نیستم. همین الان داشتم قارچ شناسی می‌خوندم، و البته یه عالمه درس دیگه هم باید توی این تعطیلات اجباری بخونم، و احتمالا باید بخاطرش ممنون باشم چون داشتم تموم درسامو مرزی و با بدبختی پاس می‌کردم. واقعا تجربه‌ی دانشکده‌ی پزشکی وحشیانه بود. حداقل تا اینجا که اینطور بوده... فقط کاش اون کسی رو که می‌گفت بعد از کنکور زندگی رواله رو پیدا کنم. باهاش کاری ندارم. 

الانم باید برگردم ادامه‌ی قارچمو بخونم.

برمی‌گردم عقب... چهار سال از آخرین پستم گذشته.

کجا بود اصلا؟ کی بود؟ یه جایی که به خودم قول دادم برم زندگیمو یه سر و سامونی بدم و زود برگردم... ولی دیگه برنگشتم.

یه روزایی بود که نمی‌تونستم، یه روزایی هم بود که دیگه نخواستم... یا شرایطش نبود، یا بهونه آوردم؟ نمی‌تونم بگم دقیقا کدومش درسته. نمی‌تونم بگم چی شد که تموم حرفام خلاصه شد توی چندتا پیام کوتاه تلگرامی که آدم‌ها بخونن و هیچ واکنشی هم نشون ندن، که تازه همونو هم تا مدت‌های طولانی انجام نمی‌دادم و فقط تو سکوت به زور زنده می‌موندم. 

من رفتم دانشگاه. 

همون رشته ای قبول شدم که سال‌ها آرزوش رو داشتم، 

رشته ای که به خاطرش از تموم زندگیم زدم.

و بعد اتفاقات خیلی عجیبی توی زندگیم افتاد،

برای روحم، روانم، روابطم، دغدغه هام. 

چیزایی که اگر بخوام توضیحشون بدم، باید حداقل یک هفته‌ی تموم رو به تایپ کردن درمورد داستان زندگیم اختصاص بدم. هر بار خواستم برگردم و تعریف کنم، باز یه چیزی جلومو گرفت... تا اینکه دست روزگار، ما رو از سر ناچاری به اینجا کشوند. هیچکس نمیدونست من چقدر آرزوی برگشتن به اینجا رو داشتم... با خبر های خوش، با گفتن اینکه بالاخره شاخ کنکور لعنتی رو شکستم و موفق شدم. بالاخره تونستم و حالا قراره قصه های دانشگاهی زندگیمو تعریف کنم، ولی خب، همونجاها یه جایی از درون مُردم...با اینکه قبلش به معنای واقعی کلمه زندگی کرده بودم. حتی بارها و بارها این پست رو تصور کرده بودم، اینکه قراره توش چی نویسم، پستی که درمورد برگشتنم باشه.

چند ماه گذشته رو، فقط اختصاص به زنده موندن داده بودم... درد هایی که هرگز تجربه نکرده بودم. رنجی که هرگز فکر نمی‌کردم وجود داشته باشه. در نهایت از اونجایی که توی این مملکت ما هر روز روی ترن هوایی زندگی می‌کنیم، توفیق اجباری ای شد واسه اینکه بیام اینجا... و از اونجایی که قالب های قبلی هیچکدوم لود نمی‌شدن، مجبور شدم این یکی رو انتخاب کنم... 

چقدر چیزها از دست رفته، حتی سازنده‌ی این قالب. 

گاهی حاضرم همه چیو بدم و برگردم به اون دورانی که دغدغه م فقط ساختن یه قالب با جدیدترین عکسای آیدول مورد علاقه م بود.