از مدیتیشن بدم میاد. از اینکه مجبور شم انجامش بدم متنفرم. اینکه توی روتینم باشه فقط برام یادآور روزای سخته. شاید اونقدرم بد نیست. ولی احساس نفس تنگی بهم میده. از اینکه باید جنگیدن رو بیخیال شم و برگردم به نفس... به... چه میدونم. چیزای چرت و پرت. به حس دست و پاهام. با تموم اینا دو دقیقه بیشتر از روزای قبل میشینم. بذار بشه ۱۲ دقیقه. ثانیهی آخرشه. بالاخره تموم میشه. چشمهامو باز میکنم، و همون لحظه تصمیم میگیری بهم زنگ بزنی. نفسم حبس میشه. سر جام ثابت میشم. از اونجایی که ایرپاد توی گوشمه، اگر تکون بخورم هر لحظه ممکنه تماس برقرار شه. فکر کنم هیچ وقت نفهمی که تمام وجودم توی این لحظه داره برای جواب دادن تقلا میکنه. برای دوباره فرار کردن از شر سختیای این زندگی. از تموم فکرای قبلی. تو راه فرار من بودی. ولی به قیمت فرار کردن هم، دیگه نمیتونم اینو به جون بخرم. چون احتمالا قراره بالاخره یه جایی، منو توی محلول سالین بذاری و بری. پس تو یه جوری رنج میکشی، من یه جور دیگه. من همون رنج هایی که مدتها تحمل کردم رو به دوش میکشم، تو هم میتونی بری به تموم چیزایی که من مانعشون بودم رسیدگی کنی.
نوشته شده در سه شنبه, ۱ بهمن ۱۴۰۴، ۰۷:۵۱ ب.ظ
توسط 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
| ۳
نظر