برعکس هر سال که فکر میکردم برای تولدم باید یه پست بلند بالا بنویسم و کل سالی رو که از سر گذروندم مرور کنم، امسال واقعا حرف زیادی برای گفتن ندارم. شاید اونقدر حرف و گفتنی زیاده گه نمیدونم باید کدوم یکی رو بگم، پس نتیجهش به سکوت ختم شده.
تموم کسایی که کنارم بودین و تموم کسایی که از پیشم رفتین، تموم کسایی که بهم چیزی یاد دادین یا ازم چیزی یاد گرفتین، تموم کسایی که به یادم بودین و بهم ارزش دادین، کسایی که برای اولین بار سورپرایزم کردین، کسایی که هدیههای خوشگل مجازی و واقعی بهم دادین، کسایی که روز تولدم رو به هر شکلی تبریک گفتین یا نگفتین، کسایی که هنوزم توی یاد و خاطرشون جا دارم یا از قلبشون بیرون رفتم و زمانی اونجا بودم، همهی شمایی که تو این یه سال وبلاگنویسی تو بیان کنارم بودین و با کامنتهای قشنگتون حالمو خوب کردین، از همتون ممنونم!
همون اندازه ای که با خودم کلنجار رفتم تا وبمو ببندم، به همون اندازه هم با خودم حرف زدم که آیا برای این مناسبت، باید برگردم یا نه؟
جواب به طرز خیلی مشخص و واضحی، بله بود. برای هیچکدوم از اون دوتا وبلاگ قبلیم - که اولیش توی بلاگفا و دومیش توی میهن بلاگ (ره) بود - تولدی نگرفته بودم و قدیما هر وقت می دیدم کسی واسه وبش تولد گرفته و پست گذاشته، حسرت میخوردم که هی! چرا من هیچ وقت حواسم به تاریخ ساخت وبلاگ هام نبوده و به تولد هاشون اهمیتی نمیدادم؟!
دارم سعی میکنم یکم به عقب برگردم، آخرین باری رو که از ته دل بخاطر به هم رسیدنِ یه کاپل ذوق کردم رو به یاد بیارم و با این شادی ای که امروز نصیبم شد، مقایسه کنم.
خب راستش... اولش فکر میکردم چیز زیادی واسه گفتن ندارم اما، حس کردم خیلی حیف میشه اگه چنین روز فرخنده ای پست نذارم.
💜
هیچ وقت جلوی خودش با اسم کوچیک صداش نزدم، همیشه تو چتامون "شما" خطابش میکنم، چون خیلی دوستش دارم، خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و نمیخوام یه ذره از احترامی هم که بهش دارم کم بشه اما الان، تو این لحظه، میخوام با ضمیر دوم شخص مفرد بنویسم، بنظرم بهتر میتونه حسمو نسبت به چنین فرشته ی عزیزی تو زندگیم بیان کنه.
صادقانه و صریحانه و واضحانه و آنِستلی؛
💜
تو هیچ وقت برای من صرفا یه معلم زبان معمولی و خسته و بی حوصله که یه گوشه ی موسسه میشینه و با نگاه سنگین دانش آموزایی که میان و میرنو بدرقه میکنه نبودی، تو هیچ وقت مجبور به تدریس زبان نشده بودی، تو هیچ وقت از عشق توی سینه ت چیزی واسه تدریست و کتابی که توی دستت میگیری کم نذاشتی، تو هیچ وقت دست رد به سینه م نزدی، تو هیچ وقت باهام بد حرف نزدی، تنها تظاهری که کردی شاید تظاهر به خوشحالی و داشتن یه حال خوب بوده وقتی از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتی و صدات گرفته بود، وقتی موقع برگشتن پیاده راه میوفتادی و دم در پویندگان وایمیستادم و تا وقتی از نظرم ناپدید شی بهت زل میزدم، هیچ وقت اشکمو در نیاوردی، هیچ وقت نذاشتی دلم برات تنگ نشه و هیچ وقت نذاشتی به عالم و آدم و هر کسی که میرسم راجب تو نگم!
💜
تو خیلی خیلی خیلی خیلی فراتر از یه معلم زبانی که یه دانش آموز بلاگرِ خوشبختِ کلیشه نویس و عاطفی و افراطی میتونه داشته باشه! پس بذار از همین تریبون کلی کلی کلی کلی کلی بیشتر تولدتو تبریک بگم و همینجا دعا کنم زودتر حال دل و روح و جسمتو نه مثل قبل، بلکه از قبلشم بهتر کنه، چون من و بقیه دانش آموزایی که عاشقانه می پرستنت بدجوری دلمون برا اون کلاسای پر از شوق و خنده ت و حتی مانتو های صورتی و بنفشت تنگ شده بخداااا :"|
این بیت با اینکه خیلی تکراریه و همه شنیدنش همچنان به شدت به دلم میشینه و حسشو دوست دارم. نمیشد ننویسمش.
یادش بخیر اون وقتایی که تو وبلاگ هامون تبریک سال نو میذاشتیم با کلی گیف و عکس و شعر و حتی عکس از هفت سینمون، مسابقه ی هفت سینی که نرسیا برگزار کرد و من توش برنده شدم(*:
کلی آرزو و تبریک می نوشتیم... میرفتیم تک به تک تو وب ها پیام میذاشتیم و آرزو میکردیم تو سال جدید اونقدر خوشی ها زیاد بشن و طرف جوری تو خوشی هاش غرق شه که هیچ غریق نجاتی نتونه نجاتش بده...غافل از اینکه شاید یکم آرامشِ خاطر، آرزوی بهتر و واقعی تری باشه.
نشسته بودم رو صندلی پشت میز به درامایی ک اخیرا دارم می بینم و چیزی به تموم شدنش نمونده فکر میکردم که یهو بابا با یه قیافه ی فوق کیوت تو اتاقم سرک کشید و گفت: هی! خوش میگذره!؟
همون لحظه مداد و خودکارمو گذاشته بودم پشت گوشام، موهامو گوجه ای بسته بودم ، ساعت ۱۲ و نیم بود نشسته بودم جلوی لپ تاپ منتظر معلم زیست بودم ک تشریفشو بیاره. سرمو برگردوندم سمتش با یه قیافه ی پوکر گفتم ن بابا چ خوشی!! لبامو ب طرز لوس و مزخرفی غنچه کردم سرمو برگردوندم رو جزوه ی عقب مونده م که جلسه قبل ننوشته بودمش ک یهو گفت: "عه!! عجبا.."
اومد بالا سرم یواشکی پچ پچ کرد :"ببین گوش بده یه لحظه.. برا مامانت کادو خریدم با یه شاخه گل، فقط نمیخوام داداشت بفهمه(آخه حق داره.. اون نخاله ی کله فندوقی همیشه همه چیو لو میده! چیش..) فقط یه کارتی چیزی پیدا کن یه جمله روش بنویس با سلیقه ی خودت دیگه! خودم کادوش کردم.. گذاشتمش تو پله های ورودی"~
همون لحظه من با ضایع ترین نیشخند جهان برمیگردم سمتش و سرمو تکون میدم ، اونم میخنده و میره...
بعدش چیکار میکنم؟! دو ساعت تو اتاق بالا و پایین می پرم :
و دستامو میذارم رو صورتم و در حالی ک وسط کلاس زیست معلم داره داد میزنه کسی سوالی نداره؟؟؟! منم در حالی که هیچکی خونمون نیست تو اتاقم داد میزنم :
+ چینجاااا؟ چینجاااااا؟
آپا کیووووو
*" بابای کیوت"به کره ای :| ...XD...*
و باورم نمیشد اینقدر بالا و پایین پریدم و چنین واکنش های لوسی از خودم ب نمایش گذاشتم.. ولی چینجا ، تا حالا این روی کیوت بابامو وقتی سعی میکنه اینجوری چیزیو مخفی کنه ندیده بودمش..
منم سر کلاس نشستم کارت پستال قرمز با قلبای صورتی درست کردم ، و با خط داغون مزخرفم ، توش "همسر عزیزم روزت مبارک نوشتم". و بعدم مثل اسکلا خندیدم و به چینجا چینجا ادامه دادم'-' !!!!
نمیدونم من زیادی تحت تاثیر کی دراما قرار گرفتم ، یا واقعا زندگیم داره شبیه دراما ها میشه... شایدم من زیادی جوگیر و دیوونه ام و دو روز دیگه ک سریالم تموم شد، همه چی یادم بره'-'
چمد..
پ.ن : بابا میدونم اینو نمیخونی ولی اینقدر کیوت نباش لطفا قلبم طاقت نداره اکلیل بالا میارم/_'-'_\
دقت کردین روز مادره (در واقع فرداس) ولی کل بحث حول محور پدر بود؟
پ.ن 2 : روزت مبارک مامان~ رو چشمام جا داری(: و فک کنم بیشتر حرفامو روز تولدت بهت گفتم ، از ته ته دلم بودن~ بمون برام...
پ.ن 3 : شما هم به کادو هاتون عطر میزنین یا من رد دادم؟
در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.” _______________________ دانشجوی سال دوم پزشکی _______________________
Well you only need the light when it's burning low Only miss the sun when it starts to snow Only know you love her when you let her go Only know you've been high when you're feeling low Only hate the road when you're missing home Only know you love her when you let her go And you let her go
Let her go ♫ By : Passenger __________________________ شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه ! ♥ 私は一人じゃない __________________________
ツ Contact Me Instagram : @helya_yumiko Telegram : @helios2004 ✉