۱۲ مطلب با موضوع «# تبریک ها» ثبت شده است

17 سالگی

برعکس هر سال که فکر می‌کردم برای تولدم باید یه پست بلند بالا بنویسم و کل سالی رو که از سر گذروندم مرور کنم، امسال واقعا حرف زیادی برای گفتن ندارم. شاید اونقدر حرف و گفتنی زیاده گه نمیدونم باید کدوم یکی رو بگم، پس نتیجه‌ش به سکوت ختم شده.‌

تموم کسایی که کنارم بودین و تموم کسایی که از پیشم رفتین، تموم کسایی که بهم چیزی یاد دادین یا ازم چیزی یاد گرفتین، تموم کسایی که به یادم بودین و بهم ارزش دادین، کسایی که برای اولین بار سورپرایزم کردین، کسایی که هدیه‌های خوشگل مجازی و واقعی بهم دادین، کسایی که روز تولدم رو به هر شکلی تبریک گفتین یا نگفتین، کسایی که هنوزم توی یاد و خاطرشون جا دارم یا از قلبشون بیرون رفتم و زمانی اونجا بودم، همه‌ی شمایی که تو این یه سال وبلاگ‌نویسی تو بیان کنارم بودین و با کامنت‌های قشنگتون حالمو خوب کردین، از همتون ممنونم!

  • ۴۴
  • نظرات [ ۲۲ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۲۳ مهر ۰۰

    سومین بلاگِ زندگیم، تولدت مبارک

    همون اندازه ای که با خودم کلنجار رفتم تا وبمو ببندم، به همون اندازه هم با خودم حرف زدم که آیا برای این مناسبت، باید برگردم یا نه؟

    جواب به طرز خیلی مشخص و واضحی، بله بود. برای هیچکدوم از اون دوتا وبلاگ قبلیم - که اولیش توی بلاگفا و دومیش توی میهن بلاگ (ره) بود - تولدی نگرفته بودم و قدیما هر وقت می دیدم کسی واسه وبش تولد گرفته و پست گذاشته، حسرت میخوردم که هی! چرا من هیچ وقت حواسم به تاریخ ساخت وبلاگ هام نبوده و به تولد هاشون اهمیتی نمیدادم؟!

  • ۳۰
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۳ خرداد ۰۰

    !Congratulations on your wedding ~ جانگ جیوو

    دارم سعی میکنم یکم به عقب برگردم، آخرین باری رو که از ته دل بخاطر به هم رسیدنِ یه کاپل ذوق کردم رو به یاد بیارم و با این شادی ای که امروز نصیبم شد، مقایسه کنم.

  • ۲۴
  • نظرات [ ۳۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۱۵ ارديبهشت ۰۰

    HBD DEAR TEACHER🍰Shiva♥️

    خب راستش... اولش فکر میکردم چیز زیادی واسه گفتن ندارم اما، حس کردم خیلی حیف میشه اگه چنین روز فرخنده ای پست نذارم.

    💜

    هیچ وقت جلوی خودش با اسم کوچیک صداش نزدم، همیشه تو چتامون "شما" خطابش میکنم، چون خیلی دوستش دارم، خیلی خیلی خیلی خیلی دوستش دارم و نمیخوام یه ذره از احترامی هم که بهش دارم کم بشه اما الان، تو این لحظه، میخوام با ضمیر دوم شخص مفرد بنویسم، بنظرم بهتر میتونه حسمو نسبت به چنین فرشته ی عزیزی تو زندگیم بیان کنه.

    صادقانه و صریحانه و واضحانه و آنِستلی؛

    💜

    تو هیچ وقت برای من صرفا یه معلم زبان معمولی و خسته و بی حوصله که یه گوشه ی موسسه میشینه و با نگاه سنگین دانش آموزایی که میان و میرنو بدرقه میکنه نبودی، تو هیچ وقت مجبور به تدریس زبان نشده بودی، تو هیچ وقت از عشق توی سینه ت چیزی واسه تدریست و کتابی که توی دستت میگیری کم نذاشتی، تو هیچ وقت دست رد به سینه م نزدی، تو هیچ وقت باهام بد حرف نزدی، تنها تظاهری که کردی شاید تظاهر به خوشحالی و داشتن یه حال خوب بوده وقتی از خستگی دیگه نای حرف زدن نداشتی و صدات گرفته بود، وقتی موقع برگشتن پیاده راه میوفتادی و دم در پویندگان وایمیستادم و تا وقتی از نظرم ناپدید شی بهت زل میزدم، هیچ وقت اشکمو در نیاوردی، هیچ وقت نذاشتی دلم برات تنگ نشه و هیچ وقت نذاشتی به عالم و آدم و هر کسی که میرسم راجب تو نگم!

    💜 

    تو خیلی خیلی خیلی خیلی فراتر از یه معلم زبانی که یه دانش آموز بلاگرِ خوشبختِ کلیشه نویس و عاطفی و افراطی میتونه داشته باشه! پس بذار از همین تریبون کلی کلی کلی کلی کلی بیشتر تولدتو تبریک بگم و همینجا دعا کنم زودتر حال دل و روح و جسمتو نه مثل قبل، بلکه از قبلشم بهتر کنه، چون من و بقیه دانش آموزایی که عاشقانه می پرستنت بدجوری دلمون برا اون کلاسای پر از شوق و خنده ت و حتی مانتو های صورتی و بنفشت تنگ شده بخداااا :"|

    بعدم فک نکن من هنر کردم اینقدر دوست دارم:"|

    همه دارن(=

    💜

    آخه کی میتونه عاشق تو نباشه؟((: 

    دیگه چجوری بگم ک شیوا تر از تو نیست آخه؟((: 

    مرسی ک دستمو گرفتی منو تا اینجا آوردی♡

    مرسی که حرفای دلمو شنیدی♡

    مرسی که شیوا ترینی♡

    تولدت مبارک♡

    زود خوب شو♡

    💜

  • ۲۴
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۵ ارديبهشت ۰۰

    سه تبریکِ کوچیک

    یو ~ به اولین پست 1400 خوش اومدید~ ^^

    سه تا چیز بود که دلم میخواست بهشون اشاره کنم. با اینکه کمی از وقتشون گذشته، اما حیف بود اگه نمی نوشتم.

    خواستم یه پست خیلی  مختصر و مفید و کوچولوی تبریک طوری باشه، احتمالا به خودم.

    آره، "خودم"(=

  • ۱۸
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۴ فروردين ۰۰

    بای بای 99 ! سلام 1400 ! ~ سال نو مبارک

    نرم نرمک می رسد اینک بهار ، خوش به حال روزگار ~ 

    این بیت با اینکه خیلی تکراریه و همه شنیدنش همچنان به شدت به دلم میشینه و حسشو دوست دارم. نمیشد ننویسمش. 

    یادش بخیر اون وقتایی که تو وبلاگ هامون تبریک سال نو میذاشتیم با کلی گیف و عکس و شعر و حتی عکس از هفت سینمون، مسابقه ی هفت سینی که نرسیا برگزار کرد و من توش برنده شدم(*:

    کلی آرزو و تبریک می نوشتیم... میرفتیم تک به تک تو وب ها پیام میذاشتیم و آرزو میکردیم تو سال جدید اونقدر خوشی ها زیاد بشن و طرف جوری تو خوشی هاش غرق شه که هیچ غریق نجاتی نتونه نجاتش بده...غافل از اینکه شاید یکم آرامشِ خاطر، آرزوی بهتر و واقعی تری باشه.

  • ۲۲
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۳۰ اسفند ۹۹

    Happy Birthday Yoongi

    اجازه؟ تولد سفید برفیشونه!~ 

    پیشوگای خوش قلب و آرومم، مایه ی لبخند و آرامشم،

    تولدت مبارک((: 

    ولم کنین قربون سر تا پای این پسر پاک و معصوم برم:"..

    چقدر خوشحالم کادوی تولدش شد آرزوش[: 

    اجرای گرمی!~ کی باورش میشه؟((:

    پ.ن : همین حالا برید تو گوگل " :] " رو سرچ کنید و تو قسمت images برید((: خودتون متوجه منظورم میشید.

    پ.ن 2: دلم میخواست ی تبریک خیلی بهتر آماده کنم.. ولی، نمیدونم.. زیاد جون و حس و حالشو نداشتم.. متاسفم که اینقدر کوتاه و سطحیه .. الانم تمرین ریاضیم رو دستم مونده..

    ولی باید میذاشتم

    دوست دارم لیل میو~

  • ۲۷
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۱۸ اسفند ۹۹

    Happy Father's Day

    تکیه گآه تویی؛

  • ۲۹
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۷ اسفند ۹۹

    𝑸𝒖𝒐𝒕𝒆 12 + HBD Hobi

    + تولد سانشاینمون پیشاپیش مبارک! ♡

    We love you Hobi~

    Shine bright for the rest of your life~

    ساخت کد موزیک

  • ۲۷
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۲۹ بهمن ۹۹

    بابایی ..کیوت | Happy Mother's Day

    Download

    *و بالاخره صدمین پستم*

    نشسته بودم رو صندلی پشت میز به درامایی ک اخیرا دارم می بینم و چیزی به تموم شدنش نمونده فکر میکردم که یهو بابا با یه قیافه ی فوق کیوت تو اتاقم سرک کشید و گفت: هی! خوش میگذره!؟ 

    همون لحظه مداد و خودکارمو گذاشته بودم پشت گوشام، موهامو گوجه ای بسته بودم ، ساعت ۱۲ و نیم بود نشسته بودم جلوی لپ تاپ منتظر معلم زیست بودم ک تشریفشو بیاره. سرمو برگردوندم سمتش با یه قیافه ی پوکر گفتم ن بابا چ خوشی!! لبامو ب طرز لوس و مزخرفی غنچه کردم سرمو برگردوندم رو جزوه ی عقب مونده م که جلسه قبل ننوشته بودمش ک یهو گفت: "عه!! عجبا.."

     اومد بالا سرم یواشکی پچ پچ کرد :"ببین گوش بده یه لحظه.. برا مامانت کادو خریدم با یه شاخه گل، فقط نمیخوام داداشت بفهمه(آخه حق داره.. اون نخاله ی کله فندوقی همیشه همه چیو لو میده! چیش..‌) فقط یه کارتی چیزی پیدا کن یه جمله روش بنویس با سلیقه ی خودت دیگه! خودم کادوش کردم.. گذاشتمش تو پله های ورودی"~

    همون لحظه من با ضایع ترین نیشخند جهان برمیگردم سمتش و سرمو تکون میدم ، اونم میخنده و میره...

    بعدش چیکار میکنم؟! دو ساعت تو اتاق بالا و پایین می پرم :

    + یااا چینجا؟؟ چینجا؟؟ چینچا جینجا چینجا؟؟ بویااااا.. چینجا؟؟ چینجا ؟؟ چینجا ؟؟؟ 

    * چینجا = "واقعا" به کره ای*

    *بویا = چیه*

    و دستامو میذارم رو صورتم و در حالی ک وسط کلاس زیست معلم داره داد میزنه کسی سوالی نداره؟؟؟! منم در حالی که هیچکی خونمون نیست تو اتاقم داد میزنم :

    + چینجاااا؟ چینجاااااا؟ 

    آپا کیووووو

    *" بابای کیوت"به کره ای :| ...XD...*

    و باورم نمیشد اینقدر بالا و پایین پریدم و چنین واکنش های لوسی از خودم ب نمایش گذاشتم.. ولی چینجا ، تا حالا این روی کیوت بابامو وقتی سعی میکنه اینجوری چیزیو مخفی کنه ندیده بودمش..

    کیوت کیوت کیوت کیوت.. واای.. دلم میخواست بپرم بغلش کنم

    منم سر کلاس نشستم کارت پستال قرمز با قلبای صورتی درست کردم ، و با خط داغون مزخرفم ، توش "همسر عزیزم روزت مبارک نوشتم". و بعدم مثل اسکلا خندیدم و به چینجا چینجا ادامه دادم'-' !!!!

    نمیدونم من زیادی تحت تاثیر کی دراما قرار گرفتم ، یا واقعا زندگیم داره شبیه دراما ها میشه... شایدم من زیادی جوگیر و دیوونه ام و دو روز دیگه ک سریالم تموم شد،  همه چی یادم بره'-'

    چمد.. 

    پ.ن : بابا میدونم اینو نمیخونی ولی اینقدر کیوت نباش لطفا قلبم طاقت نداره اکلیل بالا میارم/_'-'_\

    دقت کردین روز مادره (در واقع فرداس) ولی کل بحث حول محور پدر بود؟ 

    پ.ن 2 : روزت مبارک مامان~ رو چشمام جا داری(: و فک کنم بیشتر حرفامو روز تولدت بهت گفتم ، از ته ته دلم بودن~ بمون برام...

    پ.ن 3  : شما هم به کادو هاتون عطر میزنین یا من رد دادم؟

    پ.ن 4 : بابا رسید خونه! مامان هم همینطور! میخواد کادوشو بده! براش آرزوی موفقیت کنین.. 

    *چرا خندم گرفته باز.‌. چینجا؟*

  • ۲۵
  • نظرات [ ۱۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۱۴ بهمن ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    پست هآی دوست دآشتنی