می دانستی 4 سال طول می کشد تا نور نزدیک ترین ستاره به ما برسد؟ یعنی وقتی آن را می بینیم، وقتی ستاره ای را می بینیم در واقع داریم گذشته اش را نگاه می کنیم. تمام آن ستاره های چشمک زن، همه ستاره های آسمان ممکن است قبلا از بین رفته باشند. ممکن است در این لحظه آسمان ستاره ای نداشته باشد و ما حتی نمی دانیم!
_ اینا دیگه چین؟
من با تعجب سوال کردم و به این فکر کردم که اینا دیگه چجور اسمی هستند. اسم یکی از پلی لیست هاش "گیلاس ترش" بود.
+ تعجب نکن. انتخاب اسم برای پلی لیست از رمز دار ترین کار های منه! موزیک ها برای من خاطره می سازن. با بعضیاشون وارد یه دنیای جدید میشم. برای همین اونایی رو که حس مشابهی بهم میدن میذارم توی یه گروه و اسمی بهشون میدم که توصیف اون حسم باشه.
روی دو زانویش خم شد و بازو های کوچک و لاغر پسرک را با ترحم در دستانش گرفت.
_ اینا یخمک ان، چرا داری توی سرما اینا رو می فروشی؟
+ چون از اینا خیلی کم گیر میاد، فکر کردم چون کمه مردم می خرنش ولی، هیچکس بهشون نگاه هم نمیکنه! فقط میدو ان و فرار میکنن.
_شاید .. چون خیلی سردن!
+ آدما همیشه واسه یه چیزی میخوان بهونه بیارن و بهونه هم دارن! وقتی هوا گرمه پول ندارن، وقتیم که از اینا خیلی کم پیدا میشه، میگن خیلی سرده! اونا همیشه نگرانن!
با حرف پسرک به فکر فرو رفت؛ چقدر در زندگی اش بهانه ها دیده و تجربه کرده بود. سر تکان داد و لبخندی کوتاه به پسرک که لب و لوچه اش را آویزان کرده بود، تحویل داد. دست در جیبش فرو برد و از کیف پولش یک ده دلاری بیرون کشید و به طرفش گرفت. پسرک حیرت زده به آن اسکناس خیره شد و با ذوق گفت :
+ اوه! اما این خیلی زیاد تر از قیمت این یخمک هاست!
I'm never gonna dance again Guilty feet have got no rhythm Though it's easy to pretend I know you're not a fool I should have known better than to cheat a friend And waste a chance that I'd been given So I'm never gonna dance again The way I danced with you
- " انتخاب ها همیشه انتخاب نبودن، گاهی اجبار هایی بودن که توی بن بست زندگی میتونستن گلوی هر کسی رو توی مشت بگیرن...و اینبار گلوی این افراد به پیشواز این مسیر های منتهی به بن بست رفته بودن...مسیر هایی که سرنوشت ها رو از هم جدا و به هم میرسوندن...انگار این هم تاوان بود، یا شاید هم من اون تاوان بودم...تاوانی که پای عشق های اشتباه پرداخته میشد...
عشق های اشتباه؟واقعا اشتباه بود؟ نمیدونستم چه کسانی حاضرن پای این اشتباهات بایستن. اما فهمیدم، ایستادن پای یک اشتباه به گرون ترین شکل ممکن تقاصی برای پرداختن داره...تقاصی که با بی کسی یکی میشه...سالها گذشت تا به این نقطه برسم، نقطه ای که تمام این زندگی رو به قلم میکشه...نقطه ای که اشک میشه رویصفحات این نامه ها و قصه ی عشق رو مینویسه...
سالها با عشق زندگی کردم، اما همیشه چیزی رو توی قلبم خالی میدیدم...احساساتی که میدونستم جایی از زندگیم گم شده، احساساتی که با خوندن این نامه ها پیدا کردم، زیباترین و پاک ترین عشق جهان رو دیدم...باهاش اشک ریختم شکستم و ساخته شدم...و مهمتر از همه وقتی در مورد اون آدم خوندم... خودم رو پیدا کردم...و اون شیش حرف...پدرم رو پیدا کردم...پدری که همه چیز من بود و نمیدونستم چرا با وجود ندیدنش انقدردوستش داشتم...اما وقتی عشقش رو شناختم دلیلش رو فهمیدم!
فهمیدم برخالف نظر بقیه رفتار من عجیب نیست...من فقط دختری بودم که بیش از حد به داییش شباهت داشت...اون ده سال بدون دیدن مردی که عاشقش بود زندگی کرد...تا یه روز این سرنوشت رو به دست من بسپاره...دختری که سالها از پدرش دور موند، اما سخت نبود، نه تا وقتی که میدونستم یک نفر همیشه به امید پرستیدنم نفس میکشه...شاید هیچوقت فکرش رو نمیکرد من همچین کسی بشم...یا به این نقطه برسم، دختری که خاطراتشون رو کتاب کرده بود...و حاال داستان عشقشون رو با آخرین یادداشتش ثبت میکرد...؛ "
پریزاد و مرد قصه گو، اثری از کیم آچا و مین یونگی
۱۹ فوریه ی ۲۰۲۰ _پایان_
یکی دیگه از پستایی که خیلی وقته تو چرک نویس به انتظار منتشر شدن خاک میخوره ، ولی اونقدر قدیمی شد که مجبور شدم حذفش کنم و یکی دیگه بجاش بنویسم ، مطمئنم هرگز کافی نیست چیزایی که میخوام بگم ، اما این پست نیاز داشت گذاشته بشه ...خب ، منتظر چی هستین؟(=
در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.” _______________________ دانشجوی سال دوم پزشکی _______________________
Well you only need the light when it's burning low Only miss the sun when it starts to snow Only know you love her when you let her go Only know you've been high when you're feeling low Only hate the road when you're missing home Only know you love her when you let her go And you let her go
Let her go ♫ By : Passenger __________________________ شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه ! ♥ 私は一人じゃない __________________________
ツ Contact Me Instagram : @helya_yumiko Telegram : @helios2004 ✉