فصل دوم زیست یازدهم میگه : وقتی گیرنده های حسی برای مدتی در معرض محرک ثابتی قرار میگیرن پیام عصبی کمتری ایجاد میکنن یا اصلا پیامی ایجاد نمیکنن! بهش میگن سازش گیرنده ها و سازش هر کدوم از گیرنده ها بسته به نوع اطلاعات حسی ای که دریافت میکنه اثرات مختلفی داره مثلا سازش گیرنده های فشار پوست باعث میشه بعد از مدتی وجود لباس رو به اون شدت اولیه روی بدنمون احساس نکنیم... یا سازش گیرنده های بویایی باعث میشه بوی عطر یا بوی نامطبوعی که تو فضا احساس میشد کم کم کمرنگ تر بشه و چه بسا به کلی برامون از بین بره در حالی که نه مولکول های ماده که تو هوا پراکنده بودن از بین رفتن نه گیرنده ها ضعیف شدن...هیچکدوم...فقط اثرش از بین رفته...

حالا میدونین قسمت جالب ماجرا کجاست؟ اینکه تنها گیرنده هایی که سازش ندارن گیرنده های درد ان ((: یعنی تا آخر عمرت مادامی که محرک مضر وجود داره هی پیام عصبی تولید میشه و تا وقتی واکنش نشون ندی و برطرفش نکنی دست از سرت بر نمیداره!!
موقع خوندن این فقط به یه چیز فکر میکردم..."گیرنده های درد سازش پیدا نمیکنن و اونقدر مجبورت میکنن درد رو احساس کنی تا بالاخره عامل درد رو عین یه دندون خراب بکنی بندازی دور...این خودش یه ساز و کار دفاعیه..."
ولی گیرنده های درد تا حالا به این موضوع فکر کردن که شاید نتونی عامل درد رو برطرف کنی؟! شاید تو اون زمان نتونی واکنشی که اونا میخوان از خودت نشون بدی ؟چرا به تولید پیام های عصبی ادامه میدن و هیچ وقت سازش پیدا نمیکنن؟!
میدونم داشتن چنین توقعی از یه ساز و کار دفاعی یکم غیر منطقیه ، ولی یه زندانی در حال شکنجه شدن با دستای بسته رو تصور کنید!! با هر ضربه ی شلاق درد بیشتری احساس میکنه...خودشم میفهمه بدنش داره آسیب می بینه ، پس نیازی نداره گیرنده های درد اونقدر شلوغش کنن و هی درد بیشتری احساس کنه ((= ...
+ امروز یه امتحان تاریخ به شدت آسون دادیم D: ... خوشحالم ک حداقل دبیر تاریخمون درک میکنه این درس هیچ کجای زندگی یه دانش آموز تجربی به کار نمیاد و ملایم تر برخورد میکنه...
پ.ن : موقع ناهار قسمت دوم آنوهانا رو دیدم(= رگباری دیدن رو فعلا کنار گذاشتم ، شاید عجیب باشه ولی روزی به یک قسمت هم راضیم ، آخه واقعا وقتمو نیاز دارم((=
سوال دوم چالش رو تو ادامه جواب دادم
![]()
هفته ی پیش تو وبلاگ بلاگردون چشمم به پستی افتاد که به مناسبت تبریک روز وبلاگ نویسی گذاشته بود و یه جمله ش چشممو گرفت و به شدت باهاش ابراز موافقت کردم ، اینکه :"شاید هیچکسی به اندازه ی ما بلاگر ها ، از تاریخ ها و جزئیات اتفاقات مهم زندگیش اینقدر دقیق اطلاع نداره" ، و این به معنای واقعی کلمه تمام حقیقت رو بیان میکنه((=
بنظرم اینکه بیایم تو جواب چنین سوالی بگیم :"هدف خاصی از نوشتن ندارم"، تا حدی حتی بی حرمتی به حق و حقوق خودمون محسوب میشه ، بی حرمتی به چشمامون ، انگشت هامون ، ذهنمون، نوشته هامون ، درک و فهممون و دلیلی که براش زندگی میکنیم!! فکر کن یک عمر وقتتو صرف نوشتن و ثبت لحظات مختلف زندگی خودت و اطرافیان و دوستات میکنی ، چقدر با نظرا انرژی میگیری...
چقدر طرز فکر و سطح دیدگاهت فقط با یدونه کامنت یا پست ، یه نوشته یا تکست جای تغییر داره و چقدر چیز تو این مدت یاد میگیری ، چیزایی که هرگز تو مدرسه یا شاید هیچ کجای دیگه ی دنیا بهت یاد نمیدن، اون وقت بخوام بگم "من هدف خاصی از وبلاگ نویسی ندارم؟((=" با قاطعیت میگم هرگز چنین چیزی نیست و اگه اینو قبول کنم مسلما توهین به خودم بوده...
من میتونم همین الان بگم بعد از تموم شدن فلان امتحان کلاس هفتمم چه احساسی داشتم ، دغدغه م تو اون زمان چی بوده و ذهنمو وقف چه چیزایی میکردم...
میتونم همین الان تقریبا تک تک تغییرات خودم و دوستایی که اینجا باهاشون آشنا شدم ، (چه اونایی که هنوز کنارمن و چه اونایی که از یا جایی به بعد دیگه نبودن) رو به تصویر بکشم((:
میتونم حیرت زده بشم از تغییر طرز فکر و سبک نوشته هام ، از عوض شدن ارزش های زندگیم، از اومدن ها و رفتن ها ، از ناله و گله و شکایت ها گرفته تا ابراز خوشحالیم بعد از قبولی تو آزمون ورودی((=
میدونم و متوجهم که با خوندن همه ی این دلایل ، هنوز پیدا میشن کسایی که درک نمیکنن و می پرسن :"خب به چه دردی میخوره؟ نوشتن و ننوشتنش چه سودی به حال تو داشته؟ با این خزعبلاتت قراره یه رشته خوب بیاری؟((= یا نکنه نوشته هات سر جلسه کنکور میان کمکت؟! بشین درستو بخون".
با اینکه تا حالا چنین چیزی رو تا حالا هرگز مستقیما از کسی نشنیدم ولی میدونم هستن، هستن چنین کسایی که وقت گذرونی تو اون شبکه های اجتماعی مزخرف براشون هیچه ولی تا به چنین جایی رسید بلاگر ها رو احمق یا بیکار و قدیمی خطاب میکنن((:
هستن کسایی که مدتها بودن ولی دیگه نیستن ، کسایی که دل کندن براشون خیلی آسون تر از من و تو بود ، کسایی که دیگه دیدن زیاد شدن عدد های کامنتا خوشحالشون نمیکنه ، کسایی که حتی از اینجا متنفر شدن((: ولی این وسط یه چیزی رو مطمئنم ، اینکه دیدن روزی که به هر دلیلی وبلاگ نویسی رو به هر دلیلی ترک کردم واقعا برام دردناکه و عذابم میده ، هر چقدرم که اون دلیل منطقی و موجه بوده باشه ، یه آدم چطور میتونه خانواده شو فراموش کنه؟((=
چطور میتونه بعد اون همه خاطره ساختن بره "اسکار فراموشی" رو به نام خودش کنه؟!
و اینو میفهمم ، اون جایزه ی اسکار هیچ وقت به من نمیرسه.
