[A butterfly 🦋 will never lose her wings 

.no matter how hard it's gonna be]

_____________________________

♡و بالاخره...احتمالا قرار بود این پست 99/7/23 گذاشته بشه ، ولی خب نه تنها اون شب و روز بعدش و شب بعدش نشد بنویسمش ، بلکه اونقدر طولش دادم که به ۱۷ روز بعدش رسید((: ... ممکنه بپرسین دیر نیست؟ چرا شاید دیر باشه ولی واقعا اهمیتی نمیدم چون ثبت کردنش از دیر شدنش مهم تره و با اینکه ممکنه احساساتی که اون شب داشتم کمی کمرنگ تر شده باشن ولی مطمئنم از بین نرفتن...پس بنظرم ماجراهای گفتنی ای باشن که بخش خیلی عظیمیشو مدیون دوستامم^^ تو ادامه یه قصه ی نانوشته با چاشنی مقداری گزافه گویی گذاشتم ، ترجیح دادم صفحه اول پست زیاد طولانی نشه،

پس همینجا به ادامه مطلب دعوتتون میکنم♡

پی نوشت : یه آهنگ قدیمی هست که در واقع یه نایتکوره ، از خیلی وقت پیش دوسش داشتم مخصوصا لیریکشو ، بخاطر همین یه بخش از متنشو تو ستون کناری وبلاگم نوشتم و مفهوم بی نهایت قشنگی داره(= به عنوان آهنگ پیشنهادی واسه گوش دادن ، همزمان با اینکه دارید متنِ توی ادامه مطلب رو میخونید براتون گذاشتمش ، فقط چون موفق نشدم فایلشو بذارم لینک دانلودشو به تنهایی گذاشتم، خب دیگه منتظر چی هستین؟؟ 

#wattpad #chicklit Dolores haze for days ;) - just a book about all things nymphet/Little's/sub related

Download

خب ، صادقانه بخوام بگم ، شروع کردن چنین پستایی همیشه از پیدا کردن سوزن تو انبار کاه سخت تره...شاید عجیب باشه ولی واقعیت اینه که گفتنِ کلی حرف همیشه همونقدری سخته که نداشتن هیچ حرفی برای گفتن میتونه سخت باشه...نهایتا کی سخت و آسونو تعریف میکنه؟ همه چیز نسبیه مگه نه؟ بهمون یاد دادن خیلی مهمه که ارزش هات بر چه پایه و اساسی بنا شده باشن...بهمون گفتن " هر چیز که در جستن آنی ، آنی" ، و احتمالا اولین بار موقع شنیدن این جمله (که اگر اشتباه نکنم تو دینی دهم گفته شده) تنمون یخ کرد...یا یخ "خواهد کرد"...وقتی یادمون میاد یه جاهایی برا چه چیزهایی ارزش قائل شدیم...وقتی یادمون میاد اشک هامونو کجا حروم کردیم...یا وقتی یادمون بیاد با وجود پس زده شدن ، ما پشت سر چجور آدمایی رفتیم ؟ کجا رفتیم؟ اصلا چرا رفتیم؟ هیچ وقت دنبال چرایی خودمون گشتیم یا نه؟ اصلا به خودمون زحمت دادیم فکر کنیم چرا اینجاییم؟ یا نه ، همینجوری حال کردیم که وجود داشته باشیم؟ یا مثلا بگیم ما دوست نداشتیم به این دنیا بیایم؟ به زور اومدیم؟((= تهش که چی..."ما بالاخره اومدیم" وجود داریم!!

یه بنده خدایی امسال تولدمو جوری متفاوت تبریک گفت ، که نه تنها خودم ریختم ، بلکه برگامم نموندن! اونام ریختنD: ینی جمیعا ریختیم...می گفت:"تو حاصل معاشقه ی پدر و مادرتی...و این خودش خیلی مهمه"

*حالا البته یه ذره سر باز تر گفت ک من سرشو بستم...نخندین لطفا...باید اینو ثبت میکردم... *

بگذریم...خلاصه خوب یا بد ،خواسته یا ناخواسته ، پا به این جهان گذاشتیم و هر کدوم همون اولش واسه ی متولد شدن فقط یه گوشه ی کوچیک از دنیا رو اشغال کردیم ولی کی میدونه تهش به چی میرسیم...ناپلئون و هیتلر هم وقت تولد همون یه گوشه ی کوچیک رو اشغال کرده بودن ، بعدش چی؟(= ...جفتشون جنگجو بودن نه؟ نمیخوام با برگشت به گذشته خودم یا کس دیگه ای رو اذیت کنم ، ولی احتمالا بدم نمیاد یه فلش بک کوچیک داشته باشیم...

پارسال دقیقا همین موقعا ، (روزای نزدیک به تولدم) ، یجورایی یه جنگجوی تنها بودم که حتی اگه بخوایم نیمه ی روشنو ببینیم و بگیم کشتی هاش غرق نشده بودن ، میشه مطمئن شد حداقل چندین بار زیر آب رفته بودن و معلوم نبود چجوری همچنان شناور موندن...

*همینجا اجازه میخوام بعد این گاهی به جای لفظ جنگجو ،

از "Senshi استفاده کنم ، چون معادل ژاپنیش همین میشه *

سنشی داستان ما ، درسته که جنگیدن ذاتا تو وجودش نهادینه بود، ولی احتمالا هنوز اونقدری قوی نبود که تو جنگ با شخصیت های عجیب امپراتور یا امپراتریس های کشور های همسایه کم نیاره...خسته میشد،  زانو میزد ، تنها بود ، با خودش فکر میکرد شاید حتی لیاقت کلاهخود آهنی زنگ زده ی روی موهاشو هم نداره...به هر حال اون ناپلئون نبود ، کی میدونست اون دزیره ایه که کلاهخود می پوشه؟ دزیره ای که اهمیت نمیده صورتش با ناهمواری های کلاه خراش بیوفته و گونه هاش خاکستری بشن؟ سنشی می گفت میخواد از مردمش محافظت کنه ، ولی این حقیقتی نبود که از درونش میومد...جنگجو عاشق ناپلئون بود ...ناپلئونی که حتی حقیقی نبود ، ناپلئونی که نقش بناپارت رو بازی میکرد ، دخترک جنگجوی قصه ، ناپلئون رو با معشوقه ش اشتباه گرفته بود و نباید میذاشت کسی بفهمه...هیچکس حتی بناپارت ، چون اگر می فهمید مشخص نبود راجب هم رزمش چه فکری میکنه؟! رابطه ی بینشون یه عهد و پیمان ساده بود ، نبود؟ مثل فرمانده و زیر دستش ، زیر دستی که فرمانده می پرستیدش...بناپارت با حرفاش دزیره ی کلاهخود پوش رو نرم میکرد ، خام میکرد ، نوازش میداد و با تک تک واژه های عجیبی که به کار می برد روحشو میون کلماتش می رقصوند و با استعاره هایی که هر نویسنده ی خبره ای رو به زانو در می‌آورد، شیره ی وجودشو می کشید...کلاهخود پوش شب ها گریه میکرد ، بناپارت هر بار جای اشک هاشو می بوسید. روز ها به جنگ میرفتن ، شب ها از فرط خستگی نزدیک خط مقدم به خواب میرفتن. کلاهخود پوش روز به روز عاشق تر میشد ، روز به روز بیشتر دلش می لرزید و هر بار که به چشم های فرمانده ش نگاه میکرد قلبش بیشتر خجالت زده و لرزون میشد ، دستاش به جایی بند نبودن، فقط بلد بود با چندتا ‌‌کاغذ کاهی و جوهر و قلم ، چیزایی که از فرمانده یاد گرفته بود رو به یادش بیاره و به رخش بکشه ، فرمانده نزدیک خط مقدم نامه ها رو میخوند و از اعماق وجودش لبخند میزد ، همون حین جسد خونی جنازه ی هم رزم هاشو به دوش می کشید و تحت فشار زیادی بود. روزها میگذشت و از سنشی دورتر میشد. مدت زیادی نگذشته بود که کلاهخود پوش از فرط غم و غصه ی دوری از بناپارت بیمار شد ، رفت و گم شد، گم شد تو خودش...تو وجودش  ، تو بودنش ، تو جبهه های پشتی و وسط جنازه ی عاشق و عشاق های جنگجو...بناپارت که تن مریض کلاهخود پوش رو می دید ، با چند تا کلمه ی کوتاه عشقش رو برای همیشه زیر چکمه های کهنه ی چرمیش دفن کرد و از دخترک فاصله گرفت تا بیش از این آسیب نبینه ...به جبهه های شرقی پا گذاشت ؛ دخترک تو تب می سوخت ، بناپارت با ژوزفین آشنا شد و زندگی جدیدی رو شروع کرد ؛ کلاهخود پوش اما هنوز تنها و بیمار بود ... شب ها کتاب "دزیره" ای که میگفتن آن ماری سلینکو نوشته و هدیه ی ناپلئونش بود رو تو آغوش میگرفت ، به یاد ناپلئونش میخوند و گریه میکرد و با اشک هاش به خواب می رفت ... بیمار بود و نمیتونست پی ناپلئونش بره ، پس اونقدری صبر کرد تا پاهاش دوباره جون بگیرن...افراد گردان با عجز آستینشو می کشیدن و با دلسوزی جلوی پاش سنگ مینداختن تا پی ناپلئون نره...ناپلئونی که دیگه نمیخواستش ، اصلا برای همین رفته بود...رفته بود چون دخترک با بناپارت "زجر می کشید" ...پژواک نجوا های معشوقش تو ذهنش تکرار میشد‌:" بهت گفتم من لیاقتتو ندارم...بهت گفتم با من زجر میکشی...بهت گفتم برو ولی قبول نکردی ...موندی و هر بار منو بیشتر از خودم متنفر کردی". 

اشک هاش شدت میگرفتن ولی به راهش ادامه می‌داد،  ترک شده بود ولی نمیتونست ترک کنه ، نمیتونست ترک شدن رو تحمل کنه...اونقدر راه رفت تا چکمه های پاره ش رنگ خون گرفتن و اونقدر زمین خورد که کبودی دست هاش و نخ نمایی لباس هاش هر انسان عاقلی رو میترسوند...پاش به گردان شرقی رسید ، بوی بناپارت میومد ، گریه میکرد و به زور سرباز ها رو کنار میزد تا مقر فرمانده رو پیدا کنه ، ولی چی می دید؟(= ناپلئون و چکمه های براق سفیدش...نشان های طلایی روی سر شونه هاش و سرباز هایی که دورشو گرفته بودن و ضیافت شاهانه ای که به پا کرده بودن ، بوی عطر عود های شرقی و... احتمالا بناپارت داشت دنیا رو تصرف میکرد ، دخترک قصه ولی هنوز همه ی اون راهو اومده بود تا ناپلئونشو ببینه...معشوقه ی قدیمیش با بهت نگاهش کرد...دخترک صداش میزد ، التماس میکرد ، گریه میکرد ، ولی ناپلئون دیگه نمی شنید ..‌. در نهایت با دیدن زجه های کلاهخود پوش و دستای زخمیش ، فقط سرشو تکون داد و گفت :" بهت گفته بودم دیگه نباید همدیگه رو ببینیم و رد وجودمو از جای جای زندگیت پاک کردم ، تظاهر کردم نمی بینمت تا تمومش کنی ولی نکردی ، انگار باید دوباره همون رویه قدیمی رو ادامه بدم". با اشاره ی سر به نگهبانا فهموند بیرون ببرنش...کلاهخود پوش تار میدید، پاهاش دیگه جون نداشتن ، اون همه راه اومده بود ولی بی فایده بود ، فقط تن بی جونش بود که تو دستای نگهبانا رو زمین کشیده میشد و اشکایی که تو کاسه چشمش گیر کرده بودن و حتی نای خارج شدن نداشتن. با بغض زمزمه میکرد :" اون همه راه اومدم ولی بی فایده بود...اون همه نوشتم ولی بی فایده بود...اون همه پشت در موندم و هر بار محکم تر به در کوبیدم ، بی فایده بود...بهش گفتم دوسش دارم ولی بی فایده بود...پی ش رفتم ولی بی فایده بود...من عاشقش بودم ، ولی بی فایده بود."... 

دزیره همه ی راه رو تنها برگشت.‌..تو راه کسایی رو دید که بارها اون آدما رو با ژنرال سرنوشتش، با ژان باپتیست برنادوت اشتباه گرفت ، ولی هر بار به خودش اومد.. آره...تو داستان من برنادوتی وجود نداره(اگر دزیره رو نخوندین باید بگم برنادوت ناجی دزیره بود)...فقط خودم میتونستم خودمو نجات بدم (:، که تا میتونستم اینکارو کردم و بقیشو دست بالا سریم سپردم...حالم اونقدری بهتر شد که دیگه برنگردم پیش بناپارت...ولی احتمالا تصورم از تجربه ی دل شکسته شدن چیز قابل تحمل تری بود((= تولد محقرانه ای رو گذروندم...بناپارت هرگز تولد کلاهخود پوش رو تبریک نگفت ولی امسال...

اونقدری تبریک دریافت کردم و از سمت آدمای مختلف عشق نصیب قلب کوچیکم شد که روز تولدم از خوشحالی فقط گریه میکردم(:!! حتی مادر بزرگ و پدربزرگم شخصا زنگ زدن تا "فقط" تولد منو تبریک بگن..‌.هاله گفت من تو قلب همه جا باز کردم...زهرا دوباره "خانوم کیم" خطابم کرد و بهم گفت اولین بار که منو دیده یاد سیب افتاده...مبینا با عکسام کلیپ درست میکرد،  صبا لیریک آهنگ 10000 hours جونگکوک رو رو عکسام میذاشت ، اسرا و آوا و هاله و نرگس و مبینا استوری میذاشتن ، معلم زبانم آرزو های قشنگ میکرد، استاتوس های یاسی و فاطمه...فامیل گروه خانوادگی رو پر کرده بودن،  سحر با خاطرات و اسکرین چت های حرفامون یه کلیپ عجیب نوستالوژیک درست کرده بود، دوتا پک استیکر کیوت هدیه گرفتم،  از خوشحالی مُردم،  دیگه چجوری میتونم توصیفش کنم؟((: خب وایسین...اون کار خوب آوا یادتونه؟؟ یادتونه گفتم دارم روانی میشم از فضولی ولی اون بهم نمیگه چه خبره و داره چیکار میکنه؟(= خب...یه روز قبل از تولدم از وجود اون بسته ی پستی با خبر شدم ... به مامانم سفارش کرده بود تا قبل از تولدم بهم اونو نده ولی من بخاطر کتاب هایی که سفارش داده بودم ، دنبال کد رهگیری اون مرسوله ی پستی خودم بودم تا برم تو سایت و بفهمم کتابام الان کجای ایرانن و کی میرسن...کد مرسوله ی هدیه ی تولدمو با کد اون کتاب ها تو قسمت مسیج های گوشیم اشتباه گرفته بودم و حتی دقت نکرده بودم که تو متن پیام نوشته مبدا : اردبیل...((: ‌‌‌...

خب به هر حال تو سایت اداره ی پست اسم فرستنده رو که دیدم قلبم یه لحظه نزد ، فقط زمزمه کردم: بکاع...پس کار خوبت این بود؟(: تعجبم جاشو به اشکام داد...نتونستم خودمو کنترل کنم،  گوشیمو برداشتم و شماره شو گرفتم...خوب شد که جواب نداد ، چون اگه صدای گریه ای طورمو تو اون روز و اون ساعت که حدودا ۲ ظهر بود می شنید معلوم نبود چه واکنشی میخواست نشون بده...بهش پیام دادم...کلی ایموجی گریه و اشک و آه و بغض گذاشتم ولی خودشو و کشت و بهش نگفتم چه مرگمه...فقط گریه میکردم ...فردا شد ...نذاشتم بفهمه که هدیه ش یه روز قبل از تولدم لو رفته((: شب چهارشنبه شد ، لباس پوشیدم ، مامانم کیک آورد ، چندتا عکس گرفتم و بالاخره هدیه شو باز کردم...پر از چیزای نفس گیر و تنگ کننده ی عروق بود...*عجب توصیفی* ...نامه های خودش و هاله و اسرا و برچسب های رنگی...لیموی خشک شده ای که بهش بند کنفی گره زده بود...روان نویس های ظریفی که روشون شکوفه و نوشته های ژاپنی بود ، چایی مورد علاقش ، گل های خشک شده ، بوی عطر هلو ...میتونم بگم تا ساعت ۱ شب همچنان در حال آنباکسینگ بودم((: بعدم که ۴ تایی ویدیو کال گرفتیم...کلی خندیدیم و نزدیک به ۲ ساعت حرف زدیم...آهنگ گذاشتیم ...حتی سعی کردیم مثل اون چالش رقصی که گندش مدتها بود تو اینستا در اومده بود با آهنگ Savage Love برقصیم ، و واقعا نفهمیدیم چی گفتیم...ولی هر چند دقیقه یکبار ژست می گرفتیم تا اسکرین شات بگیریم((: ، به قول آوا ، ما دوتا کم در تمام شبکه های اجتماعی با هم در تماسیم و تو هر کدومشم داریم راجب یه موضوع متفاوت حرف میزنیم ، دیگه فقط همین کاغذ بازی و نامه بازیمون مونده بود..‌((: ...ولی فکرشو کنین ، اون به این نامه ها دست زده و بعد به دستای من رسیدن ، قشنگ نیس؟ دستامون به هم رسیدن!

پ.ن 1 : ممکنه فکر کنین تو عکس پایین من خانواده رو مجبور کردم که چنین ژستی بگیرن ولی خب صادقانه بگم پیشنهاد مامانم واسه خوش کردن دل من بود<": 

پ.ن 2 : قشنگ متوجهین داداشم همیشه باید متفاوت باشه یا بیشتر توضیح بده براتون ؟:|

پ.ن 3 : طرح آلبوم لاو یورسلف هر چند مثل خودش نشد ولی فک کنم واسه کیک ایده ی نسبتا خوبی بود D: