واسه ی یه لحظه اومدم نوشته ی امروزو اینجوری شروع کنم که : آخر هفته های پاییز...و یهو تو ذهنم این موضوع پیچ و تاب خورد و مسیر های عصبیمو به هم ریخت که، چرا آخر هفته های آذر یا آبان یا پاییز؟ چرا آخر هفته های نوامبر نه؟ چرا فقط با به کار بردن چن کلمه از تاریخ میلادی یا به اصطلاح "فرهنگِ غرب" که به خاطر حرفا و کاراشون تبدیل به یه واژه ی مردم گریزانه شده ، اینقدر نوشته ها تغییر میکنن و رنگ و بوی دلچسب دیگه ای میگیرن...؟

وقتی میگم آخر هفته های نوامبر همیشه دلگیرن ، شک ندارم تصور یه کافه ی دنج خلوت گوشه ی یه خیابون شلوغ که آخر هفته ها رهگذراش روی نیمکت میشینن ومیذارن بین لب هاشون هارمونیکا جا خوش کنه یا  صدای نوستالوژیک آکاردئونی که از دور شنیده میشه، خیلی راحت به ذهنتون میاد و احتمالا جوانه های چشایی رو سطح زبان یا دهانتون سرخوشانه راجب چاشنی تلخ قهوه ای که تو اون کافه حتی نخوردینش (!!) با هم بحث میکنن و باعث بیشتر متوهم شدن نورون های مغزتون میشن...اونا باور میکنن، وقتی با یه نفر راجب اون کافه ی دنج و کم نور گوشه ی خیابون و اولین ملاقاتتون صحبت میکنین، اونا باور میکنن، سیناپس های بیجا و بی جهت میدن ، تو عمق جسم های سلولیشون احساسش میکنن و به محرک ها پاسخ میدن، نورون ها باور میکنن. پس حواستون باشه با کی راجب آخر هفته های نوامبرتون تو اون کافه های تصنعی فرانسوی صحبت میکنین ، چون اگه هر لحظه حواستون پرت بشه و به قول ملکه اجازه بدین هورمون ها بر انگیخته تون کنن ، همون گارسون بی رحم با ابرو های به هم گره خورده قهوه رو لباستون خالی میکنه و میره ...به هر حال از اون کافه ی شلوغ پر طرفدار چه انتظاری میره؟! اونم وقتی اسم بتهوون با ورقه های برنزی سر در قدیمیشو مزین کرده و پیانوی گوشه ی سالن جوری سر جاش کز کرده انگار سالهاست رد سر انگشت های بتهوون رو کلاویه هاش جا مونده...بتهوون همونی نبود که عصبانی میشد و قهوه رو رو لباس پیشخدمت خالی میکرد؟!‌ تو خیابون راه می‌رفت و به گفته ی همون کتاب به Grumblingش ادامه می‌داد و مردم فکر میکردن دیوونه شده؟ یا همونی نبود که یادش میرفت لباس های کهنه شو عوض کنه تا جایی که دوستاش شبانه به خونه ش میومدن و اینکارو براش انجام میدادن، در حالی که وقتی بیدار می‌شد حتی متوجه نمیشد لباساش عوض شدن؟ قد کوتاه و گونه ها و نوک بینی سرخش؟ ازش چه تصورات شاعرانه ای ساخته بودن وقتی تک تک معشوقه هاش ردش کردن و وقتی مخاطب هاش با شنیدن صدای موسیقیش گریه میکردن ،  می خندید و بهشون میگفت که دیوونه شدن؟...

حالا بهم بگین آخر هفته های نوامبر یا آبان؟

+ اگر فکر کردید من از این سوال های وبلاگی فقط به عنوان بهونه ای برای پست گذاشتن استفاده میکنم خب کاملا درست فکر میکنین!

++ تَرارا فعلا در چارت شیپ های تاپ ذهنم داره به صدر جدول نزدیک میشه...البته مشخصه که مائوکو و ویکوک جایگاه خودشونو دارن...ولی میفهمین ک  ترارا حق نداره اینقدر خوب باشه؟ ینی فقط صب کنین...من تا ترارا به ریل بدل نشه سر جام نمی شینم...

سوال ششم در ادامه>>

نظرت راجع به سرویس های وبلاگ‌دهی چیه!؟
و برای بهتر شدنشون چه پیشنهادهایی داری!؟

اسم سرویس وبلاگ‌دهی اومد وسط...فک کنم به طور متوسط تو تمام سوال های این چالش یه جورایی مستقیم یا غیرمستقیم راجب سرویس های مختلف حرف زدم جوری که الان این سوال دیگه بنظرم تکراری میاد ؛ در حالی که اصلا تو سوال های قبلی پرسیده نشده بود((=...خیلی خب ، میخوام اول از همه راجب احساساتی که این روزا نسبت به وبلاگ نویس های نو پا دارم بگم ، راجب اینکه تو دید من چه شکلین یا چیا توشون می بینم...

میدونین عجیبه که به همین زودی بعد حدود ۴ - ۵ سال وبلاگ نویسی بخوام احساس پیری کنم...یا فاز پیشکسوتی و ریش سفیدی بردارم و بگم من دیگه آخر خطم و فلان، بعدم وصیت نامه مو رو کاغذ کاهی با حاشیه های گلبرگ دار صورتی بنویسم و بذارم توی یه صندوقچه و...بیخیال ...میخوام بگم وقتی وبلاگ نویس های ۱۳-۱۴ ساله ی این روزا رو می بینم دائم یاد گذشته ی خودم میوفتم((:

یاد روزایی که یه دختر بچه ی جوگیر کلاس هفتمی بودم...سر کلاسای درس داستان انیمه ای می نوشتم و زنگای آخر با دوستم تیتراژ عاشقان شیطانی میخوندم،  بعدم مثلا حال میکردم روزی نیم ساعت ، یه ساعت درس بخونم ، یه بیست الکی هم می گرفتم و سرخوش بودم...واسه خودم بیوگرافی شخصیت انیمه ای می نوشتم ، واسه شرکت دادن همین شخصیت ساختگی تو داستان های بقیه ی وبلاگ نویس ها پیشقدم میشدم ، داستان هایی که خیلی هاش هنوز باقین((= برای من یکی ، همه چیز از بلاگفا شروع شد ...از پنل کاربری ساده ش و قالب های نسبتا محدودش ... یاد روزای گلاویز شدن با قالب ساز آنلاین میوفتم ، به اینکه بالاخره یه قالب بسازم که مطالب میل خودم باشه و رو اعصابم نره ؛ عادت داشتم زیاد قالب عوض کنم تا اینکه بالاخره یدونه ساختم که ازش خوشم اومد و هنوز که هنوزه همون یکی قالب روشه...

بلاگفا ساده و کاربردی بود ، ولی همیشه حرصم و در می‌آورد چون قالب های میهن بلاگ قشنگ تر بودن و به علاوه کد امنیتی ای که واسه نظر دادن تو بلاگفا باید وارد میکردی تا بفهمه رباط نیستی ۵ تا رقم بود، در حالی که مال میهن بلاگ ۴ تا بود و این ینی کمتر پدرتو موقع نظر دادن در می‌آورد...

گذشت و گذشت تا بالاخره تونستم یه وب تو میهن بسازم، اون زمان مینامی سنپای (الی) خفن ترین اوتاکوی کد نویس دنیای وب بود که همچنان هم حضور داره ولی خیلی کمرنگ تر(= ! و امسال کنکور داد...برام یه قالب خیلی قشنگ ساخت که البته مشخصات دقیق و حتی کد رنگ هاشو بهش داده بودم و یادمه اینم اظهار کرده بودم که آره میدونم چقدر کدنویسی و قالب ساختن سخته و برا همین سعی کردم چیزی از سفارشم مبهم باقی نمونه...اونم گفته بود ای کاش تمام مشتری هاش که قالب سفارش میدادن مثل تو همینقدر به فکر و حساس بودن...تقریبا یه همچین چیزی((=

میهن بلاگ امکانات بیشتری داشت ، فقط تنها چیزی که رنجم میداد این بود که نمیشد سایز عکس ها رو تو پست دستکاری کرد، و با بقیه ی قسمت هاش مشکلی نداشتم و خیلیم راضی بودم...

ولی یکم بعد...

همتون دیدین که چیشد((= !!! نظرات اسپم تو میهن بلاگ زیاد شدن و اونم گند زد به قابلیت کامنت دادن...حتی کلی بلا سر کامنت های قبلی اومد ، کامنت هایی که آدرس وبلاگ داشتن نشون داده نمیشد و همین چند روز فهمیدم انگار بدتر هم شده...جوری که همین الان اگه برگردین به وب های میهن بلاگتون همون نظراتی هم که آدرس وبلاگ نداشتن و بودن هم دیگه نیستن! دیگه هیچی نیس...مطلقا هیچی نمونده...فقط پستامونن ک امیدوارم بلایی سرشون نیاره! ((=

بعد اینو دیگه خیلیاتون میدونین چیشد(= !~ هممون هجوم آوردیم ب بیان...جایی که اولش برام محیط کاربری غریب و جدیدی داشت...حالا یه لحظه هم نمیتونم ازش دل بکنم یا بخوام یه سرویس وبلاگ‌دهی دیگه ای فکر کنم!

دنبال کننده ها...عکس های پروفایل ... قلب و لایک های زیر پست ها...مهربونی بیانی هایی که ۹۵ درصدشون از میهن بلاگ اومدن...اونقدر دنج و گرم و شکلاتیه که توی سرد ترین و دارک ترین وبلاگ هاشم همچنان بوی شکلات مارس و کیت کت میاد!! 

در مورد بخش دوم سوال نظری ندارم! آخه پیشنهادی که من بخوام راجب سرویس های وبلاگ‌دهی بدم به کجای کیه؟((= من فقط از چیزی که دارم خوشحالم...و بابتش ممنونم ☕🌙

بیان از همه ی سرویس ها بهتره...تامام((=