به این فکر کردم که ۳۰اُمین روز های هر ماه رو بیام یه ماهنامه بذارم ، یه چیزی شبیه کلاسای جمع بندی کنکور (که خب شاید خیلیم تشبیه دلچسبی به نظر نیاد) ، ولی بخوام خلاصه بگم ، میتونه یه مرور کوچیک و کلی باشه ... شما هم اگه دوست دارید میتونید اینکارو کنید (= و من داشتم به این فکر میکردم که چرا زودتر به فکر گذاشتن این پست ها نیوفتادم...

به هر حال یه نگاه اجمالی و یه مرور کلی چیز بدی نمیتونه باشه حتی اگه خاطراتش تلخ بوده باشن...با اینکه ممکنه با جزئیات و دقیق نتونم وقایع ماه رو به یاد بیارم ولی سعی میکنم از همون اول آبان شروع کنم...

آبان برا من با تولد سنتاکو شروع شد(= ، با همون بحثی که با مامانم روز تولدش داشتیم و بخاطر من نتونستیم همون روز ویدیو کال بگیریم...بعدشم ویدیو کال ۵ نفره اگه اشتباه نکنم...

بعدش به مرور گذشت و گذشت تا به تولد بنانا رسیدیم ، و دقیقا همون روز دوباره اندرون خودم پرسه میزدم جوری ک اسرا گفت هلیا چرا اینقدر کم حرف شدی! •-• (!!) ‌‌‌...فک کنین مثلا...هلیا و کم حرفی...فک کنم از بس چرت و پرت میگم سکوتم برای بقیه غیر عادی ب نظر میاد یجورایی از این نظر خیلی شبیه شرلی ام...

بعد از اون،  دقیقا شبِ ۳ آبان یعنی بعد از ساعت ۱۲ بود و در واقع ۴ آبان محسوب میشد ک این بار سعی کردم سوشال مدیا رو جوری ترک بگم که مثل قدیما دیگه پام بهش نرسه و خدا رو شکر هنوز نرسیده ب جز وقتایی ک برگشتم تا استوری تولد بذارم و هر از گاهی یکم با سایت اینستا ک خیلی رو اعصابه یکم توش پرسه میزدم ولی تلگرام هیچی...

این یه واقعیته که من از واتساپ متنفرم ؛ چون خیلی جلبکه...خیلی خیاره...و احتمالا نصف کسایی ک منو میشناسن میدونن من از واتساپ به هیچ وجه خوشم نمیاد همین ک جای پیام های پاک شده رو باقی میذاره عقب مونده بودنش رو ثابت میکنه...ولی مجبورم تو واتساپ برم مدرسه...مجبورم تو واتساپ برم کلاس و مجبورم تو واتساپ زندگی کنم چون با اینکه تلگرام خیلی بهتره ولی نابودم میکنه...اعصابمو به هم میریزه یادآور خاطراتی میشه که نمیخوام به یاد بیارم ! و اگه اونجا بمونم بیشتر تا صبح بیدار می مونم واسه حرف زدن با کسایی که هیچ وقت نیستن! هستنا، ولی نه واسه حرف زدن با من...

پس نمیخواستم تلگرام این موضوع رو بیشتر به رخم بکشه...پس چیکار کردم؟ موندم تو اون واتساپ سبز جلبکی کذایی'-' و همونجا مستقر شدم به طوری که متاسفانه همیشه میتونید منو توی واتساپ پیدام کنید...و توی همون واتساپ هم من تونستم اشتباه های قدیمی مرتکب بشم ؛ اینو زمان ثابت کرد(= ...و دوباره توی خودم فرو رفتن و نا امیدی و تباهی و سیاهی ، و گیر دادن های خانواده به وضع روزگار و زندگیم که قیافه ی خودتو تو آینه دیدی؟

من متخصص دست گذاشتن روی آدم های اشتباهی ام! شک نکنین بالاترین مدرک دانشگاهی تو این رشته از طرف خود پروفسور های هاروارد به من تعلق میگیره...هر کیم قبول نداره جم کنه از ایران بره‌

خلاصه...

امروز صبح ساعت ۸:۳۰ هم که آلبوم Be بی تی اس اومد("= منم بخاطرش دیشب رو زود خوابیدم و البته بماند که تا صبح خواب می‌دیدم امتحان پایانی داریم و من ۳ فصل زیست رو تا حالا ورق نزدم ببینم چه شکلیه و رفتیم مدرسه تا ازمون نظرسنجی کنن که امتحان حضوری بهتره یا آنلاین؟'-' می بینین؟ اینم منطق خواب های منه...که باید بریم مدرسه تا تازه تصمیم بگیریم ک برای امتحان بریم مدرسه یا نه...تازه...کجاشو دیدین...شرط هم داشتن ، اینکه واسه برگزار شدن امتحان حضوری باید هر کدوم نفری ۱۵۰ تومن پول بدیم'-' ینی متنفرم ازت کارگردان عزیزم با این سلیقه ی خرابی که تو ساختن خواب های هر شب و هر روزم داری...🐽

گفتم کارگردان...جونگکوک کارگردان ام وی بود...ام وی رو نگم...نذارین راجبش حرف بزنم ، نگم از اون آرامش کمرنگ و حالت aestethic خاصی که داشت...واقعا حرفی ندارم راجبش((=‌ فقط اگه هنوز ندیدین ، Life goes on بی تی اس رو از دست ندین...

پ.ن : قرار بود مثلا مرور و جمع بندی و خلاصه نویسی باشه این ماهنامه ، ولی مشاهده میکنین ک طبق معمول گند زده ام به خلاصه نویسی...