7:57 a.m

خورشید هم زده به سرش ! هی میره پشت ابر ، هی میاد بیرون..هی اتاقم تو تاریکی فرو میره ، چند ثانیه بعد دوباره روشن میشه.. ینی میخواد اینکارشو ادامه بده؟! کاش بدونه با این کارش چشمام تو عادت کردن دچار مشکل میشن .. نمیدونن به تاریکی عادت کنن ، یا منتظر روشنایی باشن؟ 

و مامانم نیم ساعت پیش بیدارم کرد و رفت سر کار..اما من هنوز تو تختم موندم..از زیر پتو جم نخوردم.. بابام اومد منو دید ک باز وصلم ب سیم شارژر،  اونم تو تخت،  یه نگاه خیلی ناجور انداخت و رفت...خب بیخیال ، عادیه.  کجا بودم؟ آها .. اینکه حال و روزم عجیبه .. خواب و آروم ندارم .. وسط امتحان های ترمیم ، اگه گند بزنم باید وصیت نامه تنظیم کنم ، تازه اگه خوش شانس باشم و سری به تنم بمونه برای نوشتن و تنظیمش. دیشب از اون شبا بود .. که از فرط خستگی بیهوش شم .. یادم نیس آخرین باری ک اینقدر بی مشقت خوابم برده بود کی بود.. جوری ک هندزفری رو دوباره زیر سرم و گوشیمو زیر پتوم پیدا کنم .. آلارم هم نذاشته بودم.. طبق معمول مامانم زحمتشو کشید بیدارم کرد .. ولی خب بدجور خوابم میاد .. احتمالا اینو بنویسم باز خوابم ببره ..نمیدونم چی منو سر پا نگه داشته ، شایدم میدونم ، فقط دیگه میترسم از وجود داشتنش حرف بزنم .. مبادا دوباره تو آسمون خاکستری برای همیشه گم و گور بشه و بازم من بمونم و من و من و من‌.. اینکه فقط خودتون و خودتون و خودتون بمونین حتی اگه عاشق خودتون باشین همیشه هم آسون بنظر نمیرسه. 

مثل اون مردک خود شیفته تو شازده کوچولو ، که تک و تنها روی یکی از اخترک ها بود ؛ تک و تنها ! دلش خوش بود از همه بهتره..چجور همه ای؟ همه ای که نیستن! 

چشمام میسوزن و پلکام درد میکنن ، دلم ضعف میره ... دلم تنگه و تنگ و تنگ... شبیه دلتنگی ایه که هیچ وقت تمومی نداره ، شایدم هنوز خیلی زوده برای تموم شدنش...

نمیدونم چقدر منو بشناسین..پر حرفی هام میتونه مصداق برونگراییم بوده باشه، ولی قبلا هم گفتم گاهی واقعا باید بابت چیزایی ک از خیر گفتنشون گذشتم یا تشکر کنین ازم یا نهایتا زبان ب تحسین بگشایید..* خود شیفته ی بی سر و پای خود محور اعظم * 

یه اتفاق تو بلند ترین شب سال رخ داد .. چیزی ک شبیه خواب بود .. اتفاقی که مثل یه سناریوی بی کم و کاست - یا شاید پر از نواقص - از قبل چیده شده توسط ذهنم بود.. خوابم میاد بدجور..تو همین مدتِ کم از سرم پریده چه خرس زمستونی ای بودم .. همش خواب بودم .. یا خواب بودم یا اگه بیدار بودم داشتم به خوابیدن فکر میکردم .. ولی خواب و غذا و این نیاز های طبیعیم الان دیگه پیش چشمم کمرنگ شدن.. جسمم فراموشم شده .. و نمیدونم روحم در آنِ واحد تو چندتا مکان پرسه میزنه! 

ولی واقعا جسم مهمه؟ میخواین آدما رو بازم از قیافه قضاوت کنین؟ بازم مقایسه کنین و با این مقایسه ها منو قانع کنین؟ 

یه عمر انتظار کشیدم .. یه عمر یکم اغراقه ، ولی کاش دستمو باز بذارین با خیال راحت مبالغه کنم ، چون ارزششو داره.. چون حسم همینه.. حسم اونقدری شعله میکشه که آروم و قرار و مبالغه نکردن بی معنیه .. حالا آروم؟ یا قرار؟ یا آروم و قرار؟

دیگه نمیخوام برسم به اون آرامشی ک شبیه مرگه .. اون آرامش اجباری و ناگزیرانه ای که از سرِ * دیگه نمیتونم چ خاکی تو سر این زندگی بریزم*عه .. میخوام بدونم چ خاکی باید بریزم.. و نمیخوام دیگه بهم بگن درست و غلط چیه.. میدونم ، آره ، متوجهم .. همشون خوبیمو میخوان...

ولی تا حالا از خودشون پرسیدن تو اون دل لعنتی بی صاحابش چی میگذره ک حاضر شده نشون دادن این همه ضعف رو متحمل شه و به جون بخره؟ نمیگن حتما یه دلیلی داره اینکه نمیتونه مغرور و سرد و بی حس باشه؟ چرا دائم با گفتن اینکه :"چرا تو اینجوری ای؟" کاری میکنن ب وجودم و تصمیمم و درست و غلط شک کنم؟ 

منو آسوده ک بذارن ، آروم آروم هم خودمو پیدا میکنم .. هم تک تک اون عزیزایی که نگران حالمن در می‌یابم.. فقط زمان میخوام...زمان واسه فکر کردن و کنار اومدن ،

زمان واسه باور کردن ...

...+ دیگه کلافم از همه چی

بزار هرکی هرچی میخواد بگه

اصن چرا باید بدونن؟ میتونن ندونن

بهرحال تهش منم و تو...

منم یادم نمیره