سلام .. ساعت 2:45 دقیقه شبه و من بیدارم .. چیز عجیب و دور از ذهنی نیس در واقع ، بلکه کاملا عادیه ؛

ولی این دفه برعکس دفه قبلی که ماهنامه به تاخیر افتاد ، حتی یکمم زودتر از موعد یادش افتادم و حالا نصفه شب اومدم که بنویسم.. 

آخرین باری که نیمه شب حس پست گذاشتنم اومد و دست به کار شدم ، در واقع میشه گفت تابستون پارسال بود تو وب میهن بلاگم.. که خوابم نمی‌برد.. اون موقع هنوز آرمی نبودم و حتی دل‌ِ خوشی هم از بی تی اس نداشتم .. 

اما هی یه چیزی منو سمت آهنگاشون میکشید.. هی از اعتراف ب اینکه دوسشون دارم و بهشون گوش میدم و حتی یواشکی دنبالشون میکردم طفره میرفتم ، در مقابل هی اون حس بی قراری بیشتر سراغم میومد ..

از بحث دور نشم ، داشتم راجب آخرین پستی که نیمه شب گذاشتم حرف میزدم .. اون پست ، آهنگ winter bear از تهیونگ بود و نوشته بودم که درگیرش شدم و انگلیسی این پسر داره پیشرفت میکنه.. 

حالا بیشتر از یه سال از آخرین پستی ک نصف شب گذاشتم گذشته و اومدم که یه ماه دیگه از زندگی قرنطینه ای و کرونایی خودمو ، که روزای آخرشو جای درس خوندن و جبران عقب موندگی ها به بطالت کامل گذروندم جمع بندی کنم ..

امیدوارم منو نزنین اگه بازم پستِ جمع بندی سی روز فقط در حد چس مثقال باشه و بگم از این ماهم هیچی یادم نمیاد! جز اینکه دی ماه امتحاناته هیچ ایده ی دیگه ای تو ذهنم ندارم .. 

دی برام شوکه کننده شروع شد ، چرا ؟ چون آذر بود ک شوکه کننده تموم شده بود و میدونین وقتی آذر تموم شه چی میشه؟

آفرین!! دقیقا!! دی شروع میشه!!

* صدای تشویق حضار*

خلاصه ۱ دی بود که یه امتحان ریاضی تاریخی دادم ، در حد بروس لی ^^ * شاید بعدا بگم چرا تحت تاثیر بروس لی قرار گرفتم:/ جالبه بدونین اون فقط و فقط رزمی کار نبوده.. بازیگر و کارگردان و فیلسوف هم بوده اون واقعه خفن و فوق العاده اس..اه..* 

* چیه؟ از روحیاتِ ب لطافت برگ گلم(!) انتظار نداشتین عاشق بروس لی شم؟ باید بگم دارم ب سمت زمخت تر شدن یا اصطلاحا چن لایه تر شدن پیش میرم و حس میکنم یه پسرِ شکلاتی که خیلی وقته درونم زاده شده و ازش حرفی نزدم داره هی بیشتر و بیشتر از قبل میدون داری میکنه و افسار زندگیمو دستش میگیره.. حتی رو مخم راه میره برم موهامو تا سر شونه کوتاه کنم .. * الان حدودا تا ۱۰ سانت پایین تر از کمرم میرسن..*

خلاصه .. امتحانا رو راجبش حرفی نمیزنم..  فقط اینکه ۱ دی شروع شدن ۲۱ دی تموم.. الانم مثلا وسط تعطیلاتم تا ترم دو شروع شه:/

تولد تهیونگ [: .. یه جایی بین ۹ و ۱۰ دی بود.. اونم گذشت و رفت.. اولین تولدش بود ک انتظارشو کشیدم ‌‌... الان ۱۰ ماهه آرمی ام..[:

دیگه اینکه ، بحثای بیشتری تو رابطه های مجازی شکل گرفت.. زیر بار تنش های بیشتری رفتم ‌و بازم توصیه ی کسایی ک میگفتن مجازی رو زیاد جدی نگیرم زیر پا گذاشتم و احتمالا کاملا خلافش عمل کردم و این ، نشونه ی خوبی نیست.. 

دی برام تا حد زیادی زجر آور بود و بخش عظیمیش هم ب امتحانا برمیگرده اما اینکه زجر آور باشه یا نه نتیجه ی اعمال خودمه .. یجورایی حقمه .. ولی واقعا بهم سخت گذشت و حتی باورم نمیشه فردا آخرین روز از همین ماهه.. سرعت گذر زندگیم از پلک زدن هم بیشتر شده و همین منو بدجوری میترسونه..

باورتون میشه ۲ ماه دیگه عید باشه؟ هر چند عید ها هم سال ب سال کمرنگ تر میشن برام.. خصوصا امسال ک حتی ب زور هفت سین چیدیم چون بخاطر رعایت و تو خونه موندن نصف وسایلشو درست و حسابی نداشتیم.. 

دیگه اینکه ، با سرعت خیلی آرومی تو دی سریال شروع کردم .. و بعله ، دارم پسران فراتر از گل می بینم .. ۱۲ قسمت ازش دیدم تا حالا و .. حقیقتش جذبم کرده .. خیلی کیوت و خوبن.. تا ته می بینم (=

خودتونم میدونین از خواص ویژه‌ی  امتحانای ترم مناسب بودنشون برای شروع سریال جدیده پس فک نکنم نیازی به توضیح باشه..

امروزم از صبح تو حیاط بودم زیر آفتاب..ظهرم همونجا ناهار خوردیم با برادر کوچولوم..‌ همونجا هم گرفتم یه ساعت خوابیدم ! با اینکه رو سرامیک هاش دنده هام خورد شد ولی خواب خوبی بود .‌. دلم نمیخواست برگردم تو خونه..

پ.ن : خوابم میاد..

اونقدر خوابم میاد ک پلکامو ب زور با دستام نگه داشتم... شوخی هم نیس جون جدا اینکارو کردم...

پ.ن 2: دیگه واقعا چیزی نمی بینم ک تایپ کنم.. ببخشید چنین ماهنامه ی آش رشته طوری خوندین ک سر و تهشم مشخص نبود..  ولی واقعا داره چشمام میره و البته بی سر و ته بودن از خصوصیات بارز منه پس فکر نکنم مشکل خاصی پیش بیاد.

شبتون بخیر🌙