تا حالا موقع خوندن یه کتاب .. یا دیدن یه فیلم سینمایی یا سریال که از از سد اند نبودنش مطمئنید ، به این حس دقت کردید ؟ همون حسی که تا اتفاق بدی میوفته، زود باهاش خودتونو دلداری می دید : "هی ، این فقط یه کتابه .. این فقط یه داستانه ، این فقط یه فیلمه! مهم نیست وسطش چه اتفاقایی رخ میده،  مهم اینه در نهایت به خوبی و خوشی تموم میشه و روایتگر قرار نیست ما رو ناکام بذاره."

( اولش اشاره کردم "چیزایی که از سد اند نبودنش مطمئنید." اما شاید اینقدر تاکید هم لازم نبود، چرا؟ چون سناریو های سد اند به این راحتیا پیدا نمیشن .. و به این آسونیا ساخته نمیشن..  میدونستین شما حتی واسه کسب درصد منفی توی کنکور بازم نیاز به علم کافی دارین ؟ چون باید جواب های درست رو تشخیص بدین و یه وقت اون ها رو علامت نزنین.. پس ساختن یه پایان غم انگیز هم کار کار هر کسی نیست.. یه جمله یادم میاد ، اگر اشتباه نکنم از شکسپیر بود؛ شایدم از یه بزرگ دیگه ای.. نمیدونم .. اما میگفت : فقط یک نابغه می تواند پایانی اندوهناک برای داستانش دست و پا کند! )

یا وقتی شخصیت های اصلی یه فیلم از هم جدا میشن اما شما مطمئنید که از اولش واسه هم ساخته شدن ، دیگه بیخودی خودتونو حرص نمیدین.. منتظر میشین تا همه چیز خودش به خوبی و خوشی تموم شه .. پرده ی سینما بیوفته و بلند شین و کف بزنین..

اما در نهایت چی میشه ؟ وقتی تنهایی از رو اون صندلیای قرمز سینما بلند شدین و وسط سرمای زمستون پیاده سمت جایی که بهش تعلق دارین راه افتادین، تازه یادتون میاد تو فیلمی که رو پرده ی زندگیتون پلی میشه خبری از شخصیت اصلی و فرعی نیست .. خبری از خوب و بد و زشت و زیبا و تضاد های شفاف و واضح نیست .. اگر به همین راحتی بود.. که این همه بازیگر از زندگی جا نمی‌زدن .. 

ولی تا حالا دلتون خواسته حداقل یه بار بتونین خوب و بد رو بدون توجه به نظریه ی نسبیت با قاطعیت تشخیص بدین و انتخاب کنین که نگهش دارین یا کنارش بذارین؟ تا حالا بغض گلوتونو گرفته وقتی به خودتون تشر میزنین ک ای کاش میتونستم حداقل یه بار یه چیز واقعی و ثابت وموندنی ، ب جز نکات منفی تو خودم پیدا کنم؟ تا حالا زار زدین از شدت بی ثباتی و بی خوابی و ترس اینکه هر لحظه از زمین کنده بشین ؟ ترس اینکه موقع سقوط تیکه هاتون هر کدوم به میلیون های تیکه ی ریز و درشت دیگه تبدیل شه که زیر پای عابرایی که سمت هدف های زندگیشون میرن خورد و خمیر شه.. تا حالا شده دلتون بخواد یدفه هم شده باهاتون اونجوری ک شما میخواین رفتار بشه ک هی نخواین خودتونو با گریه هایی که فقط بالش می بینه خالی کنین؟ تا حالا دلتون تنگ شده برای همه ی اون بچگیایی که داشتین و دیگه ندارین؟ شده خسته شین بِبُرین جا بزنین کم طاقت و نا آرومی وسط بیخیال ترین حالت ممکنتون بیاد سراغتون اما اونقدر خسته باشین که دیگه حتی نتونین ب درستی این حالت ها رو تداعی کنین و فقط پوزخند بیاد رو لبتون؟ وسط هجوم جمعیت تا حالا حس کردین هر طرفو نگا میکنین رو صورت همه یه ضربدر بزرگ قرمز خورده؟! انگاری دیگه هیچکی نمونده..دیگه هیچی نمونده.. هیچ انتخابی نداری.. و تنها کاری که میتونی انجام بدی تلاش واسه بقاست ..چجور بقایی؟ 

دم اکسیژن و بازدم کربن دی اکسید