۲۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۹ ثبت شده است.

یه لیوان شیر عسل داغ کنار دستم ، کیف و کاپشن و هندزفریم ولو روی مبل ، پتویی(!) که جایزه گرفتم رو صندلی تا بهش بخندم ؛ یه لبخند خسته و آروم روی لبم...دستی که زیر چونه و پلک هایی که خوابشون میاد چون تازه از خواب بیدار شدن. تو همین وضع در حال نوشتن این پستم. پستی که نتونستم با وجود سر درد و گلو درد از نوشتنش بگذرم.

 از بس سرود خوندیم حتی صدام در نمیاد تا بتونم درست حرف بزنم. و بله ، امروز صبح بالاخره بعد از ماه ها ، پا گذاشتم تو مدرسه‌. نه بخاطر اینکه مدیر ازمون خواهش کرده بود تو جشن تجلیل از های رتبه های برتر شهر به مناسبت دهه ی فجر سرود بخونیم ، نه بخاطر اینکه گفته بود قراره به اعضای گروه سرود بخاطر جشنواره ی سرودی که پارسال توش دوم شدیم بهمون لوح تقدیر و جایزه بدن ،

بلکه چون خسته بودم از این سبک داغون زندگی ! از این زندگی بی بخار افسرده ی یکنواخت که کلش تو حاضری زدن سر کلاسای آنلاین خلاصه شده.

این بار به خودم قول دادم یه روز هم شده تو این مدرسه یه خاطره با ارزشِ به یاد موندن بسازم ، واسه اینکه حتی شده یک صدم حقمو از این مقطعی که همه دبیرستان صداش میزدن و کلی توش خوش میگذروندن ، اما برای من شبیه زندان باستیل بود ، بگیرم!!!

سال دهم اوج تنهایی هام بود. دروغ چرا ، سال دهم برام مثل جهنم بود. یه مقطع جدید و ترسناک که اسمشو گذاشته بودن "دبیرستان" و به هیچ وجه اون فضای ساده و صمیمی کلاسای مدرسه ی قدیمی راهنماییمو نداشت‌. جو کلاس خفه و ساکت بود. آدمای زیادی با روحیه ی طنزپذیر پیدا نمیکردی.

خبری از فسق و فجور و در گوشی حرف زدن حین تدریس معلم نبود. خبری از اردو و برنامه های اضافه ی پرورشی نبود. خبری از رحم و مروت تو سوالای امتحانی نبود. خبری از دست انداختن گردن دوستام نبود ، چون حتی با وجود برون‌گرایی، بازم تنها موندم.

دبیرستان مسخره ی سمپاد بود و ، اسم و رسم مسخره تر از خودش..‌. تو مدرسه های سمپاد هیچ خبری نیس بخدا... از منی که در داغون ترین وضع ممکن الان با کتاب های سفید رو به روتون نشستم بپرسین، قول میدم باهاتون صادق باشم.

۶ ماه اول سال دهم به همین خاکستری ای گذشت ، تا اینکه کرونا اومد و خاکستری ترش کرد. کل تعطیلات عید،  بنا به دلایلی، افسرده و منزجر بودم. شاید زیادی داشتم بزرگش میکردم، شایدم نه‌. کی میدونه. اما ۱ فروردین ب طور رسمی ، من به آرمی بودنم اقرار کردم و ذره ذره تو موسیقی اون ۷ تا پسر کره ای ، به معنای واقعی ، حل شدم. اینا اغراق نیست‌. جو زدگی نیست. خامی مربوط به دوران نوجوونی هم نیست‌.

اون پسرا حقیقت دارن‌‌‌‌...

به قدر کافی حقیقت داشتن که سال یازدهم دیگه مثل قبل منزوی و تنها نباشم. افسرده نباشم. رقت انگیز نباشم. خودمو دوست داشته باشم و بی تی اس باعث شد دوستایی پیدا کنم که باهاشون سر تک تک فولیکول های مو های منیجر اعضا هم بتونم ذوق بزنم...

ژولیت ، ایزابل ، اگه این پستو میخونین ، بخاطر امروز ازتون ممنونم ، و بدجوری دوستون دارم!~

و میدونین در عین خوشحالی از پیدا کردنشون ، چی الان دلمو میزنه و باعث حسرتم میشه؟ به اینکه دقیقا همون سالی که به دبیرستان عادت کردم ، با نامردی ها و بی مروتی هاش کنار اومدم ، با تنهایی و درد و بن بست های پر از درد عاطفی و حس های یک طرفه کنار اومدم ، کسایی که مال من بودن رو پیدا کردم ، باید این بیماری کل جهان رو فرا بگیره و از لذت خوردن شیر و کیک تو زنگای تفریح و هر روز صبح زود تو اون هوای خنک بیرون رفتن و نشستن روی اون صندلی های دسته دار محرومم کنه.

با این حال امروز ، یه جون دوباره بهم داد،  و یه حسرت دیگه ، حسرت اینکه چرا نمیتونم برم مدرسه.چرا یونیفرمم باید اتو کشیده و تا نخورده و تو اون کمد کوفتی باقی بمونه و دیگه زمین کثیفی نیست که بشینم روش و وقتی بلند میشم پشتم تبدیل به جبهه ی جنگ شده باشه ، منم شونه بندازم بالا و با بیخیالی بگم :

" به درک خب! چهارشنبه س!"

و بخندم و بریم سر کلاس هامون.

قبل اینکه برید ادامه مطلب و خاطرات امروزو بخونید، همینجا این هشتگ همیشگی خودمو بنویسم :

#صرفا_جهت_ثبت_لحظات

درگیری فکری هم اونجاش که ،

از حمام میام بیرون میرم میشینم رو تخت که لباس بپوشم. یدونه نیم تنه ک پوشیدم میرم تو کشو در به در دنبال سوتین بعدی میگردم. اونم روش می پوشم. بعد تاپ بافتنی سفیدمو تنم میکنم. بعد یه سویی شرت روش می پوشم که دستامو بپوشونه. یهو با خودم میگم گاد ، چرا اینقدر گرمه؟؟ میفهمم ک بعله.. دوتا سوتین رو هم پوشیدم و خودمم نفهمیدم..

پ.ن : اگه از اون دسته انسان هایی هستید که هنوز با حرف زدن راجب اینجور مسائل ساده ی خانومانه ناراحت میشید و بهتون بر میخوره دیگه پستامو نخونید لطفا. چون در آینده قراره حرفای بیشتری از این قبیل بشنوید. این کلیشه های مزخرف باید از ریشه کنده بشه.

پ.ن ۲ : فردا امتحان ادبیات دارم هنوز چیزی نخوندم.. پس فعلا..

پ.ن ۳ : استامینوفن کافئین دار بدتر باعث خواب آلودگیم شد.. چرا همه چی اینقدر برعکسه؟

چجوری میشه دائما دوباره و دوباره دلتنگش نشد؟

دلتنگ هبیتیت ، کافه ی دنجش ، قصه های سالیوان پیر

معصومیت چکاوک و شاهزاده ی فرانسویش

دلتنگ پریزاد و مرد قصه گو

دوقلوی های هندی ، بندر مارسی

ظلم و معصومیت ، تضاد و کلیشه شکنی

خیانت ناخواسته ، عشق های طرد شده

دلتنگ کیم آچا ؛ اینجا ایستگاه آخره همشهری  کلاری~

میخندی اوژنی؟ اوژنی میخندی؟

هر روز یکی به امید پرستیدنت نفس میکشه

چقدر دیگه لازمه توضیح بدم ک با نخوندنش چقدر ضرر میکنین..؟(:

اینم با فونت ریز نوشتم ک کمتر بابت خوردن مغزتون با دزیره

:"و اصرار های پی در پی دعوام کنین~

 ×ولی لطفا به حرفم گوش بدین و بخونیدشَ:"

خیلی دلم میخواست حداقل ژورنالشو پرینت بگیرم.. اگ گرفتم میذارم عکسشو ~ و اینکه اگ مخاطب جدید وبم هستین و نمیدونین راجب چی دارم صحبت میکنم ، تو طبقه بندی موضوعی ستون کناری، "دِزیره" رو کلیک کنید.

پ.ن : اگه فک کردین من قرار نیس از این عکسای قهوه و نسکافه ی پایین و بالای پستام بکشم بیرون ، خب تبریک میگم ، شما کاملا درست فک میکنید! ((:

حالا من یه زمان میخواستم بزرگ شدم دنیارو نجات بدم؛

الان فقط میخوام تایم خوابمو درست کنم ...

•༉ #Meowmaid 
@TeenTweet | تین توییت

درود بهت هم وطن..

صدای منو از رادیو جوان میشنوی! :دی

این پست اول مربوط به یه چالش بود که تو وب آیسان دیدم ، و چون مختصر و مفید بود دلم خواست توش شرکت کنم ... اما یه اتفاقی افتاد که کاملا از اون حالت مختصر بودن خارج شد. چون یهو یادم اومد تو این یکی وب هم یه چالش تقریبا مشابه اون بالایی دیده بودم که خیلی وقت پیش دلم میخواسته ب سوال هاش جواب بدم ؛ پس سوال هاشو کنار هم چیدم. شد به یه چالش ترکیبی. 

هر کسی این پست رو دید و از سوال هاش خوشش اومد میتونه سوال هاشو کپی کنه و شرکت کنه ، عنوانش هم "فلانی ب چند سوال پاسخ میدهد" باشه .اون دوتا وبی هم ک منبع اصلی ساخته شدن این چالش بودن همون بالا وسط حرفام لینک کردم.

اگر سوالی هست که دوست ندارین بهش جواب بدین خیلی راحت زیرش خط تیره بذارید یا اصلا حذفش کنید. 

خلاصه همین دیگه((: ..

چالش تو ادامه مطلب

اونایی که از قبل تر وبمو دنبال میکردن و اون پستای قدیمی رو خوندن احتمالا یادشون هست ک گفته بودم زیاد خواب می بینم...اما در کمال ناباوری وقتی دیشب یه خواب دیدم ، تازه یادم اومد چقدر وقته که خواب ندیدم.

(یا اصلاحش کنم ،چقدر وقته که خواب هام یادم نمی موند ؛ چون قبلا یه فکت خونده بودم پیرامون خواب ، میگفت همه هر شب خواب می بینن ، فقط خیلیا که میگن خواب نمی بینیم ، در واقع اون خواب ها رو به یاد نمیارن.. جالبه بدونین حتی حیوونا هم خواب می بینن) 

خواب دیشبم .. یه موضوع نسبتا ساده بود .. ولی وقتی تعبیرشو خوندم فهمیدم چقدر به زندگی واقعیم مربوطه.. خواب می دیدم یه خواهر کوچولو ب خانواده مون اضافه شده

خب اون ، خیلی کیوت و فسقلی بود .. یه سارافون صورتی گل گلی تنش کرده بودن و یه تل همرنگ با لباسش هم رو موهاش بود و همون حینی که همه داشتن از خوشگلیش تعریف میکردن و اون با پاهای کوچولوش سعی میکرد راه بره ، من شوکه بودم و انگار یه بار عصبی سنگین رو شونه هام بود.. ناخنامو از استرس می جوییدم  ، نمیتونستم قبولش کنم!!!

دائم با خودم فک میکردم ما با این شرایط و تو این سن و وضعیت دیگه توان بچه داری نداریم و الان واقعا وقتش نبوده!!

ولی چیزی نگذشت که قبولش کردم

من باهاش کنار اومدم ..

و خب در مورد تعبیرش ...

خواهر کوچکتر در خواب ، رقابت با موضوعی آسیب پذیر است. اگر در خواب خود ببینید که صاحب خواهر شده اید و یا خواهر کوچکی دارید این نشان دهنده ابهاد جدید از شخصیت شماست که تازه شکل گرفته اند و باید به این ابعاد توجه ویژه کرد. باید توجه داشته باشید که باید به این ابعاد جدید با عشق و محبت توجه کنید ، همانگونه که به خواهرتان عشق و محبت می ورزید. اگر در خواب خود خواهری را ببینید که احساس کنید این شخص خواهر شماست ولی برایتان ناشناخته باشد ، مفهوم این خواب ابعاد ناشناخته شخصیت شماست و شما در حال شناخت این ابعاد هستید.

آره گفتم که در نهایت من اون بچه ای که سعی میکرد ب زور رو پاهاش وایسه قبولش کردم .. همه جوره با تغییر کنار اومدم.. و این ابعاد جدید واقعا حق دارن ناشناخته خطاب بشن، چون هنوز خودمم دقیق نمیدونم چین.. ینی میدونم ، اما مطمئن نیستم .. فقط مطمئنم ک چنین ابعادی هستن و وجود دارن .. چیزایی که بقیه هم متوجهشون شدن بدون اینکه بخوام درموردشون چیز زیادی بگم

در نهایت فقط امیدوارم چیزای خوبی باشن. 

همین

پ.ن : اینو یجورایی تو پرانتز بگم ، من تو واقعیت خواهر ندارم. فقط یه برادر کوچیکتر دارم.

Download

*و بالاخره صدمین پستم*

نشسته بودم رو صندلی پشت میز به درامایی ک اخیرا دارم می بینم و چیزی به تموم شدنش نمونده فکر میکردم که یهو بابا با یه قیافه ی فوق کیوت تو اتاقم سرک کشید و گفت: هی! خوش میگذره!؟ 

همون لحظه مداد و خودکارمو گذاشته بودم پشت گوشام، موهامو گوجه ای بسته بودم ، ساعت ۱۲ و نیم بود نشسته بودم جلوی لپ تاپ منتظر معلم زیست بودم ک تشریفشو بیاره. سرمو برگردوندم سمتش با یه قیافه ی پوکر گفتم ن بابا چ خوشی!! لبامو ب طرز لوس و مزخرفی غنچه کردم سرمو برگردوندم رو جزوه ی عقب مونده م که جلسه قبل ننوشته بودمش ک یهو گفت: "عه!! عجبا.."

 اومد بالا سرم یواشکی پچ پچ کرد :"ببین گوش بده یه لحظه.. برا مامانت کادو خریدم با یه شاخه گل، فقط نمیخوام داداشت بفهمه(آخه حق داره.. اون نخاله ی کله فندوقی همیشه همه چیو لو میده! چیش..‌) فقط یه کارتی چیزی پیدا کن یه جمله روش بنویس با سلیقه ی خودت دیگه! خودم کادوش کردم.. گذاشتمش تو پله های ورودی"~

همون لحظه من با ضایع ترین نیشخند جهان برمیگردم سمتش و سرمو تکون میدم ، اونم میخنده و میره...

بعدش چیکار میکنم؟! دو ساعت تو اتاق بالا و پایین می پرم :

+ یااا چینجا؟؟ چینجا؟؟ چینچا جینجا چینجا؟؟ بویااااا.. چینجا؟؟ چینجا ؟؟ چینجا ؟؟؟ 

* چینجا = "واقعا" به کره ای*

*بویا = چیه*

و دستامو میذارم رو صورتم و در حالی ک وسط کلاس زیست معلم داره داد میزنه کسی سوالی نداره؟؟؟! منم در حالی که هیچکی خونمون نیست تو اتاقم داد میزنم :

+ چینجاااا؟ چینجاااااا؟ 

آپا کیووووو

*" بابای کیوت"به کره ای :| ...XD...*

و باورم نمیشد اینقدر بالا و پایین پریدم و چنین واکنش های لوسی از خودم ب نمایش گذاشتم.. ولی چینجا ، تا حالا این روی کیوت بابامو وقتی سعی میکنه اینجوری چیزیو مخفی کنه ندیده بودمش..

کیوت کیوت کیوت کیوت.. واای.. دلم میخواست بپرم بغلش کنم

منم سر کلاس نشستم کارت پستال قرمز با قلبای صورتی درست کردم ، و با خط داغون مزخرفم ، توش "همسر عزیزم روزت مبارک نوشتم". و بعدم مثل اسکلا خندیدم و به چینجا چینجا ادامه دادم'-' !!!!

نمیدونم من زیادی تحت تاثیر کی دراما قرار گرفتم ، یا واقعا زندگیم داره شبیه دراما ها میشه... شایدم من زیادی جوگیر و دیوونه ام و دو روز دیگه ک سریالم تموم شد،  همه چی یادم بره'-'

چمد.. 

پ.ن : بابا میدونم اینو نمیخونی ولی اینقدر کیوت نباش لطفا قلبم طاقت نداره اکلیل بالا میارم/_'-'_\

دقت کردین روز مادره (در واقع فرداس) ولی کل بحث حول محور پدر بود؟ 

پ.ن 2 : روزت مبارک مامان~ رو چشمام جا داری(: و فک کنم بیشتر حرفامو روز تولدت بهت گفتم ، از ته ته دلم بودن~ بمون برام...

پ.ن 3  : شما هم به کادو هاتون عطر میزنین یا من رد دادم؟

پ.ن 4 : بابا رسید خونه! مامان هم همینطور! میخواد کادوشو بده! براش آرزوی موفقیت کنین.. 

*چرا خندم گرفته باز.‌. چینجا؟*

وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم ، اما آن ها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم ؛ اما حالا ... با شتاب به سمت تنهایی میروم ، همان طور که رودخانه ها با شتاب به سمت دریا سرازیر می شوند.

Franz Kafka

Download

پ.ن : یه سری اهداف و فانتزی ها و برنامه هاتون هستن که نباید با کسی درمیون بذارین، خصوصا خانواده تون ‌؛ چون به وقتش وسط دعواها همونا رو ب روتون میارن و مسخره تون میکنن که نتونستید انجامش بدید(در حالی که شاید هنوز دو روز از تعریف کردن اون تصمیم یا اون موضوع و تلاشتون برای عملی کردنش نگذشته باشه) و کل اسکلت شخصیتیتونو دچار تزلزل میکنن. اوه راستی ، هیچکس بنظرم اونقدرا رابطه ش با خانواده ش گل و بلبل نیست ، خصوصا تو این سنی که ما هستیم... پس غصه ی کسایی که ادعا میکنن با خانواده شون همه چیز گل و بلبله رو نخورید. اونا یه مشت متظاهرن.

اگر دست من بود ، دور ترین راه دنیا را انتخاب می کردم برای زندگی! جایی که ن تو باشی ن او ، من و من باشم ک کمی پیدا کنم مرا ..‌ ن تو را ، ن او را ، ن بقیه ی سوم شخص ها .. 

 

Download

Here's an unknown feeling in my chest, just like I've spent my all for a small group of unreal people, and now I'm in a kind of situation that it seems so difficult to me to try to tolerate people and be nice to them. I gave them my all, but I didn't even receive their half .I spent most of the darkest days of this fucking teenage period alone, so sorry if I'm acting like I don't need anyone anymore.

+ Just a bit #Tired_

-Isn't it more than a bit?

+Yaeh that's likely to be.

*این موضوع که هنوز بعضی درونگراها فکر میکنن برونگرا ها معنی انزوا رو نمیفهمن جدا برام رو اعصاب و خنده داره.. کاش اینجوری خندم نندازین*

وقتی بالاخره بازم بعد صد سال میری بیرون .. و گربه های خیابون زیر لب با هم پچ پچ میکنن ک : عهه! اینو نگا! این همون دختره نیس ؟! 

گربه ی وانیلی : چرا خودشه!

گربه ی کرم قهوه ای : وااو .. بیاین عکس بندازیم واسه نیویورک تایمز! بالاخره تو عموم دیده شده...!

من : 

اینجوری که من دلتنگ این بستنیا بودم امروز ، هیچکدوم از اون مشتریا نبودن مطمئنم ؛ و ..

عین همیشه : شکلاتی ، توت فرنگی ، کره گردویی.. 

بگذریم که یه زمانی کلا معتاد انبه ایش بودم .. جوری که مسئول اون بستنی فروشی منو میدید میگفت انبه دیگه؟D:' منم بعد هزار جور رنگ عوض کردن میخندیدم میگفتم بله همون همیشگی .. ولی کم کم سعی کردم طعم های دیگه هم امتحان کنم چون حیف بود واقعا.. 

بستنی خوردن با آهنگای بی تی اس رو امتحان کنین .. بدجور می چسبه

بیاین بگین طعم های مورد علاقتون چیان؟!