یه لیوان شیر عسل داغ کنار دستم ، کیف و کاپشن و هندزفریم ولو روی مبل ، پتویی(!) که جایزه گرفتم رو صندلی تا بهش بخندم ؛ یه لبخند خسته و آروم روی لبم...دستی که زیر چونه و پلک هایی که خوابشون میاد چون تازه از خواب بیدار شدن. تو همین وضع در حال نوشتن این پستم. پستی که نتونستم با وجود سر درد و گلو درد از نوشتنش بگذرم.
از بس سرود خوندیم حتی صدام در نمیاد تا بتونم درست حرف بزنم. و بله ، امروز صبح بالاخره بعد از ماه ها ، پا گذاشتم تو مدرسه. نه بخاطر اینکه مدیر ازمون خواهش کرده بود تو جشن تجلیل از های رتبه های برتر شهر به مناسبت دهه ی فجر سرود بخونیم ، نه بخاطر اینکه گفته بود قراره به اعضای گروه سرود بخاطر جشنواره ی سرودی که پارسال توش دوم شدیم بهمون لوح تقدیر و جایزه بدن ،
بلکه چون خسته بودم از این سبک داغون زندگی ! از این زندگی بی بخار افسرده ی یکنواخت که کلش تو حاضری زدن سر کلاسای آنلاین خلاصه شده.
این بار به خودم قول دادم یه روز هم شده تو این مدرسه یه خاطره با ارزشِ به یاد موندن بسازم ، واسه اینکه حتی شده یک صدم حقمو از این مقطعی که همه دبیرستان صداش میزدن و کلی توش خوش میگذروندن ، اما برای من شبیه زندان باستیل بود ، بگیرم!!!
سال دهم اوج تنهایی هام بود. دروغ چرا ، سال دهم برام مثل جهنم بود. یه مقطع جدید و ترسناک که اسمشو گذاشته بودن "دبیرستان" و به هیچ وجه اون فضای ساده و صمیمی کلاسای مدرسه ی قدیمی راهنماییمو نداشت. جو کلاس خفه و ساکت بود. آدمای زیادی با روحیه ی طنزپذیر پیدا نمیکردی.
خبری از فسق و فجور و در گوشی حرف زدن حین تدریس معلم نبود. خبری از اردو و برنامه های اضافه ی پرورشی نبود. خبری از رحم و مروت تو سوالای امتحانی نبود. خبری از دست انداختن گردن دوستام نبود ، چون حتی با وجود برونگرایی، بازم تنها موندم.
دبیرستان مسخره ی سمپاد بود و ، اسم و رسم مسخره تر از خودش... تو مدرسه های سمپاد هیچ خبری نیس بخدا... از منی که در داغون ترین وضع ممکن الان با کتاب های سفید رو به روتون نشستم بپرسین، قول میدم باهاتون صادق باشم.
۶ ماه اول سال دهم به همین خاکستری ای گذشت ، تا اینکه کرونا اومد و خاکستری ترش کرد. کل تعطیلات عید، بنا به دلایلی، افسرده و منزجر بودم. شاید زیادی داشتم بزرگش میکردم، شایدم نه. کی میدونه. اما ۱ فروردین ب طور رسمی ، من به آرمی بودنم اقرار کردم و ذره ذره تو موسیقی اون ۷ تا پسر کره ای ، به معنای واقعی ، حل شدم. اینا اغراق نیست. جو زدگی نیست. خامی مربوط به دوران نوجوونی هم نیست.
اون پسرا حقیقت دارن...
به قدر کافی حقیقت داشتن که سال یازدهم دیگه مثل قبل منزوی و تنها نباشم. افسرده نباشم. رقت انگیز نباشم. خودمو دوست داشته باشم و بی تی اس باعث شد دوستایی پیدا کنم که باهاشون سر تک تک فولیکول های مو های منیجر اعضا هم بتونم ذوق بزنم...
ژولیت ، ایزابل ، اگه این پستو میخونین ، بخاطر امروز ازتون ممنونم ، و بدجوری دوستون دارم!~
و میدونین در عین خوشحالی از پیدا کردنشون ، چی الان دلمو میزنه و باعث حسرتم میشه؟ به اینکه دقیقا همون سالی که به دبیرستان عادت کردم ، با نامردی ها و بی مروتی هاش کنار اومدم ، با تنهایی و درد و بن بست های پر از درد عاطفی و حس های یک طرفه کنار اومدم ، کسایی که مال من بودن رو پیدا کردم ، باید این بیماری کل جهان رو فرا بگیره و از لذت خوردن شیر و کیک تو زنگای تفریح و هر روز صبح زود تو اون هوای خنک بیرون رفتن و نشستن روی اون صندلی های دسته دار محرومم کنه.
با این حال امروز ، یه جون دوباره بهم داد، و یه حسرت دیگه ، حسرت اینکه چرا نمیتونم برم مدرسه.چرا یونیفرمم باید اتو کشیده و تا نخورده و تو اون کمد کوفتی باقی بمونه و دیگه زمین کثیفی نیست که بشینم روش و وقتی بلند میشم پشتم تبدیل به جبهه ی جنگ شده باشه ، منم شونه بندازم بالا و با بیخیالی بگم :
" به درک خب! چهارشنبه س!"
و بخندم و بریم سر کلاس هامون.
قبل اینکه برید ادامه مطلب و خاطرات امروزو بخونید، همینجا این هشتگ همیشگی خودمو بنویسم :
#صرفا_جهت_ثبت_لحظات










