۷ مطلب در شهریور ۱۳۹۹ ثبت شده است.

یکی از دلایلی که اصلا دلم نمیخواد دیروز رو جز روز های زندگیم به حساب بیارم علاوه بر فوق مزخرف بودنش و گریه های اعصاب خوردکنی که تحویل خودم و خانوادم دادم،

این بود که درسته که هر روز بیشتر متوجه بی رحم بودن این دنیا و آدماش میشم ، ولی دیروز حجم خیلی عظیم تری از این احساس به سمتم هجوم آورد((=

شاید یجورایی ترسیدم نکنه امسال بخواد شبیه سال دهمم بشه؟! یا بدتر...نکنه از سال دهمم هم افتضاح تر و داغون تر بشه؟((=

眠狼 (@RDJlock) / Твиттер

همین پریشب ساعت 3:00 نصفه شب بود که نتایج کنکور اعلام شد(('= جالب اینجاست من با اینکه فرداش کلاس داشتم و از خستگی در حال جون دادن بودم ، با اینکه میدونستم اگه نخوابم بد می بینم ، ولی همچنان با وجود چشم هایی که از خستگی به زور داشتن بسته میشدن با لجبازی به بیدار موندن تا ساعت ۲ نصفه شب ادامه دادم و صبح ساعت ۷ مثل جنازه ها بیدار شدم...

در مقابل نتیجه شو هم دیدم...به معنای واقعی دیروز خورد شدم سر اون همه کلاس و درس اختصاصی ؛ و خبر ها و چیزهایی هم شنیدم که صلاح نمیدونم اینجا ازشون نام ببرم ، ولی اون لحظه واقعا تحت تاثیر قرارم دادن و باعث شدن فک کنم چقدر از دنیا عقبم و واقعا تنها کسی که بین اون آدما اون همه تنبلی و بی کفایتی و بی همه چیزی و ناچیزی و حقیری و گشادی از خودش نشون داده منم !! ((= 

که همینطور هم بود...من تو این تابستونی ک گذشت واقعا با هیچ کاری نکردن گند زدم و عذاب وجدانی که همون روزها هم بد به جونم افتاده بود حالا خیلی خیلی شدید تر شده...شاید یه عده با خوندن این خوشحال هم بشن!! چون فکر میکردن من راجب اینکه چیزی نخوندم دروغ میگم در حالی ک همه شون این تابستون رو کولاک کردن و دروغگوی واقعی ماجرا خودشونن!! 

+ بهتون گفته بودم وقتی عصبانی ام ولی عصبانیتمو بروز نمیدم ، اگه کسی بهم بگه آروم باش و نفس عمیق بکش دلم میخواد بزنم تو دهنش و بگم مرسی ک گفتی!!!؟ چون فک میکردم باید نفسمو حبس کنم تا خفه بشم!!! ^-^ با این حال من تا حالا چنین کاری نکردم و نخواهم کرد...ترجیح میدم بیام تو یادداشت های گوشیم فحش بنویسم تا اینکه کاری کنم ک بعدا زبونشون دراز باشه ! -_-

*نفس عمیق ، دم ، بازدم!!*

دیروز آنوهانا هم ندیدم...عوضش امروز قسمت 3 رو دیدم^^

ولی ، در نهایت واقعا دیگه اهمیت نمیدم کی این نوشته های کوفتی رو میخونه ، چون رسما بیش از این پذیرای این همه overthinking و از صبح تا شب حرف زدن با خودم و تنها موندن تو خونه و روانی شدن نیستم'-' قبل اینکه ساکت شم و برید ادامه یه چیزیو بگم؟((: 

تو این دنیا هیچکس جز خودتون و خانواده تون دلش به حال شما نسوخته...که حتی گاهی اوقات به دلسوزی خانواده هم من تکیه نمیکنم ، چرا؟! چون همون خانواده اگه الان خانواده ی یه آدم دیگه بودن داشتن به حال اون دلسوزی میکردن ، نه شما! تلخه ولی حقیقت داره((= با این حال قدرشونو بدونین تو این روزایی که همه به فکر خودشونن ...هیچکی به شما راستشو نمیگه...هیچکی نمیگه چقدر درس خونده چقدر تست زده کجا کلاس رفته چیکار کرده واسه زندگیش...هیچکس دلسوز شما نیست!! هیچکس راستشو نمیگه!! متاسفم ک بی رحمانه ست ولی این احساس منه((= 

شما مختارید تو ذهنتون باهاش مخالفت کنید، ولی این همون چیزیه ک من از این آدمای دو رو و دروغگوی هزار چهره دیدم...

* پاسخ سوال در ادامه*

فصل دوم زیست یازدهم میگه : وقتی گیرنده های حسی برای مدتی در معرض محرک ثابتی قرار میگیرن پیام عصبی کمتری ایجاد میکنن یا اصلا پیامی ایجاد نمیکنن! بهش میگن سازش گیرنده ها و سازش هر کدوم از گیرنده ها بسته به نوع اطلاعات حسی ای که دریافت میکنه اثرات مختلفی داره مثلا سازش گیرنده های فشار پوست باعث میشه بعد از مدتی وجود لباس رو به اون شدت اولیه روی بدنمون احساس نکنیم... یا سازش گیرنده های بویایی باعث میشه بوی عطر یا بوی نامطبوعی که تو فضا احساس میشد کم کم کمرنگ تر بشه و چه بسا به کلی برامون از بین بره در حالی که نه مولکول های ماده که تو هوا پراکنده بودن از بین رفتن نه گیرنده ها ضعیف شدن...هیچکدوم...فقط اثرش از بین رفته...

Amei Zhao on Twitter: "drifting… "

حالا میدونین قسمت جالب ماجرا کجاست؟ اینکه تنها گیرنده هایی که سازش ندارن گیرنده های درد ان ((: یعنی تا آخر عمرت مادامی که محرک مضر وجود داره هی پیام عصبی تولید میشه و تا وقتی واکنش نشون ندی و برطرفش نکنی دست از سرت بر نمیداره!! 

موقع خوندن این فقط به یه چیز فکر میکردم..."گیرنده های درد سازش پیدا نمیکنن و اونقدر مجبورت میکنن درد رو احساس کنی تا بالاخره عامل درد رو عین یه دندون خراب بکنی بندازی دور...این خودش یه ساز و کار دفاعیه..."

ولی گیرنده های درد تا حالا به این موضوع فکر کردن که شاید نتونی عامل درد رو برطرف کنی؟! شاید تو اون زمان نتونی واکنشی که اونا میخوان از خودت نشون بدی ؟چرا به تولید پیام های عصبی ادامه میدن و هیچ وقت سازش پیدا نمیکنن؟!

میدونم داشتن چنین توقعی از یه ساز و کار دفاعی یکم غیر منطقیه ، ولی یه زندانی در حال شکنجه شدن با دستای بسته رو تصور کنید!! با هر ضربه ی شلاق درد بیشتری احساس میکنه...خودشم میفهمه بدنش داره آسیب می بینه ، پس نیازی نداره گیرنده های درد اونقدر شلوغش کنن و هی درد بیشتری احساس کنه ((= ...

+ امروز یه امتحان تاریخ به شدت آسون دادیم D: ... خوشحالم ک حداقل دبیر تاریخمون درک میکنه این درس هیچ کجای زندگی یه دانش آموز تجربی به کار نمیاد و ملایم تر برخورد میکنه...

پ.ن : موقع ناهار قسمت دوم آنوهانا رو دیدم(= رگباری دیدن رو فعلا کنار گذاشتم ، شاید عجیب باشه ولی روزی به یک قسمت هم راضیم ، آخه واقعا وقتمو نیاز دارم((=

سوال دوم چالش رو تو ادامه جواب دادم

بعد از مدت ها ، دارم مثل قدیما با لپ تاپ پست میذارم و بعد از مدت ها دارم یکم بیشتر از قبل شبیه گذشته میشم . حداقل این چیزیه که الان حس میکنم و به جرئت میگم ، باورم نمیشه چطوری چندین ماه نعمت انیمه دیدن رو از خودم دریغ کرده بودم و فکر میکردم چون دیگه هیچ انیمه ای پیدا نشده که نظرمو جلب کنه یعنی من دیگه شبیه گذشته نیستم و دیگه هیچ چیزی جز اون انیمه های قدیمی نمیتونه اشکمو در بیاره و کاری کنه قلبم دوباره با لیریک های ژاپنی اوپنینگ ها بتپه ، ولی ... ((:

هاای چنها صوورة منوووو pic.twitter.com/HNcM52qZt7

دیشب به شدت خسته و نا امید بودم ... با اسرا تا دیر وقت بیدار بودیم و حرفای خوبی بهم زد ... شاید اونقدرام وقت نشد از همه دری سخن بگیم و حرفامون زیاد طولانی شه ، ولی واسه من همونم کافی بود (= شاید مهم تر از همه ی اون بحثای تحصیلی و آینده نگری و مشکلات درسی از جمله شیمی ، این بود که یهو اسرا پرسید :"آنوهانا رو دیدی؟! من دارم میبینم! تازه یه قسمت ازش دیدم." ...و من فقط تونستم بگم اسمش زیاد به گوشم خورده و عکساشو خیلی دیدم...

اسرا پرسید :"وقت داری با هم ببینیم؟"

و من با یادآوری امتحانای هفته ی بعد به طرز مسخره ای گفتم نه ، ای کاش وقت داشتم ((: ...!! 

همین امروز صبح به سختی از خواب بیدار شدم...یکم تعلل کردم و چند صفحه ای ریاضی حل کردم...ظهر شد...(که الانم اضولا هنوز ظهره چون ساعت 1 و نیمه...) مامانم و بابام و داداشم عین بقیه ی آخر هفته ها آماده شدن برن مِلکمون و منم بهشون گفتم نمیام...در عوض ناهارمو برداشتم و آوردم تو اتاقم ، لپ تاپمو گذاشتم جلوم و قسمت 1 آنوهانا رو پلی کردم((:

 

از دست دادن بهترین دوست انسان، می‌تواند به غم‌انگیزترین واقعه‌ی زندگی او تبدیل شود. اما چه می‌شود کرد؟ بعد از مرگ انسان‌ها دور و اطرافیان آن‌ها هم تغییر می‌کنند. یا شاید هم این موضوع باید اینگونه مطرح شود: آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شوند، به کلی تغییر می‌کنند. اما خب تا چه زمانی می‌شود از هم فاصله گرفت و به هم دیگر بی محلی کرد؟ چطور می‌شود از دوستانی که یک زمانی شب و روزمان با آن‌ها می‌گذشت فاصله بگیریم؟ نمی‌شود همه این‌ها را بر سر بزرگ شدن آدم‌ها گذاشت. بلکه باید گفت در کنار بزرگ شدن انسان‌ها، غرور آن‌ها هم هر روز بزرگ‌تر از گذشته می‌شود و این غرور می‌تواند کار را خیلی خراب‌تر کند.

میدونین ، خیلیا با اینکه اشکای منو ندیدن ، ولی میفهمن اشکای من دم مَشکَم ان ، شاید اینم میفهمن هیچکس به اندازه ی من موقع دیدن فیلم ، سریال ، انیمه و ... و تو هر موقعیت به ظاهر احساسی - یا واقعا احساسی -  زندگیش تو گریه کردن اغراق نمیکنه و همیشه ی خدا سرش درد میکنه واسه یه داستان غم انگیز ولی هپی اِند ک به اندازه ی کافی اشکشو در بیاره ولی در نهایت آخرش خوب تموم شه...

با همه ی اینا من هیچ وقت ، تاکید میکنم هیچ وقت با قسمت اول یه انیمه گریه نکرده بودم و با اینکه ممکنه فکر کنین اصلا تو قسمت اول انیمه آدم چیزی از داستان و روایت ماجرا میفهمه ک بخواد گریه کنه؟((: باید بگم تو دقیقه های پایانی اپیزود یک و لیریک اون آهنگی ک پخش شد همه چیو فهمیدم و اشکام دیگه نتونستن جلوی همدردیشونو بگیرن((((: ...

بعدا که انیمه رو تموم کنم ، قول میدم حتما بیام و معرفیش کنم ، شایدم فقط ازش یادداشت بنویسم ، نمیدونم...اما میدونم واسه تموم کردنش هنوز به کلی اشک دیگه نیاز دارم ، چون احتمالا قراره داستان زندگی منو بگه ((: اگه دیدینش که چه بهتر ، فقط لطفا اسپویل نکنید D"= ...

+ اگه بخوایم بریم سر وقت عنوان باید اول از همه تشکر کنم از سحر(سبی - نوتلا) که منو به این چالش دعوت کرد و اینم بگم که تو این چالش ده سوال پرسیده میشه که اکثریت توی یه پست به همش چواب دادن ، ولی من چون دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده و میخوام یکم بیشتر بنویسم ، تصمیم گرفتم مثل آوا واسه هر سوال یه پست جدا گونه بذارم و اول هر پست هم قبل از اینکه برید ادامه مطلب یکم از روزمره هام بگم پس احتمالا روند پست های زنجیره وار "ناله ها" رو تا مدتی متوقف کنم ، شایدم وسط همین پستای سوالا دوباره پستای متفرقه بذارم، نمیدونم((= ...

این چالش از اینجا شروع شده(=

پ.ن : نیاز که نیست دیگه مثل قدیما به ادامه مطلب راهنماییتون کنم یا بگم شوت شین ادامه ؟ '-' هوم؟

#نوستالوژیک_های_وب_نویسی

خب ، از وقتی به بیان مهاجرت کردم ،یا دقیق تر "جمیعا مهاجرت کردیم" ، این اولین چالشیه که رسما بهش دعوت میشم و خیلی خوشحال شدم بابتش^^میدونم خیلی خیلی دیر شده و حتی از وقتشم گذشته ، ولی باید میذاشتمش.

همینجا قبل اینکه برید ادامه مطلب تشکر میکنم از آوا که منو دعوت کرد...(=

این چالش رو بلاگردون شروع کرده و طبق رسم و رسومات این چالش ، باید سه نفر دیگه رو هم به این چالش دعوت کنیم ولی هر کس دیگه ای این پست رو می بینه و دلش میخواد توی چالش شرکت کنه هیچ مانعی نیست ، مطمئنا خود بلاگردون هم از این بابت خوشحال میشه^^ با این حال چون وقتش تموم شده و احتمالا خیلی ها شرکت کردن من دیگه کسیو دعوت نمیکنم ، اگه هنوزم کسی هست که این پستو می بینه و دلش میخواد تو این چالش شرکت کنه ،لا مانع ! Go Ahead ...((=

پ.ن : واسه گرفتن عکساش چندین بار نزدیک بود از رو تخت بیوفتم که در ادمه توضیح میدم به چه دلیل '-' داداشمم خوابیده بود رو تخت و داشت یه فیلم انگلیسی بچگونه نگاه میکرد ک هر لحظه نگران بودم پامو بذارم روش و تا ته تو طحالش فرو کنم... از اول تا آخر فیلمه هم این آهنگه بود ک تا مدتها تو مغز من پلی میشد و واسه فراموش کردنش خودمو به در و دیوار کوبیدم و حالا دوباره باز به شکل بی پایانی تو مخم تکرار میشه-_-

پ.ن ۲ : همون آهنگه ک میگه بیبی شارک دو دو دورو دورو بیبی شارک دو دو دورو دورو بیبی شارک دو دو دورو بیبی شارک...اه...اَی خِدا '-'

پ.ن ۳ : رنگ لینک ادامه مطلب زیادی کمرنگ نیست؟ واقعا حال ندارم تو کدها دنبالش بگردم عوضش کنم...حتی نمیدونم کد مربوط بهش دقیقا کجاست و کدومشه...در هر صورت امیدوارم قابل دیدن باشه براتون '^'

i dont remember who anime is it | via Tumblr on We Heart It

درود! ^^ 

بعد از یه غیبت مجدد نسبتا طولانی ، خوشحالم که بازم خودمو تو پنل بیان می بینم(= !! مدتیه با گوشی پست میذارم و اتفاقا اون دفعه داشتم به آوا میگفتم بعید میدونم دیگه اونقدر اراده نصیبم بشه که بلند شم اون لپ تاپ ۱۵ کیلویی رو بردارم روشنش کنم ، پنل بیانو باز کنم و با اون دکمه های بزرگ کیبوردش بشینم تایپ کنم '-' میتونید به حساب گشادی بذاریدش ، ولی وقتی به این کیبورد جمع و جور گوشی عادت میکنی واقعا برگشت به اون پوزیشن قبلی بسیار سخت و طاقت فرسا میشه((: ...خب...از اونجایی که دیروز از ظهر رفتیم تو همون ملک انجیر بیرون از شهرمون با فامیل بزرگوار پدری ، بسیار خسته و کوفته و له شدم...جوری که اثراتش هنوز باقیه و واقعا الان خوابم میاد. قبل نوشتن این پست حالم همچین مساعد نبود که دلایل خوبی هم براش دارم((= ، ولی همین الان که دارم تایپ میکنم هنوز هیچی نشده حس خیلی خیلی بهتری دارم...حرفای زیادی دارم ، که از گنجوندن همش تو یه پست فسقلی عاجزم، ولی تا جایی که بشه سعی میکنم توضیح بدم تو این مدت دقیقا چیشد و چجوری و گذشت.  عنوان رو هم تلاش میکنم از یاد نبرم ، چون اصولا اومدم که محور وضع درس و مدرسه م پست بذارم حتی اگه اونقدرم چیزای گفتنی ای نباشن ، که در واقع برای من هستن((= شاید متوجه شده باشین راجب مدرسه من خیلی حرف میزنم ، ولی این واقعا بی اختیار اتفاق میوفته چون اگه منطقی هم بهش نگاه کنین تو زندگی یه دختر دبیرستانی ۱۶ ساله چقدر موضوعات قابل توجه و تعریف کردنی ای میتونه رخ بده جز اینکه هر روز صبح میره مدرسه و هر شبو با هزار فکر و خیال می خوابه؟! خب چیز زیاد خاصی توش پیدا نمیشه ، با همه ی اینا هنوز معتقدم نسبت به خیلی هم سن و سال هام زندگی متفاوت تری رو تجربه کردم که ۹۶ درصدش بخاطر فعالیتم تو وبلاگ و فضای مجازی بوده((: ...پس میشه گفت یک ذره هم از وقتی که بابت این نوشته ها میذارم نه تنها ناراحت نیستم بلکه خوشحالم و بهش افتخار میکنم ... منتها با وجود پای بندی ای که همیشه سعی کردم حفظش کنم منم دچار تغییرات زیادی شدم...مقل همین گشادی های بی پایان و پست گذاشتن با گوشی...در حال حاضر سر درد شدیدی دارم و واقعا به زور دارم تایپ میکنم... دیروز صبح که جمعه بود نتمون تموم شد و همون موقع هم رفتیم بیرون...شب خسته و کوفته رسیدیم و میخواستم نت بخرم ولی اطلاعات رو کارت بانکی بابام کمرنگ شده بود و نمیشد اون کد CVV2 روی کارتشو خوند ، ولی از اونجایی که فقط رقم اولش پاک شده بود و رقم های بعدیش مشخص بود با هزار بدبختی صدها هزار بار هی اطلاعاتو پر کردم و رقم اولشو ک پاک شده بود به صورت رندوم امتحان میکردم ک در نهایت موفق نشدم'-' ...مطمئن بودم بخاطر کلاس های آنلاین فردام (یعنی در واقع امروز ) نت لاز دارم ولی حتی نمیفهیدم کلاسا کِی ان...نمیدونستم رو برنامه کلاسی خودمونن یا ساعت دیگه ای براشون تعیین شده ، و بچه ها هم همشون ساعت ۱۲ و ربع شب خواب بودن و تنها دو نفر اون زمان تو گروه جوابمو دادن ک همونا هم نمیدونستن چ خبره فردا :/ منم بعد از هزار جور حرص خوردن در رابطه با ناتوانی در خرید نت حتی با شارژ گوشی رفتم گرفتم کپیدم و صبح بیدار شدم و یه شاهکار هیجان انگیز تر دیدم :/ مودمی ک دیشب سالم بود امروز صبح حتی روشن هم نمیشد :| کاشف به عمل اومد ک آداپتورش خراب شده... بله بایدم بشه...اگر شما هم هر شب مامانتون اون سیم آداپتور بینوا رو برداره و در هم بپیچه و در خوفناک ترین مکان های مخفی خونه قایم کنه تا شما ساعت ۱ نصفه شب به نت دسترسی نداشته باشید مشخصه ک اون سیم هم پس مدتی خراب میشه...حالا من نمیدونم چقدر بهش حق میدید ک اینکارو کنه ولی در هر صورت آداپتور خراب شد و پدرم یکی دیگه خرید'-' منم همین الان در حالی که از تعرفه های به شدت گرون همراه اول در حال حرص خوردنم با دو گیگ نت ناقابل دارم پست میذارم ک بابتش ۱۴ هزار تومن هزینه پرداخت کردم '-'...این اصلا منصفانه نیست که حتی وقتی اطلاعات روی کارت کامله تراکنش خرید نت واسه مودم با خطا مواجه میشه...خدایا منو بخور...اه

خب یکم بیش از این قصد دارم سرتونو درد بیارم پس ادامه این زر زر های بی پایانمو تو ادامه مطلب قرار میدم^-^

سخن خاصی ندارم ، اندکی اسکرین شاته ، میتونید به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید ^^

این روزا چیزی که یه لحظه هم گذرشو احساس نمیکنم زمانه ! 

معمولا همیشه میگن وقتی بهت خوش میگذره زمان زود کوله بارشو جمع میکنه و راهی میشه ، ولی خب نمیدونم شما از صبح تا شب چپیدن گوشه ی تخت و اتاق و پشت میزتون و کلاسای آنلاینو خوش گذرونی حساب کنین یا نه!! در هر صورت ، از کلاس نهم تا حالا ، زمان برام با سرعت باور نکردنی ای در حال گذره و یک ذره هم ربطی به اینکه اوقاتمو چجوری گذروندم نداره ... نمیخوام بگم این روزا بد گذشته ، ولی اونقدرام قابل توجه نبوده. 

دلم میخواست تو این تابستون خیلی بیشتر از اینا پست بذارم ، تا بعدها حداقل بدونم تو این زمان های مرده یا زنده دقیقا داشتم چیکار میکردم ، ولی خب هر بار پست گذاشتن نیاز به یه منبع و دلیل و موضوع داره ، یا حداقل من یکی که اینجوری فکر میکنم((=

پس هی این پست گذاشتن به تعویق میوفته! 

ولی خودمو قانع کردم حتی اگه حرف زیادی برای گفتن نباشه ، حتی اگه موضوع قابل توجهی نباشه یا حتی اگه پست خیلی کوتاه و کم بشه بازم بیام و یکم بنویسم ، شاید حداقل بفهمم دارم چیکار میکنم.

این روزا به شدت خوابم میاد و خسته ام ، هر ساعتی از شب میخوابم بازم نمیتونم صبح زود بیدار شم و این کل روزمو خراب میکنه که نباید اصلا اینجوری باشه...! به علاوه اونقدر خوابای مزخرف و عجیب غریب می بینم که هر بار از خواب بیدار میشم همه ی بدنم از عرق خیس خیسه! نمونش همین امروز صبح ک خواب مار می دیدم'-'

دیشب رفتیم تو حیاط نشستیم و من دینامیتو به مامانم نشون دادم !در واقع تا قبل از این هیچ وقت به طور واضح راجب بی تی اس با مامانم صحبت نکرده بودم و فقط میدونست فن توایس ام!~ 

ام وی رو پلی کردم و بعد از یه وقفه ی کوتاه که تونستم مامانمو قانع کنم آره مامان اینا پسرن و جواهرات می پوشن و میکاپ دارن ، دیگه هیچ حرفی از هیچکدوم از اعضا نزدم تا اینکه ام وی رسید به پارت تهیونگ !! و مامانم گفت وای چقدر این یکی خوشگله! ((=

منم با یه ذوق وصف نشدنی کل شجره نامه ی تهیونگو براش توضیح دادم و وقتی بهش گفتم من بی تی اسو قبل از تو به مامان بزرگ و بابابزرگمم توضیح دادم حسابی برگاش ریخت!!

تو این تابستون حدودا اواسط تیر بود که من سه روز رفتم واسه تنوع خونه ی مامان بزرگم بمونم و همون موقع یکی از روزا مراسم

Dear Class 2020 رو با کیفیت 1080 گذاشتم رو تلوزیون خونه ی مامان بزرگم اینا و خانوادگی طور نشستیم دیدیمXD !!! واکنش بابابزرگ و مامان بزرگم در واقع بخاطر احترامی ک برا من با اون سلیقه ی چینی ژاپنیم قائل بودن ب شدت جذاب بود!! 

همین چند روز پیش هم داشتم با آوا از مشکلاتم با جدول تناوبی می نالیدم و متوجه شدم چقدر معلم پارسالمون قائده قانونای سخت و اضافی واسه تعیین دوره و گروه عناصر جدول گفته و آوا هم بسی تونست موثر باشه در این امر کمک به من و باز شدن ذهنم*-* ♡ در هر صورت جدول مندلیف دیگه غول به نظر نمیاد !! اون جدول فقط یه حافظه ی قوی میخواد ، اینی ک اینقدر مفهوم مفهوم میکنن حداقل درمورد جدول تناوبی یکم حرف اضافیه! 

بعضی وقتا فکر میکنم واقعا خودمو دست کم میگیرم و همینم هی اراده مو سست تر از قبل میکنه، دوباره چند لحظه بعد اون یکی بُعد افکارم دوباره منفی بافی هاشو شروع میکنه و میگه واسه انجام عمل درست دیگه دیره ، ولی جمله ای که این روزا خودمو خیلی باهاش تسکین دادم این بود : 

اگه فکر میکنی واسه شروع کردن و انجام عمل درست دیگه دیره و اوضاع خرابه ، به این فکر کن که اگه همین الان هم شروع نکنی چقدر هنوز اوضاع جا داره سخت تر و خراب تر بشه! پس شروعش کن...

پ.ن : ما ملک انجیر داریم و انجیر هاش بالاخره دارن میرسنT^T هرچند خیلی کمتر از سالای قبل شدن و به شدت کم ان، ولی خیلی خوبن...D"= ...داشتم فک میکردم انجیر به انگلیسی چی میشه که همین باعث شد این پی نوشتو اضافه کنم'^' ...

پ.ن 2 : انجیر به انگلیسی میشه Fig ! شما میدونستین؟! 

منم نمیدونستم!