۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است.

بعضی وقت ها چیزی که داری برای بقیه فقط یه رویاست.

به این فکر کردم که ۳۰اُمین روز های هر ماه رو بیام یه ماهنامه بذارم ، یه چیزی شبیه کلاسای جمع بندی کنکور (که خب شاید خیلیم تشبیه دلچسبی به نظر نیاد) ، ولی بخوام خلاصه بگم ، میتونه یه مرور کوچیک و کلی باشه ... شما هم اگه دوست دارید میتونید اینکارو کنید (= و من داشتم به این فکر میکردم که چرا زودتر به فکر گذاشتن این پست ها نیوفتادم...

به هر حال یه نگاه اجمالی و یه مرور کلی چیز بدی نمیتونه باشه حتی اگه خاطراتش تلخ بوده باشن...با اینکه ممکنه با جزئیات و دقیق نتونم وقایع ماه رو به یاد بیارم ولی سعی میکنم از همون اول آبان شروع کنم...

آبان برا من با تولد سنتاکو شروع شد(= ، با همون بحثی که با مامانم روز تولدش داشتیم و بخاطر من نتونستیم همون روز ویدیو کال بگیریم...بعدشم ویدیو کال ۵ نفره اگه اشتباه نکنم...

بعدش به مرور گذشت و گذشت تا به تولد بنانا رسیدیم ، و دقیقا همون روز دوباره اندرون خودم پرسه میزدم جوری ک اسرا گفت هلیا چرا اینقدر کم حرف شدی! •-• (!!) ‌‌‌...فک کنین مثلا...هلیا و کم حرفی...فک کنم از بس چرت و پرت میگم سکوتم برای بقیه غیر عادی ب نظر میاد یجورایی از این نظر خیلی شبیه شرلی ام...

بعد از اون،  دقیقا شبِ ۳ آبان یعنی بعد از ساعت ۱۲ بود و در واقع ۴ آبان محسوب میشد ک این بار سعی کردم سوشال مدیا رو جوری ترک بگم که مثل قدیما دیگه پام بهش نرسه و خدا رو شکر هنوز نرسیده ب جز وقتایی ک برگشتم تا استوری تولد بذارم و هر از گاهی یکم با سایت اینستا ک خیلی رو اعصابه یکم توش پرسه میزدم ولی تلگرام هیچی...

این یه واقعیته که من از واتساپ متنفرم ؛ چون خیلی جلبکه...خیلی خیاره...و احتمالا نصف کسایی ک منو میشناسن میدونن من از واتساپ به هیچ وجه خوشم نمیاد همین ک جای پیام های پاک شده رو باقی میذاره عقب مونده بودنش رو ثابت میکنه...ولی مجبورم تو واتساپ برم مدرسه...مجبورم تو واتساپ برم کلاس و مجبورم تو واتساپ زندگی کنم چون با اینکه تلگرام خیلی بهتره ولی نابودم میکنه...اعصابمو به هم میریزه یادآور خاطراتی میشه که نمیخوام به یاد بیارم ! و اگه اونجا بمونم بیشتر تا صبح بیدار می مونم واسه حرف زدن با کسایی که هیچ وقت نیستن! هستنا، ولی نه واسه حرف زدن با من...

پس نمیخواستم تلگرام این موضوع رو بیشتر به رخم بکشه...پس چیکار کردم؟ موندم تو اون واتساپ سبز جلبکی کذایی'-' و همونجا مستقر شدم به طوری که متاسفانه همیشه میتونید منو توی واتساپ پیدام کنید...و توی همون واتساپ هم من تونستم اشتباه های قدیمی مرتکب بشم ؛ اینو زمان ثابت کرد(= ...و دوباره توی خودم فرو رفتن و نا امیدی و تباهی و سیاهی ، و گیر دادن های خانواده به وضع روزگار و زندگیم که قیافه ی خودتو تو آینه دیدی؟

من متخصص دست گذاشتن روی آدم های اشتباهی ام! شک نکنین بالاترین مدرک دانشگاهی تو این رشته از طرف خود پروفسور های هاروارد به من تعلق میگیره...هر کیم قبول نداره جم کنه از ایران بره‌

خلاصه...

امروز صبح ساعت ۸:۳۰ هم که آلبوم Be بی تی اس اومد("= منم بخاطرش دیشب رو زود خوابیدم و البته بماند که تا صبح خواب می‌دیدم امتحان پایانی داریم و من ۳ فصل زیست رو تا حالا ورق نزدم ببینم چه شکلیه و رفتیم مدرسه تا ازمون نظرسنجی کنن که امتحان حضوری بهتره یا آنلاین؟'-' می بینین؟ اینم منطق خواب های منه...که باید بریم مدرسه تا تازه تصمیم بگیریم ک برای امتحان بریم مدرسه یا نه...تازه...کجاشو دیدین...شرط هم داشتن ، اینکه واسه برگزار شدن امتحان حضوری باید هر کدوم نفری ۱۵۰ تومن پول بدیم'-' ینی متنفرم ازت کارگردان عزیزم با این سلیقه ی خرابی که تو ساختن خواب های هر شب و هر روزم داری...🐽

گفتم کارگردان...جونگکوک کارگردان ام وی بود...ام وی رو نگم...نذارین راجبش حرف بزنم ، نگم از اون آرامش کمرنگ و حالت aestethic خاصی که داشت...واقعا حرفی ندارم راجبش((=‌ فقط اگه هنوز ندیدین ، Life goes on بی تی اس رو از دست ندین...

پ.ن : قرار بود مثلا مرور و جمع بندی و خلاصه نویسی باشه این ماهنامه ، ولی مشاهده میکنین ک طبق معمول گند زده ام به خلاصه نویسی...

تعداد این یادداشتا داره خیلی زیاد میشه...شاید چون موقع نوشتنشون دستم بازه ؛ ینی خودم خواستم که اینطور باشه.

یه چیزیو فهمیدم اینکه این جمله صادق نیست :"من درس نمیخونم چون ناراحتم" ، بلکه حقیقتش اینه :" من چون درس نمیخونم ، ناراحتم!" ...و احتمالا هر کیو دیدین تو این شرایط با همه ی وجودش داره درس میخونه و تلاش میکنه ، یه از همه جا بی خبرِ سر خوشِ بی غم و غصه نیس ، بلکه داره غم و غصه هاشو با درس خوندن خوب میکنه...داره تلاش میکنه واسه بهتر شدن زندگیش ولی من چی؟

منم این همه سمج و لجباز و نفهم...

باز آزمون اصلی رسید من هیچی نخوندم ، باز امتحان ریاضی رسید من هیچی نخوندم ، باز دقیقه ی ۹۰ رسید و من فقط یه علافم که بعد از کلاس زبان پنجشنبه هاش کلی وقت تلف میکنه و بعد تازه میخواد بخوابه و وقتیم بیدار میشه تازه میخواد شام بخوره و وقتی شام‌خوردنش تموم شد  میدونین چی میشه؟ درسته ! بازم خوابش میاد! و این چرخه ی خانمان سوز ادامه داره و بدم میاد از گفتن این موضوع ولی مدتیه خیلی میخوابم... و شاید فکر کنین ک اینجوری دارم خودمو راحت میکنم و فرار میکنم ولی اونقدر خوابای آشفته می بینم که همون خوابیدنمم کوفتم میشه...

الان احتمالا خاکستری مطلق ام ، فک کنم بیشتر از دو هفته باشه به هیچ وجه درست درس نخوندم ، چس ناله هامم تمومی نداره[: ...

ولی ب قول نرگس وبلاگ شخصیه ، هر کی دوس نداره میتونه نخونه...:دی

به آرومی ، فراموشت کردم .

ذهنم از همیشه پوچ تره

هیچیو حتی پردازش نمیکنه چه برسه به اینکه پردازشش بخواد صحیح باشه ، یا غلط و بی محتوا و غیر قابل قبول. من واقعا از تنهایی میترسم؟ این یه عیبه ؟ یه نقصه که نتونی تنهایی رو تحمل کنی؟ این یه مرضه؟ یه مرضه که قلبت جوریه انگار همیشه باید یکی باشه برای عشق ورزیدن بهش؟ اینقدر داره میترکه از اون حجم احساسات؟ آخه من ک همشو دور ریختم...این همه تجمع از کجا میاد...چجوری میتونه گلومو بگیره و خفم کنه مگه من چندین بار دارایی های مزخرف احساسیمو تو سطل آشغال ننداختم؟‌ نکنه زندگیم منو با مامور بازیافت اشتباه گرفته؟ ...

تا حالا برای مرگ کسی که حتی یه بار هم ندیده بودینش گریه کردین؟ من الان توی اون مرحله ام و هیچ اهمیتی نمیدم کی راجبم چه فکری میکنه...دلم میخواد یه مدت از هرچی آدم و موجود زنده و نظریه و عقیده س فاصله بگیرم چون اوضاع جوری بنظر میاد انگار هیچکس با من هم عقیده نیست و منم از این همه تناقض متنفرم...

دیگه حتی نمیدونم این زندگی از جونم چی میخواد...من که دیگه خواسته ای ازش ندارم...جز اینکه یقه مو ول کنه...دیگه بیش از این نمیتونم نفس های داغ و نحسشو رو قفسه سینم تحمل کنم...

چرا هر بار دلم میشکنه خانوادم بهم شک میکنن؟ چرا اینقدر حالت های چهره م رقت انگیزه...هیچ وقت نتونستم تو دار و آب زیر کاه باشم...

خدایا میشه لطفا برهه ی تاریخی ای که توش زندگی میکنمو عوض کنی؟ قول میدم به کسی نگم بعدا تو سال ۲۰۲۰ چی میشه...

ولی گذشته؟ اوکی...اسمشم باعث میشه کهیر بزنم 

هلیا ، اینو دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید تو بودی !

(Isabelle,  (Fateme -

درس گرفتن از تجربه هات تا وقتی اونقدری برات گرون نشدن که بخوای حسرتشونو بخوری ، حس خیلی خوبیه...

مثل رهایی مطلق.

تو زندگی من آدمای جدید جای اینکه خوب باشن اکثر وقتا پر از دردسر بودن ، شاید برا همینه که از تغییر کردن امتناع میکنم و اونجوری که باید امیدوار بودن به آینده رو هنوز یاد نگرفتم ؛

چون انگار هر چی تغییر دیدم،  جای بهتر شدن ، بدتر شدن بوده.‌آره این یه احساس منفی نگرانه س ، ولی فک کنم خسته تر از اونی ام ک بخوام نگران منفی نگر دیده شدن باشم...زندگی تحصیلیم سست شده ، و من ازش متنفرم ...از این به بعد اگه ضعف کردم میخوام نادیده ش بگیرم و بهش رو ندم ، حتی اگه خیلی وخیم شد این بار رو میکنم به تکیه گاه های واقعی ، نه سایه های هیچ و پوچی که خودم ساختمشون..‌.دیگه نمیخوام آویزون باشم ، دیگه پی سایه ها نمیرم ، دیگه بیخودی زنجیره ی ارتباطی نمی‌سازم، دیگه احمق تر از این نمیخوام و نمیتونم باشم! خدا داره اون درهای تیره رنگ ترسناکو به روم می بنده چون میدونه پشتشون چیز خوبی نیس...منم میدونم که حتی اگه بازشون کنم نمیتونم باز نگهشون دارم یا پامو بذارم اون ور ، فقط وقتمو باهاشون تلف میکنم و چشمام چیزایی می بینه که نباید ببینه و تیکه های قلبم به خرده شیشه هایی تقسیم میشه که قبلا نشده بوده...میدونستین عروسکای شکسته هم خطرناکن؟

فک نکنین چون یه گوشه مظلوم تو اون انباری تاریک نشستن دیگه بی خطرن، هنوز زیر دست و پاهاشون پر از خرده شیشه س کافیه یه ذره دیگه بهشون نزدیک بشین تا جلوی چشماتون یه blood bath واقعی یا همون حمام خون درست شه ، مسئولیتشم با خودتونه! میدونین چرا؟ چون اون یه گوشه نشسته نه تنها هیچ کاری با شما نداره بلکه نیازی هم نداره شما کنارش باشین ! وقتی با پای خودتون میرین جلو چه برا اظهار محبت ، چه دلتنگی ، چه همدردی ، خون جاری میشه رو زمین...و این مشکل اون نیس، مشکل شماس ، مشکل خودتونه...عروسکا هم با هم مشکل پیدا میکنن ، حتی اگه همشون چینی و شکسته باشن ~ شاید بهتر بود اون عروسکی که بلند شد و تو انباری شمع روشن کرد و بقیه رو دید هرگز اینکارو نمیکرد و هرگز از وجود بقیه شون با خبر نمیشد ، چون حالا که عروسک شکن معروف قرن خیلی وقته اون انباری رو به قصد اپراهای معروف پاریس ترک کرده به نظر میاد این بار نوبت تیکه تیکه های خود عروسکاست که تو دست و پاهای همدیگه فرو برن...

 

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم

از شیشه نبودیم که با سنگ بمیریم

 

پ.ن : متاسفم بابت جواب ندادن به کامنت هاتون...درستش میکنم🌌

امروز صبح سر کلاس ریاضی یهو فاطی گفت ننوشتی؟ گفتم چیو؟ گفت تو وبلاگت...گفتم آها پست جدید منظورته؟ گفت آره...گفتم دیدی وقتی یکی عادت میکنه هر روز پست بذاره تو هم عادت میکنی هر روز بهش سر بزنی و اگه پست نذاره یجورایی انگار عصبی میشی؟ خندید ، تصدیق کرد، و یجورایی گفت که آره دقیقا منظورش همین بودهD: پس متشکرم که باعث و بانی چهاردمین پست از موضوع ناله ها شدی و نذاشتی بیشتر از این عددشون ۱۳ تا بمونه...

(گفته بودم بدجور خرافاتی شدم دیگه؟)

حس میکنم تعریف کردن این موضوعی که الان میخوام بگم هر چند ممکنه خیلی عادی و بی اهمیت بنظر بیاد که برای بقیه قاعدتا همینطوره، ولی ثبت کردنش واسه من خالی از لطف نیست و میخوام همون اول مستقیما برم سر اصل مطلب ، بگم که ما تو واتساپ یه گپ سه نفره به اسم  "YasHeFa" داریم که متشکل از اسمای من و یاسی و فاطیه((= ...منتها کمی بعد سر قضیه ی فن فیکشنی که تحت تاثیرش بودیم اسم فاطمه به ایزابل ، (که یاسی گیر داده بود ایزابل خوب نیست چون اسم یه نویسنده ی تولید کننده ی محتواهای خاک بر سریه) ، یاسی به ژولیت و اسم منم به اوژنی تغییر کرد...

 و ممکنه جالب باشه بگم براتون که اینو ما صرفا واسه ثبت گزارش درسی و آدم بودن و تست و رفع اشکال ساختیم تا کمی به سبک زندگی ایده آل نزدیک تر بشیم ، ولی توش هر غلطی که فکرشو بکنید کردیم ، الا اون کارایی که  اون گروه بخاطرشون ساخته شده بود...و دیروز یکی از عجیب ترین روز های یاس هه فا بود...

اول اینکه بدجور داشت بارون میومد ...سه تامون به معنای واقعی گند زده بودیم به آخر هفته مون ، (نه تنها آخر هفته ، بلکه کل وسط هفته و اول هفته و همه جای هفته...بله...) و از شدت غم غصه انگار یه هاله ی خاکستری یاس هه فا رو فرا گرفته بود...بعدش شروع کردیم بحث کردن سر موضوعاتی که شاید درست نباشه اینجا بخوام با جزئیات بنویسمشون، فقط در این حد بدونین حول محور کرونا و مردم و خودمون و عزیزامون بود. منم تازه با صدای بارون بیدار شده بودم...تو تاریکی تو تختم نشسته بودم و در حالی که چشمامو به زور باز نگه داشته بودم فقط سعی میکردم گوشی از دستم نیوفته رو زمین...این احساس ضعف مسخره داشت دیوونم میکرد ، بعدش یهو...سه تایی زدیم واسه اولین بار با هم زدیم زیر گریه...کلی گریه کردیم و نوشتیم و نوشتیم و نوشتیم ...شب شد...بحث رفت سر این موضوع که چرا من تازگیا تو پیامام اینقدر به شکل پر رنگی از ایموجی 🚬 استفاده میکنم...

و بحث ها بالاتر گرفت...منم تصمیم گرفتم ایموجی سیگار رو کنار بذارم و به جاش از ایموجی های نمایانگر عیش و نوش استفاده کنم...

و شب جمعه (گوش کنین من هنوز اهمیتی نمیدم که به شب جمعه میگن شب شنبه و به شب پنجشنبه هم میگن شب جمعه! این قاعده قانونای مسخره رو جم کنین منظور من از شب جمعه هم شبیه که اون روزش صبح جمعه بوده...اوکی...؟) در حالی که باید زیست میخوندیم و درسای هفته رو جمع و جور می کردیم من تا نصفه شب تو گپ هزیون می نوشتم و اینام راجب گشت ارشاد و چگونه جم کردن من صحبت میکردن...و توی یه روز بغض و درد و بارون و گریه و تنهایی به عیش و نوش هم آلوده شد...اینا هنوز امید دارن که من به راه راست هدایت شم...ولی اگه اینو میخونین من واقعا متاسفم...ژولیت...ایزابل ...منو ببخشین...!! 

* به تلخی وداع نامه میخواند* 

اوکی...بگذریم((:...

نوشتن اینم خالی از لطف نیس ؛ اینکه دو شب پیش بالاخره تونستم گریه کنم ، منظورم از گریه کردن این نیست که موفق شدم یه مایع لیزوزیم دار آغشته به نمک سدیم کلرید جاری کنم رو گونه هام و بعدم فقط با سردرد بخوابم...تونستم گریه ی واقعی کنم...ولی گریه ی دلتنگی بود؟ اینقدر دلم براش تنگ شده بود؟ چرا دلم فقط ساکت نشسته بود؟ نکنه نمیدونستم منتظرشم؟ ممکنه حتی خبر نداشته باشین کسی که دلتون براش تنگ شده دقیقا همونه؟ همونه که فک میکردین دلتون حق نداره براش تنگ شه؟‌ همونه که میگفتین اصلا چرا تنگ شه؟...یه حس شیرینی ای که گلو رو نمیزد، حس اینکه بود و وجود داشت ، و هی میگفت چیکار کنم؟‌هر کاری تو بگی میکنم... و هی بهش دستور میدادی ، می خندید میگفت اونم قبوله...میگفت باشه،  دیگه چی...خیلی خب دیگه چی؟((: دیگه چی دلت میخواد؟‌ و تو اون لحظه واقعا شاید چیز زیادی از این دنیای کوچیک طالب نباشی ، ولی ذوق میکنی هر بار که میخنده و میگه باشه ؛ دیگه چی؟((=

و فکر نکنم اینو بخونی چون گفتی دیگه اینجا نمیای ، ولی بخاطر برگردوندن اشکای واقعیم، بخاطر اینکه اون شب وجود داشتی بخاطر  اینکه گذاشتی گریه کنم ازت ممنونم((:

 ولی واقعا دارم درست متوجهش میشم؟...دارم یاد میگیرم کی دلتنگی کنم کی نه، واسه کی دلتنگی کنم واسه کی نه ...این موضوع که ژولیت یه عصر کاملشو وقف من کرد تا بهم بفهمونه چجوری باید زباله های به ظاهر بازیافتی زندگیمو بریزم سطل آشغال و خودمو راحت کنم؟ حتی بلند شد و بخاطر من اون اسم و اون حرفا رو رو کاغذ نوشت و بخاطر من پاره شون کرد و حتی عکسشم نشونم داد تا منو وادار کنه بلند شم و اون کارو تکرار کنم ؟! اون همه وقت بذاری واسه کسی که هنوز درست و حسابی از زیر و بم زندگیش سر در نمیاری ولی اینقدر هنرمندانه کمکش کنی؟((: یه سری چیزا هستن که نگه داشتنشون سمه...اصرار نکنید واسه نگه داشتنشون...مثل عفونت دندون می مونه...مثل یه دندون خراب که جای کشیدنش فقط تند و تند مسکن میخوری؟ اگه کل دهان و لثه هاتو بگیره چی؟ هیچ وقت فکرشو کردی؟! ...

پ.ن : اینکه ایزابل "دل کوچیک من" سیوت میکنه و پشت سرت میگه هیچکسی لیاقت هلیا رو نداره از شیرین ترین حس های دنیا نیس؟

پ.ن ۲ : ببینین این پست شاید از اول تا آخر نوشابه باز کردن بود ولی متاسفم چون باید می نوشتمش'-'🥂

پ.ن ۳ : داداشم داره به کیپاپ علاقه ی بیشتری نشون میده...الان سیگنال توایسو پلی کرده نشسته رو تختم...

پ.ن ۴ : لطفا واسه پدربزرگ ژولیت دعا کنین:"( ...زودتر حالش خوب بشه و برگرده به زندگی پیششون...

یه چیزیو فهمیدم ، اینکه مختصر گویی بازخورد خیلی بهتری داره ، ولی آدم پر حرفی مثل من چطور میتونه کمتر بنویسه؟ همین الانش کلی حرف تکراری دارم واسه گفتن ، حتی نمیفهمم چرا دارم پست میذارم ، انگار فقط میذارم ... روزا خیلی سوت و کور تر از قبل شدن ، منتظر یه اتفاق جدید موندن دیگه معقولانه به نظر نمیاد ، چون کرونا هم یه اتفاق جدید بود. میدونم جملاتی از قبیل " دلم فلان چیز و فلان چیز و فلان چیز رو میخواد " خیلی مسخره و غیرقابل تحملن ، ولی الان جدا دلم یه صندلی حصیری کنار ساحل زیر آسمون تاریک و آروم شب با یه لیوان شیرعسل داغ و هارمونی آب و نسیم میخواد؟! (علامت سوال گذاشتم...چون من نمیدونم با خودم چند چندم) میخوام بگم که شاید حتی نه ، شاید دلم فقط و فقط یه پیام از یه دوست قدیمی بخواد...گاهی با خودم فکر میکنم من زیادی در دسترسم واسه پیدا کردن،  پس چرا اونایی که من میخوام پیداشون کنم اینقدر محو و دور و گمنامن؟‌ من خیلی زیادی پیدام واسه پیدا کردن...شاید برای همینه که هیچ وقت با چنین جمله ای از طرف کسی رو به رو نشدم : "کجا بودی ؟! همه جا رو دنبالت گشتم ولی تو هیچ جا نبودی...بالاخره پیدات کردم".

کسی هم دنبال من میگرده؟ ممکنه ندونه من کجام؟ ممکنه دلش برام تنگ شده باشه؟ نمیدونم...انگار فقط منم که دنبال آدمایی ام که نمیدونم کجان و فقط و فقط و فقط دلم بلده براشون تنگ بشه...کاش دل تو هم مثل دل من تنگ میشد ، ولی میدونم نمیشه

🌙

بعدا نوشت : من رفتم شیر عسل بخورم ولی نه تنها یادم رفت شیر گذاشتم روی گاز تا گرم شه و بخش عظیمیش تبخیر شد ، بلکه مزه ش هم شور بود...آره...جدی میگم...نمیدونم ممکنه کسی قبلا توی اون ماگ سرامیکی آب نمک درست کرده باشه و بعدم بدون شستن گذاشته باشه سر جاش؟ خب نمیدونم این نهایت حدس و استدلالم بود این موقع شب

سر کلاس نشستن با یه کلاس اولی خیلی حس عجیب و بامزه ای داشت ، ولی نمیدونی وسطش ذوق باسواد شدنشو داشته باشی یا بغض کنی وقتی به این فکر میکنی که یه روزایی چجوری مدرسه میرفتی اما این نسل دیگه رنگ کلاس درس و مدرسه رو هم ندیدن...یه چیز دیگه ، داداشم خیلی خوش خطه (!!!) ینی تو ۹۰ درصد ویژگی های شخصیتیش دقیقا برعکس منه...منی که بعد از ۱۰-۱۱ سال مدرسه رفتن هنوز خرچنگ قورباغه می نویسم ، اون وقت آقا از راه رسیده داره اصول نستعلیق رعایت میکنه...خدایا منو بخور...

پ.ن : بهم گفت با تو سر کلاس نشستن بهتر از سر کلاس نشستن با مامانیه...جیغ و داد هم دیگه نکرد ؛ همه ی تکلیف های سر کلاسیشو هم نوشت . کلا امروز شخصیت غیر قابل باوری پیدا کرده بود '-'

پ.ن ۲ : یکی از همکلاسی هاشون قرار بود امروز مثلا تدریس کنه و از بقیه سوال بپرسه ، از یه نفر سوال پرسید اسمشم گفت که جواب بده ولی علاوه بر اون بقیه هم شروع کردن جواب دادن ، بهش گفتم هی ، تو نمیخوای مثل دوستات جواب بدی؟ گفت نه بابا...فقط از یه نفر پرسید...

گفتم پس چرا اینا همشون دارن جواب میدن؟

گفت : " چون خل مشنگن دیگه!".

من : ...

تا حالا با این حجم از منطق و روشن فکری در یک بچه ی ۷ ساله یک جا رو به رو نشده بودم...

*عقاید قدیمی اش را مچاله میکند*