۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

چرا نوجوون ها تا این حدِ لعنتی عصبانی ان؟ چون باهاشون مثل بچه ها برخورد میشه ولی ازشون انتظار دارن شبیه بزرگترا رفتار کنن.

* و این فاکینگ رو اعصابه و هیچ کاریش نمیشه کرد* 

+ دقت کردین سه تا قشر سنی مختلف نام برده شد؟ بچه ، نوجوون ، بزرگسال ... هیچ وقت ازمون خواستن مثل نوجوونا رفتار کنیم؟

ساعت ۱۰ و نیم صبحه.. بارون هی میزنه و هی آروم میگیره.. قرار نبود اینقدر آلارم خاموش کنم تا از ساعت ۸ به ۱۰ و نیم برسم ولی حالا که شده ..اومدم بگم بازم داشتم خواب می دیدم ..

خواب می دیدم به عنوان یه دانش آموز دوباره رفتم مدرسه ی راهنماییم،  ولی همه میدونن من بزرگ شدم و دیگه تو اون مقطع درس نمیخونم و واسه تجدید خاطره اومدم ؛ ولی همون یونیفرم قدیمی رو پوشیده بودم .. حتی تک تک بچه های کلاس قدیمی مون هم بودن .. انگار کلاسمون دوباره سر پا شده بود و هیچکی به این فکر نمیکرد که الان دیگه دبیرستانیه و راهنمایی نیست .. یادمه داشتم پوسترا و چیزای روی دیوار رو نگاه میکردم گریم گرفت .. شایدم خودمو مجبور میکردم اشکام بیان تا غم و دلتنگیمو بتونن نشون بدن ولی اشکا به سختی میومدن..

هر چی که بود بالاخره صورتم خیس شد.

یکی دیگه از بچه ها هم با من زد زیر گریه و بقیه سعی داشتن بگن تمومش کنین الان معلم میاد می بینه دارین گریه میکنین ! و معلم رسید و نفهمیدم اشکام کجا رفتن(اینم از مزیت خوابای منه که همیشه بینش پر از وقفه س... مثل سریالی که وسطش هی تبلیغ عالیس پخش کنن ، همینقدر اعصاب خورد کنه.. حالا تصور کنین وقتی تبلیغ تموم شد سریال رو هم بزنن جلو و شما نفهمین چیشده) خلاصه ، معلم اومد یه عالمه برگه ی پرینت شده داد دستمون که روش چندتا عکس آبی خیلی با کیفیت بود اشاره کرد اینا واسه درس امروزه و مدرسه تا حالا واسه هیچکسی چنین عکسایی با کیفیتی پرینت نکرده. عکس یه کاراته باز کوتوله ی بی قد و قواره ی عجیب ژاپنی بود با یه کاراته باز ایرانی که هیچکدوم نمیدونستم کین ... ولی اون ژاپنیه خیلی قیافه ی عجیبی داشت...*حالا اینجا یه چیزی تو مایه های همون تبلیغ عالیس پخش کنین تا بگم یادم نمیاد*، ولی یهو سر از یه خیابون در آوردم که توش من یه دست فروشم و دارم عکس و پوسترای طرح دار با عکس میوه و دوچرخه و ماشین و یه مشت موز سبز و زرد و چندتا کارت طرح دار که معلوم نیست از کجا آوردم میفروشم:/ 

تازه هیچ کی هم نمیخره و همش هم یه آقاهه رد میشد میگفت بساطتونو جمع کنین منم داشتم به موزا نگاه میکردم و رنگ موز های سبز رو با زرد مقایسه میکردم و حقیقتا به هیچ کجام نبود فقط میترسیدم بیان از طریق خشونت وارد عمل شن و بساط نازنینم که روش لش کرده بودم رو جمع کنن'-' ... عین آواره های بی خانمان خیابونی بودم... موز و کارت می‌فروختم... در حالی تا همون چند لحظه پیشش سر کلاس بودم داشتم به مدرسه ی قدیمیم فکر میکردم ...

کاش یه معبر همه ی اینا رو برا من تشریح و تفسیر کنه .. بهم بگه چرا باید پوستر با طرح میوه و دوچرخه بفروشم و نفهمم اون کاراته باز ژاپنی کوتوله کیه .. اه ...

این فکت که سه بار اومدم این پست رو بنویسم ولی هر سه بارش بیخیالش شدم و گفتم که هی نه من باید درس بخونم و آخرشم درس نخوندم و برای بار چهارم دارم شروعش میکنم واقعا ستودنی و به قول نیک زیبا و بوسیدنیه! چی دارم میگم...((: ...

خب ، من زنده ام! 

نمیدونم چجوری قبلا یهو ۲ یا ۳ ماه یا خیلی بیشتر وبلاگمو ترک میکردم و از دوریش دق نمیکردم ‌... هنوز از آخرین پستم ۱۰ روز نگذشته حس میکنم همین حالا باید گرد و خاکی که اصلا نگرفته رو فوت کنم! 

ببخشید بابت جواب ندادن کامنت ها و سر نزدن ب وبلاگ هاتون...یه خستگی عمیق و مسخره ای رو تنم نشسته ؛ شاید کسی اسمشو بهونه بذاره ولی به عنوان یه نوجوون که باهاش مثل بچه ها برخورد میکنن و ازش توقع دارن رفتار بزرگسالانه ای از خودش بروز بده(اینو امروز توی یه تکست خوندم)، حس میکنم گاهی حق دارم منم بگم خستم و کسی نگه تو مگه واسه خسته بودن چقدر سن داری..‌.خب ۱۶ ساله ها هم خسته میشن...هر چیم بزرگتر میشی بدتر میشه.

خلاصه توی این مدت کوتاه یه سر به تلگرام زدم ... جاتون خالی هیچ خبری نبود توش! امن و امان ... هیچ اتفاق خاصی هم نیوفتاده و هیچ شخص خاصی هم سراغمو نگرفته بود (هی صبر کن ببینم مگه قرار بود بگیره؟ چی دارم میگم ...)پس دوباره پاکش کردم‌. 

الانم  فقط همینقدر میدونم که ۱ دی امتحان ریاضی دارم و به جز اون به هیچ چیز دیگه ای نمیتونم فکر کنم...میدونم دوباره براش وقت کم میارم ؛ گفتم هیچ چیز دیگه...آره یکم اغراق کردم ، چون علاوه بر اینکه ۱ دی امتحان ریاضی ترم دارم ، دقیقا همون شب قسمت آخر فن فیک محبوبمم میاد و بدون اون نمیدونم باید بقیه ی زندگیمو با چه امید و آرزویی سر کنم...دیگه بخاطر چی زنده بمونم؟ با چه امیدی همه ی هفته رو بگذرونم تا دوشنبه ی بعدی بیاد ؟‌من واقعا قراره بدجوری دلتنگ دزیره بشم...ای کاش اینقدر زود به سر نمی رسوندیش ترانه...ترانه ی ۱۹ ساله...

۱۹ ساله ها برام خاص و عجیب شدن...

ترانه ، سحر ، سارا...سارا‌؟ داری میخونیش؟‌

بالاخره پستو گذاشتم نگی نذاشتی! ((: 

پ.ن : تو ادامه فقط برنامه ی امتحانیمو گذاشتم...هیچ چیز جالب توجهی درونش نیست صرفا جهت ثبت لحظاته! این اولین برنامه ی امتحانی ای بود که چیدنشو به عهده ی خودمون گذاشتن و بهار هم نوشتش...من که راضیم ، ولی دبیر فیزیک الم شنگه ی مسخره ای به پا کرد سر اینکه چرا فیزیک رو آخر گذاشتیم داریم بهش بی توجهی میکنیم و دست کم گرفتیمش! :/

پ.ن 2 : جالب نیست اینکه این یه پست از زیر مجموعه ی ناله ها بود ولی کوتاهه؟ شاید الان درک کنین واقعا حتی حس چس ناله کردنم ندارم! در همین حد کوفته ام ... همشم خوابم میاد انگار کوه کندم...هر چی میخوابم دوباره خوابم میاد...هی میخوابم ، هی دوباره...شاید اونقدرام نمیخوابم...فقط اینجوریه که شبا دیر میخوابم و خوابمو به هم ریختم؟ هوم ؟ نمیدونم...فقط اینو میدونم ، الان یه winter bear واقعی ام(= 🐻 

پ.ن 3 : تولد تهیونگ نزدیکه...*بغض*

هی! چطورین؟ خوبه حالتون؟ خودم که نمیدونم به چنین سوالایی که راجب حس و حالمن باید واقعا چه جوابی بدم ، پس اگه رو مختون میره بیخیالش، زیاد بهش فکر نکنین...

دیروز عصر امتحان فیزیک بود...شبشم متاسفانه دبیر فیزیک زد به سرش و ۳ ساعت در حال قانع کردن مدیر و دبیر و کادر نفهم مدرسه برای یه تاریخ امتحان بودیم...که دیگه حتی حوصلم نمیشه بشینم توضیحش بدم و بگم چه خبر بود ، فقط اثرات خستگی دیشب هنوز تو تنمه تقریبا همچنان در حال جون دادنم . تا دیر وقت بیدار موندم که انشامو تموم کنم ، ولی خب ظاهرا این تا دیر وقت بیدار موندن امروز رو هم به فنا داده ، پس اگه میخوابیدم که صبح زود پاشدم ک کارامو انجام بدم احتمالا خیلی بازدهی بیشتری داشت .

ولی من کله شقم میدونین؟ هر چی بهم میگن هی کار خودمو میکنم! و اونقدر تکرار میکنم تا زمانی که سرم به سنگ بخوره.. حتما الان دارین بقیه ی جمله رو اینجوری تو ذهنتون می چینین :"تا زمانی که سرم به سنگ بخوره و آدم بشم". ولی من آدم شدنی نیستم! سرم به سنگ ک هیچی ، سیمان و گرانیت و آسفالت هم میخوره همون کله خراب دیوونه ی همیشگی ام...بعد فک میکنن مشکل من با روانپزشک حل میشه! اینام زده ب سرشون ...(توجه نکنین)

اومدم یه چیزی بگم یاد دوران قدیمم تو بلاگفا افتادم ، تا یه ذره اسم و بوی ماه امتحان میومد سریع پست میذاشتیم که : امتحانا شروع شده از این به بعد کمتر میام!! در حالی که اون امتحانا واقعا زیادم مهم نبودن ، فقط ماها الکی جوگیر بودیم! حالا که بزرگ شدیم بجای اینکه تو ماه امتحانا بذاریم بریم فعالیتمون ۱۲ برابر میشه!! خنده داره نه...آدمیزاد هر چی بزرگتر میشه جای سر عقل اومدن همون عقل بچگیشو هم گم میکنه ؛ البته این در مورد من صدق میکنه ، بقیه رو نمیدونم. صد البته خیلیا الان با عقل و منطق و دید ب آینده پیش میرن ، منم خب زندگیمو دارم میکنم! چیه مگه؟؟((= ~ ... 

خلاصه این دفه واقعا امتحانا شروع شدن...ممکنه کامنت نذارم ولی بهتون سر میزنم...پست هم نمیدونم حوصلم شه بذارم یا ن...خیلی خسته و کوفته ام...بیشتر از این سرتونو درد نیارم

_____________

دانلود - PDF

Photo By : @i.miniba ، به زبان ساده تر ، خودِ خودِ مبینا (:

این پست احتمالا بین بقیه ی مجموعه پست هایی که عنوان ناله دارن ، با بقیه خیلی خیلی فرق داره ، و از کسی که همین الان نوشته ش رو تموم کرده میشنوین ،از اونجایی که به میزان بیش از حد زیادی درگیر خاطرات شدم ، یه مقدار حجم نوشته زیاد شد . مجبور شدم اینجا رو خلوت کنم و به دکمه ای تحت عنوان ادامه مطلب پناه ببرم ! گمونم کلا به همین درد میخوره ..*LMAO*

فقط اینو میخواستم بگم ، که اگه میخواین ادامه مطلب رو بزنین قبلش یکم نفس بگیرین ..

این یه پیام یهویی ، از من به توئه ... از مقایسه کردن خودت با بقیه دست بردار ، اینقدر دنبال آمار زندگیشون نباش ، تو همینجوری که هستی عالی هستی ، تو همینجوری که هستی تویی ، خیلیا همون خودشونم نیستن ! پس خوشحال باش وکمتر سخت بگیر ، باشه؟ 

به قول یکی بقیه به کجات ...؟(:

آرمی عزیز

زمان‌هایی بود که وقتی روی موسیقیم کار می‌کردم احساس درموندگی می‌کردم. من هر بار که این اتفاق می‌افتاد به دیدن ARMY می‌رفتم. ARMY عزیز چه زمانی بیشتر از همیشه احساس خوشبختی میکنی؟ چه چیزهایی باعث میشن به خودت بگی « من الان خیلی خوشحالم؟»(به غیر از آهنگ‌های ما) :)

[ترجمه نامه V به آرمی]

زمان هایی که بیشتر از همه احساس خوشبختی میکنم؟ وقتی میفهمم قلبم با همه ی قصه ها و داستان هایی که از سر گذروند هنوز قدرت عشق ورزیدن داره ، وقتی یادم میاد تو تموم این مدت تو تنها کسی بودی که به من نامه نوشتی ، و حتی اهمیت نمیدم اگه این نامه علاوه بر من خطاب به میلیون ها عاشق دیگه باشه ، اهمیت نمیدم به اینکه صدام میون میلیون ها نفر گم شده و هرگز به گوشت نمیرسه ، شاید خیلی بد احساس درموندگی کنم ، ولی یادم نمیره گفتی ۱۲ ساعت پشت میزت میشینی تا برامون آهنگ بنویسی ...یادم نمیره جوری که به آخرین رنگ رنگین کمون با اشکات معنی بخشیدی ...

بوراهه ، کیم

☁️🌙

و بالاخره آخرین پست از مجموعه سوال های این چالش ، سوالی که بیشتر از همه مظلوم واقع شد ؛ انگار یجورایی فراموش شده بود و یهو یه نگاه به طبقه بندی موضوعی وادارم کرد جای پرداختن به حاشیه ها ، جواب اون سوال و پرداختن به حاشیه ها رو با هم انجام بدم((= ...!! پس بذار همینجا شروع کنم ، سوال تو ادامه مطلب جاش امنه و فک نکنم حالا که آخرینشونه بدش بیاد یکم انتظار بکشه.

هفته ای که گذشت - نه این هفته ای که الان توشیم -  هفته ی خیلی سختی بود برام . چیزای مزخرفی تجربه کردم که قبلا باهاشون به اون شدت دست و پنجه نرم نکرده بودم ... بخش اعظمیش هم بر میگشت به یه سری درد های منزجر کننده ی فیزیکی که فکر نکنم اونقدرا لایق نوشتن باشن ، نمیدونم ، شایدم باشن ! به هر حال قرار نیس تمام دنیا رو با ناله هام تصرف کنم !! مخاطب های این وب که گناه نکردن!((= 

من فقط خوشحالم بابت تموم شدن اون هفته و صد البته تموم شدن امتحان هایی که شنبه و یکشنبه و دوشنبه -ینی امروز- دادم ...و هیچ احساسی ندارم نسبت به امتحان های ترم ... نسبت به اینکه چقدر عقبم و تنها فرصتی که واسه جبران بهم داده شده همین فرجه های ناچیز بین امتحانیه که واقعا امیدوارم تصمیم نگیرم بازم کوتاهی کنم و خودمو بدبخت تر از اینی ک هستم کنم !

حس میکنم قدیما دلخوشی های بیشتری داشتم ، خیلی بیشتر بودن، شاید خیلی ساده بودن ولی خیلی حالمو عوض میکردن. نمیخوام ناشکری کنم. همین الانم چیزای زیادی دارم که نبودن هر کدومشون هر لحظه میتونه حالمو گرفته تر از اینی که هست بکنه ، فقط دارم یه مقایسه ی ریز انجام میدم. 

قدیما چند قسمت انیمه می دیدم خوب میشدم . ۸۰ صفحه آن شرلی میخوندم خوب میشدم . حتی یکم تو خونه بیکاری و ولگردی میکردم خوب میشدم ، فیلم دانلود میکردم خوب میشدم . شام یه غذای خوشمزه داشتیم خوب میشدم . ولی چند ماهه دیگه نمیتونم هیچی ببینم،  چه برسه به اینکه با دیدنش خوب بشم . اگه ببینم هم دائم مثل کسی که وسواس داره الان داره چه بلایی سر وقت و زندگیش میاد و انگار مجبورش کردن اون فیلم رو نگاه کنه ، با حساسیت هی رو ویدیو کلیک میکنم ببینم چند دقیقه دیگه ازش مونده. جوری که دیدن یه فیلم سینمایی ۲ ساعتی رو اونقدر طولش دادم که یه هفته طول کشید تا تموم بشه !! 

نمیدونم شاید حساسیت های مسخره ی مامانمم بی تاثیر نبوده ، مثل وقتی که بهش میگم :" مامان گوش کن! آخر دی‌ قبل شروع شدن ترم جدید یه هفته بهمون استراحت میدن!! خوبه نه؟!".

بعدش میگه :" آره خب ، خیلیا هم از این فرصت برای درس خوندن استفاده میکنن!"‌. و من خوب میدونم اون خیلیا کین و خیلی خوشحالم که اونقدر توانایی دارم تا واسه ی نوشتن اسمشون همینجا جلوی خودمو بگیرم و فقط با یه لبخند کمرنگ تو دلم بگم :

- قدیما که اینقدر به استراحت های ناچیزم گیر نمیدادی خیلی چیز های زندگیم میزون تر بودن مامان...حداقل موقع نوشتن همین متن اونقدر دلم پر نمیشد که بغض گلومو بگیره...گیر دادنت فقط باعث میشه از اون تعطیلات واسه تلف کردن روزای بی گناهی که به عمرِ آدم نالایقی مثل من تعلق گرفته استفاده کنم ؛

دیگه نمیتونم حال خودمو خوب کنم،  و این واسه یه بچه ی دبیرستانی که مدتهاست تنها تو خونه حبسه و جایی واسه رفتن نداره زیاد موضوع خوشحال کننده ای بنظر نمیاد...چون من دیگه نمیتونم منتظر کسی باشم و حال خوبمو به کسی گره بزنم ... شاید این حرف ناسپاسی یا اغراق یا هر چیزی دیگه ای به حساب بیاد ، ولی تو این شرایط اصلا دیگه کسی حال منو خوب نمیکنه!((= 

از اینکه مشکلاتمو - هر چند ناچیز باشن - به همه ی عالم و آدم نسبت بدن و فکر کنن اینکه مشکلات من مشکلات اونا هم هست قراره چیزی از درد من کم کنه متنفرم ! نمیدونم بار چندمه دارم اینو میگم ولی خانوادم نمیفهمن...نمیفهمن که سطح تحمل و شیوه ی واکنش دادن آدما به مسائل یکسان متفاوته و این واسه منی که این روزا جز خانوادم هیچکس دیگه ای رو نمی بینم آسون نیس.

هی میخوابم ، هی سر نیم ساعت بیدارم میکنن ... هی به خواب پناه می برم ، هی آشفته تر و کلافه تر میشم . اگه صبحا جای ۷ و ۱۵ دقیقه ۷ و ۳۰ دقیقه بیدار بشم تا عصر تو خونه دعوا داریم ، سر اینکه چرا این همه میخوابم...نمیفهمم خانواده ها همیشه همینقدر سخت میشن واسه مدارا کردن؟! 

پ.ن : تکست بالای پست مربوط به چالش ۳۰ روز ۳۰ جمله س که تو وب استلا دیدم و خیلی ازش خوشم اومد! (=~ امیدوارم با گذاشتنش اون بالا اوکی باشی☁️💙

حس میکنم  الان، هر چی شخصیت بخشی و استعاره و کنایه به کار ببرم بازم حق آسمون ادا نمیشه ،  شاید فقط بیشتر از قبل مسخره میشه،  ولی امروز صبح جوری داره باد و بارون میاد که بعد از چند لحظه باز کردن پنجره *برخلاف توصیه هایی که واسه اولین بارون و خطر شیوع ویروس بهمون گفته بودن* ، حس کردم همین باد قدرت اینو داره که پاهامو از زمین جدا کنه .. همین حالاشم خونه رو داره باد می بره.. موندم پشت پنجره ، اونقدر موندم که لرزم گرفت ، فقط یه لایه لباس پوشیده بودم ... دیشبم بارون میومد ، یاد حرف دیشبش افتادم وقتی اولین واکنشش به پاقدم بارون و حدسی که درمورد پشت پنجره ایستادنم زده بود ، این بود :

-"سرما نخوری".

پنجره رو با لرز بستم . نذار هورمونا بر انگیخته ت کنن!  هنوزم داره بارون میاد . سر کلاس ادبیاتم ، دوباره مداد رنگی خاکستری دستم گرفتم دارم عمرمو مزین میکنم ؛ ازمون خواستن یه انشا بنویسیم و توش یه نفرو توصیف کنیم، یکم شبیه موضوع آزادیه ک خودم واسه اون قبلی انتخاب کرده بودم،  ولی این بار دیگه واقعا نمیدونم دست رو کی باید بذارم ... شاید یه کسی که در بی وجود ترین حالت ممکن وجود داشته باشه،  شایدم نه! گفته بود طولانیش نکنید! انشای قبلیم دو صفحه شد ، ممکنه حوصلش نشده باشه بخونه ؟ نمیدونم ... به هر حال براش فرستادمش !

یه مدته عادت کردم آستینامو - چه به قدر کافی گشاد باشن چه نه - به زور اونقدر میکشم جلو تا انگشتام توش گم بشن ، با انگشتای مشت شده میزنم رو پیشونیم :"نذار هورمونا برانگیخته ت کنن!". 

 

-بیداری؟

+ فقط بدجورخوابم میاد...

پ.ن : تا حالا نیمه شب رفتین سراغ کسی ببینین بیداره نه؟ اگه بیدار باشه و بفهمه سراغ چشماشو گرفتین ممکنه پروانه های تو دلش اونقدر بال بال بزنن که بچسبن به ماده مخاطی حفره های گوارشی جسمشون...حالا برو آب بیار حوض پر کن...

پ.ن ۲ : امروز رو تقریبا کلا تو تخت گذروندم ! به جز بخشی از روز که مربوط به امتحان شیمی بود .. زیبا نیست؟ 

پ.ن ۳ : زمان خاموش شدن سرور های میهن بلاگ به تعویق افتاد و تا ۳۰ آذر مهلت داد . نمیدونم چرا همونجوری که آوا گفت دلم میخواست این تعویق تا ابد تمدید بشه .

پ.ن۴ : میدونستین امروز تولد سوییت ترین دختر بیانه؟((: تولدت مبارک سبی نوتلای کیوت...رفیق صمیمی قدیمی...همتون دارین بزرگ میشین...فقط من بچه موندم ینی...؟((: ...

🍭🍫🍰

ساخت کد موزیک

Who are you? You’re looking like a stranger
You were once my love and my savior
Now I’m left with nothing but your makeup
On my pillow