
و بالاخره آخرین پست از مجموعه سوال های این چالش ، سوالی که بیشتر از همه مظلوم واقع شد ؛ انگار یجورایی فراموش شده بود و یهو یه نگاه به طبقه بندی موضوعی وادارم کرد جای پرداختن به حاشیه ها ، جواب اون سوال و پرداختن به حاشیه ها رو با هم انجام بدم((= ...!! پس بذار همینجا شروع کنم ، سوال تو ادامه مطلب جاش امنه و فک نکنم حالا که آخرینشونه بدش بیاد یکم انتظار بکشه.
هفته ای که گذشت - نه این هفته ای که الان توشیم - هفته ی خیلی سختی بود برام . چیزای مزخرفی تجربه کردم که قبلا باهاشون به اون شدت دست و پنجه نرم نکرده بودم ... بخش اعظمیش هم بر میگشت به یه سری درد های منزجر کننده ی فیزیکی که فکر نکنم اونقدرا لایق نوشتن باشن ، نمیدونم ، شایدم باشن ! به هر حال قرار نیس تمام دنیا رو با ناله هام تصرف کنم !! مخاطب های این وب که گناه نکردن!((=
من فقط خوشحالم بابت تموم شدن اون هفته و صد البته تموم شدن امتحان هایی که شنبه و یکشنبه و دوشنبه -ینی امروز- دادم ...و هیچ احساسی ندارم نسبت به امتحان های ترم ... نسبت به اینکه چقدر عقبم و تنها فرصتی که واسه جبران بهم داده شده همین فرجه های ناچیز بین امتحانیه که واقعا امیدوارم تصمیم نگیرم بازم کوتاهی کنم و خودمو بدبخت تر از اینی ک هستم کنم !
حس میکنم قدیما دلخوشی های بیشتری داشتم ، خیلی بیشتر بودن، شاید خیلی ساده بودن ولی خیلی حالمو عوض میکردن. نمیخوام ناشکری کنم. همین الانم چیزای زیادی دارم که نبودن هر کدومشون هر لحظه میتونه حالمو گرفته تر از اینی که هست بکنه ، فقط دارم یه مقایسه ی ریز انجام میدم.
قدیما چند قسمت انیمه می دیدم خوب میشدم . ۸۰ صفحه آن شرلی میخوندم خوب میشدم . حتی یکم تو خونه بیکاری و ولگردی میکردم خوب میشدم ، فیلم دانلود میکردم خوب میشدم . شام یه غذای خوشمزه داشتیم خوب میشدم . ولی چند ماهه دیگه نمیتونم هیچی ببینم، چه برسه به اینکه با دیدنش خوب بشم . اگه ببینم هم دائم مثل کسی که وسواس داره الان داره چه بلایی سر وقت و زندگیش میاد و انگار مجبورش کردن اون فیلم رو نگاه کنه ، با حساسیت هی رو ویدیو کلیک میکنم ببینم چند دقیقه دیگه ازش مونده. جوری که دیدن یه فیلم سینمایی ۲ ساعتی رو اونقدر طولش دادم که یه هفته طول کشید تا تموم بشه !!
نمیدونم شاید حساسیت های مسخره ی مامانمم بی تاثیر نبوده ، مثل وقتی که بهش میگم :" مامان گوش کن! آخر دی قبل شروع شدن ترم جدید یه هفته بهمون استراحت میدن!! خوبه نه؟!".
بعدش میگه :" آره خب ، خیلیا هم از این فرصت برای درس خوندن استفاده میکنن!". و من خوب میدونم اون خیلیا کین و خیلی خوشحالم که اونقدر توانایی دارم تا واسه ی نوشتن اسمشون همینجا جلوی خودمو بگیرم و فقط با یه لبخند کمرنگ تو دلم بگم :
- قدیما که اینقدر به استراحت های ناچیزم گیر نمیدادی خیلی چیز های زندگیم میزون تر بودن مامان...حداقل موقع نوشتن همین متن اونقدر دلم پر نمیشد که بغض گلومو بگیره...گیر دادنت فقط باعث میشه از اون تعطیلات واسه تلف کردن روزای بی گناهی که به عمرِ آدم نالایقی مثل من تعلق گرفته استفاده کنم ؛
دیگه نمیتونم حال خودمو خوب کنم، و این واسه یه بچه ی دبیرستانی که مدتهاست تنها تو خونه حبسه و جایی واسه رفتن نداره زیاد موضوع خوشحال کننده ای بنظر نمیاد...چون من دیگه نمیتونم منتظر کسی باشم و حال خوبمو به کسی گره بزنم ... شاید این حرف ناسپاسی یا اغراق یا هر چیزی دیگه ای به حساب بیاد ، ولی تو این شرایط اصلا دیگه کسی حال منو خوب نمیکنه!((=
از اینکه مشکلاتمو - هر چند ناچیز باشن - به همه ی عالم و آدم نسبت بدن و فکر کنن اینکه مشکلات من مشکلات اونا هم هست قراره چیزی از درد من کم کنه متنفرم ! نمیدونم بار چندمه دارم اینو میگم ولی خانوادم نمیفهمن...نمیفهمن که سطح تحمل و شیوه ی واکنش دادن آدما به مسائل یکسان متفاوته و این واسه منی که این روزا جز خانوادم هیچکس دیگه ای رو نمی بینم آسون نیس.
هی میخوابم ، هی سر نیم ساعت بیدارم میکنن ... هی به خواب پناه می برم ، هی آشفته تر و کلافه تر میشم . اگه صبحا جای ۷ و ۱۵ دقیقه ۷ و ۳۰ دقیقه بیدار بشم تا عصر تو خونه دعوا داریم ، سر اینکه چرا این همه میخوابم...نمیفهمم خانواده ها همیشه همینقدر سخت میشن واسه مدارا کردن؟!
پ.ن : تکست بالای پست مربوط به چالش ۳۰ روز ۳۰ جمله س که تو وب استلا دیدم و خیلی ازش خوشم اومد! (=~ امیدوارم با گذاشتنش اون بالا اوکی باشی☁️💙
# چــالش ها
::
ده سوال وبلاگی
::
نوشته شده در دوشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۹، ۰۵:۰۱ ب.ظ
توسط 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
|
۱۴
نظر