
خب، سلام!
با اینکه تا حالا غیبت های بی دلیل و خیلی طولانی تر از این داشتم، چقدر این پنل و این صفحه ی سفید واسه نوشتن غریب شده.. شاید چون این دفعه من نبودم که از نوشتن فاصله گرفتم، بیماری ای بود که دستمو کشید و برد.
این دفعه، این من بودم که هنوز داشتم ادامه میدادم؛
اما اون سخت تر ادامه داد.
اگه مثل گذشته بودم و حوصله ی دراما بازی داشتم، شک نکنید این پست اسمش ماهنامه نمیشد.
احتمالا اون موقع یه پست دیگه مخصوص توضیح این اتفاقا میذاشتم، سیر تا پیاز بیماری،دکتر، بیمارستان، سونوگرافی، آزمایش خون های پشت سر هم، تست کرونایی که دادم و منفی شد، زل زدن به فرو ریختن قطره قطره ی هر کدوم از اون ۱۱ تا سرمی که زدم، قیافه ی پروفسوری که فوق تخصص گوارش اطفال داشت، حس و حال ۱۲ روز زنده موندن با آب، و احتمالا خیلی چیزای دیگه رو توضیح میدادم، اما می بینین که خستم؛
خسته تر از هر وقت دیگه ای..
حس کسی رو دارم که از جنگ برگشته. فکر کنم حقشم دارم. بدنم هنوزم توی جنگه، هنوز خوب خوب نشدم. اما حداقل سرپام.
تو این ۱۲ روز مرگو با چشمای خودم دیدم.
گوشیم پر از پیام شد و پیگیری های آدمای با ارزش زندگیم ک هر کدوم باعث شد بفهمم تنها نیستم، اما در نهایت هر بار خوابیدن رو ملافه ی تخت بیمارستان کارمو سخت میکرد و باعث میشد گریه نکردن خیلی سخت تر از قبل بشه.
تهوع و استفراغ و سر درد و بی اشتهایی و یبوست و خستگی و معده درد. آره، همشون نوید کرونا میداد ولی نبود.
دکترا گفتن ویروسیه. کبدم با اون همه دارویی ک ب خوردش دادن الان داغونه. داغون تر از هر وقت دیگه ای. منم خستم، خسته تر از هر وقت دیگه ای. خسته تر از اونی ک حتی بشینم ببینم تو اولین ماه از سال جدید دقیقا چ غلطی کردم..
متاسفانه، خیلی بخوایم حساب کتاب کنیم، میتونیم به هیچ و پوچ برسیم! از خودمم ممنونم ک بخش ماهنامه ها رو راه اندازی کرد، باعث شد ب خودم بیام ببینم چقدر دیگه قراره هر ماه ب این روند کوفتی ادامه بدم.
درسته، سال جدیدو خوب شروع کردم، خصوصا با جدا کردن وصله پینه ها و سیاهی های قدیمی، ولی هاله های نسبتا خاکستری جدیدی اطرافم اومد. این بیماری هنوزم ادامه داره..
اما، حتی ماهیچه ها هم واسه حجیم تر شدن اول باید پاره بشن. این مریضی یه تلنگر بود. چیزی که گفتنش در برابر اون همه زجر و گریه نامردیه، اما بهش نیاز داشتم.
احتمالا الان انتظار میره جمله هایی نظیر:" تازه فهمیدم سلامتی چقدر ارزشمنده!" بنویسم، درسته، قبول دارم، تا مریض نشی به این شدت درک نمیکنی چه نعمتی داشتی، اما حداقل مطمئنم قبل این مریضی هم، ناشکر نبودم. بارها گفتم خدا رو شکر مریض نیستم! و تازه مامانم با شنیدن همین دعوام کرد. گفت تو داری انرژی های منفی رو به خودت جذب میکنی و اونقدر گفتی خوبه مریض نیستم که مریض شدی! ولی خب میدونم اگه زیادی شکایت میکردمم میگفت ناشکری.. در نهایت مامانا همیشه باید یه چیزی واسه گفتن داشته باشن.
پس نمیخوام به بعضی حرفاش فکر کنم. نمیدونم اگه این چند روز مامانم نبود بالا سرم واقعا چه بلایی سرم میومد، حتی تصورشم وحشتناکه. همین حالا موقع نوشتن این متن سرم داره گیج میره و تا حدودی نمیفهمم چی دارم می نویسم.
کسایی که نگرانم شدین، مرسی که این مدت حواستون بهم بود. دائم حالمو می پرسیدین نذاشتین احساس تنهایی کنم، و اونایی ک ب هیچ کجاتون نبود، خب تبریک! کسایی ک من ب هیچ کجاشون نیستم ب کوچکترین نقطه ای از وجود من تعلقی ندارن، حتی در حد یه سلول عصبی کوچیک توی مغزم برای فکر کردن.
به عبارتی بخوایم ساده تر بگیم، شما هم ب هیچ کجای من نیستین~
پ.ن : یه قاب گوشی خریدمTT اه لنتی پیر میشم تا برسه..
پ.ن ۲ : چقدر دلتنگ بودم خودم نمیدونستم:"
بیاین بغلم ببینم:"
پ.ن ۳ : ساعتم الان 20:20 دقیقه س♡
پ.ن ۴ : معلم زبان محبوبم، کراش عزیز تر از جونم کرونا گرفته.. یا حداقل علائمش اینو نشون میده:" بعد هنوزم حاضر نیس کلاسای آنلاینشو تعطیل کنه.. آخه من ب این بشر چی بگم.. من شیوای مریض نمیخوام:"""" یکی بره اینو مجبور کنه بگیره بخوابه نیاد سر کلاس..خدایا:" این چ دنیاییه ..








.jpg)


