گاهیم دیگه فقط کنار میکشی ..
فقط و فقط و فقط بیخیال میشی ، دلیلشم خیلی ساده س ؛
تو فقط ، دیگه نمیکشی ..
آره .. !
بچه بازی دیگه بسه ..
کوتاهی و بازی کردن با آینده ت تا همینجا بود ،
دیگه تمومه
و واقعا کافیه ..
تموم ..
همین ..
گاهیم دیگه فقط کنار میکشی ..
فقط و فقط و فقط بیخیال میشی ، دلیلشم خیلی ساده س ؛
تو فقط ، دیگه نمیکشی ..
آره .. !
بچه بازی دیگه بسه ..
کوتاهی و بازی کردن با آینده ت تا همینجا بود ،
دیگه تمومه
و واقعا کافیه ..
تموم ..
همین ..

سلام .. ساعت 2:45 دقیقه شبه و من بیدارم .. چیز عجیب و دور از ذهنی نیس در واقع ، بلکه کاملا عادیه ؛
ولی این دفه برعکس دفه قبلی که ماهنامه به تاخیر افتاد ، حتی یکمم زودتر از موعد یادش افتادم و حالا نصفه شب اومدم که بنویسم..
آخرین باری که نیمه شب حس پست گذاشتنم اومد و دست به کار شدم ، در واقع میشه گفت تابستون پارسال بود تو وب میهن بلاگم.. که خوابم نمیبرد.. اون موقع هنوز آرمی نبودم و حتی دلِ خوشی هم از بی تی اس نداشتم ..
اما هی یه چیزی منو سمت آهنگاشون میکشید.. هی از اعتراف ب اینکه دوسشون دارم و بهشون گوش میدم و حتی یواشکی دنبالشون میکردم طفره میرفتم ، در مقابل هی اون حس بی قراری بیشتر سراغم میومد ..
از بحث دور نشم ، داشتم راجب آخرین پستی که نیمه شب گذاشتم حرف میزدم .. اون پست ، آهنگ winter bear از تهیونگ بود و نوشته بودم که درگیرش شدم و انگلیسی این پسر داره پیشرفت میکنه..
حالا بیشتر از یه سال از آخرین پستی ک نصف شب گذاشتم گذشته و اومدم که یه ماه دیگه از زندگی قرنطینه ای و کرونایی خودمو ، که روزای آخرشو جای درس خوندن و جبران عقب موندگی ها به بطالت کامل گذروندم جمع بندی کنم ..
امیدوارم منو نزنین اگه بازم پستِ جمع بندی سی روز فقط در حد چس مثقال باشه و بگم از این ماهم هیچی یادم نمیاد! جز اینکه دی ماه امتحاناته هیچ ایده ی دیگه ای تو ذهنم ندارم ..
دی برام شوکه کننده شروع شد ، چرا ؟ چون آذر بود ک شوکه کننده تموم شده بود و میدونین وقتی آذر تموم شه چی میشه؟
آفرین!! دقیقا!! دی شروع میشه!!
* صدای تشویق حضار*
خلاصه ۱ دی بود که یه امتحان ریاضی تاریخی دادم ، در حد بروس لی ^^ * شاید بعدا بگم چرا تحت تاثیر بروس لی قرار گرفتم:/ جالبه بدونین اون فقط و فقط رزمی کار نبوده.. بازیگر و کارگردان و فیلسوف هم بوده اون واقعه خفن و فوق العاده اس..اه..*
* چیه؟ از روحیاتِ ب لطافت برگ گلم(!) انتظار نداشتین عاشق بروس لی شم؟ باید بگم دارم ب سمت زمخت تر شدن یا اصطلاحا چن لایه تر شدن پیش میرم و حس میکنم یه پسرِ شکلاتی که خیلی وقته درونم زاده شده و ازش حرفی نزدم داره هی بیشتر و بیشتر از قبل میدون داری میکنه و افسار زندگیمو دستش میگیره.. حتی رو مخم راه میره برم موهامو تا سر شونه کوتاه کنم .. * الان حدودا تا ۱۰ سانت پایین تر از کمرم میرسن..*
خلاصه .. امتحانا رو راجبش حرفی نمیزنم.. فقط اینکه ۱ دی شروع شدن ۲۱ دی تموم.. الانم مثلا وسط تعطیلاتم تا ترم دو شروع شه:/
تولد تهیونگ [: .. یه جایی بین ۹ و ۱۰ دی بود.. اونم گذشت و رفت.. اولین تولدش بود ک انتظارشو کشیدم ... الان ۱۰ ماهه آرمی ام..[:
دیگه اینکه ، بحثای بیشتری تو رابطه های مجازی شکل گرفت.. زیر بار تنش های بیشتری رفتم و بازم توصیه ی کسایی ک میگفتن مجازی رو زیاد جدی نگیرم زیر پا گذاشتم و احتمالا کاملا خلافش عمل کردم و این ، نشونه ی خوبی نیست..
دی برام تا حد زیادی زجر آور بود و بخش عظیمیش هم ب امتحانا برمیگرده اما اینکه زجر آور باشه یا نه نتیجه ی اعمال خودمه .. یجورایی حقمه .. ولی واقعا بهم سخت گذشت و حتی باورم نمیشه فردا آخرین روز از همین ماهه.. سرعت گذر زندگیم از پلک زدن هم بیشتر شده و همین منو بدجوری میترسونه..
باورتون میشه ۲ ماه دیگه عید باشه؟ هر چند عید ها هم سال ب سال کمرنگ تر میشن برام.. خصوصا امسال ک حتی ب زور هفت سین چیدیم چون بخاطر رعایت و تو خونه موندن نصف وسایلشو درست و حسابی نداشتیم..
دیگه اینکه ، با سرعت خیلی آرومی تو دی سریال شروع کردم .. و بعله ، دارم پسران فراتر از گل می بینم .. ۱۲ قسمت ازش دیدم تا حالا و .. حقیقتش جذبم کرده .. خیلی کیوت و خوبن.. تا ته می بینم (=
خودتونم میدونین از خواص ویژهی امتحانای ترم مناسب بودنشون برای شروع سریال جدیده پس فک نکنم نیازی به توضیح باشه..
امروزم از صبح تو حیاط بودم زیر آفتاب..ظهرم همونجا ناهار خوردیم با برادر کوچولوم.. همونجا هم گرفتم یه ساعت خوابیدم ! با اینکه رو سرامیک هاش دنده هام خورد شد ولی خواب خوبی بود .. دلم نمیخواست برگردم تو خونه..
پ.ن : خوابم میاد..
اونقدر خوابم میاد ک پلکامو ب زور با دستام نگه داشتم... شوخی هم نیس جون جدا اینکارو کردم...
پ.ن 2: دیگه واقعا چیزی نمی بینم ک تایپ کنم.. ببخشید چنین ماهنامه ی آش رشته طوری خوندین ک سر و تهشم مشخص نبود.. ولی واقعا داره چشمام میره و البته بی سر و ته بودن از خصوصیات بارز منه پس فکر نکنم مشکل خاصی پیش بیاد.
شبتون بخیر🌙

هی! خوبین؟ حال و احوال؟ رو به راه و رو به رشدین یا نه؟
اگه رشد فردی و خود مراقبتی ، توسعه رفتاری و هر چیز دیگه ای از این قبیل ویژگی های لایف استایل و شخصیتی براتون مهمه و واقعا نگران این موضوع هستین که افکار و ذهن احساساتتونو دارید صرف چه خزعبلات و چه آدمایی میکنین، یا دوست دارین درمورد هدف ها و برنامه ها و الگو های رفتاری زندگی بشنوین و یاد بگیرین ،پیشنهاد میکنم این پستو تا آخر بخونین. اگر هم نه ، میل خودتونه ب هر حال ؛
پست امروز رو زیادی کشش نمیدم ، فقط اومدم یه وبسایت پادکست خوب که پیج اینستاگرام هم در کنارش هست بهتون معرفی کنم.
از مجموعه ی هلی تاک Hellitalk، که اسمش یجورایی منو یاد خودم میندازه ، چون گاهی هلی صدام میزنن! ((=
پادکست های خانومی که تا ۲۵ سالگی ایران بودن و برای گرفتن مدرکشون بعد از اون به آمریکا مهاجرت میکنن و در حال حاضر مستقر شیکاگو هستن.
پادکست هاشون قشنگه ، و حس خوبی میده صحبت هاشون و توصیه های مفیدشون! همینقدر مختصر و مفید توصیف میکنم ، چون خودتون باید برید گوش بدید و متوجهش بشید. و حرفاشون صرفا یه مشت چرت و پرت انگیزشی مزخرف نیست که امروز گوش بدی فردا یادت بره، بلکه واقعا واسه هر مشکلی که مطرح میکنن راهکار و راه حل دارن.
این پادکست کوتاه که اینجا براتون گذاشتم، در واقع اپیزود صفر از مجموعه ی صحبت هاشونه که فقط نقش معرفی داره واسه مخاطب هاشون ، واسه رفتن به پیجشون رو آیکون اینستاگرام پایین کلیک کنید و آدرس سایتشو هم براتون گذاشتم ~
Hope you enjoy and use well.


اگه احساس تنهایی میکنی ، من دوستی میشم که ترکت نمیکنه !

چیشد باز نمازامو ول کردم ب امون خدا؟
من که میدونستم ، نماز حالمو خوب میکنه.. من که میدونستم ، آدم نمازاشو واسه خودش میخونه نه خداش.. من که میفهمیدم یه نظم عجیبی میده به زندگیم .. من که کاملا خبر داشتم چقدر بهش تاکید میشه.. من که می فهمیدم ، بازم پس چرا؟!
گاهی نمیفهمم دلیل اینو که چرا هیچ عادت خوبی تو من دووم نمیاره.. روزایی تو زندگیم بوده که شبش از فرط خستگی، ولی خوشحالی از کارایی که کردم، تو تختم بیهوش بشم .. حس خوب اون بیهوشی رو درک کردم .. پس چرا بازم عادتای خوبم یادم میره؟!
رفتم وضو گرفتم واسه نماز ظهر و عصر ، ولی دیگه دیر شده بود.. دقیقا ۳ دقیقه مونده بود به تموم شدن وقت شرعیش که همین بیام چادرمو بپوشم و زیرشو با سنجاق محکم کنم، تموم شد..تموم شد وقتش.. ولی چیزی به غروب نمونده.. ینی میتونم ؟! میتونم بازم ولش نکنم؟!
کاش عادتای خوب خودشون غل و زنجیر میشدن ب پاهام!! یه خواسته ی کمالگرایانه و بدون تلاش! در جوابش فقط میشه پوزخند زد نه؟! ولی من دلم برای روزایی که بیشتر از هر کسی ، مراقب خودم بودم تنگ شده.. دلم برای یه خواب خوب و بدون استرس که سر وقت باشه ، تنگ شده.. دلم یه ذره آرامش میخواد ، نه ترس از اینکه اگه مدارس حضوری شدن چه خاکی باید به سرم بریزم ...
حالا که روتین زندگیم اینقدر خسته کننده و تکراریه ، دلم برای اینکه این تکرار ، یه تکرار موثر باشه تنگ شده.. حالا که عمرم تو این سال های دبیرستانی و کرونایی تقریبا رو به فناست و نمیشه ازش لذت چندانی برد ، حداقل چرا یجوری نباشن که این مشقت ها و تنهایی ها و تو اتاق حبس شدن ها به یه دردی بخوره و در نهایت یه نتیجه ای بده؟ در غیر این صورت فقط دارم اکسیژن حروم میکنم..
پ.ن : کلی نوشتم و نوشتم و نوشتم و پاک کردم ! احتمالا اگه بیان نوشته هامو ب فنا داده بود کلی خودمو به در و دیوار می کوبیدم ولی در کمال تعجب ، حالا که خودمم که خیلی شیک و مجلسی پاکشون کردم ، انگار عین خیالمم نیس !بگذریم..
این عوض شدنا و تغییرات شخصیتیم بغضی وقتا خودمم میترسونه..

هشدار : پست حاوی چس ناله می باشد.
_____________◇___________
بعد دادن آخرین امتحان ترمم ، از راه نرسیده اومدم شرفیاب شم که طبق معمول ناله هامو شروع کنم ، یهو چشمم افتاد به عنوان و دیدم که خالیه.. گفتم بذار اول اونو بنویسم.. و بعدش نوشتنش یهو دیدم ک ، اوه اوه ! اختتامیه ترم ۱ سال دوم دبیرستان.. چه عنوان شاخ و پر ابهتی.. انگار نه انگار بهونه ی گذاشتن این پست فقط تموم شدن امتحانای ترم یه بدبخت -شایدم خوشبخت؟- خونه نشین کرونا زده ست که داره زندگی دبیرستانیشو اینجوری سر میکنه و سه چهار تا امتحان آبکی و سخت و ناجوانمردانه تو ۴ تا سایت مزخرف داده ، و حالا تموم شدن... اسمشو هم گذاشته اختتامیه! خب بیاین ولش کنیم دلش خوشه باشه[:' به هر حال اعتراف میکنم کاملا ملتفت ام که این حال و روز فقط برا من یکی نیست، متعلق به جمعیت کثیری از این کشور یا حتی جهانه.. ولی خب ..
معمولا تیپیکال زندگی یه دختر تو این سن، قرار بود اینجوری باشه که بعد تموم شدن امتحانای ترمش یه کش و قوس به بدنش بده، خسته و کوفته اما خوشحال و راضی برگرده خونشون و در انتظار کارنامه ی درخشانش استراحت کنه و با خودش بگه آخیش! چقدر سخت درس خوندم ..خوشحالم امتحانا تموم شدن~ حالا میتونم با خیال راحت تا شروع شدن ترم دو و رقم زدن ادامه ی سرنوشت درخشانم(!!) یکم استراحت کنم و از مناظر اطراف لذت ببرم~ یا بیشتر با خانواده وقت بگذرونم.. اوه مای.. قرار های آخر هفته م با دوستام داشت یادم میرفت! ..یادم باشه حتما براشون وقت تنظیم کنم ، با هم بریم کافه~
*اوه مای: تیکه کلامی ک کش رفته شده *
*کش رفته شده : فعل مجهول ، ولی فاعلش منم"-" *
خب من الان در حسرت زندگی اون دختری ام که توصیفش کردم..خوش به حالش که امتحاناشو با آرامش تموم کرده و درسشو خونده..نه اینکه با روش های نوین تقلب و بازی با سایت و صفحه های کتاب باز جلوش امتحان داده باشه...زندگیش عادیه و حق داره بره بیرون..
اگه نوه هام دارن یه روزی این پستو میخونن ، لطفا بدونن ، من الان فقط در حسرت یه زندگی عادی ام.. نمیگم قبلا ناشکری میکردم ، چون واقعا نکردم..ولی حالا ده برابر اون موقع قدر روزایی رو که تو زندگی عادی داشتم میدونم.. نه فقط من ، تقریبا همه همینن..
از الان یه هفته استراحت بهمون دادن ..
فرجه های امتحانامون از همه ی مدارس شهر کمتر بود و از ۱ دی هم شروع شدن.. این یه هفته هم با اینکه برای کسی مثل من که وضعش واقعا خرابه خیلی کمه ، اما بهتر از نبودنشه..من اون دختر عادی نیستم ب هر حال.. نه در طول ترم درست درس خوندم نه در طول امتحانای ترم..اگه می پرسین پس چجوری امتحان دادی؟! خب نمیخوام راجبش حرفی بزنم..فقط میدونم این یه هفته دیگه واسه استراحت نیس..واسه جبران عقب موندگی ها و گند های مرگ باریه که بالا آوردم..اگه توضیح بدم چقدر وضعم خرابه شک ندارم بدجوری شوکه میشین..پس ترجیح میدم چیزی نگم..واقعا نگم..
فقط یه چیز میدونم، اونم اینکه اگر تو ترم ۲ هم بخوام سر کلاسا بخوابم و اینجوری با کتاب و جزوه های کاملا سفید ادامه بدم ، احتمالا ترک تحصیل کنم خیلی خیلی سنگین تر و با وقار ترم.. راحت هم میشم تازه..خودتون تصور کنین وضع منو(:
امروز هم آخرین امتحان بود.. ک فیزیک بود..
پ.ن : تا حالا حس کردین حتی نمیدونین که چیو نمیدونین؟! و حتی نمیفهمین که چیو نمیفهمین؟من الان دقیقا تو مرکز اون نقطه ام..در کل طول ترم هم همین بودم ، بی برو برگرد و استثنا...
پ.ن ۲ : امروز عصر با ژولیت و ایزابل قرار ویدیو کال داریم.. هوم..خیلی وقته دیدار هام (اونم چندین ماه یک بار) خلاصه شده تو ویدیو کال..به هر حال خیلیا همینم نمیگیرن...از من خونه نشین تر و منزوی تر و اتاق نشین تر هم هست مطمئنم.. حداقل ادعا نمیکنم بدبخت ترین آدم جهانم..
پ.ن ۳: هیچی بلد نیستم.. هیچی..
پ.ن ۴ : تا حالا حس کردین دلتون برای تمام جهان تنگ شده؟ یا فقط من جوگیر و دچار اختلالات هورمونی بیش از حد در دوران فاکی و زیبای نوجوانی ام ؟:|

Look forward with hope , not backward with regret.
به آینده با امید نگاه کن ، نه به گذشته با حسرت.
خب میدونی ، من ..دیگه یاد گرفتم ؛
نمیگردم دنبالِ کسی که از قصد گُمَم کرده.
به هر حال تو که غریبه که نیستی،
یه لحظه بیا کنار پنجره، یه نگا کن به آسمون. ستاره هارو می بینی؟شبایی هستن که ممکنه فکر کنی حتی یکیشون هم مال من و تو نیست.
خونه ها رو نگا کن. وقتایی هست که ممکنه فکر کنی هیچ کس تو هیچ کدوم از اونایی که چراغشون خاموشه، خواب تو رو نمی بینه ، یا هیچ کس تو هیچ کدوم از اونایی که چراغشون روشنه، به تو فکر نمی کنه، می دونم.
دستاتو بده به من ، بشین پیشم ، زیر درخت بید.
می دونم خسته ای، می دونم حالت خوش نیست. می دونم دلت میخواد به دنیا بگی هی! منو می بینی؟ میشه یه لحظه به خاطر من صبر کنی تا بتونم دوباره بلند شم؟ می دونم تنهاییت پررنگ تر شده. اما، دیدی همیشه اولین بار ها، سخت تره؟ دیدی یکم که پیش میری، عادی تر میشه؟ حتی گاهی عادت میشه؟ دیدی وقتی منتظرش نیستی، کمتر عذاب می کشی؟ دیدی گاهی هی دستتو دراز می کنی خودتو به یه چیزی وصل کنی اما هیچی نیست،(هی صداش میزنی)
خودتو که رها می کنی و میگی مهم نیست، خودش دستتو می گیره؟ دیدی همیشه وقتایی که میخوای نمیشه، اما بیخیالش که میشی ،میشه؟ فقط روش زوم نکن، دنبالش نگرد، منتظرش نباش، صبح بیدار شو و کارها تو انجام بده، غذا بخور، فیلم ببین، درس بخون ، برو قدم بزن، یه ترک خوب گوش بده، نفس بکش، بخواب. تو که این همه کار کردی. اینم روش ..
فقط میخوام بهت بگم، گاهی تا رهاش نکنی دستتو نمی گیره ...
پ.ن : طبق معمول فرجه های امتحانیمو صرف مفید ترین کار های جهان میکنم ، هر کاری به جز درس خوندن! هنوز شروع نکردم بخونم.. اینم ک دیگه فرجه ی فیزیکه و آخرین امتحان ترممه.. فقط خدا رحم کنه ... اینو بیشتر دوس داشتین یا قبلی؟ اون مختصر تر بود ب هر حال.. شاید مفید تر واقع شده باشه..

http://japanlover.mihanblog.com
نمیدونم چی باعث شد اینکارو کنم ..
فقط میدونم دیشب به قدر کافی آشفته و پریشون حال و نگران بودم. اونقدر که بشینم بازم فکر و خیال کنم ، اشکام بی جهت بریزن، و وقتی که قول میدم شبو زود بخوابم بازم مثل دیوونه ها تا ۲ و نیم بیدار باشم ... ولی فقط یه چیزیو میدونم ، اینکه یهو فکر همون چندتا اسکرین شات ناچیزی که از وب میهن بلاگم داشتم ( من حتی از تمام پستاش عکس هم ندارم ، فقط از پست های صفحه اول شات دارم) ، باعث شد از جا بپرم و بشینم نیمه شب عکساشو کراپ کنم و صبح روز بعد بلند شم و موهامو ببافم ، بعد از امتحان در حالی که فایل ها رو میفرستم برام پرینت بگیرن ، از بابا خواهش کنم که برام تحویل بگیره اون عکسا رو.. بعدش همه جوره خونه رو به هم بریزم تا بتونم چندتا عکس خوب بگیرم ، از در آوردن بالشتک های مبل گرفته تا به هم ریختن گلای گلدون و کشیدن پرده ها و کور شدن تو نور آفتاب..
ولی جدا از همه ی دنگ و فنگ عکسا ، اینکه الان با خیال راحت میتونم اینجوری وبلاگمو بذارم تو آلبوم عکسام ، کنار نامه ها و هدیه های سنتاکو و کیدو و بستی ، انگار که دیگه نمرده.. کی گفته میهن بلاگ تموم شده؟((: کی گفته وبلاگ هاتون سر جاشون نیستن؟!
شاید براتون عجیب باشه من خاطرات چندان زیادی از وب نویسی توی میهن بلاگ ندارم چون زادگاهم بلاگفاست ، بلاگر بودنم تو میهن احتمالا نزدیک به دو سال بشه...ولی وجودش برام ارزشمنده ، بخاطر اینکه بهترین دوستام اولین بار اونجا به عنوان یه بلاگر متولد شدن .. بخاطر اینکه اونقدر دلیل دارم بنویسم تا همین پنل پیچیده ی بیان ارور بده بگه بسه کافیه چقدر می نویسی! ولی اجتناب میکنم از زیادی نوشتن.. همین عکسا حداقل گویای حسی میتونن باشن که به وبلاگ نویسی دارم ...
ولی میهن بلاگ ...
اون زنده ست.. همیشه تو قلبمه .. هیچکس نمیتونه خاطرات خوبمو ازم بگیره .. و این بار ، میخوام بگم هیچکس نمیتونه جلومو برای ساختن خاطره های بهتر از اونا بگیره !!! ((: ...
We won't be erased!!
ما فراموش نمیشیم(:


Took a while, I was in denial when I first heard
یکم زمان برد، در حال انکار بودم وقتی اولین بار شنیدم
That you moved on quicker than I could’ve ever
که تو باهاش کنار اومدی ، سریع تر از چیزی که من میتونستم
You know that hurt
میدونی که درد داره
Swear, for a while, I would stare at my phone
قسم می خورم تا یه مدت، به گوشیم خیره می شدم
Just to see your name
تا فقط اسمتو ببینم
But now that it’s there, I don’t really know what to say
ولی حالا که به اینجا رسیده، واقعاً نمیدونم چی بگم