۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است.

If you think I'm gonna let them break me down again , then Fu*ck your holy predictions!

این روز ها نه تنها آموزش مجازی داره از چندین و چند ناحیه ما رو مورد عنایت قرار میده ، بلکه همین دیروز که یه امتحان نه چندان جذاب زیست تو یه سایت مسخره تر از گوگل فرم دادیم فهمیدیم دیگه زین پس بخاطر این وضعیت مجازی مزخرف احتمالا تو خونه هامونم امنیت جانی و حریم خصوصی نخواهیم داشت.

امتحان تو سایت دیجی فرم بود ، بدین صورت که معلم دقیقا ۳ دقیقه قبل از شروع آزمون می پره میگه دختر های گلم(!!) ، سایت به محض ورود شما ، ازتون عکس میگیره ؛ لطفا حجاب داشته باشید!!

من : ...

*بعد از افتادن از رو صندلی و کوبیدن انگشت کوچیکه ی

 پاش به لبه ی آهنی تخت ، می پره تو کمد دیواری تا تو مدت ۱۲۰ ثانیا یه کوفتی پیدا کنه و بپوشه*

و خلاصه سایت عکسشو گرفت و ما هم پس از کشف حجاب و بازگشت به حالت قبلی نشستیم سر جامون تا اون سوالا رو تو ۳۰ دقیقه تموم کنیم...و تحویل بدیم...تصور کنین امتحان تموم میشه ، و یهو یکی از همکلاسی هاتون می پره تو گروه کلاس میگه : بچه ها حواستون بود در تمام طول امتحان سایت داشت ازمون فیلم می گرفت؟

همه: ...

*Awkward Silence*

چند دقیقه بعد همه در حال رو کردن مدارکی که برای اثبات این موضوع با توجه به شرایط و ضوابط جمع آوری کرده بودن: 

- آره من حواسم بود ، تمام طول امتحان دوربین پاپ آپ سلفی بیرون بود و روشن هم بود‌...

+ اون آیکون قرمز شبیه دوربین فیلمبرداری رو ندیدین؟؟

و در نهایت تصمیم گرفتیم به دبیر بگیم...و اولش حتی متوجه نشد داریم راجب چی حرف میزنیم...گفت آره...این قابلیتو گذاشته بودم که امتحانش کنم ببینم چجوریه...

منی که فاز برداشتم : خانوم مگه فیلمبرداری و عکس گرفتن و ضبط صدا از دیگران بدون اجازه ی شخص خودشون پیگرد قانونی نداره؟...

و اونم بعد شنیدن این حرفم تازه فهمیدید داریم چی میگیم...و گفت که نه!!! اصن همچین چیزی نبوده و فلان...اصلا فیلمبرداری ای در کار نبوده و این فقط یه عکس اول امتحان ازتون گرفته که حتی از شما عکس هم نگرفته هلیا جان...

*و ما همچنان در شک و تردید حرفشو پذیرفتیم و سکوت کردیم و اونم همون اول قول داد که اگه فیلمی در کار باشه قول میده اصلا نگاه نکنه ک خب ، در کار نبود ظاهرا[": ولی شوک عمیقی وارد شد بهمون...میدونم که درک میکنین...

+ باورتون میشه برا پیشتازان مدرسه گروه ساختن؟(پیشتازان نمیدونم داشتین یا نه ، همون سر گروه های راهپیمایی های روز دانش آموز و ۲۲ بهمن با ادا اطوار های نظامی ان که جلیقه های زرد و نارنجی پارچه ای می پوشن '-') حالا حدس بزنید چیشده ؟؟ امسال قراره تو واتساپ مشتی بر دهان آمریکا بزنیمXD...!! یکی نیس بگه مواظب باشین مومو نیاد بخورتتون!! آمریکا نترسه!!

خدایا این احمق بازیاشونو مورد عنایت خودت قرار بده[: ...

++ سوال پنجم تو ادامه >>

[A butterfly 🦋 will never lose her wings 

.no matter how hard it's gonna be]

_____________________________

♡و بالاخره...احتمالا قرار بود این پست 99/7/23 گذاشته بشه ، ولی خب نه تنها اون شب و روز بعدش و شب بعدش نشد بنویسمش ، بلکه اونقدر طولش دادم که به ۱۷ روز بعدش رسید((: ... ممکنه بپرسین دیر نیست؟ چرا شاید دیر باشه ولی واقعا اهمیتی نمیدم چون ثبت کردنش از دیر شدنش مهم تره و با اینکه ممکنه احساساتی که اون شب داشتم کمی کمرنگ تر شده باشن ولی مطمئنم از بین نرفتن...پس بنظرم ماجراهای گفتنی ای باشن که بخش خیلی عظیمیشو مدیون دوستامم^^ تو ادامه یه قصه ی نانوشته با چاشنی مقداری گزافه گویی گذاشتم ، ترجیح دادم صفحه اول پست زیاد طولانی نشه،

پس همینجا به ادامه مطلب دعوتتون میکنم♡

پی نوشت : یه آهنگ قدیمی هست که در واقع یه نایتکوره ، از خیلی وقت پیش دوسش داشتم مخصوصا لیریکشو ، بخاطر همین یه بخش از متنشو تو ستون کناری وبلاگم نوشتم و مفهوم بی نهایت قشنگی داره(= به عنوان آهنگ پیشنهادی واسه گوش دادن ، همزمان با اینکه دارید متنِ توی ادامه مطلب رو میخونید براتون گذاشتمش ، فقط چون موفق نشدم فایلشو بذارم لینک دانلودشو به تنهایی گذاشتم، خب دیگه منتظر چی هستین؟؟ 

یه چیزیو میدونین...دوری از سوشال مدیا و گشتن توی فضای آروم و دل چسب و دنج و بی دغدغه ی وبلاگ های بیان و رسیدگی به برنامه ی روزانه و شب ها با آرامش و به موقع خوابیدن و صبح ها - با هر بدبختی ای که شده - تقریبا به موقع بیدار شدن و هر روز اختصاص دادن زمان ناچیزی از روز به خوندن فن فیکشن مورد علاقه ت و نوشتن و حتی رسیدگی به درس ها جزوه های عقب افتاده اونقدر حس توصیف ناپذیر و بی نقصیه که دلم میخواد رو کل در و دیوار های اتاقم حکاکی کنم: 

"سوشال مدیا خر است".

The 9 Most Feminist Things About Friends | Bustle

نویسندگی ۹۰ درصدش ادا و اطوار نویسندگی است، ۹ درصدش پشتکار و یک درصد هم شانس که اگر خدا ندهد، کاریش نمی‌شود کرد! کلا باید قیافه‌تان اول شبیه نویسنده‌ها باشد، بعدش به فکر نویسنده شدن بیفتید.

ابراهام لینکن گفت من وقتی راه میروم فکرم دراز می‌کشد و وقتی دراز می‌کشم فکرم راه می‌رود! یعنی کلا شما وقتی می‌خواهید فکر کنید و بنویسید، دراز بکشید. اصلا برای همین است که اکثر نویسنده‌ها نیم‌چه شکمی هم دارند. در همین راستا، ترومن کاپوتی روی تختش، دراز می‌کشید، (کاملا مستند است حرف‌مان) یک دستش به لیوان و یک دستش به قلم بوده و می‌نوشت. حالا اینکه کاغذ را چطور نگه می‌داشت، دیگر به خودش مربوط است! نوشیدنی‌هایش را هم هر چه به سمت شب می‌رفته، از قهوه به سمت چای نعناع تغییر می‌داد.

برعکس این ژانر، فیلیپ راث، در حین راه رفتن می‌نوشت. طبق گفته‌های خودش به ازای هر صفحه داستانش، نزدیک یک کیلومتر راه می‌رفت. به همین خاطر دفتری داشته که در چند کیلومتری منزلش بوده و هی مسیر را پیاده می‌رفت و در هر کورس، سه یا چهار صفحه از داستانش را می‌نوشت.

حد وسط این دو تا حالت هم توماس کلایتون ولف بود که می‌خواست ایستاده بنویسد، اما قدش خیلی بلند بوده و سقف منزل هم کوتاه؛ به همین خاطر به یخچال و در و دیوار تکیه می‌داد، کجکی ایستاده و می نوشت! بنده خدایی هم بود به اسم پو برانسون، که رمان اولش را توی کمد نوشت! از او عجیب‌تر، دن براون بود، که برای نوشتن یکی از کتاب ها، خودش را از سقف آویزان کرد که خون به مغزش برسد و دیدگاه‌هایش متفاوت بشود!

برای سر صبح نوشتن یا شب نوشتن هم اختلاف نظر زیاد است. سامرست موام اعتقاد داشت صبح آدم عاقل‌تر از شب بوده و برای همین صبح ها می‌نوشت. اما برعکسش ژرژ ساند شب تا صبح یک بند می‌نوشت، بعد رأس ساعت دوازده ظهر کات می‌کرد، مطالعه میکرد تا خوابش ببرد… دوباره شب بیدار می‌شد برای ادامه نوشتن! بالزاک هم ساعت ۵ بعدازظهر می‌خوابید که خدمتکارش ساعت ۱ نصفه شب بیدارش کند تا بلند شود کتاب بنویسد! ۷ صبح دوش می‌گرفت و می‌خوابید تا ۵ بعدازظهر!

جورج گیسینگ خیلی تیریپ مثبت و منظم، از ۸ صبح تا ۱۲ و از ۲ تا ۶ بعدازظهر می‌نوشت… سنگ از آسمان می‌بارید هم این بنده خدا رأس ساعت شروع می‌کرد به نوشتن و رمان سه جلدی خیابان نیوگراب را هم همین‌جوری نوشت! هرمان ملویل نویسنده کتاب موبی دیک هم از صبح تا ۵ عصر پشت میزش بود، هیچی نمی‌توانست بنویسد، ساعت ۵ تا آخر شب می‌رفت پیش ناتانیل هاثورن و دوستانش؛ آنجا هم چیزی نمی‌نوشت و فقط آنها را از کار و زندگی می‌انداخت! بیست سال همین بساط بود تا اینکه دیگه از ترس همسرش، سال بیست و یکم رمان اولش را نوشت و تحویل داد.

کافکا تا داستانش تمام نمی‌شد، نمی‌خوابید. برای همین خیلی از داستان‌هاش نصفه است. آنتونی ترولوپ از ۵ تا ۸ صبح ۱۰۰۰ کلمه می‌نوشت؛ یعنی دقیقه‌ای ۱۷ کلمه! کورت وونه گات صبح یک صفحه می‌نوشت… بعد تا شب آن‌قدر همان یک صفحه را بازنویسی می‌کرده (گاهی بدون تغییر) که آن صفحه بهش حس خوب بدهد، بعد می‌رفت سراغ صفحه بعدی! بدتر از او، فلوبر بود که اول می‌نوشت، بعد دو روز تصحیح می‌کرد و کلی فکر می‌کرد که متنش قابل خواندن هست یا نه؛ بعد فردایش در بالکن خانه با صدای بلند می‌خواند که ببیند متنش گوش‌پسند هم هست یا نه؛ آخر سر هم که کتاب تمام می‌شد، می‌گذاشت کنار، چند سال بعد دوباره می‌نوشت تا متنش راحت‌الخوانش شود! وی کتاب‌های «تربیت احساسات» و «وسوسه سن آنتونی» را همین‌جوری چند سال بعد از نوشتن، دوباره بازنویسی و منتشر کرد.

برعکس همه، ایزاک آسیموف هیچ‌وقت برنگشت که حتی خط قبلی نوشته را هم اصلاح و بازنویسی کند. جی کی رولینگ جلد اول هری پاتر را در کافه نوشت. چون به بودن با شوهرش و بچه‌ش خیلی متعهد بود و فقط صبح‌ها که بچه‌ش را می‌برد مدرسه، تا ظهر که از مدرسه برگردد، در کافه‌ای نزدیک مدرسه فرصت نوشتن داشت. رفتنش هم به خاطر کافه نشینی نبود؛ پول نداشت خانه را گرم کند، صبح وسایل گرمایشی را خاموش می‌کرده تا ظهر، می‌رفته توی کافه که گرم بوده می نوشته و…

منبع :

پیامی که یکی از همکلاسی هام تو گروه کلاسمون گذاشت.

منبع مشخصی نداشت که براتون بنویسم ولی اونقدر خوشم اومد که حیفم اومد اینجا نذارمش^^

 

این "من" هستم !

1.گاهی در به کار گیری و ابراز احساسات انسانی زیاده روی می کنم.
2.معتقد ام نقطه مقابل عشق نفرت نیست ، بلکه بی تفاوتی ست.
3.کمال گرایی هر چند باعث آزار من شده اما ، رهایش نمی کنم.
4.از یادگیری زبان های جدید هیچ ابایی ندارم.

مرسی از مائو و موچی که دعوتم کردن^^

این چالش از اینجا شروع شده.

دعوت میکنم از :

ناستاکا ، وهکاو و آرتمیس.

"What are you doing here?"  I asked in a hushed voice, confused as to… #teenfiction #Teen Fiction #amreading #books #wattpad

 

هی ! رو به راهین؟

قبل اینکه با کفشای خیس و بارون خورده و پاهای خسته برم پشت تریبون وایسم میخواستم بگم احتمالا اگه یه ذره دیگه پست گذاشتنو به تعویق مینداختم مطمئنا از شدت روی هم انبار شدن کلمه هایی که تو گلوم گیر کرده بودن یا خفه میشدم یا نهایتا به یه بیماری تنفسی ناشناخته دچار میشدم که از شدت وخیم بودن دست تنها کرونا رو بذاره تو جیبش!!

و هیچ نمیفهمم چرا جای نوشتن چندتا یادداشت درست و حسابی دائم وقتمو تو سوشال مدیا تلف میکنم! الان به معنای واقعی ازش متنفرم و از دار و ندار ارتباطیم فقط یه واتساپِ نفرت انگیز برام مونده که اونم مجبورم به خاطر مدرسه نگهش دارم...فعلا همه رو حذف کردم...راستش از واتساپ هم واقعا بدم میاد D= واتساپ مثل ایران می مونه، تلگرام مثل آمریکا یا فرانسه...گفتم فرانسه...چقدر اخیرا عاشق فرانسه شدم:> کافیه یه چیز بخونم یا ببینم و ازش خوشم بیاد، اون وقته که تا مدتها از چقدر بتونم گندشو در میارم و عالم و آدمو باهاش زخمی میکنم و تا وقتی با شدت نزنن تو ذوقم از رو نمیرم!!!! 

که البته غلط میکنن بزنن تو ذوقم! بعله! دیگه نه دلم میخواد مثل سابق مظلوم باشم نه از خود گذشته نه کمی خجالتی و نه مقداری لطیف!! قشنگ به یه مرحله ای رسیدم که بهم ثابت شده یه سریا فقط لایق آسفالت شدنن! یه سریام هستن از شدت بی لیاقتی به درجه ای نائل شدن یه بنده های خدایی باید جلوشون لنگ بندازن!

*هلیا خشن می شود*

اوکی بیخیال...مخاطب خاصی ندارم...((:

اصن داشته باشمم اینجا نمیاد پس میتونم راحت باشم...بگذریم...گفتم به فرانسه علاقه نشون دادم(=

دلیلشو حتما خواهم گفت و حتما هم ازش پست خواهم گذاشت...چون به شدت نیاز به تخلیه دارم و بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم((= !! اونقدر تو این دو هفته اتفاق افتاده که نمیفهمم چی بگم و از کجا شروع کنم و حول محور چی پست بذارم ، چالش بذارم ناله بذارم تبریک بذارم ؟ کدومو بدم؟؟ D:

و الان فقط حس یه آواره ی خیابونی دارم که یه جایی بین خونه ی نداشته ش و خیابون های سرد و خیس مارسی گیر کرده...گفتم مارسی...اوکی این دیگه نهایت جوگیر بودنه[= ...که خوشحالم بابتش! این ینی هنوز نمردم و هنوز چیز هایی هستن که بتونن باعث بشن زبان به تحسین بگشایم و ستایششون کنم...

یه چیز خنده دار بگم؟ این پستم قرار بود پستِ بعد از تولدم و مثلا به خاطر تولدم باشه(*= حتی عنوانشو گذاشته بودم ۱۳ روز پس از ۱۶ سالگی...بعد دوباره اون قسمت های خرافاتی وجودم فعال شد و دیدم از ۱۳ بدم میاد...نمیدونستم اینقدر خرافاتی ام اونم منی که همیشه میگفتم اوکی! این مسخره بازیا رو تموم کنین...الان داریم تو قرن ۲۱ زندگی میکنیم...ولی انگار...

یه چیزیو میدونین؟ هیچ وقت وقتی کسی حالش بده و بهتون پناه میاره بهش نگین "سخت نگیر" یا "فراموشش کن" یا "مهم نیست" یا "بهش فکر نکن"...چون برای اون وقتی داره زار میزنه و اشک میریزه و گریه میکنه ، مهمه و بهش فکر میکنه و نمیتونه فراموشش کنه پس سخت میگیره!! یه نفر وقتی داغونه و بهتون پناه میاره و باهاتون حرف میزنه فکر نکنین حتما مدلش جوریه که هر بلایی سرش میاد و به همه میگه!! نه!! اون فقط شما رو انتخاب کرده تا حرف دلشو بزنه، هیچ وقت زحمت میدین به خودتون که فکر کنید یه نفر چقدر داغون باید باشه تا جلوتون زبون باز کنه ؟ و اگه کاری میکنین از گفته هاش و پناه آوردنش جوری پشیمون بشه که مثل یه گربه ی خیس و خسته ی تنها تو بارون تو خودش جمع بشه و دیگه یه کلمه حرف هم نتونه باهاتون بزنه خیلی بی رحم و بی همه چیزین! اینو جدی گفتم! 

موضوع بعدی تولد یه بیشوهور بکاعه("= ...چقدر خوشحالم که تونستم تا حدی به روش خودش خوشحالش کنم و درسته چشماشو نمی دیدم ولی اون حس شور و شعف تو وجودش از همون فاصله ی خیلی دور بهم رسید و همین واسه من کافیه...تولدت بازم مبارک سنتاکو[: ...!! 

قرار بود روز تولدت با هاله و اسرا و نرسیا و تو ویدیو کال داشته باشیم که بخاطر بحثی که من با مامانم داشتم نشد ...(احتمالا تو پست مربوط به اون جوگیری ها و علایق فرانسویم دقیق تر و جزئی تر توضیح بدم)...پس متاسفم بخاطرش ولی میدونم اونقدری نگاهت عمیقه که به چنین چیزایی اهمیت نمیدی(=

میدونستی تو هنوزم موندی؟ اونم وقتی خیلیا رفتن...

خب موضوع بعد تر چیه؟*-* آهاااان خودشهههه!!

بالاخره موزیک ویدیو I Can't Stop Me توایس منتشر شدD"= و برعکس همه ی کامبک هایی که من از قبل براشون کلی انتظار می کشیدم و برنامه ریزی می کردم و قبل اومدنش تو یوتیوب صبر میکردم، این یکیو اگه آوا بهم لینکشو نمی‌داد ممکن بود به این زودیا اصلا حتی نبینم یا حتی خبر منتشر شدنشم به گوشم نرسه و خب خلاصه هی دل غافلD"= !! البته من همین امشب ام وی رو با کیفیت 1080 دانلود کردم و گذاشتم رو تلوزیون...بابامم تو هال نشسته بود و همشو دید! XD تهشم ری اکشنش این بود که : اینا دیگه چه قیافه های عجق وجقیه که برای خودشون درست میکنن؟! 

به هر حال چپ بری راست بری بالا بری پایین بیای همه میخوان این موضوعو تو سرت فرو کنن که هی فلانی! با این کارا و این ول گشتنا تو فضای مجازی و این چینی مینی هایی که همش دنبالشونی نه تنها رتبه ، بلکه کلفت زمین شور مطب خانم دکتر و آقای دکتر فلانی هم نمیشی! و چ میشه کرد...

راست میگن دیگه! تو این دوره زمونه اگه خر نزنی محکوم به مرگی! (=

+ مدتیه یه چیزیو دارم که کسی نداره...یعنی تعداد کمی دارنش و میدونم بخاطرش باید خیلی بیشتر شکر گزار می بودم و حداقل اعتماد به نفسم بیشتر می‌شد ولی نمیدونم چرا همچنان دارم تو جام درجا میزنم!! شرایط خیلی بهتر از اینا باید میشد با داشتنش...شایدم "باید میشد" زیاد لفظ درستی نیست،  چون نمیتونم بیکار بشینم رو صندلی و انتظار داشته باشم برام معجزه کنن!

روزا دارن خیلی زود میگذرن نه؟ خصوصا پاییز همیشه همینطوره...کافیه دو دقیقه چشماتو بذاری رو هم و بیدار که بشی شب که چه عرض کنم، یهو می بینی سال ۱۴۰۰ شده و تو خواب بودی...امسال اولین تولد کروناییم بود...و بعد مرور کردن این جمله تو ذهنم یه آه عمیق کشیدم...اولین تولد کرونایی؟! 

مگه چندتای دیگه ش قراره به همین منوال بگذره؟! چقدر دیگه باید صبر کنم؟ چرا همش با شرایط گلاویز میشم؟ چرا همون جوری که درن هاردی گفت من نمیتونم اون واکنش درستی که بایدو به موقعیت های زندگیم داشته باشم؟ چرا بقیه میتونن؟؟ چرا من نمیتونم؟! با این سوال ها دیوونه شدم...خیلی سخت میگذره و خیلیم زود میگذره...احتمالا انقدر گرفتارم که وقتی ندارم واسه فکر کردن به زمان تلف کنم...نه اینکه خیلی آدم منظم و پای بند و متعهدی باشم ، نه...من وقت زیاد تلف میکنم...ولی تو راه های مسخره...حتی واسه وقت تلف کردن هم همیشه راه های درست تری هست که من اون راه غلط تر رو انتخاب میکنم! مسخره ست نه؟

 اینا آخرین برداشت های انجیر امسال با چاشنی مقدار زیادی افکت های اپ B612 بودن...

احتمالا مسخره س ولی دلم برای انجیر ها تنگ میشه(("=

+ یه هفته بهمون درس ندادن و فقط کلاس رفع اشکال گذاشتن تا مثلا خودمونو برسونیم و جمع کنیم...ولی من حتی بیشتر عقب افتادم...*تلخند*... همچنان در حد مرگ از کلاس و مدرسه عقبم و به قول آن شرلی تو گورستانی از امید های بر باد رفته دفن شدم...ولی خب یه رگه های باریک نور امید هم هر از گاهی اون وسطا باقی می مونه...چون به هر حال بدون اون چیزِ کلیشه ای تکراری به قول معروف "امید" که زنده نمی مونیم!...

++ جزوه ی ۴ جلسه ی زیست رو ننوشتم...درس جدید داد و مطمئنم فردا می پرسه...امتحان عربی ای که ساعت هفت عصر امروز دادم خیلی مسخره بود...کل عصرمو به فنا داد...حالا من موندم و امتحان زبان فردا صبح که متاسفانه زنگ اول هم هست و یه بغل جزوه ی ننوشته و درس نخونده و گورستان امید های بر باد رفته...زیادی دارم چس ناله میکنم نه؟! اصولا اسم این سبک پست ها "ناله" ست ولی بعضیاشون واقعا ناله نیستن! بعضیاشونم واقعا ناله آن مثل همین یکی که هزار جور شکایت و افکار میکس ازش می بارهD': 

+++ *نفس عمیقی می کشد* آخیش...سبک شدم...ولی واسه جواب دادن به نظرات رسما نیاز به یه تجدید روحیه ی حسابی دارم...مرسی از کسایی که تولدمو تبریک گفتین...نمیدونین اون روز من چقدر خوشحال بودم(: واقعا حس و حالم توصیف نشدنی بود و حسرت اینو میخورم که چرا همون موقع واسه نوشتن احساساتم اراده نکردم و دست به قلم نشدم...چون مطمئنم خیلی هاشون دیگه کمرنگ و ناپدید شدن...با این حال درستش میکنم...