
هی ! رو به راهین؟
قبل اینکه با کفشای خیس و بارون خورده و پاهای خسته برم پشت تریبون وایسم میخواستم بگم احتمالا اگه یه ذره دیگه پست گذاشتنو به تعویق مینداختم مطمئنا از شدت روی هم انبار شدن کلمه هایی که تو گلوم گیر کرده بودن یا خفه میشدم یا نهایتا به یه بیماری تنفسی ناشناخته دچار میشدم که از شدت وخیم بودن دست تنها کرونا رو بذاره تو جیبش!!
و هیچ نمیفهمم چرا جای نوشتن چندتا یادداشت درست و حسابی دائم وقتمو تو سوشال مدیا تلف میکنم! الان به معنای واقعی ازش متنفرم و از دار و ندار ارتباطیم فقط یه واتساپِ نفرت انگیز برام مونده که اونم مجبورم به خاطر مدرسه نگهش دارم...فعلا همه رو حذف کردم...راستش از واتساپ هم واقعا بدم میاد D= واتساپ مثل ایران می مونه، تلگرام مثل آمریکا یا فرانسه...گفتم فرانسه...چقدر اخیرا عاشق فرانسه شدم:> کافیه یه چیز بخونم یا ببینم و ازش خوشم بیاد، اون وقته که تا مدتها از چقدر بتونم گندشو در میارم و عالم و آدمو باهاش زخمی میکنم و تا وقتی با شدت نزنن تو ذوقم از رو نمیرم!!!!
که البته غلط میکنن بزنن تو ذوقم! بعله! دیگه نه دلم میخواد مثل سابق مظلوم باشم نه از خود گذشته نه کمی خجالتی و نه مقداری لطیف!! قشنگ به یه مرحله ای رسیدم که بهم ثابت شده یه سریا فقط لایق آسفالت شدنن! یه سریام هستن از شدت بی لیاقتی به درجه ای نائل شدن یه بنده های خدایی باید جلوشون لنگ بندازن!
*هلیا خشن می شود*
اوکی بیخیال...مخاطب خاصی ندارم...((:
اصن داشته باشمم اینجا نمیاد پس میتونم راحت باشم...بگذریم...گفتم به فرانسه علاقه نشون دادم(=
دلیلشو حتما خواهم گفت و حتما هم ازش پست خواهم گذاشت...چون به شدت نیاز به تخلیه دارم و بیشتر از این نمیتونم تحمل کنم((= !! اونقدر تو این دو هفته اتفاق افتاده که نمیفهمم چی بگم و از کجا شروع کنم و حول محور چی پست بذارم ، چالش بذارم ناله بذارم تبریک بذارم ؟ کدومو بدم؟؟ D:
و الان فقط حس یه آواره ی خیابونی دارم که یه جایی بین خونه ی نداشته ش و خیابون های سرد و خیس مارسی گیر کرده...گفتم مارسی...اوکی این دیگه نهایت جوگیر بودنه[= ...که خوشحالم بابتش! این ینی هنوز نمردم و هنوز چیز هایی هستن که بتونن باعث بشن زبان به تحسین بگشایم و ستایششون کنم...
یه چیز خنده دار بگم؟ این پستم قرار بود پستِ بعد از تولدم و مثلا به خاطر تولدم باشه(*= حتی عنوانشو گذاشته بودم ۱۳ روز پس از ۱۶ سالگی...بعد دوباره اون قسمت های خرافاتی وجودم فعال شد و دیدم از ۱۳ بدم میاد...نمیدونستم اینقدر خرافاتی ام اونم منی که همیشه میگفتم اوکی! این مسخره بازیا رو تموم کنین...الان داریم تو قرن ۲۱ زندگی میکنیم...ولی انگار...
یه چیزیو میدونین؟ هیچ وقت وقتی کسی حالش بده و بهتون پناه میاره بهش نگین "سخت نگیر" یا "فراموشش کن" یا "مهم نیست" یا "بهش فکر نکن"...چون برای اون وقتی داره زار میزنه و اشک میریزه و گریه میکنه ، مهمه و بهش فکر میکنه و نمیتونه فراموشش کنه پس سخت میگیره!! یه نفر وقتی داغونه و بهتون پناه میاره و باهاتون حرف میزنه فکر نکنین حتما مدلش جوریه که هر بلایی سرش میاد و به همه میگه!! نه!! اون فقط شما رو انتخاب کرده تا حرف دلشو بزنه، هیچ وقت زحمت میدین به خودتون که فکر کنید یه نفر چقدر داغون باید باشه تا جلوتون زبون باز کنه ؟ و اگه کاری میکنین از گفته هاش و پناه آوردنش جوری پشیمون بشه که مثل یه گربه ی خیس و خسته ی تنها تو بارون تو خودش جمع بشه و دیگه یه کلمه حرف هم نتونه باهاتون بزنه خیلی بی رحم و بی همه چیزین! اینو جدی گفتم!
موضوع بعدی تولد یه بیشوهور بکاعه("= ...چقدر خوشحالم که تونستم تا حدی به روش خودش خوشحالش کنم و درسته چشماشو نمی دیدم ولی اون حس شور و شعف تو وجودش از همون فاصله ی خیلی دور بهم رسید و همین واسه من کافیه...تولدت بازم مبارک سنتاکو[: ...!!
قرار بود روز تولدت با هاله و اسرا و نرسیا و تو ویدیو کال داشته باشیم که بخاطر بحثی که من با مامانم داشتم نشد ...(احتمالا تو پست مربوط به اون جوگیری ها و علایق فرانسویم دقیق تر و جزئی تر توضیح بدم)...پس متاسفم بخاطرش ولی میدونم اونقدری نگاهت عمیقه که به چنین چیزایی اهمیت نمیدی(=
میدونستی تو هنوزم موندی؟ اونم وقتی خیلیا رفتن...
خب موضوع بعد تر چیه؟*-* آهاااان خودشهههه!!
بالاخره موزیک ویدیو I Can't Stop Me توایس منتشر شدD"= و برعکس همه ی کامبک هایی که من از قبل براشون کلی انتظار می کشیدم و برنامه ریزی می کردم و قبل اومدنش تو یوتیوب صبر میکردم، این یکیو اگه آوا بهم لینکشو نمیداد ممکن بود به این زودیا اصلا حتی نبینم یا حتی خبر منتشر شدنشم به گوشم نرسه و خب خلاصه هی دل غافلD"= !! البته من همین امشب ام وی رو با کیفیت 1080 دانلود کردم و گذاشتم رو تلوزیون...بابامم تو هال نشسته بود و همشو دید! XD تهشم ری اکشنش این بود که : اینا دیگه چه قیافه های عجق وجقیه که برای خودشون درست میکنن؟!
به هر حال چپ بری راست بری بالا بری پایین بیای همه میخوان این موضوعو تو سرت فرو کنن که هی فلانی! با این کارا و این ول گشتنا تو فضای مجازی و این چینی مینی هایی که همش دنبالشونی نه تنها رتبه ، بلکه کلفت زمین شور مطب خانم دکتر و آقای دکتر فلانی هم نمیشی! و چ میشه کرد...
راست میگن دیگه! تو این دوره زمونه اگه خر نزنی محکوم به مرگی! (=
+ مدتیه یه چیزیو دارم که کسی نداره...یعنی تعداد کمی دارنش و میدونم بخاطرش باید خیلی بیشتر شکر گزار می بودم و حداقل اعتماد به نفسم بیشتر میشد ولی نمیدونم چرا همچنان دارم تو جام درجا میزنم!! شرایط خیلی بهتر از اینا باید میشد با داشتنش...شایدم "باید میشد" زیاد لفظ درستی نیست، چون نمیتونم بیکار بشینم رو صندلی و انتظار داشته باشم برام معجزه کنن!
روزا دارن خیلی زود میگذرن نه؟ خصوصا پاییز همیشه همینطوره...کافیه دو دقیقه چشماتو بذاری رو هم و بیدار که بشی شب که چه عرض کنم، یهو می بینی سال ۱۴۰۰ شده و تو خواب بودی...امسال اولین تولد کروناییم بود...و بعد مرور کردن این جمله تو ذهنم یه آه عمیق کشیدم...اولین تولد کرونایی؟!
مگه چندتای دیگه ش قراره به همین منوال بگذره؟! چقدر دیگه باید صبر کنم؟ چرا همش با شرایط گلاویز میشم؟ چرا همون جوری که درن هاردی گفت من نمیتونم اون واکنش درستی که بایدو به موقعیت های زندگیم داشته باشم؟ چرا بقیه میتونن؟؟ چرا من نمیتونم؟! با این سوال ها دیوونه شدم...خیلی سخت میگذره و خیلیم زود میگذره...احتمالا انقدر گرفتارم که وقتی ندارم واسه فکر کردن به زمان تلف کنم...نه اینکه خیلی آدم منظم و پای بند و متعهدی باشم ، نه...من وقت زیاد تلف میکنم...ولی تو راه های مسخره...حتی واسه وقت تلف کردن هم همیشه راه های درست تری هست که من اون راه غلط تر رو انتخاب میکنم! مسخره ست نه؟
اینا آخرین برداشت های انجیر امسال با چاشنی مقدار زیادی افکت های اپ B612 بودن...
احتمالا مسخره س ولی دلم برای انجیر ها تنگ میشه(("=

+ یه هفته بهمون درس ندادن و فقط کلاس رفع اشکال گذاشتن تا مثلا خودمونو برسونیم و جمع کنیم...ولی من حتی بیشتر عقب افتادم...*تلخند*... همچنان در حد مرگ از کلاس و مدرسه عقبم و به قول آن شرلی تو گورستانی از امید های بر باد رفته دفن شدم...ولی خب یه رگه های باریک نور امید هم هر از گاهی اون وسطا باقی می مونه...چون به هر حال بدون اون چیزِ کلیشه ای تکراری به قول معروف "امید" که زنده نمی مونیم!...
++ جزوه ی ۴ جلسه ی زیست رو ننوشتم...درس جدید داد و مطمئنم فردا می پرسه...امتحان عربی ای که ساعت هفت عصر امروز دادم خیلی مسخره بود...کل عصرمو به فنا داد...حالا من موندم و امتحان زبان فردا صبح که متاسفانه زنگ اول هم هست و یه بغل جزوه ی ننوشته و درس نخونده و گورستان امید های بر باد رفته...زیادی دارم چس ناله میکنم نه؟! اصولا اسم این سبک پست ها "ناله" ست ولی بعضیاشون واقعا ناله نیستن! بعضیاشونم واقعا ناله آن مثل همین یکی که هزار جور شکایت و افکار میکس ازش می بارهD':
+++ *نفس عمیقی می کشد* آخیش...سبک شدم...ولی واسه جواب دادن به نظرات رسما نیاز به یه تجدید روحیه ی حسابی دارم...مرسی از کسایی که تولدمو تبریک گفتین...نمیدونین اون روز من چقدر خوشحال بودم(: واقعا حس و حالم توصیف نشدنی بود و حسرت اینو میخورم که چرا همون موقع واسه نوشتن احساساتم اراده نکردم و دست به قلم نشدم...چون مطمئنم خیلی هاشون دیگه کمرنگ و ناپدید شدن...با این حال درستش میکنم...
# نـــالـه ها
::
نوشته شده در دوشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۹، ۰۹:۴۶ ب.ظ
توسط 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
|
۵
نظر