۲۶ مطلب در آبان ۱۳۹۹ ثبت شده است.

دیشب، دیر وقت بود؛ طبق معمول خسته بودم و میدونستم زنگ اول قراره بهرامی با اون امتحانای جذاب زمین شناسیش دهنمونو سرویس کنه(که زیاد نکرد البته) ، با این حال بازم نمیتونستم بخوابم ... غرق بودم تو آهنگای 8 بعدی BTS ، ز غوغای جهان فارغ ... همون موقع اسرا گفت که هی! اینجا داره بارون میاد...و با خودم فکر کردم چقدر دلم تنگ شده برا بارون ، چقدر خسته تر از همیشه ام از این همه یکنواختی ولی ، چاره چیه؟ واقعا چیه؟‌ روز به روز بدتر میشه...اصلا از روزی که با بهرامی(زمین شناسی)شروع بشه و با جلالی(شیمی) تموم بشه دیگه چه انتظاری میشه داشت؟

اصلا نظرتون چیه برگردیم به همون راه حل های فضایی کار ساز و فوق العاده ی بابام! همون که میگه مشکل تو تنها نیس ک، مشکل همه س! اوکی مشکل همه س...پس حل شد دیگه!((: بیخیال...

میدونین چیشد؟ امروز بارون اومد...همین الانم داره بارون میاد ، و من اونقدر خسته بودم که طاقت نیاوردم و سر زنگ دینی گوشی رو خاموش کردم گذاشتم یه گوشه، فقط خوابیدم!! فقط خواب...و عجیبه که هنوزم خوابم میاد~ اخیرا خیلی می خوابم...هر عصر با خودم میگم فقط نیم ساعت! بعدش تا به خودم میام حداقل ۵ بار دکمه ی اسنوز آلارم گوشی رو زدم و اونقدر طولش دادم که به خودم میام وقتی بیدار میشم ساعت ۵ یا ۶ عصر شده...عصرای پاییزی خیلی دلگیرن...درسته امروز بارون میاد و با روزای قبل یکم متفاوته،  یا حداقل قرار بود که متفاوت باشه،  ولی فک میکنین با چه پیامی تو یکی از گروه هامون رو به رو شدم؟(=

لطفاً چنانچه بارندگی شد ،به هیچ عنوان تا ٢٤ساعت زیر باران نروید.در صورت بارندگی تا ٢٤ساعت اول ویروسهای معلق در هوا وارد چشم و دهانتان خواهند شد ،حتی اگر موهایتان خیس شود باز هم وارد صورت و در نتیجه ویروس وارد اجزاء صورت شما میشود ،،،،لطفاً به دیگران هم توصیه بفرمایید ،وضعیت خطرناک اعلام شده است 🙏💐

عجیبه نه؟ عجیب و غیر قابل باوره! یعنی من واقعا توهم نزدم؟ بارون به اون بی آزاری حالا قصد جونمونو کرده؟ مادر یکی از همکارای بیمارستان مامانم بخاطر کرونا فوت شده و مامانم امروز عصر داره میره تو مراسم تشییعش شرکت کنه و چون امروز اصلا خونه نیست من به جاش می شینم سر کلاسای آنلاین یه کلاس اولی بینوا که داداش کوچیکترمه و فقط گریه میکنه که نمیخواد مشق بنویسه؟ خودم چی... به جای اینکه یه صبح خاکستری پاییزی برم مدرسه و سر کلاس درس بشینم ، تو خونه گوشیمو گرفتم دستم بعدم انداختمش یه گوشه و رفتم تو تختم خوابیدم فقط چون خوابم میومد؟ کلاسا رو می پیچونم چون حال ندارم؟ همزمان حالمم خوبه؟...این ...رسما چیزیه که کنار اومدن باهاش مثل عادت کردن به راه رفتن روی سقف یا شستن موهاتون با مایع ظرفشویی می مونه...

کی فکرشو میکرد یه روزی حتی بارون هم خطرناک بشه؟((: من حتی هنوز پنجره رو باز نکردم و بارون داره میره...میدونم ازم دلگیر میشه ؛ اینو مطمئنم...خودمم دلم واسه لرز زیر بارون تنگ میشه ، ولی نمیتونم یه سر درد و سرماخوردگی و سینه پهلو هم به دردای دیگه م اضافه کنم...

مامانم این روزا همش میگه ازم فاصله بگیرین...میگه وضع بیمارستانو ندیدین...میگه نمیفهمین چخبره...میگه من اصلا ناقلم، بهم نزدیک نشین((= ...و این بیشتر رو اعصاب من میره...دائم به خودش تلقین میکنه که مسیر های تنفسی ش می سوزن و بوی غذاها رو احساس نمیکنه...حتی میترسم اینا رو بنویسم! یه درصد نمیخوام به چیزی که خودش فکر میکنه فکر کنم! جدا نمیخوام! حتی اگه اسمش فرار کردن هم باشه نمیخوام!! ((= 

کلاس فوق برنامه ی ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست اجباری و مسخره ی مدرسه که تو واتساپ برگزار شه رو نمیخوام، قرنطینه و تنهایی رو نمیخوام ، شنیدن صدای دلتنگ مادربزرگم فقط و فقط و فقط از پشت تلفن رو نمیخوام...ولی مقاومت چه فایده ای داره؟(: اصلا آخرش که چی... من فقط یه نوجوون منزوی خونه نشینم که دلش به چند کلمه اراجیفی که می نویسه و چندتا رویایی که واسه آینده ی مبهم و نامعلومش داره خوشه...

پ.ن : کی فکر میکرد چهارشنبه ها اینقدر جهنمی بشن؟ از بچگی چهارشنبه ها رو دوست داشتم ولی ظاهرا دیگه نمیذارن به این دوست داشتن ادامه بدم...از فوق برنامه های بی فایده و عمر تلف کن متنفرم * برای بار دوم تاکید می‌کند *

پ.ن ۲ : جالب نیس این موضوع که دوشنبه پارت ۳۹ دزیره اومد و من از ترس اینکه نتونم تا اومدن پارت بعدی صبر کنم یا اینکه نکنه زیادی دردناک باشه دارم در مقابل خوندنش مقاومت میکنم؟‌ فک کنین هلیا و صبر و تقوا و مقاومت...خیلی قضیه داره دلچسب میشه...حالا ینی واقعا تا دوشنبه ی بعدی میتونم صبر کنم یا امشب تمومش میکنم؟

پ.ن ۳ : بارون هم تموم شد .

سوال نهم تو ادامه 🔽

نمیتونی همینجوری فقط بیای تو زندگی یه نفر ،

کاری کنی احساس خاص بودن کنه و بعد بری!

پ.ن : از اونجایی که تو چنل تلگرامم عادت داشتم گاهی تکست بذارم ، متاسفانه میخوام اینجا رو هم به اون ادا اطوارای قدیمی طورم آلوده کنم D: و خلاصه بگم ، اون سبک زندگی ایستا و منفعل رو اعصابو به حالت اکتیو تری برداشتم آوردم وبم، پس ببخشید ک باید اینا رو هم تحمل کنید!((=‌ شایدم دوست داشته باشید ، نمیدونم...با این حال این  تکستا میرن توی یه بخش جدید از طبقه بندی موضوعی ، بیش از این هم توضیح اضافی ندم دیگه...

یه مقاله ی کوتاه داشتم میخوندم ، می گفت : زمان هایی که ما آدمای این دوره زمونه تو زندگیمون داریم به سه دسته تقسیم میشن که درستش اینه که اصلا دسته ی سومی وجود نداشته باشه ؛

 با این حال وجود داره...چیزای غلط وجود دارن ، شما نمیتونید همشونو وادار به تغییر کنید ، نمیتونید از همش فرار کنید ، بخاطر خیلیاش نمیتونید فقط و تنها و only بقیه رو مقصر بدونید ، و اون سه دسته زمان اینا هستن:

۱. زمان های سفید : زمان هایی که اختصاص داده میشه به انجام دادن کارای مورد علاقتون ، تفریح ، علایقتون ، لذت هاتون و...

۲.زمان های سیاه  : وقتایی که به درس خوندن، کار کردن ، هر نوع بیزینس یا چمیدونم ، همین قبیل کارای اجباری  اختصاص میدین...

۳.زمان های خاکستری : میدونین چین؟ سمی ترین و مسخره ترین زمان های زندگیتون زمان های خاکستری ان، تو اون زمان به خیال خودتون وقتتون یا سیاهه یا سفید ، ولی در حقیقت به منفعل ترین شکل ممکن ترکیبی از سیاه و سفید شده و در حقیقت فقط دارین زندگیتونو هدر میدین...میدونین چجوریه؟ ذکر مثال همیشه حرفا رو واضح تر میکنه ، مثلا : 

من به خودم قول دادم از فلان ساعت تا فلان ساعت فلان مبحث از فلان درس رو بخونم ، ولی حین درس خوندن دائم دارم به رویاهام و قرارهایی که میخوام با دوستام تو آینده بذارم فکر میکنم و هر ازگاهی حال میکنم گوشیمو هم وسطش چک کنم ببینم عه فلانی چی گفته! وای کی منو اد کرد این گروهه ؟ عه یه آشنا توشه...و...

حالا بدبختی میدونین کجاس؟ اینکه مردم فقط بلدن در مقابل زمان هایی که قرار بود سیاه باشه ولی اومدیم توش چند قطره رنگ سفید ریختیم گارد بگیرن! منظورم همین وقت تلف کردن حین درس خوندن و...ایناس دیگه! در حالی که به همون اندازه ای که این کار خاکستری کردن زمانت محسوب میشه ، وقتی با خودت قرار گذاشتی چند دقیقه ای استراحت کنی ، یا از زمین و زمان کنده بشی ، یا بری مهمونی ولی عوضش برا خودت کلی مشغله ی فکری درست میکنی ، اینم زمان خاکستری محسوب میشه دیگه!! چرا با فکر کردن به کارای عقب افتاده اونم وقتی که به خودت قول دادی این زمان فعلی رو به تفریح و استراحت اختصاص بدی زندگی رو برا خودت کوفت و زهر مار میکنی!! نکنه با فکر کردن بهشون اون کارا انجام میشن؟ میخوام بهت بگم اگه میخوای اینجوری کنی اصلا نرو مهمونی...نرو تولد...استراحت نکن...یه وقت خدایی نکرده آهنگ گوش نکنی وقتت تلف شه، نیای چند کلمه متن بنویسی آیندتو به به قهقرا بدی ، ولی وقتی وسط درس خوندن تو کنسرتی هم به خودت مربوطه!

جدی میگم!! چرا زندگی رو باید به جون خودمون زهر کنیم؟((: وقتی سیاهی سیاه باش وقتی سفیدی سفید! خاکستری بودن چه معنی ای میده؟ حتی اگه یه قطره رنگ سیاه بریزی تو یه سطل پر از رنگ سفید میدونی دیگه هرگز سفید قبلی نمیشه؟ بر عکسشم صادقه! 

من و تو چقدر زندگی میکنیم؟ خاکستری نباش دیگه!

پ.ن : ترشی انبه تا حالا خوردین؟ من که روش کراشم...

پ.ن ۲ : فردا امتحان فیزیک دارم و قراره اون همه مبحثو توی یه عصر جمع کنم! قشنگ نیست؟ نتیجه ی خاکستری بودنه دیگه! 

مامانم ، عین خودمه... شایدم درستش اینه ، من شبیه مامانمم...همیشه تو بحثا مرکز توجه بوده ...همیشه اونو مقصر میدونستن ، همیشه اشک اونو در میارن ، همیشه اون مسئول همه چیز میشه ، همیشه اذیتش میکنن ، همیشه اونه که نگران همه چیزه، همیشه اونه که تا وقتی مطمئن نشه همه چی برا همه درست و بی نقصه سر جاش نمیشینه، همیشه اونه که از بس تو مهمونیا راه میره و نگران بقیه س آخر سر هیچی بهش نمیرسه ؛ بچه ی اول بودنش؟‌ یا روحیه ی رهبریش که خیلی وقتا به ضررش تموم شده؟ کدوم یکی ویژگی هست که بهم نداده؟ چرا باید صداشو الان با بغض بشنوم ؟نمیتونم گریه هاشو تحمل کنم ، نمیتونم ...نمیتونم بازم استرس داشته باشم که اون نامه ها هرگز خونده نشن ...این پاییز زیادی داره رو اعصابم میره...دلم فقط یه چیزی ازش میخواد، اینکه این پاییز لعنتی زودتر گورشو گم کنه

از بچگی خیلی زیاد سوال می پرسیدم ... ینی اصولا میشه گفت از دست سوالام کسی خواب و آروم نداشت .. احتمالا میگین - تو دوران بچگی - کاملا طبیعیه...سوال پرسیدن زیاد از ویژگی های بارز و روتین بچه های کوچیکه ؛ البته که درست میگین!

 از همون جایی که می پرسن : بچه ها چجوری به وجود میان؟ گرفته...تا زمانی که گیر میدن : نشاسته چیه؟ ویتامین چیه؟ کلسیم چیه؟ آهن توی غذا همون آهنای آهن رباست؟ چرا الان شبه؟ چرا روز نیس؟ چرا نمیشه برم بیرون؟ چرا بچه ی همسایه میره؟ چرا من نرم؟ چرا دزدا آدم بدن؟ چرا ما آدم خوباییم؟ چرا ...

حتی یادمه ، رو ضبط قدیمی ماشینمون که یه پژو RD یشمی رنگ بود و روش نوار کاست میذاشتیم ، من یه نوار کاست داشتم که پر از آهنگای بچگونه بود و از بس تو ماشین بهشون گوش میدادم همشو حفظ بودم...یه آهنگه بود میگفت چرا روزا نور خورشید می تابه؟ چرا شب تو آسمونا مهتابه؟ چرا دریاهای آبی پر آبه؟ دل من چرا همیشه بی تابه؟ و آره بخندین...!! دقیقا همینجوری بچگیامونو گذروندیم!((: 

یدونه دیگه بود ، آهویی دارم خوشگله...فرار کرده ز دستم...اوکی باشه ، ولی نخندین حداقل بقیشو بخونم!D': ...یدونه دیگه هم بود من همیشه باهاش گریه میکردم ، همون که می گفت :

"کبوتر مهربون ، پرش شکسته ...مامان جون مهربون بالشو بسته ...به من نگاه میکنه ، ساکت و خسته ...".‌ بعد اونجاش من بغضم میگرفت که میگفت :" کبوتر ناز من ، خوب میشی فردا، دوباره پر میکشی به آسمون ها."

ینیااا...نذارین دیگه بگمXD...و اون RD...

آره...یه ماشین دیگه خریدیم، ولی هنوز اون ماشین قدیمی رو نفروختیم...شاید باورتون نشه چقدر پیر و شکسته و داغون شده...اون ماشین دقیقا هم سن منه، چون یه هفته بعد از تولدم خریدنش!((*= ...شیشه های دوتا از پنجره هاش کاملا گیر کردن،  دستگیره ی در عقبی کنده شده ، شیشه ی جلوییش چند تا ترک جزئی و چندین تا هم فراجزئی داره ؛ و دلم واسه صندلی های سبز رنگ مخملیش تنگ شده، همون اولم از روکش های جدیدش اصلا خوشم نمیومد...حتی ضبطش هنوز قابلیت پخش نوار کاست داره...چقدر من میگرفتم نوار های اینا رو می کشیدم بیرون ، از بوی خوب و مسخره ی آهنی و پلاستیکی شون  خوشم میومد...و بابام اونقدر حرص میخورد که نمیدونست از دستم چیکار کنه! 

نوار هاشون مثل موهای فرفری بود ، وقتی همشو می کشیدی بیرون و توی هم جمع میشدن دقیقا همین شکلی میشد...

از بحث سوال پرسیدن رسیدیم به نوار کاست، میخواستم بگم امروز معلم زیست‌مون سر یه سوال ک ازش پرسیدم نزدیک بود دستشو از  گوشی دراز کنه مجاری تنفسیمو اونقدر تحت فشار قرار بده که دهنمو ببندم و دیگه ادامه ندم D: ...

بحث سر این بود که اشک علاوه بر شکست نور باعث همگرا شدن پرتو های نور هم میشه یا نه؟ و خیلی به طول انجامید بخاطر راهنمایی های غلط یک همکلاسی بینوا '-'... تو ویس آخرش دبیر داشت دستاشو از حرص می کوبید رو میز ! XD...

لنتیا دقیقا همین کارا رو میکنین دیگه سوال نمی پرسما '-'  بعد از اون موضوع هم پریدم به اینجا پناه آوردم '-'...تو این روزای مسخره‌ی کذایی هیچ چیز به اندازه ی خزعبل نویسی نمیتونه حالمو خوب کنه ، و تنها دلخوشیم میدونین شده چی؟

فقط این که بهم حق بدن! بهم حق بدن حالم خوب نباشه! یا خسته باشم! یا بی حوصله و ناجور...یا له و لورده...یا تنها و شکست خورده...ینی تو این وضع تنها چیزی که میخوام بشنوم اینه که : اوکی، حق با توئه!‌...

نه دارو میخوام،  نه دوا درمون، نه داد و بیداد ، نه گوش شنوا ،نه شونه برای گریه کردن، نه سنگ صبور ، نه ... ! نه هر چی... نه هیچی! فقط میخوام یه بارم شده حق با من باشه! همین! 

پی نوشت مهم امروز : تولدت مبارک مامی بنانای مهربونم! تو رنگین کمونی ترین هاله ی دنیایی اینو هیچ وقت فراموش نکن حتی اگر قلبت حس کنه خاکستری شده(:

دوستت دارم

پ.ن 2 : هر چقدر آب و هوای پاییز مزخرفه این خرمالوهای نارنجیش بدجور لنتی ان...

سوال هشتم تو ادامه 🔽

منم اینجوریم که ... تا بتونم بروز نمیدم ...بروز نمیدم ... بروز نمیدم ... به روی خودم نمیارم ... بیخیالش میشم ... بهش اشاره ای نمیکنم ، تظاهر میکنم به نادیده گرفتنش... یکم بعد یهو همشو با هم میریزم بیرون ، و وقتی به خودم میام که دیگه خیلی دیر شده و زیادی حرف زدم ؛ بعدش میدونی این پشیمونی از بیرون ریختن همه چی تهش به چی منجر میشه؟ دوباره یه دوره ی طولانی دیگه از جدی نگرفتن و بروز ندادن بی قراری های مسخره ی نوجوونی ، و این چرخه اونقدر ادامه پیدا کرده و تکرار شده و قراره تکرار بشه ، که به طرز دیوانه وار و غیر منطقی ای ، اسمش "زندگی من" شده! ولی آخرش که چی...کدوم درسته...بروز ، یا سکوت؟ 

اشکال نداره که چه قدر عقبی ، اون حس مزخرف که میگه داری در جا میزنی ، هیچ اشکالی نداره ، اون صدایی که مدام تو گوشت وزوز میکنه که به هیچ جا نمیرسی ، خاطرات فرصتایی که از دست دادی ... اینا هیچکدوم مهم نیست اگه تو بخوای ، اگه تو بخوای میتونی تغییرش بدی ...منم این دوره ی پر استرس رو داشتم ، روزایی که با سختی بلند میشدم چون نمیدونستم با چند تا تست باید به شب برسم ، وقتایی که میشستم سر آزمون قلمچی و با دیدن هر سوالی که بلد نبودم به خودم لعنت میفرستادم ... میبینی ... من ، تو ، دوستات ، هممون داریم تو این منجلاب پر استرس خفه میشیم ولی خواهش میکنم امیدت رو از دست نده ، فیزیکت بده ، نمی فهمی ! تلاشت رو کن و اگه دیدی امکانش نیست ، استعداد هات رو تقویت کن ، زیستت رو بیشتر بخون ، وقتای آزادت تا میتونی عمومی بخون ، دینی و ادبیات ، نردبون نجاتت میشه . روی درسی که استعداد داری تمرکز بیشتری کن تا عالی تست بزنی و درسایی که استعداد نداری ، آروم آروم پیش بیا . تو تنها کسی هستی که میتونی خودت رونجات بدی . منم تو ریاضی و فیزیک افتضاح بودم ، میخوندمشون ، تستش رو میزدم ولی گاهی دیوونه میشدم ، نمیفهمیدم ، هر وقت حس میکردم نمیتونم ، میرفتم سراغ عمومی ، دینی میخوندم ، ادبیات میخوندم و لذت میبردم و حس میکردم ، اوکی ، من تونستم . سخن آخر اینکه ، منتظرم ، منتظرم موفقیتت رو تو همین صفحه ببینم و اینکه ، این نیز بگذرد .

- ازت ممنونم همتا ، [ ۱۹ مهر ۱۳۹۹ ، ۱:۱۲ a.m ]

On The Front Line: Chinese Artists Pay Tribute To Medics In The Fight With Coronavirus Outbrake

گردن های خمیده ، چشم های خسته ، پاهای ضعیف و خشک ، چشم های گود شده ، کز کردن پشت پنجره ، تنگی نفس با ماسک ، خلأ آرامش ، تنهایی و سکوت ، بی حسی ، مجازیت بیهوده ! 

وقتی بهش فکر میکنم ، چیزای زیادی ازمون گرفتی،  در مقابلش چیزای زیادی هم دادی، ولی اگر بخوام صادق باشم، باید بگم بده بستون خوبی نبود (: !‌‌...

اظهار نظر کردن راجب این وضع خیلی سخته ، جوری که دیگه نه اون نظر های کارشناسی "مثلا" معتبر رو میتونیم قبول کنیم ، نه اون تراژدی های روانشناسی! ولی چیزی که بارها و بارها تکرار کردم این بود که : 

"ما به کتابای تاریخ مثل یه غار تاریک پر از عنکبوت ، یه ابهام و یه Enigma نگاه می کردیم ...! به یاد بیارید وقتی رو که از کتابا می شنیدیم بیماری طاعون و وبا در فلان زمان شیوع پیدا کرده و با یه نیشخند پیروزمندانه فکر میکردیم بشریت هنوز اونقدر پیشرفت نکرده بود که درستش کنه ولی الان کاملا پیشرفته ست!(= 

حالا کسی هست بگه اون پیشرفتگی کجاست؟! " Doing an art - Tried something a little different, inspired by...

#برگی_از_تاریخ_برای_آینده

این یه چالشه بچه ها ، میتونید هرجوری دوست دارید صداش کنید ، ولی عنوانشو اون بالا نوشتم! نحوه ی شرکت توی این چالش اینجوریه که :

1.میتونه خیلی بداهه طور باشه، یعنی هر احساسی راجع به کرونا دارید یا حرفی هست که میخواین بهش بزنید ، تو قالب چندتا جمله بیان کنید و مخاطبتون کیه؟ کووید نوزده...قراره بمونه برای زمانی که نوه هاتون وبلاگ هاتونو میخونن!  قراره بفهمن مادربزرگ/پدربزرگ هاشون چه حسی داشتن و چی کشیدن دیگه! هوم؟((: شما که نمیخواین همه چیو دست تاریخ نویسا بسپرین تا فقط چندتا مقاله ی علمی ثبت کنن؟

2‌.میتونید چیزایی که ازتون گرفته ، و در مقابل چیزایی که بهتون داده رو لیست کنید ، سر جمع یکم با خودتون خلوت کنید ، اصطلاحا cost - benefit کنین، ببینین باهاش به کجا رسیدین؟ با خودتون چند چندین؟ بهش عادت کردین یا نه؟ از عادت کردن یا نکردن خوشحالین یا دلگیر؟

3.میتونه دو سه جمله باشه...میتونه چندین و چند سطر باشه،میتونه فقط یه تکست و یه عکس باشه، میتونه ۱۰ ها کیلومتر راجب احساساتتون توی این مدت نسبت به کرونا و بیماری و قرنطینه باشه، همش به خودتون بستگی داره ! 

4‌.هر کس اینو می بینه میتونه شرکت کنه ، ولی شرطش چیه؟ اگه شرکت کرد باید ۳ نفر دیگه رو هم دعوت کنه [=

5‌.برای شروع دعوت میکنم از : 

آوا ، سحر (نوتلا) ، آیلین ، موچی ، آرتمیس ، هلن ، آگاتا ، استلا ، ناستاکا ، آکی سان ، نفیسه .

Am I going to ruin muself again?

صادقانه بخوام بگم ، امروز روز چندان جذابی نبود ... نکته های خوبی هم توش نهفته بود ، مثل حرف زدن با فاطی ، ولی به قول یاسی ، انگار نفرین های بهرامی پشت تعطیلی امروز بود!

امروز تعطیلمون کرده بودن ، بله، بخاطر نتایج درخشان دوازدهمی های مدرسه مون تو کنکور ، که اگه اشتباه نکنم شامل ۵ تا پزشکی و یدونه دندون پزشکی و رادیولوژی شهید بهشتی و زبان روسی دانشگاه تهران و خلاصه همین درخشش های کور کننده بود'-'‌ 

به قول هاله این شیرینی مجازیشون بود، که چهارشنبه که بین دو تا روز تعطیل رو تعطیل کردن، و میدونین ، ما چهارشنبه ها زمین شناسی داریم .‌..معلم زمین شناسی هم به هیچ وجه از خیر تدریس و امتحان هایی که میگیره نمیگذره و سر تعطیل شدن امروز احتمالا باید کلی حرص خورده باشه و فک کنم انرژی منفی ساطع شده ازش تا میلیون ها سال نوری پتانسیل راهپیمایی داره...آخ که چقدر زمین شناسی مسخره و بی مصرفه!! 

جالب نیست از عصر دوشنبه تا الان که شب چهارشنبه س هیچ غلطی نکردم؟(: نه به برنامه م رسیدم نه اصلا برنامه ی درست و حسابی ای تونستم بنویسم که بخوام اجرا کنم...از گشادی متنفرم...از بیدار موندن تا صبح هم همینطور...زندگیم بدجوری یکنواخت شده ، اما حق شکایت ندارم...با این همه بدم میاد وقتی هر وقت از مشکلاتم به بابام میگم میگه : برا تو تنها ک نیس، برا همه س! انگار برای همه بودنش قراره چیزی از مشکلات من حل کنه! تازه کی گفته برا همه س ؟ میدونم بهونه گرفتن و دلیل بیخودی آوردن سودی نداره ، نه واسه من نه واسه بابام ، ولی خوشم نمیاد فکر کنن با تعمیم دادن مشکلات شخصی یه نفر به همه ی عالم و آدم از شدت آزار دهنده بودن و غیرقابل تحمل بودنش کاسته میشه...

به همین زودی تاریخ زندگیم داره تکرار میشه ، و من از این موضوع بدجوری واهمه دارم...اگه همون اتفاقایی که پارسال افتاد بخواد مشابهش دوباره تکرار بشه چی؟ اگه بدتر بشه چی...اگه جا بزنم چی؟ راستش فوبیای آینده گرفتم...گذشته هم که هنوز تو وجودم پرسه میزنه...دلم میخواست میتونستم یه مدت از هر چی ساعت و زمان و عقربه و آلارمه مرخصی بگیرم...داره بیش از حد زود میگذره... 

چند روزیه که دارم به نوشتن نامه ها فکر میکنم...همون ۱۷ تا نامه ای که شاید حتی نباید اسمشو اینجا بیارم،  چون به هر حال عقل و منطق همینو میگه! چیو میگه؟! میگه وقتی داری یه کار احمقانه میکنی لازم نیست بری رو لبه ی جدول های کنار خیابون وایسی و در حالی که با تخسی روشون راه میری داد بزنی من یه احمقم!! 

ولی به قول فاطی مهم نیس عقل و منطق چی حکم میکنه ، تو آخرشم به حرفای قلبت گوش میدی!

نمیخواستم دیشب تا ۵ صبح بیدار باشم، ولی بودم ! از ثبت کردنشم ناراحت نیستم...بذار حماقت های مزخرفم درس عبرت بشه ولی سمفونی خیلی قشنگ بود...(اخیرا به فن فیکشن معتاد شده است)

من رفته بودم کمپ ترک اعتیاد سوشال مدیا...ولی ظاهرا چیزای بدتری جایگزینش کردم...تو نامه های بعدی چی بنویسم...

 میترسم...

سوال هفتم تو ادامه 🔽

واسه ی یه لحظه اومدم نوشته ی امروزو اینجوری شروع کنم که : آخر هفته های پاییز...و یهو تو ذهنم این موضوع پیچ و تاب خورد و مسیر های عصبیمو به هم ریخت که، چرا آخر هفته های آذر یا آبان یا پاییز؟ چرا آخر هفته های نوامبر نه؟ چرا فقط با به کار بردن چن کلمه از تاریخ میلادی یا به اصطلاح "فرهنگِ غرب" که به خاطر حرفا و کاراشون تبدیل به یه واژه ی مردم گریزانه شده ، اینقدر نوشته ها تغییر میکنن و رنگ و بوی دلچسب دیگه ای میگیرن...؟

وقتی میگم آخر هفته های نوامبر همیشه دلگیرن ، شک ندارم تصور یه کافه ی دنج خلوت گوشه ی یه خیابون شلوغ که آخر هفته ها رهگذراش روی نیمکت میشینن ومیذارن بین لب هاشون هارمونیکا جا خوش کنه یا  صدای نوستالوژیک آکاردئونی که از دور شنیده میشه، خیلی راحت به ذهنتون میاد و احتمالا جوانه های چشایی رو سطح زبان یا دهانتون سرخوشانه راجب چاشنی تلخ قهوه ای که تو اون کافه حتی نخوردینش (!!) با هم بحث میکنن و باعث بیشتر متوهم شدن نورون های مغزتون میشن...اونا باور میکنن، وقتی با یه نفر راجب اون کافه ی دنج و کم نور گوشه ی خیابون و اولین ملاقاتتون صحبت میکنین، اونا باور میکنن، سیناپس های بیجا و بی جهت میدن ، تو عمق جسم های سلولیشون احساسش میکنن و به محرک ها پاسخ میدن، نورون ها باور میکنن. پس حواستون باشه با کی راجب آخر هفته های نوامبرتون تو اون کافه های تصنعی فرانسوی صحبت میکنین ، چون اگه هر لحظه حواستون پرت بشه و به قول ملکه اجازه بدین هورمون ها بر انگیخته تون کنن ، همون گارسون بی رحم با ابرو های به هم گره خورده قهوه رو لباستون خالی میکنه و میره ...به هر حال از اون کافه ی شلوغ پر طرفدار چه انتظاری میره؟! اونم وقتی اسم بتهوون با ورقه های برنزی سر در قدیمیشو مزین کرده و پیانوی گوشه ی سالن جوری سر جاش کز کرده انگار سالهاست رد سر انگشت های بتهوون رو کلاویه هاش جا مونده...بتهوون همونی نبود که عصبانی میشد و قهوه رو رو لباس پیشخدمت خالی میکرد؟!‌ تو خیابون راه می‌رفت و به گفته ی همون کتاب به Grumblingش ادامه می‌داد و مردم فکر میکردن دیوونه شده؟ یا همونی نبود که یادش میرفت لباس های کهنه شو عوض کنه تا جایی که دوستاش شبانه به خونه ش میومدن و اینکارو براش انجام میدادن، در حالی که وقتی بیدار می‌شد حتی متوجه نمیشد لباساش عوض شدن؟ قد کوتاه و گونه ها و نوک بینی سرخش؟ ازش چه تصورات شاعرانه ای ساخته بودن وقتی تک تک معشوقه هاش ردش کردن و وقتی مخاطب هاش با شنیدن صدای موسیقیش گریه میکردن ،  می خندید و بهشون میگفت که دیوونه شدن؟...

حالا بهم بگین آخر هفته های نوامبر یا آبان؟

+ اگر فکر کردید من از این سوال های وبلاگی فقط به عنوان بهونه ای برای پست گذاشتن استفاده میکنم خب کاملا درست فکر میکنین!

++ تَرارا فعلا در چارت شیپ های تاپ ذهنم داره به صدر جدول نزدیک میشه...البته مشخصه که مائوکو و ویکوک جایگاه خودشونو دارن...ولی میفهمین ک  ترارا حق نداره اینقدر خوب باشه؟ ینی فقط صب کنین...من تا ترارا به ریل بدل نشه سر جام نمی شینم...

سوال ششم در ادامه>>