دیشب، دیر وقت بود؛ طبق معمول خسته بودم و میدونستم زنگ اول قراره بهرامی با اون امتحانای جذاب زمین شناسیش دهنمونو سرویس کنه(که زیاد نکرد البته) ، با این حال بازم نمیتونستم بخوابم ... غرق بودم تو آهنگای 8 بعدی BTS ، ز غوغای جهان فارغ ... همون موقع اسرا گفت که هی! اینجا داره بارون میاد...و با خودم فکر کردم چقدر دلم تنگ شده برا بارون ، چقدر خسته تر از همیشه ام از این همه یکنواختی ولی ، چاره چیه؟ واقعا چیه؟ روز به روز بدتر میشه...اصلا از روزی که با بهرامی(زمین شناسی)شروع بشه و با جلالی(شیمی) تموم بشه دیگه چه انتظاری میشه داشت؟
اصلا نظرتون چیه برگردیم به همون راه حل های فضایی کار ساز و فوق العاده ی بابام! همون که میگه مشکل تو تنها نیس ک، مشکل همه س! اوکی مشکل همه س...پس حل شد دیگه!((: بیخیال...
میدونین چیشد؟ امروز بارون اومد...همین الانم داره بارون میاد ، و من اونقدر خسته بودم که طاقت نیاوردم و سر زنگ دینی گوشی رو خاموش کردم گذاشتم یه گوشه، فقط خوابیدم!! فقط خواب...و عجیبه که هنوزم خوابم میاد~ اخیرا خیلی می خوابم...هر عصر با خودم میگم فقط نیم ساعت! بعدش تا به خودم میام حداقل ۵ بار دکمه ی اسنوز آلارم گوشی رو زدم و اونقدر طولش دادم که به خودم میام وقتی بیدار میشم ساعت ۵ یا ۶ عصر شده...عصرای پاییزی خیلی دلگیرن...درسته امروز بارون میاد و با روزای قبل یکم متفاوته، یا حداقل قرار بود که متفاوت باشه، ولی فک میکنین با چه پیامی تو یکی از گروه هامون رو به رو شدم؟(=
لطفاً چنانچه بارندگی شد ،به هیچ عنوان تا ٢٤ساعت زیر باران نروید.در صورت بارندگی تا ٢٤ساعت اول ویروسهای معلق در هوا وارد چشم و دهانتان خواهند شد ،حتی اگر موهایتان خیس شود باز هم وارد صورت و در نتیجه ویروس وارد اجزاء صورت شما میشود ،،،،لطفاً به دیگران هم توصیه بفرمایید ،وضعیت خطرناک اعلام شده است 🙏💐
عجیبه نه؟ عجیب و غیر قابل باوره! یعنی من واقعا توهم نزدم؟ بارون به اون بی آزاری حالا قصد جونمونو کرده؟ مادر یکی از همکارای بیمارستان مامانم بخاطر کرونا فوت شده و مامانم امروز عصر داره میره تو مراسم تشییعش شرکت کنه و چون امروز اصلا خونه نیست من به جاش می شینم سر کلاسای آنلاین یه کلاس اولی بینوا که داداش کوچیکترمه و فقط گریه میکنه که نمیخواد مشق بنویسه؟ خودم چی... به جای اینکه یه صبح خاکستری پاییزی برم مدرسه و سر کلاس درس بشینم ، تو خونه گوشیمو گرفتم دستم بعدم انداختمش یه گوشه و رفتم تو تختم خوابیدم فقط چون خوابم میومد؟ کلاسا رو می پیچونم چون حال ندارم؟ همزمان حالمم خوبه؟...این ...رسما چیزیه که کنار اومدن باهاش مثل عادت کردن به راه رفتن روی سقف یا شستن موهاتون با مایع ظرفشویی می مونه...
کی فکرشو میکرد یه روزی حتی بارون هم خطرناک بشه؟((: من حتی هنوز پنجره رو باز نکردم و بارون داره میره...میدونم ازم دلگیر میشه ؛ اینو مطمئنم...خودمم دلم واسه لرز زیر بارون تنگ میشه ، ولی نمیتونم یه سر درد و سرماخوردگی و سینه پهلو هم به دردای دیگه م اضافه کنم...
مامانم این روزا همش میگه ازم فاصله بگیرین...میگه وضع بیمارستانو ندیدین...میگه نمیفهمین چخبره...میگه من اصلا ناقلم، بهم نزدیک نشین((= ...و این بیشتر رو اعصاب من میره...دائم به خودش تلقین میکنه که مسیر های تنفسی ش می سوزن و بوی غذاها رو احساس نمیکنه...حتی میترسم اینا رو بنویسم! یه درصد نمیخوام به چیزی که خودش فکر میکنه فکر کنم! جدا نمیخوام! حتی اگه اسمش فرار کردن هم باشه نمیخوام!! ((=
کلاس فوق برنامه ی ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست اجباری و مسخره ی مدرسه که تو واتساپ برگزار شه رو نمیخوام، قرنطینه و تنهایی رو نمیخوام ، شنیدن صدای دلتنگ مادربزرگم فقط و فقط و فقط از پشت تلفن رو نمیخوام...ولی مقاومت چه فایده ای داره؟(: اصلا آخرش که چی... من فقط یه نوجوون منزوی خونه نشینم که دلش به چند کلمه اراجیفی که می نویسه و چندتا رویایی که واسه آینده ی مبهم و نامعلومش داره خوشه...
پ.ن : کی فکر میکرد چهارشنبه ها اینقدر جهنمی بشن؟ از بچگی چهارشنبه ها رو دوست داشتم ولی ظاهرا دیگه نمیذارن به این دوست داشتن ادامه بدم...از فوق برنامه های بی فایده و عمر تلف کن متنفرم * برای بار دوم تاکید میکند *
پ.ن ۲ : جالب نیس این موضوع که دوشنبه پارت ۳۹ دزیره اومد و من از ترس اینکه نتونم تا اومدن پارت بعدی صبر کنم یا اینکه نکنه زیادی دردناک باشه دارم در مقابل خوندنش مقاومت میکنم؟ فک کنین هلیا و صبر و تقوا و مقاومت...خیلی قضیه داره دلچسب میشه...حالا ینی واقعا تا دوشنبه ی بعدی میتونم صبر کنم یا امشب تمومش میکنم؟
پ.ن ۳ : بارون هم تموم شد .
سوال نهم تو ادامه 🔽







