۲۳ مطلب در آذر ۱۳۹۹ ثبت شده است.

فک کنم این موقع نصفه شب(شایدم نصفه صبح) ساعت a.m 3:47 قدم زدن تو وبلاگ های قدیمی میهن بلاگ و خندیدن به حرفا و قول ها و تعهدات آدمایی که قبل از مرگ میهن بلاگ به فنا رفتن زیاد جالب نباشه ... از نسخه ی پشتیبان فقط متن ها بدون عکس منتقل شدن ... اونم بدون رعایت فاصله ی بین متن ها که قبلا گذاشته شده بودن ؛ در نهایت یه مشت متن در هم چپیده از نسخه ی پشتیبان دومین وبلاگم حاصل شد . شاید واقعا باید ولش کنم تا بره .. من به این موضوع خیلی فکر کردم .. به دو دستی چسبیدن به خاطرات یا رها کردن همه چی به امید ساختن خاطرات دلنشین تر .. به مقایسه ی آرامش خاطر بین کسایی که گذشته براشون هیچ اهمیتی نداره و روز به روز منتظر آدمای متنوع و اتفاقات جدیدن ، و کسایی که با یه زنجیر نقره ای به گذشته وصل شدن .. گذشته ای ک حتی نمیتونن منکر یک صدم ثانیه ش بشن و بابت فراموش کردن هر تکه ی کوچیک از خاطراتشون حداقل ۱۴ دقیقه ی متوالی خود خوری میکنن ...

میهن بلاگ ...

 , Not everybody deserves your tears , and the one that does 

.never lets you cry

"هر کسی" لیاقت اشکاتو نداره ، و کسی که داره ،

هیچ وقت نمیذاره گریه کنی.

_______________________________________________________

ضمیمه : این اولین و تنها پادکستیه که تا حالا درست کردم و میشه گفت مال حدودای چند ماه پیشه (دقیق یادم نمیاد) و از اونجایی که اون زمان تو اینستا و واتساپ استوریش کردم ممکنه بعضیاتون شنیده باشیدش × پس ببخشید اگه براتون تکراریه ~ با این حال تصمیم گرفتم بذارمش ((= ... اگه دوس داشتین ، و اگه بازم درست کردم ، میذارم همینجا ^^ راستی ، ترجیحا با هدفون یا هندزفری گوش بدید ^^

 

ساخت کد موزیک

 

 

 

 

بعضی وقتا کسایی که ما دوسشون داریم ما رو دوست ندارن ؛ دردناکه ، ولی خب ، هیچ کاری نمیتونیم راجبش بکنیم .. 

+ من نمیفهمم!      - ولی من میفهمم! 

من میدونم این شبیه چیه وقتی جوری که تو یکیو دوس داری اون دوسِت نداره .. کسی که نمیتونی بهش فکر نکنی ، این بهت صدمه میزنه ؛ ولی تو نمیتونی کاری کنی مردم ازت خوششون بیاد ! .. میدونم .. ولی عشق راجب کارای بزرگ یا ماه و ستاره ها نیست ، فقط بستگی به شانست داره .. بعضی وقتا کسیو ملاقات میکنی که همون طوری که تو دوسش داری دوسِت داره ... و خب ، بعضی وقتام خوش شانس نیستی ! ولی یه روز یه کسیو پیدا میکنی که بخاطر خودت بهت اهمیت میده .

منظورم اینه ، ۸ میلیارد آدم رو زمینه ..

مطمئنم بالاخره یکی از اونا بخاطر تو از صخره ها بالا میاد.

خودم میدونم دارم گند پست گذاشتن رو در میارم .. ولی ممکنه منم یکی از همون کودن های توی داستانا باشم؟ همونایی که از همه سرکوفت میخوردن که تو هیچی نمیشی و نمره های پایینی میگرفتن.. یا خنده داره که انتظار دارم با کودن بودن به جایی برسم ؟ نمیدونم .. فقط میدونم اصلا دلم نمیخواد پای فامیل به اینجا وا بشه چون حس وجودشون باعث میشه جلوی خودمو بگیرم و یه چیزایی رو نگم .. اینم میدونم که امروز بعد از ظهر تو خواب حس میکردم قلبم داره رو سینم سنگینی میکنه و انگار میخواد کنده بشه و بیوفته پایین .. مثلا قلبم بیوفته تو استخون لگنم .. میدونم چنین چیزی امکان نداره .. ولی یه حس نحس بود .. بازم کلی خواب دیدم .. بعدم که بیدار شدم از مامانم جملات نا امید کننده ای شنیدم ؛ نه اینکه بخواد منو دلسرد کنه ها ، نه . فقط واقعیت به اندازه ی کافی تکراری و غیرقابل تحمل و مزخرف بود تا بتونه گند بزنه به حالم .. من زیاد حرف میزنم نه؟ خودم میدونم .. ولی اگه بدونین برای به زبون آوردن چقدرش جلوی خودمو میگیرم و سعی میکنم هر روز (تو زندگی واقعیم )ساکت تر باشم ، شک ندارم دستمو به گرمی فشار میدین و بابت بیرون نریختن اون همه کلمات به هم ریخته و خوب و زشت و قشنگ و مسموم ازم تشکر میکنین.

 سمت چپ: جونگکوک    سمت راست : برادر بزرگترش

دلیل اینجا بودنم؟ خب دوباره یه بهونه واسه پست گذاشتن پیدا کردم ، به علاوه ، حیف نیس اگه تو این تاریخ هیچ پستی اینجا وجود نداشته باشه؟((: .. 

امروز ظهر مامانم بجای ساعت ۲ ، ساعت ۱ و نیم ظهر اومد خونه . مرخصی ساعتی گرفته بود چون مادر یکی دیگه از همکاراش بخاطر کرونا فوت کرد و دوباره اون مونده و از بیمارستان به تشییع جنازه و از تشییع جنازه دوباره به بیمارستان، محیط آلوده ای که هر روز مجبوره توش کار کنه و شاهد کلی مرگ و بیماری باشه .. و صد البته ، بخاطر شغلش ، دو برابر اونم زاد و ولد ببینه .

هنوز وقت نشده ازش چیزی بپرسم در مورد پیش بینی هاش ، ولی مطمئنم همون طوری بود که میگفته. کلی آدم از قبل واسه این تاریخ نوبت عمل سزارین داشتن ، کلی آدم مخصوصا تصمیم گرفتن بچه هاشونو تو این تاریخ به دنیا بیارن و بخاطر این موضوع حتی راضی شدن اون نوزاد های نارس رو زیر اون غول های آهنی (که همون دستگاه های محافظ باشه) نگه دارن ، و خلاصه همین امروز صبح ساعت 9:09 خیلیا تو تب و تاب بودن ... خیلیا هم هیچ اهمیتی نمیدن ، چون معتقدن امروزم یکی دیگه از همون روزاس...

که اتفاقا منم اول صبح همین حسو داشتم .. از صبح بخاطر جنگ های زیستی با عادت های طبیعی بدنم که از چند روز پیش شروعش کرده بودم ، از چشم درد و سر درد در حال کور شدن بودم و دلم میخواست عالم و آدمو به باد فحش و ناسزا بگیرم .. هیچ اهمیتی نداشت الان 99/9/9 عه یا 98/7/6 یا هر تاریخ مسخره ی دیگه ای ...

ولی یه ذره خوابیدن و دیدن یه ویدیو حالمو بهتر کرد .. اونجایی که میگفت تو زندگی ما آدما دو دسته مسائل وجود داره : 

۱.مسائل بیرونی      ۲.مسائل درونی

و ۹۰ درصد مشکلات بشر از همون جایی سرچشمه میگیره که میخواد با مسائل درونی شبیه مسائل بیرونی رفتار کنه ..

وقتی بیرون از ذهن و فکرتون یه مشکلی پیش میاد ، اکثر مواقع قابلیت حذف و کنترلشو دارین درسته؟ مثلا سردتون میشه لباس گرم می پوشین ، گرسنه تون میشه غذا میخورین ، اگه نور خورشید اذیتتون کنه با کشیدن پرده ی اتاقتون نور رو حذف می کنید درسته؟ اگه یه تفنگ بذارم رو سرتون و بگم بلند شو اتاقتو جارو کن وگرنه یه گلوله حرومت میکنم چی کار میکنی؟ خب جارو میکنی دیگه ..

ولی اگه تفنگ بذارم رو سرت و بگم استرس نداشته باش چی؟ خب استرست بیشتر میشه! چون استرس یه مسئله ی درونیه..

با مسائل درونی نباید جنگید چون هر چی بیشتر باهاشون مقابله میکنی تبدیل به غول های بزرگتری میشن .. فقط باید بپذیری و باهاشون کنار بیای و کم کم ، حتی ازشون استفاده ی مفید کنی.

این همه زر زدم ک چیو بگم؟ خب هدف خاصی نداشتم'-' دروغ بگم چرا '-' اومده بودم همینجوری امروز رو ثبت کنم .. ک با موضوع مرگ و زاد و ولد شروع شد تهشم رسید به بحث مسائل درونی و بیرونی .. خلاصه برگه ی چالش خوابمو پاره کردم و ریختم سطل آشغال..

عکس بالای پست هم زیاد مرتبط نبود شاید .. ولی نگاش کنین چقدر کیوت بوده .. بانیTT 

پ.ن : مدیرمون گفته اگه آخر دی‌ از امتحانای ترم چیزی اضافه بیاد اون باقی مونده ی ناچیز رو بهمون استراحت میدن .. و از الان به عشق اون چند روز تعطیلی زمستونی میخوام تا آخرش دووم بیارم .. تازه برنامه امتحانی هم خودمون باید بچینیم'-'

زیباست نه؟(*= ..

دلخوشی های ناچیز ~

الان از همون وقتاییه ، که باید نوشت ؛ ولی نمیدونم اون چیه که باید نوشتش .. بی دغدغگی حتی دیگه تو دراما ها هم نیس نه؟ پس چطور میتونه تو زندگی واقعی باشه .. نمیدونم .. امروز داشتم به یه چیزی فک میکردم،  اینکه تنها چیزی که درمورد حس و حال من هیچ وقت تغییر نمیکنه ، همون دائم المتغیر بودنشه ((= 

فک کنین چقدر خنده داره این موضوع ! اینکه تنها چیزی که هیچ وقت تغییر نمیکنه خود تغییر کردنه..

کاش من مجبور نبودم خودمو تغییر بدم.. چی میشه اگه فقط بخوام همون هلیای قدیمی بمونم و هیچکسم کاریم نداشته باشه .. چرا هر چی میگذره فقط سخت تر میشه ؟

اون موقعا این شکلی نبود

میگن ترک عادت قدیمی خودش موجب مرضه

منم میگم وای به حال اینکه جاش بخوای عادت جدید هم بسازی ..

اینقدر زود جا زدن طبیعیه؟

من فقط چشمام رو کتاب داشت می سوخت

بعدشم اتفاقا خوابم نبرد پس چیزیو از چالش 21 روزه ی ساختگیم زیر پا نذاشتم

آره .. قرار بود دیگه ظهرا نخوابم و شبا زود برم سراغ کپیدن کوفتی ..

اتفاقا اینکارم کردم  ولی دوباره خوابم گرفت .. پس تصمیم گرفتم نیم ساعت عصر بخوابم

ولی میدونین چیشد؟ به محض اینکه رفتم تو تخت مغزم روشن شد و دیگه خوابم نیومد

واکنش های بدنم دقیقا یجوریه انگار داره باهام بازی میکنه

مثلا میگه برو بخواب ، ولی من مقاومت میکنم که نخوابم .

 دوباره زمزمه میکنه : بخواب .. بخواب .. بخواب..

میزنم تو دهنش میگم باشه ولم کن .. رفتم بخوابم !! 

لامپو خاموش میکنم ، ساعت 6 عصرمیرم​​​​​ تو تخت .. 

یهو میگه : آخ آخ دیدی چیشد؟ الان دیگه پاشو نخواب !

میخواستم اذیتت کنم میزان اراده ای ک داری بسنجم!

د خب دهنت .. دهنت سرویس .. 

* هی میخوام مودب باشم*

امروز روز سومه .. مث اینکه بدن من به 14 ساعت خواب در روز نیاز داره ^^ 

F*ck this ridiculous body 

whats the point of going to school if i can just learn everything on the internet?

و بالاخره بعد از مدتها (از روز تولدم تا الان) که دلم نیومده بود اون چای سبز کیسه ای کوچولویی که کنار کادوهات برام فرستادی رو بازش کنم ، امروز بالاخره دل ب دریا زدم ، چایی رو جوری ک اون برچسب شکل کلاه روش پاره نشه باز کردم ، آب جوش ریختم و انداختمش تو فلاسک ... بعدم با کاپشن پشمی نشستم تو حیاط ، تو سرما چایی سبز خوردم [': ...یکم حس سرماخوردگی بهم دست داده ولی مهم اون حس چایی تو هوای سرد بود ... سلیقه ت هم خوبه ها ... اصن مگه میشه بد باشه'-' ... والا ...دختره ی پشمکی صورتی ..

عیح ...

ای کاش یه روز پیش هم با بقیه *همون بقیه ای که واقعا لایق بقیه بودن هستن* توی هوای سرد چای سبز با طعم سیب و دارچین بخوریم (= 

🍵 آریگاتو ، سنتاکو ^^ ☁️

پ.ن :

لطفا به اون شلوار راحتی آبی چهارخونه م توجه نکنین'-'

* میدونم الان رفتین بالا ک توجه کنین*

پ.ن ۲ : یکی دو روزیه دارم ساعت فیزیولوژیک بدنمو به یه چیزای ساده ای عادت میدم ، امیدوارم موفقیت آمیز باشه و بتونم تا انتهای روز ۲۱ دووم بیارم (دانشمندا تایید کردن که واسه ایجاد یه عادت جدید ، ۲۱ روز مداوم انجام دادنش میتونه کافی باشه و ادامه دادنش بعد از اون بستگی به خواسته ی خودتون داره) اگه موفقیت آمیز بود شاید بعدا یه یادداشت ساده براش بذارم.

اونا بهم گفتن جایی که خوشحالیتو از دست دادی دنبال خوشحالی نگرد .. ولی اگه جایی که خوشحالیمو از دست دادم همونجایی باشه که واسه اولین بار به دستش آوردم چی؟

کاربران و همراهان قدیمی و جدید میهن بلاگ، سلام

از اینکه مجبور هستیم به زودی از شما خداحافظی کنیم متاسفیم.

دشواری نظارت بر محتوا و نظرات سایت ، قدیمی شدن نرم افزار سایت و عدم وجود توجیه کافی برای سرمایه گزاری مجدد جهت خرید سرورهای تازه و تولید نرم افزار جدید ما را مجبور به اخذ این تصمیم کرد.

از کاربران محترم خواهشمندیم تا تاریخ ١٥ آذرماه درصورت علاقه از محتوای خود پشتیبان و یا کپی بردارند. در تاریخ ١٥ آذر سرورهای سایت خاموش خواهند شد.

از همراهی شما در سالهای طولانی زندگی سایت میهن بلاگ متشکریم و امیدواریم سایر سرویس های ایرانی پاسخگوی نیاز کاربران عزیز ما باشند.

.....

به هم که رسیدیم داشتیم گریه میکردیم ، بعد دیدن پستش تنها چیزی که سرچ کردم فقط :میهن بلاگ" بود. فک میکردم گریه کردن براش الکی شلوغ کردنشه ، یکم بعد دیدم نه ، نه تنها شلوغ کاری نیس ، بلکه خون گریه کنمم حقشو ادا نمیکنه. 

بدو بدو رفتم سراغ مامانم ، دستامو گذاشتم رو سرم ، گفت چیشده؟ گفتم مامان خونه خراب شدم...انگار دیوار های خونمو رو سرم خراب کردن ؛

حس مستاجر تنها و آواره ی بینوایی رو داشتم که حالا صاحب خونه ش اومده بهش میگه : 

-" خونه های این دور و اطراف دیگه دارن زیادی متروک و پوسیده میشن ، نگه داشتن این تیر آهن های قراضه ی قدیمی جز خرج هیچی واسه ی ما نداره ، مجبوریم همشو صاف کنیم و زمین ها رو به میدون دارها و میلیاردر ها بفروشیم ، تا ۱۵ آذر وقت دارین تخلیه کنین و هر شی قیمتی ای دارین با خودتون ببرین . بعد از اون سرور ها قطع میشن ، خونه های قدیمیتون که هنوز بوی بعضی دوستاتونو میدن از بین میرن،  پرده های چیت مخمل صورتی کمرنگ ، کاناپه ی نخ نمای خردلی ، آشپزخونه ی محقر ، دوستایی که اونجا به وجود اومدن و حالا دیگه خیلیاشون وجود ندارن ... حتی بوی خاطرات هم داره میره ، لطفا تخلیه کنید ، لطفا تخلیه کنید وگرنه اسباب اثاثیه ای که داشتید هم زیر آوار برای همیشه دفن و فراموش میشه".

دیوونه ...

ابله ...

نفهم ...

من دلم تنگ میشه (!!!) ...

حتی اگه خیلی خوش شانس باشم و بتونم به درستی هزار تا نسخه ی کوفت و پشتیبان و بک آپ هم بگیرم ، دیگه آخر اون آدرس mihanblog.com نخواهد بود. دیگه کامنتا نیستن ، دیگه حتی اون خاطرات هم نیستن. همیشه دلم به این خوش بود که خوبی وبلاگ اینه که هیچی توش از بین نمیره...ولی تو چیکار داری میکنی؟((: از بلاگفا کمتر بودی؟ همه ی بلاگفایی ها - از جمله خودم - حسرت امکانات و قالب های میهن بلاگ به دلشون بود...بلاگفا با همه ی سادگیش هنوز سر پا وایساده ولی تو چی؟! به خودت بیا دیوونه((: 

من دلتنگ میشم...حتی دلتنگ اون پنل قدیمی خرابت...دلتنگ آدمایی ک آوردی تو زندگیم و یکم بعد تموم شدن. جالبه اون آدما الان دیگه به چپ و راستشونم نیست که تو داری میمیری چون قیدتو زدن ، قید وبلاگاشونو زدن قید دوستاشونو زدن.

ولی اگه یه روزی از همه جا بی خبر ، دلشون هوای اون روزایی رو بکنه که میدونستن معرفت از نظر لغوی به چه معناست، بیان برگردن ببینن هیچی نیس ، چه حالی میشن؟!

من نباید نگران حالشون باشم نه؟! البته که همینطوره...اونا که اصلا اهمیت نمیدن...چرا باید اهمیت بدن...

چرا ۱۵ آذر رو جهنم کردی؟ باید به انتظار مرگت بشینم؟ 

هیچ میدونی به خاطر تو با چندتا عروسک آشنا شدم؟ میدونی اصلا بخاطر توی لعنتی بود که با پادشاه عروسک شکن آشنا شدم؟‌ میدونی تو اشک و غم و خنده ی چند نفر رو به چشم دیدی؟ بذاری بری؟ همینقدر ضعیف بودی از اول؟ (!!!) ... حتی با اینکه خونه ی اول من بلاگفاست نه میهن بلاگ ، نمیتونم اینو هضم کنم 

نمیدونم چرا توجه ها همش سمت اعتیاد های فیزیولوژیکه ، انگار فقط اونایی که کوکائین مصرف میکنن محاکمه میشن ... ولی واقعیت اینه اعتیاد های رفتاری هم کلی محاکمه دارن ، منتها محاکمه هاشون بیشتر زیر پوستیه.

مثل این می مونه که یه سوزنو به حالت افقی زیر پوستت فرو کنن و هی همون زیر جابجاش کنن ، رگ ها رو پاره کنن ، ماهیچه ها رو از هم گسسته کنن ، اعصاب دستتونو فلج کنن ، ولی پوست رو پاره نمیکنن تا نبینید اون زیر چخبره میدونین چرا؟ چون اگه یه لحظه فضای زیر پوست دستتون براتون مشهود بشه صد درصد از حال میرین((=

حالا دردش که دیگه بماند...ولی خیلیا ترجیح میدن موقع درد کشیدن چشماشونو ببندن؛ دروغ چرا؟! یکیش خود من .. 

انگار با بستن چشمات قراره چیزی از اون درد کم بشه

پارسال این موقع ها من تلگرام نداشتم . اما قبل از اون خیلی بهش وابسته بودم ، بخاطر یه دلایلی .. و طی یه سری اتفاقاتی که افتاد با اینکه میدونستم اگه ترکش کنم دیگه راهی واسه برگشتن بهش نیست ، اینکارو کردم و شاید گاها پیش اومد ک با فکرای احمقانه میگفتم کاش اینکارو نکرده بودم ، اما در نهایت از کاری که کردم خوشحال شدم. اونجا موندن جز دردسر و غصه هیچی برام نداشت.

گذشت و گذشت تا رسید ب بهمن ، یه اتفاق دیگه افتاد که برگشتن من به اونجا مقدور شد که ای کاش هرگز این اتفاق نمیوفتاد(:

(اگه براتون سواله چرا اینقدر واسه رفت و برگشت به تلگرام محدودیت داشتم یدونه نکته ی فسقلی که تا حالا بهش اشاره نکرده بودم رو میگم ، اینکه اون موقع من نه گوشی داشتم نه شماره ای ک فقط مال خودم باشه .. من بودم و تبلتم و شماره های مجازی اعصاب خورد کن و احتمالا ۷۲۸۲۹ تا اکانت مجازی به فنا رفته ی تلگرام که با هر دفعه خراب شدن و از دست رفتن هر کدومش کلی حرف و خاطره از دست میدادم و هر بار دوباره از اول شروع میکردم ، پس احتمالا اگه بگم شرایطی که سوبارو تو انیمه ی Re zero داشت برا من *mood as fuck* بود شاید بتونین درک کنین) ...

و بعد برگشتن اتفاقات خوبی رخ نداد...اون برگشت یه برگشت اشتباه بود ، نه فقط اون یدونه برگشت ، فک کنم اگه نخوام عدد مبالغه آمیز بنویسم حداقل ۴ یا ۵ تا دیگه از این برگشت های مسخره وجود داشته،  برگشت هایی که نباید برمیگشتن((: !!! ...

تابستون شد ... دوباره تا صبح بیدار تا شب بیکار ...سوشال مدیا ذره ذره جون منو خورد ، آدمای مجازی ای که جایگزین واقعیت هام کردم بهم نارو زدن ، همونایی که گفتن تا هر وقت زنده باشن می مونن نموندن،  پس الان باید مرده باشن نه؟ همینطوره ... دوس دارم فک کنم مردن تا اینکه اونقدر راحت همه چیو ریختن رو آب و رفتن.

و اونایی که حتی انتظار موندن هم ازشون نداشتم موندگار ترین ها شدن...من زیاد درگیر مجازی بودم و اینو انکار نمیکنم ، حداقل از مسخره بازی های خودم دفاع نمیکنم و حق رو به خودم نمیدم ، ولی گاهی فک میکنم من با اون همه پای بندی ای که تو وجودم بود و قادر بودم اگه عمرم کفاف میداد تا ۹۰ سال هم موندگار باشم ، با همه ی اون قول هایی که هر جوری بود نگهشون داشتم ، لایق یه سری بدقولی ها و شکستن ها نبودم که خب اتفاق افتاد.

و گذشته ها گذشته.

 

دوباره از اول پاشدم ، دوباره پوست انداختم ، دوباره اون سوشال مدیای کوفتی رو تا جایی که میشد دور ریختم ؛

چون مریضم میکنه.

الان دقیقا یه ماه از وقتی که دوباره برگشتم کمپ میگذره ، لیدوکائینم اون رز های سفید روی میزن که ملاقاتی ها برام میارن🥀

چون من میدونم که معتاد بودم ، حتما قرار نیس هروئین مصرف کنم و اون شکلی مایه ی ننگ بشم ، میتونم معتاد گوشی باشم ، میتونم این شکلی خانواده و اطرافیانمو سر افکنده کنم نه؟(((= 

بیش از این اینکارو انجام نمیدم

حتی امروز تو اون خیار جلبک دریایی , چت های به درد نخور رو آرشیو کردم ، دورمو خلوت کردم ، دور یه سریا رو خط کشیدم ، خزعبلات احساسی رو فراموش کردم ، به چتای چرت و مزخرف پایان دادم و گروه های درسی ک اجبارا مجبورم تحملشون کنم رو جلوی چشام نگه داشتم و الان دسترسی هم بهشون راحت تر شد.

اینا رو سر کلاس دینی نوشتم و ممکنه وقتمو خاکستری کرده باشم ، ولی نیاز داشتم بنویسم و به زبون بیارم ... بیان تنها جاییه که نیاز نداره به پاک سازی و سم زدایی ، امیدوارم همینجوری بمونه و بتونه پناهگاه من واسه روزای سختم بشه چون دیگه نمیتونم رفتارای رو مخ یه سریا رو تحمل کنم و بابت حرفای مسخره شون حرص بخورم.

پ.ن : میرم ناهار...الان با جلالی شیمی داریم و دوباره کلی فیلم فرستاده ک حوصله ی دیدنشونو ندارم...ویس ک بهتر بود آخه ... باز برگشت به روال سابقش .. کاش دوباره ویس بفرسته ..

پ.ن ۲ : چجوری تو شاد دووم میارید؟ ما تو واتساپ در حال جر خوردنیم..