
چند وقت پیش یه جایی خوندم اینکه ما تو شبکههای اجتماعی صندوق ورودی شلوغی داریم اما پیامهامون رو به بهونهی اینکه سرمون شلوغه نخونده باقی میذاریم تا مجبور نشیم بهشون جواب بدیم و در عوض به جای انجام دادن کارهامون دوباره ساعتها تو شبکههای اجتماعی وقت تلف میکنیم، نشونهای از اضطراب پنهانه و من این رو به وضوح در خودم میبینم. گاهی حس میکنم سرم اونقدر شلوغه که حتی وقت ندارم لباسهام رو بعد از شسته شدن تا کنم و توی کشو بذارم یا حتی اونقدری اراده برای خرج کردن ندارم که صرف انتخاب عکس پروفایل بشه. شاید آدما ندونن اما همین مسئلهی انتخاب پروفایل تو شبکههای اجتماعی مخصوصا واتساپ یا تلگرام که برای بقیه یه چیز عادی و پیش پا افتادهست برای من یه پروسهی زمانبر به حساب میاد و گاهی پیش اومده که ساعتها وقتم رو برای انتخاب یه عکس تلف میکنم و وقتی بالاخره از چیزی خوشم میاد بعد از گذاشتنش روی پروفایلم بلافاصله پشیمون میشم و برش میدارم و ترجیح میدم خالی بمونه. بیثباتم و نمیدونم چه چیزی رو باید دوست داشته باشم و جزئی از علایقم نگهش دارم و چه چیزی رو باید حذف کنم. گاهی حس میکنم آدمها رو پروفایل هاشون توصیف میکنن. گاهی حس میکنم دیگه بیش از این توانایی برقراری ارتباط با کسی رو ندارم و بعد یادم میاد من یه برونگرای زبون ریزم که درونگرا در اومدن تستش بابت وضعیت روحی به هم ریختهش باعث نشد به برونگراییش شک کنه و حتی حرفهای مخرب اون ناشناس تو چنل تلگرامش الان باعث خلوت تر شدن افکار و روحیهش شده.

گاهی میرم عکسها و خاطرات تشریح جسد دانشجوهای پزشکی رو میخونم و اونقدر در مورد مرگ و اینکه هدف نهایی ما رسیدن به خداست فکر میکنم که چیزی نمونده به یه پارسای زاهد گوشهی نشین تبدیل بشم که میخواد دست از دنیا بکشه و تا وقتی بمیره فقط و فقط عبادت کنه. در مقابل گاهی اونقدر غرق هدف های دنیوی خودم میشم که فراموش میکنم قراره در نهایت بمیرم. گاهی حس میکنم اونقدر قوی و پوست کلفت شدم که میتونم به هر مشکل جدیدی پوزخند بزنم اما دو دقیقه بعد دردها و تغییرات هورمونی دوران قاعدگیم منو مثل یه مورچهی له شده خوار و خفیف میکنه. گاهی میخوام درمورد مرگ بیشتر بدونم و گاهی فقط میخوام زندگی کنم. گاهی از این خوابهای عجیبی که میبینم به وجد میام و درست همونجایی که فکر میکنم دیگه آخر خطه و ای کاش دیگه ادامه پیدا نکنه، چشمهام رو باز میکنم و میبینم یه صبح دیگه در حال پیاده روی تو خیابون های تکراری مقابل خونهمون ام و دارم به همون آهنگهایی گوش میدم که منو به دووم آوردن تشویق میکنن. جدا سال کنکورمه؟ هنوز که کوچیکم. زندگی از شدت سادگی اونقدر پیچیده شده که الان به عنوان یه سال آخری واقعا درک عجیب و نامفهومی ازش پیدا کردم. حسی شبیه سواری با ترن هوایی در حالی که دوتا قوطی آبجو رو تموم کردم و کاملا تنهام.
تنهای تنها.

_74dq.jpg)










