۴۵ مطلب با موضوع «# اراجــــیف بـــــلوریـن» ثبت شده است

گاهی؟ نقطه.

چند وقت پیش یه جایی خوندم اینکه ما تو شبکه‌های اجتماعی صندوق ورودی شلوغی داریم اما پیام‌هامون رو به بهونه‌ی اینکه سرمون شلوغه نخونده باقی می‌ذاریم تا مجبور نشیم بهشون جواب بدیم و در عوض به جای انجام دادن کارهامون دوباره ساعت‌ها تو شبکه‌های اجتماعی وقت تلف می‌کنیم، نشونه‌ای از اضطراب پنهانه و من این رو به وضوح در خودم می‌بینم. گاهی حس می‌کنم سرم اونقدر شلوغه که حتی وقت ندارم لباس‌هام رو بعد از شسته شدن تا کنم و توی کشو بذارم یا حتی اونقدری اراده برای خرج کردن ندارم که صرف انتخاب عکس پروفایل بشه. شاید آدما ندونن اما همین مسئله‌ی انتخاب پروفایل تو شبکه‌های اجتماعی مخصوصا واتساپ یا تلگرام که برای بقیه یه چیز عادی و پیش پا افتاده‌ست برای من یه پروسه‌ی زمان‌بر به حساب میاد و گاهی پیش اومده که ساعت‌ها وقتم رو برای انتخاب یه عکس تلف می‌کنم و وقتی بالاخره از چیزی خوشم میاد بعد از گذاشتنش روی پروفایلم بلافاصله پشیمون میشم و برش می‌دارم و ترجیح میدم خالی بمونه. بی‌ثباتم و نمی‌دونم چه چیزی رو باید دوست داشته باشم و جزئی از علایقم نگهش دارم و چه چیزی رو باید حذف کنم. گاهی حس می‌کنم آدم‌ها رو پروفایل هاشون توصیف می‌کنن. گاهی حس می‌کنم دیگه بیش از این توانایی برقراری ارتباط با کسی رو ندارم و بعد یادم میاد من یه برون‌گرای زبون ریزم که درون‌گرا در اومدن تستش بابت وضعیت روحی به هم ریخته‌ش باعث نشد به برون‌گراییش شک کنه و حتی حرف‌های مخرب اون ناشناس تو چنل تلگرامش الان باعث خلوت تر شدن افکار و روحیه‌ش شده.

گاهی میرم عکس‌ها و خاطرات تشریح جسد دانشجوهای پزشکی رو میخونم و اونقدر در مورد مرگ و اینکه هدف نهایی ما رسیدن به خداست فکر می‌کنم که چیزی نمونده به یه پارسای زاهد گوشه‌ی نشین تبدیل بشم که می‌خواد دست از دنیا بکشه و تا وقتی بمیره فقط و فقط عبادت کنه. در مقابل گاهی اونقدر غرق هدف های دنیوی خودم میشم که فراموش می‌کنم قراره در نهایت بمیرم. گاهی حس می‌کنم اونقدر قوی و پوست کلفت شدم که می‌تونم به هر مشکل جدیدی پوزخند بزنم اما دو دقیقه بعد دردها و تغییرات هورمونی دوران قاعدگیم منو مثل یه مورچه‌ی له شده خوار و خفیف می‌کنه. گاهی می‌خوام درمورد مرگ بیشتر بدونم و گاهی فقط می‌خوام زندگی کنم. گاهی از این خواب‌های عجیبی که می‌بینم به وجد میام و درست همونجایی که فکر می‌کنم دیگه آخر خطه و ای کاش دیگه ادامه پیدا نکنه، چشم‌هام رو باز می‌کنم و می‌بینم یه صبح دیگه در حال پیاده روی تو خیابون های تکراری مقابل خونه‌مون ام‌ و دارم به همون آهنگ‌هایی گوش میدم که منو به دووم آوردن تشویق می‌کنن. جدا سال کنکورمه؟ هنوز که کوچیکم. زندگی از شدت سادگی اونقدر پیچیده شده که الان به عنوان یه سال آخری واقعا درک عجیب و نامفهومی ازش پیدا کردم. حسی شبیه سواری با ترن هوایی در حالی که دوتا قوطی آبجو رو تموم کردم و کاملا تنهام. 

تنهای تنها.

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۷ آبان ۰۰

    آخرین نفر، چیو می‌بَره؟

    با رفتن آدم‌ها از زندگیت، هر بار چیزی از دست میدی. بار اول فکر می‌کنی دیگه عاشق نمیشی؛ انگار که باور نمی‌کنی باز هم توانایی دوست داشتن و عشق ورزیدن رو مثل گذشته داشته باشی. اگرچه بعدها دوباره تجربه‌ش میکنی، اما شدتش و رفتارهای نابالغانه‌ای که ازت سر می‌زنه به اندازه‌ی دفعه‌ی اول نیست. بار دوم فکر می‌کنی این بالاخره همونیه که که باید می‌بود، همون کسی که بهت اجازه نمیده دردهای مشابه رو تجربه کنی. اما تو اعماق دلت، دارکوب‌های سینه‌کوب جعبه جعبه ترس و استرس مدفون کردن و تو از این قضیه بی‌خبر نیستی، اما ترجیح میدی با کمی کرم پودر و سایه چشم، ترس خوابیده در درون چشم‌هات رو بپوشونی؛ ترس از تکرار تلخی‌های قدیمی. این‌بار چون سخت‌تر اعتماد کردی، وقتی میره، اعتمادت به آدم‌ها رو از دست میدی. تا جایی که حتی به انتخاب‌های خودت هم اعتمادی نداری. جعبه جعبه‌های ترس و استرس مثل تگرگ‌های خشک و بی‌رحم پاییزی روی سرت خالی میشن.

    بار سوم وقتی کسی میاد تو زندگیت، به راحتی پذیرای رابطه‌ی عاطفی جدید نیستی؛ مقاومت می‌کنی. فکر می‌کنی بی فایده‌ست و روابط و اشتباهات گذشته رو نباید تکرار کنی. سخت احساساتی میشی و چون قبلا کنار گذاشته شدی، دلتنگی های کسی رو باور نمی‌کنی. بعد از رفتن چندین آدم از زندگیت و این‌که هربار کسی تکه ای از تو رو برای همیشه برد، کمی دیر و برای چندمین بار کسی میاد تو زندگیت که شاید خیلی شبیه اون آدمی بوده که همیشه می‌خواستی، اما بعد از مدتی وقتی پای دلخوری هاش می‌شینی، میگه:
    _ «تو بی تفاوتی، بی‌اعتمادی، احساساتی نیستی. هیچ‌وقت احساس نکردم که عاشقمی!»
    و تو بی‌ثمر تقلا می‌کنی بهش بگی تمام این توانایی‌ها رو قبلا داشتی و ازت دزیده شده، اما ترجیح میدی به ناراحتی هاش دامن نزنی و سکوت کنی. آخرین آدم با رفتنش از زندگیت، این‌بار از تو چیزی می‌گیره که شاید دیگه هرگز نتونی به کسی بدی، و‌ اون توانایی فرصت دادن به آدم‌هاست. اینطور میشه که بعضی آدم‌ها زیبان اما تنهان. می‌نویسن اما تنهان. تحصیلات عالی دارن اما تنهان. درد می‌کشن و تنهان. 

    اما در نهایت یاد می‌گیرن اولویت اول زندگی خودشون باشن و این از دیدگاه من نه تنها غم‌انگیز نیست، بلکه درجه‌ی بالایی از بهبود و خودباوری رو قابل دسترس می‌کنه.

  • ۳۳
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۵ آبان ۰۰

    هلیانتوس که بود و چه کرد؟

    نفس عمیقی می‌کشم و پوست آبی کمرنگ شکلات نارگیلیم رو باز می‌کنم. هندزفری بی‌کیفیت گوشیم رو توی گوش‌هام میذارم‌ و رز آبی رو پلی می‌کنم. همون هندزفری بخور و نمیری که هر روز صبح باهاش میرم پیاده‌روی. میدونم که وقت ناهاره و نباید مثل همیشه خودم رو با چیزای الکی سیر کنم، اما اهمیتی نمیدم و پوست شکلات رو بی‌توجه توی سطل میندازم. صحنه‌های گذرا، دیگه مثل قبل به چشمم نمیان. یادم نمیاد کِی و کجا پوست شکلات رو دور انداختم. اصلا این کارو کردم؟ تازه اینکه خوبه. دفعه‌ی پیش رفتم مسکن بخورم و وقتی برگشتم و نشستم، حدود پنج دقیقه‌ی تموم فقط به این فکر می‌کردم که من واقعا اون قرص رو خوردم؟ یا فقط آب خالی خوردم؟ نکنه حواسم نبود و قرص رو گذاشتم توی یخچال؟ نکنه از دستم افتاده؟حالا چطور بفهمم مسکن خوردم یا نه؟ خندم می‌گیره. نگاهمو به سقف میدم و حین نوشتن به این فکر می‌کنم که تو همین چند ماهی که اینجا آفتابی نشدم، به اندازه‌ی ده سال پیر و فرتوت شدم. با یه اکثریت بزرگ از آدم‌ها سر و کله زدم در حالی که خودم چیزی جز یه اقلیت با فرکانس غریب نبودم و اونقدر برای انجام کار درست به خودم فشار آوردم که حس می‌کنم کمرم از وسط ترک برداشته و دیگه نمی‌تونم متوجه بشم درست و غلط چیه. دیگه حتی برای دونستنش هم تقلایی نمی‌کنم. دلم برای بار نمی‌دونم چندم شکست و برای اولین بار دل شکستم. شاید شکستگی هایی که به وجود آوردم خیلی کوچیک باشن. شاید اثرش خیلی زود محو بشه. خیلی زودتر از چیزی که من بابتش نگرانم. اما از فکرش احتمالا تا چند ماه خواب راحت نداشته باشم. چطور برای تو اونقدر آسون بود؟ مطمئنم که آسون نبوده. اما جوری از پس هندل کردنش بر اومدی انگار سال‌هاست که این کاره‌ای!

  • ۲۱
  • نظرات [ ۳۲ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۱۱ مهر ۰۰

    جدا چجوری آخه؟

    اوکی می دونم دارم شور پست گذاشتن رو در میارم.

    ولی خب نمیتونم نذارم. به شدت نیاز دارم قبل رفتنم کلی پست بذارم'-' (کاملا مشخصه نمیخوام برم ولی دارم خودمو مجبور میکنم مگه نه؟)

    همین چند دقیقه پیش :

    من : بالاخره مشکلم با افزونه ی vpn کروم حل میشه و بعد از صد سال راهم به یوتیوب باز میشه*

    من : میرم ولاگِ درس خوندن ببینم. دیلی لایف یه دانش آموز کره ای رو باز می کنم. ۸ صبح میرسه مدرسه.تا ساعت ۶ عصر مدرسه س. کلی صبر می کنم تا اون ۶ تا زنگ درسیش تموم بشن.مدرسه ش تموم میشه*

    من : آخ جون! بالاخره می تونی بری خونه خوش بگذرونی!

    آکادمی کلاس های فوق برنامه ش : Hi !

    من : 

    دانش آموز کره ای : ^^"

    ساعت 8:30 شب : کلاس های فوق برنامه ش تموم میشه*

    من : آخ جون! بالاخره میری خونه استراحت می کنی!

    دانش آموز کره ای : میاد خونه با چاپستیک نقره ای یه وعده ی سبک و کوچیک نوش جان میکنه که نیم ساعتم وقت نمیگیره*

    دوباره کتاباش : Hi!

    دانش آموز کره ای : تا ساعت ۱ شب درس میخونه و در آخر نیم ساعت هم با کامپیوترش کار میکنه. میره بخوابه*

    هیچکس : 

    من : 

    بازم من : 

    میانگین مطالعه ی صفر دقیقه در روزم :

    گوشیم : :/

    همچنان من : 

    مردم تو کامنتا : شک نکنید تو خوابش هم داره درس میخونه الان!

  • ۳۳
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۶ خرداد ۰۰

    دامپزشکِ کیوت، تحت تاثیر آرمی~

    خب نصفه شبه و من با اینکه دیشب نخوابیدم حس می کنم نیاز دارم الان نخوابم و واسه یکی حرف بزنم. بیاین یکم براتون از قشنگیای کوچیکی که این مدت دیدم تعریف کنم. درسته اینستاگرام چیز خیلی خیلی رو مخ و رو اعصاب و شلوغیه، اما چیزای خیلی قشنگی هم توش پیدا می شه؛

    من از خیلی وقت پیش، یه پیج تکست و عکس نوشته از بی تی اس رو توی اینستا فالو داشتم و خب نمی دونم چرا... حتی ادیت هاشم آنچنان چنگی به دل نمی زدن، خیلی مبتدی و بد کیفیت بودن. با خودم می گفتم کی دیگه میاد اینو فالو می کنه؟ (وی بعدها به طرز فلاکت باری ضایع گشت که داستان آن را خواهیم گفت) 

    اما خب به هر حال خودم فالو داشتمش...همین بالا گفتم ضایع شدم، چون کم کم رشد کرد، پیشرفت کرد، اومد بالا و شاید تو کمتر از ۷-۸ ماه یه عالمه آدم دنبالش کردن و به یازده هزار تا دنبال کننده رسید و دهان مرا با نخ قرمز سرنوشت دوخت! بله...

    حالا اینا رو گفتم که چی بگم؟ یه روز استوری های جدید و کیوتی تو پیجش دیدم که از ذوق نیشم ۱۰ دقیقه ی تموم تا بناگوش باز بود.

    البته قسمت های به ظاهر غم انگیزی هم داشت. اونم اینکه ادمین قبلی کلی زحمت کشیده بود، پیج رو به اونجا رسونده بود،  بعد هم پیجشو فروخته بود و رفته بود.

    به کی فروخته بود؟

    یه دامپزشک فوق کیوت لعنتی!!!! که فقط نیاز به یه پیج کاری داشت اما... از راه نرسیده مهر و عشق و احساس آرمی به دلش نشست. پس حتی دلش نیومد دست به یه تار موی پیج بزنه!! من شخصا باهاش حرف زدم و گفت نسل ما رو تحسین می کنه و گفت هی پسر! خوش به حال بی تی اس که چنین طرفدارایی داره ((=

    گاد.. این بشر خیلی خوش برخورد و خوش فهمه. در ضمن به طرز فاکی ای کیوته! حتی گفت وقتی هم سن ماها بوده روی یه بازیگر کره ای کراش داشته('= 

    جالبه بدونید خودش فعالیت پیج رو گرفته دستش و داره شبیه ادمین قبلی پست و استوری میذاره و میگه ما زندگیشو از تک رنگی و یکنواختی در آوردیم و رنگیش کردیم...

    آخه...

    کیوت

    نیست؟

    بغض* 

    استوری هاشو براتون میذارم("= تو ادامه مطلب.

  • ۳۱
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۵ خرداد ۰۰

    همینقدر عجیب

    مثلا یه فیلم ۲ ساعته رو ۵ ساعته داری یه جا می فرستی و منتظری آپلود شه؛ ۹۹ درصد که میشه، الان وقتشه که تیک بخوره، اما یهو میزنی رو ضربدر و کنسلش می کنی.
    اینطوری حذف میشن آدما از زندگیم!~
    همینقدر یهویی، همینقدر عجیب، دقیقا همینقدر بعد از کلی تلاش و خون دل خوردن، بعد از همینقدر خرج کردن خودم براشون، بی خبر خودمو از ساقه، حتی شده از برگ، ازشون میکَنَم و میرم. 

    بذار ریشه ی اصالتم بمونه تو وجودشون، تا ابد یادشون نره.

  • ۳۰
  • نظرات [ ۱۸ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱۸ ارديبهشت ۰۰

    نخ قرمز سرنوشت

    این روزا بین اوتاکو ها یا کسایی که حداقل آشنایی مختصری با انیمه و دنیاش داشتن،کمتر کسی پیدا میشه که یور نیم رو ندیده باشه. شاهکار بی نظیر و پر فروش ماکوتو شینکای که نیازی به معرفی کردن نداره. اون بند قرمزی که تو سرتاسر انیمه خودنمایی میکرد یادتونه، درسته؟ همونی که میتسوها باهاش موهاشو می بست و وقتی دادش به تاکی، اونو مثل یه دستبند دور مچ دستش پیچید و مدتها نگهداریش کرد تا زمانی که دوباره به هم رسیدن و اون بند قرمز رو تو دستای میتسوها گذاشت. تو افسانه های ژاپنی این نخ قرمز نماد گره خوردن سرنوشت دو نفر به همه. شاید براتون جالب باشه که اولین بار از چی و کجا پیداش شده. البته تو خود افسانه ای که راجبش میگن، این نخ قرمز از قبل مفهوم نمادین داره، یعنی خود این افسانه باعث و بانی نمادین شدنش نبوده اما مردم با همین افسانه ازش یاد میکنن.

  • ۲۶
  • نظرات [ ۳۸ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۷ ارديبهشت ۰۰

    یادگاری(!)

    خب اول هشتگ معروفمو بزنم : 

    #صرفا_جهت_ثبت_لحظات 

    *جذابیت ماجرا اینجاست ک از بس این هشتگ رو نوشتم جزئی از پیشنهادات آماده ی کیبوردم بود *

    هام..نمیدونستم اینجا باید دقیقا چی بنویسم..

    فقط اینکه از مطب دکتر برمیگردم و در خدمتتونم. مسئول تزریقات رگ یکی از دستامو پیدا کرده بود میگفت سوزن توش نمیره._. مسخره س نه؟ خلاصه رفت سراغ اون یکی دستم._. سرشار از حفره شدم.

    میدونم الان یه سریا با دیدن این پست فکر میکنن دنبال جلب توجهم یا چی.. ولی باید بگم اینجا دفتر خاطرات شخصی منه، حالا با یه تعداد نسبتا محدود خواننده.. 

    (200 تا دنبال کننده ی وبم : پس ما چغندریم؟:"| )

    اون هشتگ تاریخی رو هم اون بالا زدم، ک بدونید فقط میخوام وقایع زندگیمو ثبت کنم همین. حالمم بهتر میشه.اصلا خودم گفتم سرم بنویسه راحت شم. حوصله دوا درمون های ناز نازی قرص و شربتی نداشتم.

    پ.ن : دیدن بیان با وب های بسته شده چقدر دلگیره. اول آقای آبی، بعدم جی جی، یکم بعد هم که سنتاکو قراره وبشو ببنده. هعی..

  • ۵۳
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۱۹ فروردين ۰۰

    لنگه ی #79

    در داستان  ربکا، زنی با ماکسیمیلیان آشنا می‌شود و با او ازدواج می‌کند. در ابتدا چنین گمان می‌رود که ماکسیمیلیان، همسر زیبای خود را در یک حادثه از دست داده، اما بعدها مشخص می‌شود که او زنی فاسد و هوس باز بوده که به دست شوهرش کشته می‌شود و جسدش در دریا غرق می‌شود. افشای راز همسر ماکسیمیلیان نشانی از حقایق نیمه پنهان وجود آدم‌ها است که با ظاهری با شکوه کتمان می‌شود. داستان «سبز مثل آب» نیز همین داستان را به زبانی دیگر و با ابهامات بیشتری بازگو می‌کند، چرا که نقاش دهانی برای حرف زدن زن‌ها متصور نمی‌شود تا رازش سر به مهر باقی بماند. راوی به مثابه‌ی معشوق، زنی در نقاشی‌های ماکسیمیلیان است که پس از آنکه امکان نقاشی شدن را پیدا می‌کند، به قتلی خیالی می‌رسد. پیکره‌اش دریایی از رنگ می‌شود که تداعی‌گر جسد غرق‌شده‌ی زن ماکسیمیلیان در داستان است. پس از به تصویر درآمدن راوی بر بوم، دیگر زنان نقاشی ماکسیمیلیان قادر به دیدن حقیقت نخواهند بود و تمام رازها همچنان سربه‌مهر خواهد ماند، چراکه چشمی دیگر برای آن‌ها به تصویر کشیده نمی‌شود، مگر با یافتن کلید راز که در دل داستان ربکا است و اگر کسی سراغ پیش‌متن «سبز مثل آب» نرود، بخشی از داستان تکمیل نشده رها می‌شود. این داستان نیز مانند داستان یک عکس واقعی، می‌تواند نشانی بر دوشقگی آدم‌ها باشد، آدم‌هایی که دال‌هایی باشکوه به نظر می‌رسند اما به اشتباه مدلول‌های دیگری را به مخاطب برای خوانده شدن نشان می‌دهند. این آدم‌های اشتباهی که همان آدم‌هایی دوشقه به‌شمار می‌روند، آدم‌هایی اشتباهی هستند که صورت و معنایشان با یکدیگر انطباق ندارد. برای خواندن این آدم‌ها نمی‌توان به سادگی قضاوت کرد و مخاطب مدام در اشتباه خواندن آن‌ها سردرگم می‌شود. پنهان کردن راز این داستان در دل داستانی دیگر به گونه‌ای شمایل‌گونگی میان صورت و معنا تلقی می‌شود، چراکه راز در این داستان از هیچ روزنی مگر ذهن و دانش پیشین مخاطب امکان فاش شدن ندارد. مخاطبی که همچون کارآگاهی مشکوک به آدم‌ها و دنیاهایشان، در پی کشف حقیقت دلالت‌های داستانی است.

    * * *

    یه جایی، یه آدمایی، یه کارایی در حقت میکنن، یه رفتارایی از خودشون بروز میدن، یه چهره هایی از پشت نقاب های کثیف خوش خط و خالشون بهت نشون میدن، که هیچ جوره نمیتونی اثرات مخربشو حداقل تا سال ها از ذهنت و روحت و حتی چه بسا اون جسم خسته ی بی جونت که همه ی خودشو خرج کرده و حالا دیگه نایی نداره بیرون کنی.

    ای کاش ...

    _ نه! وایسا! مگه خودت نبودی میگفتی نباید بهشون بگی احمق بگی یومی؟! 

    بهش سادگی میگن؟!

    _ بیخیال. اینا بی معنیه.. اینا بی فایده س.. مگه من یکی از همونا نبودم؟ بس نبود اون دوره ی طولانی ای ک همزمان با اون دلتنگی فاکی دائم حس میکردم دارم چوب حماقتامو میخورم؟ دیگه کافیه.

    کاش می فهمیدن و تمومش میکردن.

    دیگه داره رو اعصابم میره.

    ولی گوش کن ببین چی میگم! تاریخ مصرف رنگ دار بودن حنات واسه بقیه اونقدرم زیاد نیس! کاری نکن بی رنگِ بی رنگ بشه! اون روز خیلی تنها میشی.بعدِ اون دیگه هر چقدر آدم عوض کنی برات تکراری ان چون همشون میخوان ازت اخاذی کنن. میدونی طلبِ چیو دارن؟ نه، ارث پدریشون نیست.تیکه های گمشده ی قلب بیچاره شونه. تحملشم اصلا آسون نیس. برا خودت میگم. چون زیادی مهربونم~ دیگه خودت میدونی که؟!

    * * *

    "یکیایی مثه من خوش شانسن که قبل عروسک شدن شون تو رو پیدا میکنن...یکیاییم بد شانسن...تو وظیفه ای در قبال شون نداری...تنها کاری که تو فکر و ذکرته و دلت براش میسوزه ، لطفه؛ تو اگه اون اشتباهو نکرده بودی الان اینجا نبودی...هلیا نبودی. قوی نشده بودی. خودتو نشناخته بودی.شایدم برا این خدا تو رو جلو راه من انداخت که من قبلا اشتباهمو کرده بودم...هر کسی به یکی از این اشتباه ها نیاز داره.تو نمیخواد سمت کسی بری.هر کی اومد سمتت و یه نشونه ای از عروسک بودنش دیدی، سعی کن یکم واقعیتا رو به چشمش بیاری. شاید دید، شایدم ندید. ببینه از همون اول خوشه...نبینه...تلخیه...ولی بعدش امیدوارم بتونه خوشش کنه...مثه تو :) "

     Ala_

    پ.ن : دارم فک میکنم منم روی سگ دارم، رنگشم هم رنگ اون موهای صورتی و خوشگل جیمینه~

     : If you are wondering what #79 is, I have to say

    ."this"

  • ۳۴
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱۴ فروردين ۰۰

    ولم کن دلم تنگ شه

    همش میگن روزای خوب زیادی در انتظارمه.

    میگن نباید اونقدری افق دیدم محدود باشه که دائم دلتنگ خوشی های کوچیک و ناچیز گذشته شم و هی تلاش نکنم اون حس خوب قدیمی رو که باهاشون داشتم برگردونم، ولی من نمیتونم. چرا نمیفهمن اونا کوچیک و ناچیز نبودن؟ همه ی دنیام بودن.

    من نمیتونم دلتنگ نشم.

    نمیتونم چون هی یادم میاد یه روزایی تو زندگیم داشتم که کتابام سفید نبود و همه ی درسامو سر وقت خونده بودم و تازه علاوه بر اینکه همه ی درسامو میخوندم تو روابطمم مشکلی نداشتم و صبح تا شب میتونستم با وبم و تلگرام وقت بگذرونم.

    یه روزایی بود که بوی کنکور نمیومد، چهارتا بچه ی سرخوش و نفهم راهنمایی بودیم ک همه ی زندگیمون با انیمه ها میگذشت.

    حالا چیکار دارم با زندگیم میکنم؟ حتی دیگه یدونه فیلم یا سریال هم نمیتونم ببینم. چون دائم میزنم جلو. چون حتی حال ندارم فیلم نگاه کنم. حتی حال ندارم صبر کنم ببینم تهش چی میشه. استرس دارم و دائم میخوابم. شبا ساعت ۱۲ میخوابم روز بعدش آلارم ها رو پشت سر هم خاموش میکنم و تا ساعت ۱۱ ظهر خوابم. تازه بعدشم همچنان خوابم میاد.

    هی خواب.. همش خواب.. فقط خواب..

    میرم پینترست چهار تا آرت انیمه ای میاد جلوی چشمم بغضم میگیره. به این فکر میکنم من واقعا باید وبلاگ نویسی رو کمتر کنم، اما بعدش یادم میاد حتی با کمتر کردنشم قرار نیست سراغ کتابام برم.

     یاد روزایی میوفتم که همش واسه پروفایل تلگرامم دنبال این عکسای انیمه ای بودم و کافی بود یه کلمه ی انگلیسی جدید یاد بگیرم تا باهاش یه تکست از خودم بسازم و بنویسم روی عکس و بذارمش پروفم((: تازه اون موقعا شماره هم نداشتم. همش درگیر اکانت های و شماره های مجازی ای بودم ک هی خراب میشدن ولی من اونقدر تخس بودم که از رو نمیرفتم و با هر مشقتی ک میشد ادامه میدادم.

    انگار پروفایل انتخاب کردن یه پروسه ی خیلی خیلی هیجان انگیز بود و انگار مسابقه بود بینمون، هر کی یه جمله با یه کلمه ی انگلیسی میذاشت که اون یکی معنیشو نمیدونست و مجبور میشد راهشو سمت دیکشنری کج کنه، برنده بود.

    وقتی پروفایل اون یکی عوض میشد ینی حالش عوض شده بود. ینی باید میرفتی متن روشو بخونی تا ببینی باز چیشده..

    "چرا این دفه عکسش یه پسر انیمه ای با اشکه؟ چیشده؟ نکنه کسی بهش حرفی زده باشه؟ نکنه .. نکنه .."

    یا

    " عه ببین چه کیوته.. این یکی یه پسر انیمه ای با گربه س..وای نگا.. عه این که من و خودشیم! همون شخصیت های انیمه ای خندون خودمون نیست ک عکسشونو کنار هم گذاشته پروفایلش؟ تازه اسممونم نوشته.. خدا کیوت.. همش میخواد قلب منو بیاره تو دهنم!"

    یا

    " عه این دفه عکس گربه شو گذاشته.. اسموکی:" کیوت!"

    یا

    + وای این عکسا رو نگا چقدر کیوتن!

    بیا پروفمونو ست کنیم!

    _ کدوما؟ ببینم.. وای خیلی قشنگن که! قبوله!

    + هورااا! 

    _ من روش تکست میذارم.

    + باشه کار خودته~ 

    _ بفرما آماده س!

    + گاد قلبم.. اونی ک میخواد اون یکیو بکشه، تویی ک داری منو میکشی!

    میدونی چیه.. اصن ولم کن دلم تنگ شه.. 

    فقط کاش یذره درس بخونم..

    فکر اون کتابای سفید داره منو میکشه ((:

  • ۳۲
  • نظرات [ ۳۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۶ فروردين ۰۰
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد