۱۰ مطلب با موضوع «# چــالش ها :: ده سوال وبلاگی» ثبت شده است

ده سوال وبلاگی : سوال آخر

و بالاخره آخرین پست از مجموعه سوال های این چالش ، سوالی که بیشتر از همه مظلوم واقع شد ؛ انگار یجورایی فراموش شده بود و یهو یه نگاه به طبقه بندی موضوعی وادارم کرد جای پرداختن به حاشیه ها ، جواب اون سوال و پرداختن به حاشیه ها رو با هم انجام بدم((= ...!! پس بذار همینجا شروع کنم ، سوال تو ادامه مطلب جاش امنه و فک نکنم حالا که آخرینشونه بدش بیاد یکم انتظار بکشه.

هفته ای که گذشت - نه این هفته ای که الان توشیم -  هفته ی خیلی سختی بود برام . چیزای مزخرفی تجربه کردم که قبلا باهاشون به اون شدت دست و پنجه نرم نکرده بودم ... بخش اعظمیش هم بر میگشت به یه سری درد های منزجر کننده ی فیزیکی که فکر نکنم اونقدرا لایق نوشتن باشن ، نمیدونم ، شایدم باشن ! به هر حال قرار نیس تمام دنیا رو با ناله هام تصرف کنم !! مخاطب های این وب که گناه نکردن!((= 

من فقط خوشحالم بابت تموم شدن اون هفته و صد البته تموم شدن امتحان هایی که شنبه و یکشنبه و دوشنبه -ینی امروز- دادم ...و هیچ احساسی ندارم نسبت به امتحان های ترم ... نسبت به اینکه چقدر عقبم و تنها فرصتی که واسه جبران بهم داده شده همین فرجه های ناچیز بین امتحانیه که واقعا امیدوارم تصمیم نگیرم بازم کوتاهی کنم و خودمو بدبخت تر از اینی ک هستم کنم !

حس میکنم قدیما دلخوشی های بیشتری داشتم ، خیلی بیشتر بودن، شاید خیلی ساده بودن ولی خیلی حالمو عوض میکردن. نمیخوام ناشکری کنم. همین الانم چیزای زیادی دارم که نبودن هر کدومشون هر لحظه میتونه حالمو گرفته تر از اینی که هست بکنه ، فقط دارم یه مقایسه ی ریز انجام میدم. 

قدیما چند قسمت انیمه می دیدم خوب میشدم . ۸۰ صفحه آن شرلی میخوندم خوب میشدم . حتی یکم تو خونه بیکاری و ولگردی میکردم خوب میشدم ، فیلم دانلود میکردم خوب میشدم . شام یه غذای خوشمزه داشتیم خوب میشدم . ولی چند ماهه دیگه نمیتونم هیچی ببینم،  چه برسه به اینکه با دیدنش خوب بشم . اگه ببینم هم دائم مثل کسی که وسواس داره الان داره چه بلایی سر وقت و زندگیش میاد و انگار مجبورش کردن اون فیلم رو نگاه کنه ، با حساسیت هی رو ویدیو کلیک میکنم ببینم چند دقیقه دیگه ازش مونده. جوری که دیدن یه فیلم سینمایی ۲ ساعتی رو اونقدر طولش دادم که یه هفته طول کشید تا تموم بشه !! 

نمیدونم شاید حساسیت های مسخره ی مامانمم بی تاثیر نبوده ، مثل وقتی که بهش میگم :" مامان گوش کن! آخر دی‌ قبل شروع شدن ترم جدید یه هفته بهمون استراحت میدن!! خوبه نه؟!".

بعدش میگه :" آره خب ، خیلیا هم از این فرصت برای درس خوندن استفاده میکنن!"‌. و من خوب میدونم اون خیلیا کین و خیلی خوشحالم که اونقدر توانایی دارم تا واسه ی نوشتن اسمشون همینجا جلوی خودمو بگیرم و فقط با یه لبخند کمرنگ تو دلم بگم :

- قدیما که اینقدر به استراحت های ناچیزم گیر نمیدادی خیلی چیز های زندگیم میزون تر بودن مامان...حداقل موقع نوشتن همین متن اونقدر دلم پر نمیشد که بغض گلومو بگیره...گیر دادنت فقط باعث میشه از اون تعطیلات واسه تلف کردن روزای بی گناهی که به عمرِ آدم نالایقی مثل من تعلق گرفته استفاده کنم ؛

دیگه نمیتونم حال خودمو خوب کنم،  و این واسه یه بچه ی دبیرستانی که مدتهاست تنها تو خونه حبسه و جایی واسه رفتن نداره زیاد موضوع خوشحال کننده ای بنظر نمیاد...چون من دیگه نمیتونم منتظر کسی باشم و حال خوبمو به کسی گره بزنم ... شاید این حرف ناسپاسی یا اغراق یا هر چیزی دیگه ای به حساب بیاد ، ولی تو این شرایط اصلا دیگه کسی حال منو خوب نمیکنه!((= 

از اینکه مشکلاتمو - هر چند ناچیز باشن - به همه ی عالم و آدم نسبت بدن و فکر کنن اینکه مشکلات من مشکلات اونا هم هست قراره چیزی از درد من کم کنه متنفرم ! نمیدونم بار چندمه دارم اینو میگم ولی خانوادم نمیفهمن...نمیفهمن که سطح تحمل و شیوه ی واکنش دادن آدما به مسائل یکسان متفاوته و این واسه منی که این روزا جز خانوادم هیچکس دیگه ای رو نمی بینم آسون نیس.

هی میخوابم ، هی سر نیم ساعت بیدارم میکنن ... هی به خواب پناه می برم ، هی آشفته تر و کلافه تر میشم . اگه صبحا جای ۷ و ۱۵ دقیقه ۷ و ۳۰ دقیقه بیدار بشم تا عصر تو خونه دعوا داریم ، سر اینکه چرا این همه میخوابم...نمیفهمم خانواده ها همیشه همینقدر سخت میشن واسه مدارا کردن؟! 

پ.ن : تکست بالای پست مربوط به چالش ۳۰ روز ۳۰ جمله س که تو وب استلا دیدم و خیلی ازش خوشم اومد! (=~ امیدوارم با گذاشتنش اون بالا اوکی باشی☁️💙

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۱۷ آذر ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال نهم

    دیشب، دیر وقت بود؛ طبق معمول خسته بودم و میدونستم زنگ اول قراره بهرامی با اون امتحانای جذاب زمین شناسیش دهنمونو سرویس کنه(که زیاد نکرد البته) ، با این حال بازم نمیتونستم بخوابم ... غرق بودم تو آهنگای 8 بعدی BTS ، ز غوغای جهان فارغ ... همون موقع اسرا گفت که هی! اینجا داره بارون میاد...و با خودم فکر کردم چقدر دلم تنگ شده برا بارون ، چقدر خسته تر از همیشه ام از این همه یکنواختی ولی ، چاره چیه؟ واقعا چیه؟‌ روز به روز بدتر میشه...اصلا از روزی که با بهرامی(زمین شناسی)شروع بشه و با جلالی(شیمی) تموم بشه دیگه چه انتظاری میشه داشت؟

    اصلا نظرتون چیه برگردیم به همون راه حل های فضایی کار ساز و فوق العاده ی بابام! همون که میگه مشکل تو تنها نیس ک، مشکل همه س! اوکی مشکل همه س...پس حل شد دیگه!((: بیخیال...

    میدونین چیشد؟ امروز بارون اومد...همین الانم داره بارون میاد ، و من اونقدر خسته بودم که طاقت نیاوردم و سر زنگ دینی گوشی رو خاموش کردم گذاشتم یه گوشه، فقط خوابیدم!! فقط خواب...و عجیبه که هنوزم خوابم میاد~ اخیرا خیلی می خوابم...هر عصر با خودم میگم فقط نیم ساعت! بعدش تا به خودم میام حداقل ۵ بار دکمه ی اسنوز آلارم گوشی رو زدم و اونقدر طولش دادم که به خودم میام وقتی بیدار میشم ساعت ۵ یا ۶ عصر شده...عصرای پاییزی خیلی دلگیرن...درسته امروز بارون میاد و با روزای قبل یکم متفاوته،  یا حداقل قرار بود که متفاوت باشه،  ولی فک میکنین با چه پیامی تو یکی از گروه هامون رو به رو شدم؟(=

    لطفاً چنانچه بارندگی شد ،به هیچ عنوان تا ٢٤ساعت زیر باران نروید.در صورت بارندگی تا ٢٤ساعت اول ویروسهای معلق در هوا وارد چشم و دهانتان خواهند شد ،حتی اگر موهایتان خیس شود باز هم وارد صورت و در نتیجه ویروس وارد اجزاء صورت شما میشود ،،،،لطفاً به دیگران هم توصیه بفرمایید ،وضعیت خطرناک اعلام شده است 🙏💐

    عجیبه نه؟ عجیب و غیر قابل باوره! یعنی من واقعا توهم نزدم؟ بارون به اون بی آزاری حالا قصد جونمونو کرده؟ مادر یکی از همکارای بیمارستان مامانم بخاطر کرونا فوت شده و مامانم امروز عصر داره میره تو مراسم تشییعش شرکت کنه و چون امروز اصلا خونه نیست من به جاش می شینم سر کلاسای آنلاین یه کلاس اولی بینوا که داداش کوچیکترمه و فقط گریه میکنه که نمیخواد مشق بنویسه؟ خودم چی... به جای اینکه یه صبح خاکستری پاییزی برم مدرسه و سر کلاس درس بشینم ، تو خونه گوشیمو گرفتم دستم بعدم انداختمش یه گوشه و رفتم تو تختم خوابیدم فقط چون خوابم میومد؟ کلاسا رو می پیچونم چون حال ندارم؟ همزمان حالمم خوبه؟...این ...رسما چیزیه که کنار اومدن باهاش مثل عادت کردن به راه رفتن روی سقف یا شستن موهاتون با مایع ظرفشویی می مونه...

    کی فکرشو میکرد یه روزی حتی بارون هم خطرناک بشه؟((: من حتی هنوز پنجره رو باز نکردم و بارون داره میره...میدونم ازم دلگیر میشه ؛ اینو مطمئنم...خودمم دلم واسه لرز زیر بارون تنگ میشه ، ولی نمیتونم یه سر درد و سرماخوردگی و سینه پهلو هم به دردای دیگه م اضافه کنم...

    مامانم این روزا همش میگه ازم فاصله بگیرین...میگه وضع بیمارستانو ندیدین...میگه نمیفهمین چخبره...میگه من اصلا ناقلم، بهم نزدیک نشین((= ...و این بیشتر رو اعصاب من میره...دائم به خودش تلقین میکنه که مسیر های تنفسی ش می سوزن و بوی غذاها رو احساس نمیکنه...حتی میترسم اینا رو بنویسم! یه درصد نمیخوام به چیزی که خودش فکر میکنه فکر کنم! جدا نمیخوام! حتی اگه اسمش فرار کردن هم باشه نمیخوام!! ((= 

    کلاس فوق برنامه ی ریاضی و فیزیک و شیمی و زیست اجباری و مسخره ی مدرسه که تو واتساپ برگزار شه رو نمیخوام، قرنطینه و تنهایی رو نمیخوام ، شنیدن صدای دلتنگ مادربزرگم فقط و فقط و فقط از پشت تلفن رو نمیخوام...ولی مقاومت چه فایده ای داره؟(: اصلا آخرش که چی... من فقط یه نوجوون منزوی خونه نشینم که دلش به چند کلمه اراجیفی که می نویسه و چندتا رویایی که واسه آینده ی مبهم و نامعلومش داره خوشه...

    پ.ن : کی فکر میکرد چهارشنبه ها اینقدر جهنمی بشن؟ از بچگی چهارشنبه ها رو دوست داشتم ولی ظاهرا دیگه نمیذارن به این دوست داشتن ادامه بدم...از فوق برنامه های بی فایده و عمر تلف کن متنفرم * برای بار دوم تاکید می‌کند *

    پ.ن ۲ : جالب نیس این موضوع که دوشنبه پارت ۳۹ دزیره اومد و من از ترس اینکه نتونم تا اومدن پارت بعدی صبر کنم یا اینکه نکنه زیادی دردناک باشه دارم در مقابل خوندنش مقاومت میکنم؟‌ فک کنین هلیا و صبر و تقوا و مقاومت...خیلی قضیه داره دلچسب میشه...حالا ینی واقعا تا دوشنبه ی بعدی میتونم صبر کنم یا امشب تمومش میکنم؟

    پ.ن ۳ : بارون هم تموم شد .

    سوال نهم تو ادامه 🔽

  • ۱۱
  • نظرات [ ۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۲۱ آبان ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال هشتم

    از بچگی خیلی زیاد سوال می پرسیدم ... ینی اصولا میشه گفت از دست سوالام کسی خواب و آروم نداشت .. احتمالا میگین - تو دوران بچگی - کاملا طبیعیه...سوال پرسیدن زیاد از ویژگی های بارز و روتین بچه های کوچیکه ؛ البته که درست میگین!

     از همون جایی که می پرسن : بچه ها چجوری به وجود میان؟ گرفته...تا زمانی که گیر میدن : نشاسته چیه؟ ویتامین چیه؟ کلسیم چیه؟ آهن توی غذا همون آهنای آهن رباست؟ چرا الان شبه؟ چرا روز نیس؟ چرا نمیشه برم بیرون؟ چرا بچه ی همسایه میره؟ چرا من نرم؟ چرا دزدا آدم بدن؟ چرا ما آدم خوباییم؟ چرا ...

    حتی یادمه ، رو ضبط قدیمی ماشینمون که یه پژو RD یشمی رنگ بود و روش نوار کاست میذاشتیم ، من یه نوار کاست داشتم که پر از آهنگای بچگونه بود و از بس تو ماشین بهشون گوش میدادم همشو حفظ بودم...یه آهنگه بود میگفت چرا روزا نور خورشید می تابه؟ چرا شب تو آسمونا مهتابه؟ چرا دریاهای آبی پر آبه؟ دل من چرا همیشه بی تابه؟ و آره بخندین...!! دقیقا همینجوری بچگیامونو گذروندیم!((: 

    یدونه دیگه بود ، آهویی دارم خوشگله...فرار کرده ز دستم...اوکی باشه ، ولی نخندین حداقل بقیشو بخونم!D': ...یدونه دیگه هم بود من همیشه باهاش گریه میکردم ، همون که می گفت :

    "کبوتر مهربون ، پرش شکسته ...مامان جون مهربون بالشو بسته ...به من نگاه میکنه ، ساکت و خسته ...".‌ بعد اونجاش من بغضم میگرفت که میگفت :" کبوتر ناز من ، خوب میشی فردا، دوباره پر میکشی به آسمون ها."

    ینیااا...نذارین دیگه بگمXD...و اون RD...

    آره...یه ماشین دیگه خریدیم، ولی هنوز اون ماشین قدیمی رو نفروختیم...شاید باورتون نشه چقدر پیر و شکسته و داغون شده...اون ماشین دقیقا هم سن منه، چون یه هفته بعد از تولدم خریدنش!((*= ...شیشه های دوتا از پنجره هاش کاملا گیر کردن،  دستگیره ی در عقبی کنده شده ، شیشه ی جلوییش چند تا ترک جزئی و چندین تا هم فراجزئی داره ؛ و دلم واسه صندلی های سبز رنگ مخملیش تنگ شده، همون اولم از روکش های جدیدش اصلا خوشم نمیومد...حتی ضبطش هنوز قابلیت پخش نوار کاست داره...چقدر من میگرفتم نوار های اینا رو می کشیدم بیرون ، از بوی خوب و مسخره ی آهنی و پلاستیکی شون  خوشم میومد...و بابام اونقدر حرص میخورد که نمیدونست از دستم چیکار کنه! 

    نوار هاشون مثل موهای فرفری بود ، وقتی همشو می کشیدی بیرون و توی هم جمع میشدن دقیقا همین شکلی میشد...

    از بحث سوال پرسیدن رسیدیم به نوار کاست، میخواستم بگم امروز معلم زیست‌مون سر یه سوال ک ازش پرسیدم نزدیک بود دستشو از  گوشی دراز کنه مجاری تنفسیمو اونقدر تحت فشار قرار بده که دهنمو ببندم و دیگه ادامه ندم D: ...

    بحث سر این بود که اشک علاوه بر شکست نور باعث همگرا شدن پرتو های نور هم میشه یا نه؟ و خیلی به طول انجامید بخاطر راهنمایی های غلط یک همکلاسی بینوا '-'... تو ویس آخرش دبیر داشت دستاشو از حرص می کوبید رو میز ! XD...

    لنتیا دقیقا همین کارا رو میکنین دیگه سوال نمی پرسما '-'  بعد از اون موضوع هم پریدم به اینجا پناه آوردم '-'...تو این روزای مسخره‌ی کذایی هیچ چیز به اندازه ی خزعبل نویسی نمیتونه حالمو خوب کنه ، و تنها دلخوشیم میدونین شده چی؟

    فقط این که بهم حق بدن! بهم حق بدن حالم خوب نباشه! یا خسته باشم! یا بی حوصله و ناجور...یا له و لورده...یا تنها و شکست خورده...ینی تو این وضع تنها چیزی که میخوام بشنوم اینه که : اوکی، حق با توئه!‌...

    نه دارو میخوام،  نه دوا درمون، نه داد و بیداد ، نه گوش شنوا ،نه شونه برای گریه کردن، نه سنگ صبور ، نه ... ! نه هر چی... نه هیچی! فقط میخوام یه بارم شده حق با من باشه! همین! 

    پی نوشت مهم امروز : تولدت مبارک مامی بنانای مهربونم! تو رنگین کمونی ترین هاله ی دنیایی اینو هیچ وقت فراموش نکن حتی اگر قلبت حس کنه خاکستری شده(:

    دوستت دارم

    پ.ن 2 : هر چقدر آب و هوای پاییز مزخرفه این خرمالوهای نارنجیش بدجور لنتی ان...

    سوال هشتم تو ادامه 🔽

  • ۱۲
  • نظرات [ ۲۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱۷ آبان ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال هفتم

    Am I going to ruin muself again?

    صادقانه بخوام بگم ، امروز روز چندان جذابی نبود ... نکته های خوبی هم توش نهفته بود ، مثل حرف زدن با فاطی ، ولی به قول یاسی ، انگار نفرین های بهرامی پشت تعطیلی امروز بود!

    امروز تعطیلمون کرده بودن ، بله، بخاطر نتایج درخشان دوازدهمی های مدرسه مون تو کنکور ، که اگه اشتباه نکنم شامل ۵ تا پزشکی و یدونه دندون پزشکی و رادیولوژی شهید بهشتی و زبان روسی دانشگاه تهران و خلاصه همین درخشش های کور کننده بود'-'‌ 

    به قول هاله این شیرینی مجازیشون بود، که چهارشنبه که بین دو تا روز تعطیل رو تعطیل کردن، و میدونین ، ما چهارشنبه ها زمین شناسی داریم .‌..معلم زمین شناسی هم به هیچ وجه از خیر تدریس و امتحان هایی که میگیره نمیگذره و سر تعطیل شدن امروز احتمالا باید کلی حرص خورده باشه و فک کنم انرژی منفی ساطع شده ازش تا میلیون ها سال نوری پتانسیل راهپیمایی داره...آخ که چقدر زمین شناسی مسخره و بی مصرفه!! 

    جالب نیست از عصر دوشنبه تا الان که شب چهارشنبه س هیچ غلطی نکردم؟(: نه به برنامه م رسیدم نه اصلا برنامه ی درست و حسابی ای تونستم بنویسم که بخوام اجرا کنم...از گشادی متنفرم...از بیدار موندن تا صبح هم همینطور...زندگیم بدجوری یکنواخت شده ، اما حق شکایت ندارم...با این همه بدم میاد وقتی هر وقت از مشکلاتم به بابام میگم میگه : برا تو تنها ک نیس، برا همه س! انگار برای همه بودنش قراره چیزی از مشکلات من حل کنه! تازه کی گفته برا همه س ؟ میدونم بهونه گرفتن و دلیل بیخودی آوردن سودی نداره ، نه واسه من نه واسه بابام ، ولی خوشم نمیاد فکر کنن با تعمیم دادن مشکلات شخصی یه نفر به همه ی عالم و آدم از شدت آزار دهنده بودن و غیرقابل تحمل بودنش کاسته میشه...

    به همین زودی تاریخ زندگیم داره تکرار میشه ، و من از این موضوع بدجوری واهمه دارم...اگه همون اتفاقایی که پارسال افتاد بخواد مشابهش دوباره تکرار بشه چی؟ اگه بدتر بشه چی...اگه جا بزنم چی؟ راستش فوبیای آینده گرفتم...گذشته هم که هنوز تو وجودم پرسه میزنه...دلم میخواست میتونستم یه مدت از هر چی ساعت و زمان و عقربه و آلارمه مرخصی بگیرم...داره بیش از حد زود میگذره... 

    چند روزیه که دارم به نوشتن نامه ها فکر میکنم...همون ۱۷ تا نامه ای که شاید حتی نباید اسمشو اینجا بیارم،  چون به هر حال عقل و منطق همینو میگه! چیو میگه؟! میگه وقتی داری یه کار احمقانه میکنی لازم نیست بری رو لبه ی جدول های کنار خیابون وایسی و در حالی که با تخسی روشون راه میری داد بزنی من یه احمقم!! 

    ولی به قول فاطی مهم نیس عقل و منطق چی حکم میکنه ، تو آخرشم به حرفای قلبت گوش میدی!

    نمیخواستم دیشب تا ۵ صبح بیدار باشم، ولی بودم ! از ثبت کردنشم ناراحت نیستم...بذار حماقت های مزخرفم درس عبرت بشه ولی سمفونی خیلی قشنگ بود...(اخیرا به فن فیکشن معتاد شده است)

    من رفته بودم کمپ ترک اعتیاد سوشال مدیا...ولی ظاهرا چیزای بدتری جایگزینش کردم...تو نامه های بعدی چی بنویسم...

     میترسم...

    سوال هفتم تو ادامه 🔽

  • ۱۰
  • نظرات [ ۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۱۴ آبان ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال ششم

    واسه ی یه لحظه اومدم نوشته ی امروزو اینجوری شروع کنم که : آخر هفته های پاییز...و یهو تو ذهنم این موضوع پیچ و تاب خورد و مسیر های عصبیمو به هم ریخت که، چرا آخر هفته های آذر یا آبان یا پاییز؟ چرا آخر هفته های نوامبر نه؟ چرا فقط با به کار بردن چن کلمه از تاریخ میلادی یا به اصطلاح "فرهنگِ غرب" که به خاطر حرفا و کاراشون تبدیل به یه واژه ی مردم گریزانه شده ، اینقدر نوشته ها تغییر میکنن و رنگ و بوی دلچسب دیگه ای میگیرن...؟

    وقتی میگم آخر هفته های نوامبر همیشه دلگیرن ، شک ندارم تصور یه کافه ی دنج خلوت گوشه ی یه خیابون شلوغ که آخر هفته ها رهگذراش روی نیمکت میشینن ومیذارن بین لب هاشون هارمونیکا جا خوش کنه یا  صدای نوستالوژیک آکاردئونی که از دور شنیده میشه، خیلی راحت به ذهنتون میاد و احتمالا جوانه های چشایی رو سطح زبان یا دهانتون سرخوشانه راجب چاشنی تلخ قهوه ای که تو اون کافه حتی نخوردینش (!!) با هم بحث میکنن و باعث بیشتر متوهم شدن نورون های مغزتون میشن...اونا باور میکنن، وقتی با یه نفر راجب اون کافه ی دنج و کم نور گوشه ی خیابون و اولین ملاقاتتون صحبت میکنین، اونا باور میکنن، سیناپس های بیجا و بی جهت میدن ، تو عمق جسم های سلولیشون احساسش میکنن و به محرک ها پاسخ میدن، نورون ها باور میکنن. پس حواستون باشه با کی راجب آخر هفته های نوامبرتون تو اون کافه های تصنعی فرانسوی صحبت میکنین ، چون اگه هر لحظه حواستون پرت بشه و به قول ملکه اجازه بدین هورمون ها بر انگیخته تون کنن ، همون گارسون بی رحم با ابرو های به هم گره خورده قهوه رو لباستون خالی میکنه و میره ...به هر حال از اون کافه ی شلوغ پر طرفدار چه انتظاری میره؟! اونم وقتی اسم بتهوون با ورقه های برنزی سر در قدیمیشو مزین کرده و پیانوی گوشه ی سالن جوری سر جاش کز کرده انگار سالهاست رد سر انگشت های بتهوون رو کلاویه هاش جا مونده...بتهوون همونی نبود که عصبانی میشد و قهوه رو رو لباس پیشخدمت خالی میکرد؟!‌ تو خیابون راه می‌رفت و به گفته ی همون کتاب به Grumblingش ادامه می‌داد و مردم فکر میکردن دیوونه شده؟ یا همونی نبود که یادش میرفت لباس های کهنه شو عوض کنه تا جایی که دوستاش شبانه به خونه ش میومدن و اینکارو براش انجام میدادن، در حالی که وقتی بیدار می‌شد حتی متوجه نمیشد لباساش عوض شدن؟ قد کوتاه و گونه ها و نوک بینی سرخش؟ ازش چه تصورات شاعرانه ای ساخته بودن وقتی تک تک معشوقه هاش ردش کردن و وقتی مخاطب هاش با شنیدن صدای موسیقیش گریه میکردن ،  می خندید و بهشون میگفت که دیوونه شدن؟...

    حالا بهم بگین آخر هفته های نوامبر یا آبان؟

    + اگر فکر کردید من از این سوال های وبلاگی فقط به عنوان بهونه ای برای پست گذاشتن استفاده میکنم خب کاملا درست فکر میکنین!

    ++ تَرارا فعلا در چارت شیپ های تاپ ذهنم داره به صدر جدول نزدیک میشه...البته مشخصه که مائوکو و ویکوک جایگاه خودشونو دارن...ولی میفهمین ک  ترارا حق نداره اینقدر خوب باشه؟ ینی فقط صب کنین...من تا ترارا به ریل بدل نشه سر جام نمی شینم...

    سوال ششم در ادامه>>

  • ۱۰
  • نظرات [ ۸ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۱۳ آبان ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال پنجم

    If you think I'm gonna let them break me down again , then Fu*ck your holy predictions!

    این روز ها نه تنها آموزش مجازی داره از چندین و چند ناحیه ما رو مورد عنایت قرار میده ، بلکه همین دیروز که یه امتحان نه چندان جذاب زیست تو یه سایت مسخره تر از گوگل فرم دادیم فهمیدیم دیگه زین پس بخاطر این وضعیت مجازی مزخرف احتمالا تو خونه هامونم امنیت جانی و حریم خصوصی نخواهیم داشت.

    امتحان تو سایت دیجی فرم بود ، بدین صورت که معلم دقیقا ۳ دقیقه قبل از شروع آزمون می پره میگه دختر های گلم(!!) ، سایت به محض ورود شما ، ازتون عکس میگیره ؛ لطفا حجاب داشته باشید!!

    من : ...

    *بعد از افتادن از رو صندلی و کوبیدن انگشت کوچیکه ی

     پاش به لبه ی آهنی تخت ، می پره تو کمد دیواری تا تو مدت ۱۲۰ ثانیا یه کوفتی پیدا کنه و بپوشه*

    و خلاصه سایت عکسشو گرفت و ما هم پس از کشف حجاب و بازگشت به حالت قبلی نشستیم سر جامون تا اون سوالا رو تو ۳۰ دقیقه تموم کنیم...و تحویل بدیم...تصور کنین امتحان تموم میشه ، و یهو یکی از همکلاسی هاتون می پره تو گروه کلاس میگه : بچه ها حواستون بود در تمام طول امتحان سایت داشت ازمون فیلم می گرفت؟

    همه: ...

    *Awkward Silence*

    چند دقیقه بعد همه در حال رو کردن مدارکی که برای اثبات این موضوع با توجه به شرایط و ضوابط جمع آوری کرده بودن: 

    - آره من حواسم بود ، تمام طول امتحان دوربین پاپ آپ سلفی بیرون بود و روشن هم بود‌...

    + اون آیکون قرمز شبیه دوربین فیلمبرداری رو ندیدین؟؟

    و در نهایت تصمیم گرفتیم به دبیر بگیم...و اولش حتی متوجه نشد داریم راجب چی حرف میزنیم...گفت آره...این قابلیتو گذاشته بودم که امتحانش کنم ببینم چجوریه...

    منی که فاز برداشتم : خانوم مگه فیلمبرداری و عکس گرفتن و ضبط صدا از دیگران بدون اجازه ی شخص خودشون پیگرد قانونی نداره؟...

    و اونم بعد شنیدن این حرفم تازه فهمیدید داریم چی میگیم...و گفت که نه!!! اصن همچین چیزی نبوده و فلان...اصلا فیلمبرداری ای در کار نبوده و این فقط یه عکس اول امتحان ازتون گرفته که حتی از شما عکس هم نگرفته هلیا جان...

    *و ما همچنان در شک و تردید حرفشو پذیرفتیم و سکوت کردیم و اونم همون اول قول داد که اگه فیلمی در کار باشه قول میده اصلا نگاه نکنه ک خب ، در کار نبود ظاهرا[": ولی شوک عمیقی وارد شد بهمون...میدونم که درک میکنین...

    + باورتون میشه برا پیشتازان مدرسه گروه ساختن؟(پیشتازان نمیدونم داشتین یا نه ، همون سر گروه های راهپیمایی های روز دانش آموز و ۲۲ بهمن با ادا اطوار های نظامی ان که جلیقه های زرد و نارنجی پارچه ای می پوشن '-') حالا حدس بزنید چیشده ؟؟ امسال قراره تو واتساپ مشتی بر دهان آمریکا بزنیمXD...!! یکی نیس بگه مواظب باشین مومو نیاد بخورتتون!! آمریکا نترسه!!

    خدایا این احمق بازیاشونو مورد عنایت خودت قرار بده[: ...

    ++ سوال پنجم تو ادامه >>

  • ۱۲
  • نظرات [ ۷ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۱۲ آبان ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال چهارم

    دیشب باز دیر خوابیدم ، *چون پس از قرن ها تونستیم با سحر همزمان آنلاین شیم و پس از کلی اشک و آه از شدت دوری و صد البته اعلام نتایج کنکور و فعل و انفعالات فامیل و دوست و آشنا های رو مخ ک میگفت تو زندگیش دخالت کردن ،

    در نهایت به کلی گزافه گویی و ایموجی های خنده و یک شب بخیر اجباری تبدیل شد*

    این پست رو سر کلاس فیزیک می نویسم ، در حالی ک حال و حوصله ی باز کردن حتی یدونه از ویس ها و فیلم و مطالبشم ندارم...چون فیزیک رو نخوندم از یه جایی به بعد دیگه هیچی نفهمیدم و اگه همینجوری پیش بره به نفهمیدنم ادامه میدم...مثل ریاضی که در اون بسی ریدم و واقعا یادم نیس آخرین باری ک یه تست ریاضی حل کردم دقیقا کی بود...

    Amei Zhao (@ameizhao) / Twitter

    کلاس بعدی زیسته و تو فاصله ی کلاس های فیزیک و زیست احتمالا وقت میکنم یه ذره بخوابم... از اونجایی ک کلاسامون مرداد شروع شد مدرسه ی ما واقعا تو همه چی زیادی جلوعه'-' جوری ک دلم میخواد یه مدت تدریس رو متوقف کنن و دوباره از اول استارت بزنیم :| تصور کنید یه فصل کامل ریاضی تدریس شده...یه فصل و نصفی زیست...و فیزیک و شیمی هم با سرعت میگ میگ در حال جلو رفتنه...فک کنین امروز تازه یک مهره و من نیاز به توقف زمان دارم'-'

    تو ماه تولدمیم(": ۲۳ روز بهش مونده...ماه جیمین...اکتبر...یکم حس عجیبی دارم بابتش...دیشب سحر واسه چندمین بار جلو جلو تولدمو تبریک گفت و اون یکی سحر ،( نوتلای خودمون) پست تبریک تولدی که پارسال برام گذاشت بود فرستاد و کلی خاطره زنده شد [": 

    باورم نمیشه داره ۱۶ سالم میشه...همیشه ۱۶ سالگی یه عدد خیلی بزرگ بود برا من...ولی از یه چیز مطمئنم...۱۶ ساله بودن خیلی خیلی بهتر از ۱۵ ساله بودنه((: بخاطرش خوشحالم...

    پ.ن : اگه می بینید حرفی از آنوهانا به میان نیومده به این خاطره که همیشه موقع ناهار می بینم و الان ساعت ۱۰ و ۱۸ دقیقه صبحه'-'

    پ.ن ۲ : امشب کلاس زمین شناسی هم داریم...واقعا دبیر زمین شناسی برام قابل تحمل نیس ... تازه باید یه خاکی به سر شیمی بریزم...

    پ.ن ۳ : من رفتم بخوابم...دارم تلف میشم'-'

    شما جواب سوال امروزو بخونید...

  • ۱۰
  • نظرات [ ۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال سوم

    یکی از دلایلی که اصلا دلم نمیخواد دیروز رو جز روز های زندگیم به حساب بیارم علاوه بر فوق مزخرف بودنش و گریه های اعصاب خوردکنی که تحویل خودم و خانوادم دادم،

    این بود که درسته که هر روز بیشتر متوجه بی رحم بودن این دنیا و آدماش میشم ، ولی دیروز حجم خیلی عظیم تری از این احساس به سمتم هجوم آورد((=

    شاید یجورایی ترسیدم نکنه امسال بخواد شبیه سال دهمم بشه؟! یا بدتر...نکنه از سال دهمم هم افتضاح تر و داغون تر بشه؟((=

    眠狼 (@RDJlock) / Твиттер

    همین پریشب ساعت 3:00 نصفه شب بود که نتایج کنکور اعلام شد(('= جالب اینجاست من با اینکه فرداش کلاس داشتم و از خستگی در حال جون دادن بودم ، با اینکه میدونستم اگه نخوابم بد می بینم ، ولی همچنان با وجود چشم هایی که از خستگی به زور داشتن بسته میشدن با لجبازی به بیدار موندن تا ساعت ۲ نصفه شب ادامه دادم و صبح ساعت ۷ مثل جنازه ها بیدار شدم...

    در مقابل نتیجه شو هم دیدم...به معنای واقعی دیروز خورد شدم سر اون همه کلاس و درس اختصاصی ؛ و خبر ها و چیزهایی هم شنیدم که صلاح نمیدونم اینجا ازشون نام ببرم ، ولی اون لحظه واقعا تحت تاثیر قرارم دادن و باعث شدن فک کنم چقدر از دنیا عقبم و واقعا تنها کسی که بین اون آدما اون همه تنبلی و بی کفایتی و بی همه چیزی و ناچیزی و حقیری و گشادی از خودش نشون داده منم !! ((= 

    که همینطور هم بود...من تو این تابستونی ک گذشت واقعا با هیچ کاری نکردن گند زدم و عذاب وجدانی که همون روزها هم بد به جونم افتاده بود حالا خیلی خیلی شدید تر شده...شاید یه عده با خوندن این خوشحال هم بشن!! چون فکر میکردن من راجب اینکه چیزی نخوندم دروغ میگم در حالی ک همه شون این تابستون رو کولاک کردن و دروغگوی واقعی ماجرا خودشونن!! 

    + بهتون گفته بودم وقتی عصبانی ام ولی عصبانیتمو بروز نمیدم ، اگه کسی بهم بگه آروم باش و نفس عمیق بکش دلم میخواد بزنم تو دهنش و بگم مرسی ک گفتی!!!؟ چون فک میکردم باید نفسمو حبس کنم تا خفه بشم!!! ^-^ با این حال من تا حالا چنین کاری نکردم و نخواهم کرد...ترجیح میدم بیام تو یادداشت های گوشیم فحش بنویسم تا اینکه کاری کنم ک بعدا زبونشون دراز باشه ! -_-

    *نفس عمیق ، دم ، بازدم!!*

    دیروز آنوهانا هم ندیدم...عوضش امروز قسمت 3 رو دیدم^^

    ولی ، در نهایت واقعا دیگه اهمیت نمیدم کی این نوشته های کوفتی رو میخونه ، چون رسما بیش از این پذیرای این همه overthinking و از صبح تا شب حرف زدن با خودم و تنها موندن تو خونه و روانی شدن نیستم'-' قبل اینکه ساکت شم و برید ادامه یه چیزیو بگم؟((: 

    تو این دنیا هیچکس جز خودتون و خانواده تون دلش به حال شما نسوخته...که حتی گاهی اوقات به دلسوزی خانواده هم من تکیه نمیکنم ، چرا؟! چون همون خانواده اگه الان خانواده ی یه آدم دیگه بودن داشتن به حال اون دلسوزی میکردن ، نه شما! تلخه ولی حقیقت داره((= با این حال قدرشونو بدونین تو این روزایی که همه به فکر خودشونن ...هیچکی به شما راستشو نمیگه...هیچکی نمیگه چقدر درس خونده چقدر تست زده کجا کلاس رفته چیکار کرده واسه زندگیش...هیچکس دلسوز شما نیست!! هیچکس راستشو نمیگه!! متاسفم ک بی رحمانه ست ولی این احساس منه((= 

    شما مختارید تو ذهنتون باهاش مخالفت کنید، ولی این همون چیزیه ک من از این آدمای دو رو و دروغگوی هزار چهره دیدم...

    * پاسخ سوال در ادامه*

  • ۱۱
  • نظرات [ ۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۳۱ شهریور ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال دوم

    فصل دوم زیست یازدهم میگه : وقتی گیرنده های حسی برای مدتی در معرض محرک ثابتی قرار میگیرن پیام عصبی کمتری ایجاد میکنن یا اصلا پیامی ایجاد نمیکنن! بهش میگن سازش گیرنده ها و سازش هر کدوم از گیرنده ها بسته به نوع اطلاعات حسی ای که دریافت میکنه اثرات مختلفی داره مثلا سازش گیرنده های فشار پوست باعث میشه بعد از مدتی وجود لباس رو به اون شدت اولیه روی بدنمون احساس نکنیم... یا سازش گیرنده های بویایی باعث میشه بوی عطر یا بوی نامطبوعی که تو فضا احساس میشد کم کم کمرنگ تر بشه و چه بسا به کلی برامون از بین بره در حالی که نه مولکول های ماده که تو هوا پراکنده بودن از بین رفتن نه گیرنده ها ضعیف شدن...هیچکدوم...فقط اثرش از بین رفته...

    Amei Zhao on Twitter: "drifting… "

    حالا میدونین قسمت جالب ماجرا کجاست؟ اینکه تنها گیرنده هایی که سازش ندارن گیرنده های درد ان ((: یعنی تا آخر عمرت مادامی که محرک مضر وجود داره هی پیام عصبی تولید میشه و تا وقتی واکنش نشون ندی و برطرفش نکنی دست از سرت بر نمیداره!! 

    موقع خوندن این فقط به یه چیز فکر میکردم..."گیرنده های درد سازش پیدا نمیکنن و اونقدر مجبورت میکنن درد رو احساس کنی تا بالاخره عامل درد رو عین یه دندون خراب بکنی بندازی دور...این خودش یه ساز و کار دفاعیه..."

    ولی گیرنده های درد تا حالا به این موضوع فکر کردن که شاید نتونی عامل درد رو برطرف کنی؟! شاید تو اون زمان نتونی واکنشی که اونا میخوان از خودت نشون بدی ؟چرا به تولید پیام های عصبی ادامه میدن و هیچ وقت سازش پیدا نمیکنن؟!

    میدونم داشتن چنین توقعی از یه ساز و کار دفاعی یکم غیر منطقیه ، ولی یه زندانی در حال شکنجه شدن با دستای بسته رو تصور کنید!! با هر ضربه ی شلاق درد بیشتری احساس میکنه...خودشم میفهمه بدنش داره آسیب می بینه ، پس نیازی نداره گیرنده های درد اونقدر شلوغش کنن و هی درد بیشتری احساس کنه ((= ...

    + امروز یه امتحان تاریخ به شدت آسون دادیم D: ... خوشحالم ک حداقل دبیر تاریخمون درک میکنه این درس هیچ کجای زندگی یه دانش آموز تجربی به کار نمیاد و ملایم تر برخورد میکنه...

    پ.ن : موقع ناهار قسمت دوم آنوهانا رو دیدم(= رگباری دیدن رو فعلا کنار گذاشتم ، شاید عجیب باشه ولی روزی به یک قسمت هم راضیم ، آخه واقعا وقتمو نیاز دارم((=

    سوال دوم چالش رو تو ادامه جواب دادم

  • ۹
  • نظرات [ ۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۲۹ شهریور ۹۹

    ده سوال وبلاگی : سوال اول

    بعد از مدت ها ، دارم مثل قدیما با لپ تاپ پست میذارم و بعد از مدت ها دارم یکم بیشتر از قبل شبیه گذشته میشم . حداقل این چیزیه که الان حس میکنم و به جرئت میگم ، باورم نمیشه چطوری چندین ماه نعمت انیمه دیدن رو از خودم دریغ کرده بودم و فکر میکردم چون دیگه هیچ انیمه ای پیدا نشده که نظرمو جلب کنه یعنی من دیگه شبیه گذشته نیستم و دیگه هیچ چیزی جز اون انیمه های قدیمی نمیتونه اشکمو در بیاره و کاری کنه قلبم دوباره با لیریک های ژاپنی اوپنینگ ها بتپه ، ولی ... ((:

    هاای چنها صوورة منوووو pic.twitter.com/HNcM52qZt7

    دیشب به شدت خسته و نا امید بودم ... با اسرا تا دیر وقت بیدار بودیم و حرفای خوبی بهم زد ... شاید اونقدرام وقت نشد از همه دری سخن بگیم و حرفامون زیاد طولانی شه ، ولی واسه من همونم کافی بود (= شاید مهم تر از همه ی اون بحثای تحصیلی و آینده نگری و مشکلات درسی از جمله شیمی ، این بود که یهو اسرا پرسید :"آنوهانا رو دیدی؟! من دارم میبینم! تازه یه قسمت ازش دیدم." ...و من فقط تونستم بگم اسمش زیاد به گوشم خورده و عکساشو خیلی دیدم...

    اسرا پرسید :"وقت داری با هم ببینیم؟"

    و من با یادآوری امتحانای هفته ی بعد به طرز مسخره ای گفتم نه ، ای کاش وقت داشتم ((: ...!! 

    همین امروز صبح به سختی از خواب بیدار شدم...یکم تعلل کردم و چند صفحه ای ریاضی حل کردم...ظهر شد...(که الانم اضولا هنوز ظهره چون ساعت 1 و نیمه...) مامانم و بابام و داداشم عین بقیه ی آخر هفته ها آماده شدن برن مِلکمون و منم بهشون گفتم نمیام...در عوض ناهارمو برداشتم و آوردم تو اتاقم ، لپ تاپمو گذاشتم جلوم و قسمت 1 آنوهانا رو پلی کردم((:

     

    از دست دادن بهترین دوست انسان، می‌تواند به غم‌انگیزترین واقعه‌ی زندگی او تبدیل شود. اما چه می‌شود کرد؟ بعد از مرگ انسان‌ها دور و اطرافیان آن‌ها هم تغییر می‌کنند. یا شاید هم این موضوع باید اینگونه مطرح شود: آدم‌ها وقتی بزرگ می‌شوند، به کلی تغییر می‌کنند. اما خب تا چه زمانی می‌شود از هم فاصله گرفت و به هم دیگر بی محلی کرد؟ چطور می‌شود از دوستانی که یک زمانی شب و روزمان با آن‌ها می‌گذشت فاصله بگیریم؟ نمی‌شود همه این‌ها را بر سر بزرگ شدن آدم‌ها گذاشت. بلکه باید گفت در کنار بزرگ شدن انسان‌ها، غرور آن‌ها هم هر روز بزرگ‌تر از گذشته می‌شود و این غرور می‌تواند کار را خیلی خراب‌تر کند.

    میدونین ، خیلیا با اینکه اشکای منو ندیدن ، ولی میفهمن اشکای من دم مَشکَم ان ، شاید اینم میفهمن هیچکس به اندازه ی من موقع دیدن فیلم ، سریال ، انیمه و ... و تو هر موقعیت به ظاهر احساسی - یا واقعا احساسی -  زندگیش تو گریه کردن اغراق نمیکنه و همیشه ی خدا سرش درد میکنه واسه یه داستان غم انگیز ولی هپی اِند ک به اندازه ی کافی اشکشو در بیاره ولی در نهایت آخرش خوب تموم شه...

    با همه ی اینا من هیچ وقت ، تاکید میکنم هیچ وقت با قسمت اول یه انیمه گریه نکرده بودم و با اینکه ممکنه فکر کنین اصلا تو قسمت اول انیمه آدم چیزی از داستان و روایت ماجرا میفهمه ک بخواد گریه کنه؟((: باید بگم تو دقیقه های پایانی اپیزود یک و لیریک اون آهنگی ک پخش شد همه چیو فهمیدم و اشکام دیگه نتونستن جلوی همدردیشونو بگیرن((((: ...

    بعدا که انیمه رو تموم کنم ، قول میدم حتما بیام و معرفیش کنم ، شایدم فقط ازش یادداشت بنویسم ، نمیدونم...اما میدونم واسه تموم کردنش هنوز به کلی اشک دیگه نیاز دارم ، چون احتمالا قراره داستان زندگی منو بگه ((: اگه دیدینش که چه بهتر ، فقط لطفا اسپویل نکنید D"= ...

    + اگه بخوایم بریم سر وقت عنوان باید اول از همه تشکر کنم از سحر(سبی - نوتلا) که منو به این چالش دعوت کرد و اینم بگم که تو این چالش ده سوال پرسیده میشه که اکثریت توی یه پست به همش چواب دادن ، ولی من چون دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده و میخوام یکم بیشتر بنویسم ، تصمیم گرفتم مثل آوا واسه هر سوال یه پست جدا گونه بذارم و اول هر پست هم قبل از اینکه برید ادامه مطلب یکم از روزمره هام بگم پس احتمالا روند پست های زنجیره وار "ناله ها" رو تا مدتی متوقف کنم ، شایدم وسط همین پستای سوالا دوباره پستای متفرقه بذارم، نمیدونم((= ...

    این چالش از اینجا شروع شده(=

    پ.ن : نیاز که نیست دیگه مثل قدیما به ادامه مطلب راهنماییتون کنم یا بگم شوت شین ادامه ؟ '-' هوم؟

    #نوستالوژیک_های_وب_نویسی

  • ۷
  • نظرات [ ۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۲۸ شهریور ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد