۴۵ مطلب با موضوع «# اراجــــیف بـــــلوریـن» ثبت شده است

به سلامت

وقتی تلفنی حرف زدیم،
تو گفتی اصلا بخشی از داستان نیستی.
گفتی این همه مدت نبودی ولی فکر میکردی هستی.
حالا بنظرت من بخشی از داستان بودم؟ ((:
اگه اون همه پیگیر نبودم،
کسی پی منو میگرفت؟

🕸هرگز 

اگه بعد از هر بار رفتنِ اجباری، بر نمیگشتم، اگ اصلا پیدام نمیشد، بازم کسی میومد دستمو بکشه بگه بیا تو جزئی از داستانی؟ 

🕸هرگز 

بنظرت منم اگه دیگه هرگز برنمیگشتم تلگرام کسی میومد وبم، بپرسه زنده ای یا مرده؟ 

🕸هرگز

دیدی؟
منم دقیقا مثل تو ،

جزئی از داستان نیستم.
خودم بیخودی اصرار کردم که باشم.
هی موندم و هی با اصرار بیجا، بودنمو پر رنگ تر کردم.
چه بودنی؟ بودنی که کسی نمیخواستش.
اما هر چی میگذره بیشتر میفهمم،
که اون اصرار بی فایده بود.
تو نمیتونی کاراکتر فیلمی باشی که حتی اسمت توی فیلمنامه ش نیست
اما خبر خوب میدونی چیه؟
من دیگه دست از اصرار برداشتم،
و امیدوارم ک این روحیه نجاتم بده.

الان اونجام.
جایی که برای موندن هیچکسی،
 دیگه ن اصرار میکنم، ن التماس،
ن خواهش، ن تمنا..
هر کسی اومد و موند، قدمش رو چشمم~
هر کیم رفت ب سلامت.

  • ۳۲
  • نظرات [ ۳۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۱۵ اسفند ۹۹

    یه اعتراف واقع بینانه و از ته دل

    ساخت کد موزیک

     

     

     

     

     

     

     

    نمیدونم تا حالا چنین حسیو تجربه کردین؟ خیلی احمقانه ست؛ خیلی زیاد.. ولی در عین حال اونقدر ساده س که از سادگیش خندتون میگیره. شاید از شدت همین سادگی بوده که همه این مدت اینقدر پیچیده تصورش میکردم و دائم ازش دلیل و استدلال و دراما می ساختم.حتما براتون پیش اومده این مورد که میخوام بگمش. دیدین وقتی سوال های امتحانتون زیادی ساده بنظر میان، یه ترسی خاصی میوفته به جونتون؟ با خودتون میگین نکنه نکته ی خاصی توش نهفته س که اینجوری ساده به نظر میاد، امکان نداره اینقدر ساده باشه. حالا میخوام یه قدم پا فراتر بذارم. فرض کنین سوالا اونقدر ساده باشن که حتی متوجه ساده بودنشون نشین. نمیدونم میفهمین چی میگم؟ دارم درمورد این حرف میزنم : "از شدت سادگی پیچیده شدن." میدونم. میفهمم که پارادوکسه. ولی شرط می بندم درکش اونقدر سخت نیس. مثلا فرکانس های صدای مورچه اونقدر بالاست که ما نمی شنویم. یا وقتی یه نفر خیلی حرف واسه گفتن داره و به زبون آوردن دیگه کفایت نمیکنه، ناخودآگاه سکوت رو انتخاب میکنه. چون صدای سکوت از هر داد و فریادی بلند تره. حالا چرا دارم اینا رو سر هم میکنم؟ فقط چون اصرار دارم ساده س. اون موضوعی که چندین ماه درگیرش بودم خیلی ساده س. بیش از حد ساده س اونقدر ساده س ک ناراحتم اینقدر پیچیده شده نباید میشد((: این وسط هیچکسی هم مقصر این پیچیدگی نبوده. ینی حداقل من نمیتونم کسی رو مقصر بدونم. ولی واضحه که اگر واکنش ها یکم متفاوت بود شاید هیچ وقت به اینجا نمی رسید و ۱۱ ماه طول نمی کشید. آخه چطور ممکنه اینقدر ساده بوده باشه؟((: عجیبه، چون هنوز قابلیت اینو دارم ک توهم بزنم از درک این همه سادگی عاجزم. آخه چطور ممکنه؟((: .. واسه چنین چیز ساده ای زمین و زمان رو ب هم ریخته باشم؟ واسه چنین چیز قابل فهمی اینقدر عرصه ی زندگی رو به خودم تنگ‌ گرفتم؟ شاید تحملش ساده نبوده. فهمش ساده بوده ولی تحملش ن اونقدر. با همه ی اینا معتقدم اگر زودتر میفهمیدم اینقدر مدارا باهاش و تحمل کردنش سخت نمیشد. درسته ک من گاهی بخاطر چیزایی که دوسشون دارم زبون نفهم میشم ولی ن تا این حد! واقعا ن تا این حد..  پس واضحه ک نمیفهمیدم...یا حداقل همه ی این مدت نشونه هاش بوده اما واسه باور کردن کافی نبودن‌. شاید نیاز به یکی داشتم که صاف و مستقیم اینا رو بکوبه تو صورتم؛ یکی که "خودش" باشه، ن هر کسی ک از راه رسید و هر برداشتی کرد بخواد باور ها و دونسته هاشو شیاف کنه تو مغزم. آخه نمیفهمم.. واقعا نمیفهمم.. وقتی یه حس طرفه به یکی دارین، و میفهمین اون بهتون چنین حسی نداره، هر چقدرم براتون زجر آور باشه، هر چقدرم صدمه ببینین، هر چقدرم قلبتون بشکنه و مدتها با خودتون فک کنین شاید چیزی کم دارین، به تصمیم اون آدم احترام میذارین.واقعا به تصمیم اون شخص احترام میذارین، اتفاقا دقیقا به همین خاطر که دوستش دارین. به این خاطر که تصمیمش به این معنی نیست که شما به اندازه ی کافی خوب نیستین، یا چیزی تو وجودتون کمه که اون چنین جوابی بهتون داده. نه! فقط اون چنین حسی نداشته. شما که نمیتونید کسیو مجبور کنید دقیقا همون حسی رو که بهش دارید بهتون داشته باشه؟ میتونید؟ خب نه..این خیلی ساده س، خیلی! شما یکیو میخواین، اون شما رو نمیخواد! تقصیر خودشم نیست، تقصیر شما هم نیست! قبلا گفتم:
    "عشق راجب کارای بزرگ یا ماه و ستاره ها نیست. فقط بستگی به شانست داره؛ گاهی وقتا کسیو ملاقات میکنی که همونجوری که تو دوسش داری دوست داره؛ و خب، بعضی وقتام خوش شانس نیستی.. ولی یه روز یه کسیو پیدا میکنی که بخاطر خودت بهت اهمیت میده."
    میدونین چی پیچیده ش میکنه؟ اینکه ندونی.. اینکه نفهمی.. اینکه درک نکنی حست یه طرفه س.. و چی بدترش میکنه؟ اینکه حست یه طرفه شروع نشده باشه، اما از یه جایی به بعد، یه طرفه بشه. همین میشه که دائم دنبال دلیلی، دائم همه جا رو کند و کاو میکنی که ببینی چیکار کردی که دیگه دوست نداره. چیکار کردی که قبلا دوست داشت ولی دیگه نداره. جوابش خیلی ساده س. ایزابل یه جواب خیلی قشنگ بهم گفت‌. گفت:"من اینجوری فکر میکنم؛ همونجوری که دوست داشتن آدما دلیل لازم نداره، دوست نداشتنشون هم دلیل نداره. تا حالا برای خودت پیش نیومده؟! یه چیزیو ، یه کسیو، یه مدت خیلی دوست داشتی، ولی از یه جایی به بعد دلتو میزنه. یا نه، فقط نسبت بهش بی حس میشی." آره.. حقیقت داره.. ممکنه با دلیل باشه، ممکنه بی دلیل. ولی همیشه اینجوری نیست کسی که دوسش داشتین کار اشتباهی کرده باشه تا نسبت بهش بی حس بشین. شاید شما خسته شده باشین. شاید شما یه مشکلی داشته باشین. یا اصلا هر دلیلی! یا اصلا بی دلیل! نمیفهمم چرا نباید درک میکردم. خیلی ساده بود.. واقعا میگم.. خیلی ساده بود. میفهمم، با همه ی وجودم درک میکنم که شاید نمیتونست مستقیما بهم رو کنه و بگه :"هی ، من دوست ندارم!"  براش سخت بوده. گفتن چنین چیزی آسون نیست. ولی درمقابل، برای منم همونقدر سخت بوده چندین ماه دنبال دلیل بگردم ک چیکار کردم ک اینجوری شد و ب این روز افتادم. یا باور نمیکردم. باور نمیکردم که یه طرفه س، با اینکه نشونه هاشو دیده بودم. فکر میکردم مشکل از منه، یا فکر میکردم حتما باید اشتباه وحشتناکی مرتکب شده باشم تا اینجوری بشه. ولی میدونین؟ یه مدت دوری طولانی از کسایی که قبلا باهاشون خوب بودین، همه چیو عوض میکنه. منظورم دوری از قصد نیست. دوری از سر اجبار، دوری از سر ناچاری. دوری به هر دلیلی. به هر حال احساسات عوض میشن. رفتار آدما عوض میشه، و این تقصیر شما نیست. حتی تقصیر اونا هم نیست. کاریه که شده. نبودین و نبودنتون خیلی راحت عادت شده. اینم ساده س. همشون ساده ان. متاسفم که همه ی مدت اینقدر پیچیده بهش نگاه کردم و باعث شدم پیچیده تر بشه. ولی ای کاش زودتر به این حقیقت می رسیدم. خود من اگه ازم بپرسن حاضری یه عمر کنار کسی بمونی که حسی شبیه به اون بهش نداری و فقط مجبور میشی بهش ترحم کنی؟ میگم نه. واقعا میگم نه. چون دچار حس مزخرف و افتضاحی میشم. چون با ترحم کردن فقط روح شکسته و آسیب دیده شو بیخودی ارضا میکنم و تا یه ذره ازش دوری کنم یا بهش کم محلی کنم، از غصه از پا در میاد. چون یه قلب حساس و شکسته داره، چون به کسی عشق ورزیده ک نمیتونه اون حجم از عشق رو بهش برگردونه. نه بخاطر اینکه در توانش نبوده، بلکه بخاطر این که هرگز به اندازه ی اون عاشق نبوده. پس طبیعتا، نمیتونسته تظاهر کنه. ب فرض که تظاهر هم کنه، تهش ک چی؟ دوسش نداره،  دوسش نداره و چیزی عوض نمیشه. همه ی این مدت تو خودم دنبال مشکل و دلیل میگشتم. فقط بخاطر اینکه قبلا همه چیز یه جور دیگه بود، از یه جایی به بعد نبود. برای همین گفتم از تغییر متنفرم. برای همین گفتم نمیخوام عوض بشم. برای همین اینقدر در برابر تغییر گارد گرفتم و موضوع رو جوری جلوه دادم انگار از هر چی تغییر توی دنیا وجود داره متنفرم! نه! نبودم! همون موقعم از تغییر متنفر نبودم.فقط منظورم این بود، اینکه مدت طولانی پیش کسی بمونی و کاری کنی احساس خاص بودن کنه، اما یهو با یه تغییر  نه چندان کوچیک مواجهش کنی یکم قبولش برای اون کسی که هنوز احساسشو شبیه قبل نگه داشته سخته.  با همه ی اینا باید درک بیشتری ب خرج میدادم و به جای اینکه تو خودم دنبال عیب و مشکل و اشتباه بگردم، به بقیه ی جوانب فکر کنم. مثلا اینکه تو خسته بودی. یا هر دلیلی. هر چیزی.. اینا رو قرار نبود من تعیین کنم. اما کوچیک بودم، کوچیک و لجباز. لجباز نه درمورد همه چیز، بلکه فقط درمورد تو. تو رو میخواستم. و هیچی نمیفهمیدم. دلیل رفتار هاتو نمی فهمیدم. دلیل اینکه دیگه مثل قبل با هم خوب نبودیمو نمیفهمیدم. فکر کنم اینجا بهم حق میدی که دنبالشون میگشتم. خودتم بودی حتما همینکارو میکردی. با همه ی اینا، با اینکه خیلی گذشته، و خیلی سخت هم گذشته، حالا همه ی اینا رو میفهمم. و همشو با گوشت و پوست و استخون درک میکنم و هنوزم تاکید دارم، ک میبینی چقدر ساده ان؟ اونقدر ساده که واسه اولین بار برم مشکلاتمو گوگل کنم و تک تک علائم رفتاری و گره های فکری خودمو تو چندتا سایت ساده ببینم! خوشحالم حداقل الان میفهمم. حداقل با اینکه بهای سنگینی بابت رسیدن به همه ی اینا پرداختم، میفهمم..همشو میفهمم..و همین(: 

     

  • ۲۲
  • نظرات [ ۳۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۱۰ اسفند ۹۹

    مایع لیزوزیم دار آغشته به نمک سدیم کلرید؟

    ساخت کد موزیک

    + هی، یومی..

    - هوم؟

    + چرا گریه میکنی؟

    - چرا گریه نکنم؟

    + خب آخه چرا گریه کنی؟

    - بیخیال.. تو که همه ی دلیل هاشو میدونی! تو ک خودت منی دیگه چرا میپرسی؟ بهت که گفتم.. وقتی کلمات کافی نیستن، این واکنش فیزیکی رخ میده. یه مایع لیزوزیم دار آغشته به نمک سدیم کلرید، از چشم های آدما میاد بیرون و روی گونه هاشون جاری میشه. سر میخوره و میاد پایین. گاهی میوفته رو زمین، گاهی رو یه تیکه کاغذ، گاهی رو دست خود آدما، گاهی رو بالش،گاهی آدما خودشون با گوشه ی آستینشون پاکش میکنن،ولی گاهی همونجا رو گونه شون می مونه و خشک میشه..

    +میدونم ک میدونی ک همشو میدونم. ولی حالا که تو ام، باید بدونی که میدونم دلت میخواد به زبون بیاریشون. حتی میدونستی این یکیم میدونم؟ میدونم که گاهی بخاطر برون‌گراییت احساس گناه میکنی و حس میکنی باید بیشتر از اینا تو دار باشی. حتی اینم میدونم که گاهی دلت میخواد هر چیزی با برون گرایی و درون گرایی توجیه میشه دور بریزی و فقط خودت باشی. فقط خودت باشی و اینقدر برای توجیه رفتار هات به چندتا تست و تئوری تکیه نکنی صرفا چون بقیه بهشون متکی شدن و ریز و درشت رفتار آدما رو با اونا توجیه و تفسیر میکنن. حالام به زبون بیار.. به زبون بیار اگه با گفتن آسوده میشی..اینم میدونستی ک ب اینم دقت کردم؟ وقتی حالت بده خیلی زود آروم میشی، اگه کسی سمتت بیاد تا آرومت کنه. یجورایی، انتظارات بالایی نداری. همین که حس کنی یکی اومده، کافیه. انگار حتی وقتی حالت بده میخوای به بقیه حس اطمینان بدی، بهشون اطمینان بدی که برای خوب کردن حالت کافی بودن. در حالی که بارها رفتی سمت خیلی از آدما تا بلکه بتونی تسلی شون بدی. اما اونا دستاتو کنار زدن، یا بهت فهموندن درداشون فراتر از اینه ک تو بتونی حلشون کنی و براشون کافی نیستی، یا تو اون کسی نیستی که میتونه حالشونو خوب کنه. تو هم همونجا سرتو انداختی پایین و بدون توجه به چیزی که بی صدا درونت شکست، رفتی. من میفهمم ک تو چیز زیادی نخواستی. شاید بخاطر همین آدما دست کم گرفتنت. بخاطر همین بهت پشت کردن. بخاطر همین تکراری شدی. بخاطر همین دلشونو زدی.ای کاش سرد بودن براشون جذابیت نداشت. خوششون میاد نادیده گرفته بشن؟ بهشون حس خوبی میده؟

    - خوشحالم حداقل تو اینا رو میدونی((: 

    ولی.. ولی جا زدم..هیچی نشده، حتی هنوز یه روز از اون تصمیم فاکی نگذشتع، به خودم اومدم دیدم دوباره شبه، تنهام، و دارم گریه میکنم! دارم خلاف حرفای به ظاهر منطقی خودم عمل میکنم. نمیدونم. مجبورم؟؟ آخه مجبورم انجامش بدم؟! امشب بازم بوی دردای قدیمی اومد. بوی دردای قدیمی اومد و سیل اشک پست سرش. ازشون متنفرم.. از اینکه اون دردامو جدی نمیگیره متنفرم. اونا خیلی برام جدی بودن.. از اینکه بعد اون همه مدت گزینه نبودم متنفرم، از اینکه هنوزم جدی گرفته نمیشم متنفرم. من جدی بودم. جدی بودم دیوونه. جدی بودم لعنتی. من همه جوره درموردش جدی بودم آخه چرا براش کافی نبودم؟ چرا هنوز این همه "چرا" تو ذهنم داره پیچ و تاب میخوره و نورون های مغزمو به هم گره میزنه؟ من جدیم دیوونه. من جدیم احمق. اگه نبودم چجوری میتونستم این رودخونه ی فاکی رو جاری کنم رو صورتم؟ آخه چرا باید انجامش بدم. چرا از همون اولش کاری کرد الان به اینجا برسیم. چرا..‌آخه چرا اینقدر باید با خودم کلنجار برم. این کشمکش داره از درون منو ذره ذره میخوره. آره. بودن و نبودنم براش فرقی نمیکنه. خودش بهم اینو گفت. نمیدونم چجوری، اما گفت. همین حالاشم نباشم دیگه فرقی نمیکنه.اگه براش فرقی نمیکرد ک ..

    اه.. باز گذاشتی دهنمو باز کنم؟ کی گفت دستمو بکشی تو پنل بیان که راجبش بنویسم؟ با اینکه خیلی میفهمی، از این کارات متنفرم! نمیذاری اون ساید درونگرامو نگه دارم..در هر صورت بعد نوشتن همه ی اینا شاید بغض تو گلوم کمتر شده باشه،  ولی هنوز هیچی حل نشده. هنوزم براش مهم نیستم، هنوزم بودن و نبودنم براش فرقی نمیکنه و هنوزم مهم نیست چند بار دیگه در طول روز به خودم بقبولونم که از پس اون کار بر میام. میبینی؟! بازم ساعت کافیه از ۱۲ بگذره تا بشم همون مجنون چیز نفهم.

    + این وسط فکر کنکور و آینده و درسات، راه گلوتو بیشتر می‌بنده و بیشتر از قبل نمیذاره نفس بکشی هوم؟ حس آشغال بودن میکنی؟

    - حس آشغال بودن میکنم. با همه ی اینا خودمو بغل کردم و اون همه راه تو تاریکی تا پذیرایی رفتم تا دستمال کاغذی پیدا کنم. چرا هر وقت من هق میزنم دستمال های تو اتاقم محو میشن؟ بعد آب بینیم مثل یه بچه ۵ ساله غیر قابل کنترل میشه((: گاهی دلم میسوزه برا خودم.. یا نه، گاهی نه، اکثر اوقات نسبت ب خودم حس ترحم دارم. حس میکنم خیلی رقت انگیزم. اگه نبودم اونقدر راحت به خودشون اجازه نمیدادن باهام اون کارا رو کنن. از ترحم متنفرم. از دلسوزی هم متنفرم. کاش هیچ وقت کسی محض ترحم پیشم نمونه. 

    اگ بخاطر چنین چیزی پیشمی از پیشم برو.

    خودم میفهمم هیچ حسی نداری به وجود داشتن و نداشتنم.

    خودم میفهمم پس دیگه ب زبون نیار.

    خودم با گریه هام کنار میام.

    + نمیخوای بخوابی؟ یکشنبه یه فصل فیزیک کامل امتحان داری و هیچی بلد نیستی. کتابت سفیده.

    - میفهمم.. یه خاکی به سرش میریزم دیگه! فقط خدا بهم رحم کنه. چون معلوم نیست آخرش قراره چوب این کم کاری ها رو کجا بخورم.

    + پس بخواب. یکم آهنگ که گوش دادی بخواب.

    - اوهوم..چشم..

    +بی بلا ؛ شب بخیر یو.

    - شب بخیر میکو.

  • ۳۶
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۸ اسفند ۹۹

    یک سال گذشت

    دقیقا ۴ اسفند ۹۸ بود.

    آخرین روزی که به طور رسمی به عنوان یه روز عادی رفتم مدرسه و سر کلاس نشستم رو میگم. همون روز بود که بهمون گفتن یه هفته تعطیلیم..یه هفته..ولی بهمون نگفتن یه هفته مون قراره یه سال و حتی بیشتر شه.

    اینا رو تو خواب هم نمیدیدیم.

    و بعد از اون اتفاقایی افتاد که نباید میوفتاد. همش داره بی نهایت سریع مثل چرخش اون دایره های نوار کاست از جلوی چشمام رد میشه. مثل یه خواب.مثل یه کابوس تلخ و زننده.

    پس کی قراره ازش بیدار شیم؟ همین یه سال هم خیلی زیاده.

    پ.ن : خیلی وقت پیشا یه بار یکی بهم گفت چرا اینقدر آخه همه ی جمله هات سه نقطه میذاری؟ انگار که دائم ادامه دارن.. تا بی نهایت. و من تازه اون موقع بود که بهش دقت کردم. اما حالا دارم به یه چیز دیگه دقت میکنم. اینکه خیلی وقته نه تنها سه نقطه هام تبدیل به دو نقطه شدن، بلکه اکثر مواقع به گذاشتن یدونه نقطه بسنده میکنم. انگار خیلی ناتموم هام دیگه تموم شدن. ولی امان از اون دو نقطه..

  • ۳۴
  • نظرات [ ۲۸ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۵ اسفند ۹۹

    یه اپسیلون از خاطرات دبیرستانی~

    یه لیوان شیر عسل داغ کنار دستم ، کیف و کاپشن و هندزفریم ولو روی مبل ، پتویی(!) که جایزه گرفتم رو صندلی تا بهش بخندم ؛ یه لبخند خسته و آروم روی لبم...دستی که زیر چونه و پلک هایی که خوابشون میاد چون تازه از خواب بیدار شدن. تو همین وضع در حال نوشتن این پستم. پستی که نتونستم با وجود سر درد و گلو درد از نوشتنش بگذرم.

     از بس سرود خوندیم حتی صدام در نمیاد تا بتونم درست حرف بزنم. و بله ، امروز صبح بالاخره بعد از ماه ها ، پا گذاشتم تو مدرسه‌. نه بخاطر اینکه مدیر ازمون خواهش کرده بود تو جشن تجلیل از های رتبه های برتر شهر به مناسبت دهه ی فجر سرود بخونیم ، نه بخاطر اینکه گفته بود قراره به اعضای گروه سرود بخاطر جشنواره ی سرودی که پارسال توش دوم شدیم بهمون لوح تقدیر و جایزه بدن ،

    بلکه چون خسته بودم از این سبک داغون زندگی ! از این زندگی بی بخار افسرده ی یکنواخت که کلش تو حاضری زدن سر کلاسای آنلاین خلاصه شده.

    این بار به خودم قول دادم یه روز هم شده تو این مدرسه یه خاطره با ارزشِ به یاد موندن بسازم ، واسه اینکه حتی شده یک صدم حقمو از این مقطعی که همه دبیرستان صداش میزدن و کلی توش خوش میگذروندن ، اما برای من شبیه زندان باستیل بود ، بگیرم!!!

    سال دهم اوج تنهایی هام بود. دروغ چرا ، سال دهم برام مثل جهنم بود. یه مقطع جدید و ترسناک که اسمشو گذاشته بودن "دبیرستان" و به هیچ وجه اون فضای ساده و صمیمی کلاسای مدرسه ی قدیمی راهنماییمو نداشت‌. جو کلاس خفه و ساکت بود. آدمای زیادی با روحیه ی طنزپذیر پیدا نمیکردی.

    خبری از فسق و فجور و در گوشی حرف زدن حین تدریس معلم نبود. خبری از اردو و برنامه های اضافه ی پرورشی نبود. خبری از رحم و مروت تو سوالای امتحانی نبود. خبری از دست انداختن گردن دوستام نبود ، چون حتی با وجود برون‌گرایی، بازم تنها موندم.

    دبیرستان مسخره ی سمپاد بود و ، اسم و رسم مسخره تر از خودش..‌. تو مدرسه های سمپاد هیچ خبری نیس بخدا... از منی که در داغون ترین وضع ممکن الان با کتاب های سفید رو به روتون نشستم بپرسین، قول میدم باهاتون صادق باشم.

    ۶ ماه اول سال دهم به همین خاکستری ای گذشت ، تا اینکه کرونا اومد و خاکستری ترش کرد. کل تعطیلات عید،  بنا به دلایلی، افسرده و منزجر بودم. شاید زیادی داشتم بزرگش میکردم، شایدم نه‌. کی میدونه. اما ۱ فروردین ب طور رسمی ، من به آرمی بودنم اقرار کردم و ذره ذره تو موسیقی اون ۷ تا پسر کره ای ، به معنای واقعی ، حل شدم. اینا اغراق نیست‌. جو زدگی نیست. خامی مربوط به دوران نوجوونی هم نیست‌.

    اون پسرا حقیقت دارن‌‌‌‌...

    به قدر کافی حقیقت داشتن که سال یازدهم دیگه مثل قبل منزوی و تنها نباشم. افسرده نباشم. رقت انگیز نباشم. خودمو دوست داشته باشم و بی تی اس باعث شد دوستایی پیدا کنم که باهاشون سر تک تک فولیکول های مو های منیجر اعضا هم بتونم ذوق بزنم...

    ژولیت ، ایزابل ، اگه این پستو میخونین ، بخاطر امروز ازتون ممنونم ، و بدجوری دوستون دارم!~

    و میدونین در عین خوشحالی از پیدا کردنشون ، چی الان دلمو میزنه و باعث حسرتم میشه؟ به اینکه دقیقا همون سالی که به دبیرستان عادت کردم ، با نامردی ها و بی مروتی هاش کنار اومدم ، با تنهایی و درد و بن بست های پر از درد عاطفی و حس های یک طرفه کنار اومدم ، کسایی که مال من بودن رو پیدا کردم ، باید این بیماری کل جهان رو فرا بگیره و از لذت خوردن شیر و کیک تو زنگای تفریح و هر روز صبح زود تو اون هوای خنک بیرون رفتن و نشستن روی اون صندلی های دسته دار محرومم کنه.

    با این حال امروز ، یه جون دوباره بهم داد،  و یه حسرت دیگه ، حسرت اینکه چرا نمیتونم برم مدرسه.چرا یونیفرمم باید اتو کشیده و تا نخورده و تو اون کمد کوفتی باقی بمونه و دیگه زمین کثیفی نیست که بشینم روش و وقتی بلند میشم پشتم تبدیل به جبهه ی جنگ شده باشه ، منم شونه بندازم بالا و با بیخیالی بگم :

    " به درک خب! چهارشنبه س!"

    و بخندم و بریم سر کلاس هامون.

    قبل اینکه برید ادامه مطلب و خاطرات امروزو بخونید، همینجا این هشتگ همیشگی خودمو بنویسم :

    #صرفا_جهت_ثبت_لحظات

  • ۳۷
  • نظرات [ ۱۷ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • سه شنبه ۲۱ بهمن ۹۹

    ?Wtf

    درگیری فکری هم اونجاش که ،

    از حمام میام بیرون میرم میشینم رو تخت که لباس بپوشم. یدونه نیم تنه ک پوشیدم میرم تو کشو در به در دنبال سوتین بعدی میگردم. اونم روش می پوشم. بعد تاپ بافتنی سفیدمو تنم میکنم. بعد یه سویی شرت روش می پوشم که دستامو بپوشونه. یهو با خودم میگم گاد ، چرا اینقدر گرمه؟؟ میفهمم ک بعله.. دوتا سوتین رو هم پوشیدم و خودمم نفهمیدم..

    پ.ن : اگه از اون دسته انسان هایی هستید که هنوز با حرف زدن راجب اینجور مسائل ساده ی خانومانه ناراحت میشید و بهتون بر میخوره دیگه پستامو نخونید لطفا. چون در آینده قراره حرفای بیشتری از این قبیل بشنوید. این کلیشه های مزخرف باید از ریشه کنده بشه.

    پ.ن ۲ : فردا امتحان ادبیات دارم هنوز چیزی نخوندم.. پس فعلا..

    پ.ن ۳ : استامینوفن کافئین دار بدتر باعث خواب آلودگیم شد.. چرا همه چی اینقدر برعکسه؟

  • ۲۶
  • نظرات [ ۴۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۱۹ بهمن ۹۹

    مود!

    حالا من یه زمان میخواستم بزرگ شدم دنیارو نجات بدم؛

    الان فقط میخوام تایم خوابمو درست کنم ...

    •༉ #Meowmaid 
    @TeenTweet | تین توییت

  • ۲۵
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱۸ بهمن ۹۹

    اما حالا ...

    وقتی بچه بودم خیلی تنها ماندم ، اما آن ها بیشتر به زور شرایط بود نه به انتخاب خودم ؛ اما حالا ... با شتاب به سمت تنهایی میروم ، همان طور که رودخانه ها با شتاب به سمت دریا سرازیر می شوند.

    Franz Kafka

    Download

    پ.ن : یه سری اهداف و فانتزی ها و برنامه هاتون هستن که نباید با کسی درمیون بذارین، خصوصا خانواده تون ‌؛ چون به وقتش وسط دعواها همونا رو ب روتون میارن و مسخره تون میکنن که نتونستید انجامش بدید(در حالی که شاید هنوز دو روز از تعریف کردن اون تصمیم یا اون موضوع و تلاشتون برای عملی کردنش نگذشته باشه) و کل اسکلت شخصیتیتونو دچار تزلزل میکنن. اوه راستی ، هیچکس بنظرم اونقدرا رابطه ش با خانواده ش گل و بلبل نیست ، خصوصا تو این سنی که ما هستیم... پس غصه ی کسایی که ادعا میکنن با خانواده شون همه چیز گل و بلبله رو نخورید. اونا یه مشت متظاهرن.

  • ۲۵
  • نظرات [ ۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱۱ بهمن ۹۹

    اگر دست من بود ..

    اگر دست من بود ، دور ترین راه دنیا را انتخاب می کردم برای زندگی! جایی که ن تو باشی ن او ، من و من باشم ک کمی پیدا کنم مرا ..‌ ن تو را ، ن او را ، ن بقیه ی سوم شخص ها .. 

     

    Download

    Here's an unknown feeling in my chest, just like I've spent my all for a small group of unreal people, and now I'm in a kind of situation that it seems so difficult to me to try to tolerate people and be nice to them. I gave them my all, but I didn't even receive their half .I spent most of the darkest days of this fucking teenage period alone, so sorry if I'm acting like I don't need anyone anymore.

    + Just a bit #Tired_

    -Isn't it more than a bit?

    +Yaeh that's likely to be.

    *این موضوع که هنوز بعضی درونگراها فکر میکنن برونگرا ها معنی انزوا رو نمیفهمن جدا برام رو اعصاب و خنده داره.. کاش اینجوری خندم نندازین*

  • ۳۱
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۶ بهمن ۹۹

    یکمم ، "مود" | *Ice Cream* 🍨

    وقتی بالاخره بازم بعد صد سال میری بیرون .. و گربه های خیابون زیر لب با هم پچ پچ میکنن ک : عهه! اینو نگا! این همون دختره نیس ؟! 

    گربه ی وانیلی : چرا خودشه!

    گربه ی کرم قهوه ای : وااو .. بیاین عکس بندازیم واسه نیویورک تایمز! بالاخره تو عموم دیده شده...!

    من : 

    اینجوری که من دلتنگ این بستنیا بودم امروز ، هیچکدوم از اون مشتریا نبودن مطمئنم ؛ و ..

    عین همیشه : شکلاتی ، توت فرنگی ، کره گردویی.. 

    بگذریم که یه زمانی کلا معتاد انبه ایش بودم .. جوری که مسئول اون بستنی فروشی منو میدید میگفت انبه دیگه؟D:' منم بعد هزار جور رنگ عوض کردن میخندیدم میگفتم بله همون همیشگی .. ولی کم کم سعی کردم طعم های دیگه هم امتحان کنم چون حیف بود واقعا.. 

    بستنی خوردن با آهنگای بی تی اس رو امتحان کنین .. بدجور می چسبه

    بیاین بگین طعم های مورد علاقتون چیان؟! 

  • ۲۷
  • نظرات [ ۲۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۲ بهمن ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد