۴۵ مطلب با موضوع «# اراجــــیف بـــــلوریـن» ثبت شده است

چالش : برگی از تاریخ برای آینده (Covid-19)

On The Front Line: Chinese Artists Pay Tribute To Medics In The Fight With Coronavirus Outbrake

گردن های خمیده ، چشم های خسته ، پاهای ضعیف و خشک ، چشم های گود شده ، کز کردن پشت پنجره ، تنگی نفس با ماسک ، خلأ آرامش ، تنهایی و سکوت ، بی حسی ، مجازیت بیهوده ! 

وقتی بهش فکر میکنم ، چیزای زیادی ازمون گرفتی،  در مقابلش چیزای زیادی هم دادی، ولی اگر بخوام صادق باشم، باید بگم بده بستون خوبی نبود (: !‌‌...

اظهار نظر کردن راجب این وضع خیلی سخته ، جوری که دیگه نه اون نظر های کارشناسی "مثلا" معتبر رو میتونیم قبول کنیم ، نه اون تراژدی های روانشناسی! ولی چیزی که بارها و بارها تکرار کردم این بود که : 

"ما به کتابای تاریخ مثل یه غار تاریک پر از عنکبوت ، یه ابهام و یه Enigma نگاه می کردیم ...! به یاد بیارید وقتی رو که از کتابا می شنیدیم بیماری طاعون و وبا در فلان زمان شیوع پیدا کرده و با یه نیشخند پیروزمندانه فکر میکردیم بشریت هنوز اونقدر پیشرفت نکرده بود که درستش کنه ولی الان کاملا پیشرفته ست!(= 

حالا کسی هست بگه اون پیشرفتگی کجاست؟! " Doing an art - Tried something a little different, inspired by...

#برگی_از_تاریخ_برای_آینده

این یه چالشه بچه ها ، میتونید هرجوری دوست دارید صداش کنید ، ولی عنوانشو اون بالا نوشتم! نحوه ی شرکت توی این چالش اینجوریه که :

1.میتونه خیلی بداهه طور باشه، یعنی هر احساسی راجع به کرونا دارید یا حرفی هست که میخواین بهش بزنید ، تو قالب چندتا جمله بیان کنید و مخاطبتون کیه؟ کووید نوزده...قراره بمونه برای زمانی که نوه هاتون وبلاگ هاتونو میخونن!  قراره بفهمن مادربزرگ/پدربزرگ هاشون چه حسی داشتن و چی کشیدن دیگه! هوم؟((: شما که نمیخواین همه چیو دست تاریخ نویسا بسپرین تا فقط چندتا مقاله ی علمی ثبت کنن؟

2‌.میتونید چیزایی که ازتون گرفته ، و در مقابل چیزایی که بهتون داده رو لیست کنید ، سر جمع یکم با خودتون خلوت کنید ، اصطلاحا cost - benefit کنین، ببینین باهاش به کجا رسیدین؟ با خودتون چند چندین؟ بهش عادت کردین یا نه؟ از عادت کردن یا نکردن خوشحالین یا دلگیر؟

3.میتونه دو سه جمله باشه...میتونه چندین و چند سطر باشه،میتونه فقط یه تکست و یه عکس باشه، میتونه ۱۰ ها کیلومتر راجب احساساتتون توی این مدت نسبت به کرونا و بیماری و قرنطینه باشه، همش به خودتون بستگی داره ! 

4‌.هر کس اینو می بینه میتونه شرکت کنه ، ولی شرطش چیه؟ اگه شرکت کرد باید ۳ نفر دیگه رو هم دعوت کنه [=

5‌.برای شروع دعوت میکنم از : 

آوا ، سحر (نوتلا) ، آیلین ، موچی ، آرتمیس ، هلن ، آگاتا ، استلا ، ناستاکا ، آکی سان ، نفیسه .

  • ۱۵
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۱۵ آبان ۹۹

    نویسندگی؟...

    The 9 Most Feminist Things About Friends | Bustle

    نویسندگی ۹۰ درصدش ادا و اطوار نویسندگی است، ۹ درصدش پشتکار و یک درصد هم شانس که اگر خدا ندهد، کاریش نمی‌شود کرد! کلا باید قیافه‌تان اول شبیه نویسنده‌ها باشد، بعدش به فکر نویسنده شدن بیفتید.

    ابراهام لینکن گفت من وقتی راه میروم فکرم دراز می‌کشد و وقتی دراز می‌کشم فکرم راه می‌رود! یعنی کلا شما وقتی می‌خواهید فکر کنید و بنویسید، دراز بکشید. اصلا برای همین است که اکثر نویسنده‌ها نیم‌چه شکمی هم دارند. در همین راستا، ترومن کاپوتی روی تختش، دراز می‌کشید، (کاملا مستند است حرف‌مان) یک دستش به لیوان و یک دستش به قلم بوده و می‌نوشت. حالا اینکه کاغذ را چطور نگه می‌داشت، دیگر به خودش مربوط است! نوشیدنی‌هایش را هم هر چه به سمت شب می‌رفته، از قهوه به سمت چای نعناع تغییر می‌داد.

    برعکس این ژانر، فیلیپ راث، در حین راه رفتن می‌نوشت. طبق گفته‌های خودش به ازای هر صفحه داستانش، نزدیک یک کیلومتر راه می‌رفت. به همین خاطر دفتری داشته که در چند کیلومتری منزلش بوده و هی مسیر را پیاده می‌رفت و در هر کورس، سه یا چهار صفحه از داستانش را می‌نوشت.

    حد وسط این دو تا حالت هم توماس کلایتون ولف بود که می‌خواست ایستاده بنویسد، اما قدش خیلی بلند بوده و سقف منزل هم کوتاه؛ به همین خاطر به یخچال و در و دیوار تکیه می‌داد، کجکی ایستاده و می نوشت! بنده خدایی هم بود به اسم پو برانسون، که رمان اولش را توی کمد نوشت! از او عجیب‌تر، دن براون بود، که برای نوشتن یکی از کتاب ها، خودش را از سقف آویزان کرد که خون به مغزش برسد و دیدگاه‌هایش متفاوت بشود!

    برای سر صبح نوشتن یا شب نوشتن هم اختلاف نظر زیاد است. سامرست موام اعتقاد داشت صبح آدم عاقل‌تر از شب بوده و برای همین صبح ها می‌نوشت. اما برعکسش ژرژ ساند شب تا صبح یک بند می‌نوشت، بعد رأس ساعت دوازده ظهر کات می‌کرد، مطالعه میکرد تا خوابش ببرد… دوباره شب بیدار می‌شد برای ادامه نوشتن! بالزاک هم ساعت ۵ بعدازظهر می‌خوابید که خدمتکارش ساعت ۱ نصفه شب بیدارش کند تا بلند شود کتاب بنویسد! ۷ صبح دوش می‌گرفت و می‌خوابید تا ۵ بعدازظهر!

    جورج گیسینگ خیلی تیریپ مثبت و منظم، از ۸ صبح تا ۱۲ و از ۲ تا ۶ بعدازظهر می‌نوشت… سنگ از آسمان می‌بارید هم این بنده خدا رأس ساعت شروع می‌کرد به نوشتن و رمان سه جلدی خیابان نیوگراب را هم همین‌جوری نوشت! هرمان ملویل نویسنده کتاب موبی دیک هم از صبح تا ۵ عصر پشت میزش بود، هیچی نمی‌توانست بنویسد، ساعت ۵ تا آخر شب می‌رفت پیش ناتانیل هاثورن و دوستانش؛ آنجا هم چیزی نمی‌نوشت و فقط آنها را از کار و زندگی می‌انداخت! بیست سال همین بساط بود تا اینکه دیگه از ترس همسرش، سال بیست و یکم رمان اولش را نوشت و تحویل داد.

    کافکا تا داستانش تمام نمی‌شد، نمی‌خوابید. برای همین خیلی از داستان‌هاش نصفه است. آنتونی ترولوپ از ۵ تا ۸ صبح ۱۰۰۰ کلمه می‌نوشت؛ یعنی دقیقه‌ای ۱۷ کلمه! کورت وونه گات صبح یک صفحه می‌نوشت… بعد تا شب آن‌قدر همان یک صفحه را بازنویسی می‌کرده (گاهی بدون تغییر) که آن صفحه بهش حس خوب بدهد، بعد می‌رفت سراغ صفحه بعدی! بدتر از او، فلوبر بود که اول می‌نوشت، بعد دو روز تصحیح می‌کرد و کلی فکر می‌کرد که متنش قابل خواندن هست یا نه؛ بعد فردایش در بالکن خانه با صدای بلند می‌خواند که ببیند متنش گوش‌پسند هم هست یا نه؛ آخر سر هم که کتاب تمام می‌شد، می‌گذاشت کنار، چند سال بعد دوباره می‌نوشت تا متنش راحت‌الخوانش شود! وی کتاب‌های «تربیت احساسات» و «وسوسه سن آنتونی» را همین‌جوری چند سال بعد از نوشتن، دوباره بازنویسی و منتشر کرد.

    برعکس همه، ایزاک آسیموف هیچ‌وقت برنگشت که حتی خط قبلی نوشته را هم اصلاح و بازنویسی کند. جی کی رولینگ جلد اول هری پاتر را در کافه نوشت. چون به بودن با شوهرش و بچه‌ش خیلی متعهد بود و فقط صبح‌ها که بچه‌ش را می‌برد مدرسه، تا ظهر که از مدرسه برگردد، در کافه‌ای نزدیک مدرسه فرصت نوشتن داشت. رفتنش هم به خاطر کافه نشینی نبود؛ پول نداشت خانه را گرم کند، صبح وسایل گرمایشی را خاموش می‌کرده تا ظهر، می‌رفته توی کافه که گرم بوده می نوشته و…

    منبع :

    پیامی که یکی از همکلاسی هام تو گروه کلاسمون گذاشت.

    منبع مشخصی نداشت که براتون بنویسم ولی اونقدر خوشم اومد که حیفم اومد اینجا نذارمش^^

     

  • ۱۱
  • نظرات [ ۴ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • پنجشنبه ۸ آبان ۹۹

    چالش : قاب دلخواه خانه من

    خب ، از وقتی به بیان مهاجرت کردم ،یا دقیق تر "جمیعا مهاجرت کردیم" ، این اولین چالشیه که رسما بهش دعوت میشم و خیلی خوشحال شدم بابتش^^میدونم خیلی خیلی دیر شده و حتی از وقتشم گذشته ، ولی باید میذاشتمش.

    همینجا قبل اینکه برید ادامه مطلب تشکر میکنم از آوا که منو دعوت کرد...(=

    این چالش رو بلاگردون شروع کرده و طبق رسم و رسومات این چالش ، باید سه نفر دیگه رو هم به این چالش دعوت کنیم ولی هر کس دیگه ای این پست رو می بینه و دلش میخواد توی چالش شرکت کنه هیچ مانعی نیست ، مطمئنا خود بلاگردون هم از این بابت خوشحال میشه^^ با این حال چون وقتش تموم شده و احتمالا خیلی ها شرکت کردن من دیگه کسیو دعوت نمیکنم ، اگه هنوزم کسی هست که این پستو می بینه و دلش میخواد تو این چالش شرکت کنه ،لا مانع ! Go Ahead ...((=

    پ.ن : واسه گرفتن عکساش چندین بار نزدیک بود از رو تخت بیوفتم که در ادمه توضیح میدم به چه دلیل '-' داداشمم خوابیده بود رو تخت و داشت یه فیلم انگلیسی بچگونه نگاه میکرد ک هر لحظه نگران بودم پامو بذارم روش و تا ته تو طحالش فرو کنم... از اول تا آخر فیلمه هم این آهنگه بود ک تا مدتها تو مغز من پلی میشد و واسه فراموش کردنش خودمو به در و دیوار کوبیدم و حالا دوباره باز به شکل بی پایانی تو مخم تکرار میشه-_-

    پ.ن ۲ : همون آهنگه ک میگه بیبی شارک دو دو دورو دورو بیبی شارک دو دو دورو دورو بیبی شارک دو دو دورو بیبی شارک...اه...اَی خِدا '-'

    پ.ن ۳ : رنگ لینک ادامه مطلب زیادی کمرنگ نیست؟ واقعا حال ندارم تو کدها دنبالش بگردم عوضش کنم...حتی نمیدونم کد مربوط بهش دقیقا کجاست و کدومشه...در هر صورت امیدوارم قابل دیدن باشه براتون '^'

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۲۴ شهریور ۹۹

    در باب ری اکشن به پست قبل!

    سخن خاصی ندارم ، اندکی اسکرین شاته ، میتونید به ادامه مطلب مراجعه بفرمایید ^^

  • ۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۳ شهریور ۹۹

    Say hi to bayan ! ((:

    خب ، چطوره مثل اون دفعه ای شروع کنم که بعد از کلی تاخیر از راه رسیده بودم و مقید تر از همیشه ،همون اول تابستون و دقیقا 1 تیر پامو گذاشتم تو وب میهن بلاگم و اولین چیزی که تو اون پستِ اعلام حیات تایپ کردم این بود : "و بالاخره ! انگشتای من به این کلیدا رسید ! همه ی کسایی که این پستو از نظر میگذرونید ، سلام !"شاید حتی دلم نمیخواست اینجا بیام ... میدونستم دنج و گوگولیه ... میدونستم انتخاب دیگه ای هم نیس ،میدونستم میهن خرابه ، میدونستم همه همینجان ، اما با بهونه یا بی بهونه ی موجه ،من بازم برگشت به وبلاگ نویسی رو اونقدر به تعویق انداختم و اینجا نیومدم تا رسیدیم به18 - 19 تیر ! بماند که من همونی بودم که قول داده بود بعد همه ی امتحاناش بیاد و پست بذاره و شرح حالشو ثبت کنه تا وقتی برمیگرده بدونه این روزا داشته چ غلطی میخورده ... ((= ولی اونقدر خسته و بی حال و بی حوصله بودم که نهایت کاری ک کردم جواب دادن دو سه تا کامنت تو وبم بود ... کامنتایی ک با خون جیگر نوشته شده بودن و شاید چندین بار ارسال شده بودن تا برسن دستم ... چرا ... چون دلیلش خیلی قدیمی و واضحه ! همونجوری ک همتون میدونین و  دلیل مهاجرت 99 و 9 دهم  درصدتون ب بیان همین بوده ،میهن بلاگ به طرز افتضاحی خراب شد و بعید میدونم دیگه هرگز به شکل قبلش برگرده ((: با همه ی اینا ، با وجود اینکه پنل بیان اولش خیلی غریب و تازه بنظر می‌رسید ، باید اعتراف کنم به آشنا ترین شکل ممکن برام تازگی داشت . خیلی شبیه بلاگفاست ، منتها خیلی پیشرفته تر . کسایی که تجربه وب نویسی توی بلاگفا رو هم داشتن احتمالا میفهمن چی میگم (= ولی ازش خوشم میاد ! دنج و گوگولی و کیوته ~ تو وبلاگاش احتمالا بوی قهوه و شکلات فرانسوی میاد . آدماش مهربونن ، بی قرارن ، آبی و بنفشن ، یا احتمالا به صورتی ترین شکل ممکن پتانسیل اینو دارن که واسه چندین لحظه یا چندین روز بی رنگِ بی رنگ بشن (= اینجا بیشتر حس روزمره نویسی هست ، تو وبلاگای قدیمی مون احتمالا همیشه حس اینو داشتیم ک واسه پست گذاشتن باید حرف و مضمون خیلی مهم و گفتنی ای داشته باشیم ،

    ولی اینجا دیگه اونقدرام مهم بنظر نمیاد [=

    چطوره یکم از بیان فاصله بگیرم و برگردم به خودم ، به اینکه چجوری تو این مدت این همه اتفاق افتاد یا به اینکه خدا می‌دونه چندمین باره دارم این جمله رو میگم((= ولی،  واقعا حس میکنم تو زندگیم به عنوان یه نوجوون نسبتا معمولی اتفاقای عجیب و زیادی میوفته ک هر کسی تجربه شون نمیکنه و من واسه چشیدن طعم این رخ دادنی های عجیب و دلچسب یا گاهی وقتا تلخ ، بابت یاد گرفتن این همه چیز اونم بدون اینکه خسارتی ببینم ، باید از خدا ممنون باشم ((: همه ی این مدت هنوزم تو تل با آوا و سحر حرف میزدم (=~ این آوای بیشورِ خیرخواه همنوع دوست پندار هر روز صبح بهم زنگ میزد تا سر وقت بیدار شم و کمی آدم بودن یاد بگیرم ، ولی نتونستم XD بماند ک تبلتمم بخاطر آلارم های بیش از حد رو مخش همیشه سایلنت بود و الانم همینطوره ... وگرنه من ن شاخ بودم نه اونقدر مشغول و درگیر ک نخوام گوشیو جواب بدم '^'  به قول آن شرلی ، یه هم ذات دیگه  هم پیدا کردم ! شاید عبارت پیدا کردن خیلی مناسبش نباشه ...چون به هر حال ما حواسمون به همه ی عروسکا بوده ...فقط هرگز از نزدیک باهاش حرف نزده بودم ((: ...هنوزم میگم انگار خیلی وقت پیش توی یه دنیای موازی به هم برخوردیم ولی فراموش کردیم ک همو میشناسیم...شما به زندگی قبلی اعتقاد دارین؟ هوم؟((:   ... 

    بریم سراغ کارایی که تو این مدت کردم : 

    خب ، میشه گفت که امتحانا رو تقریبا خوب دادم و تنها امتحانی ک از نظر خودم بدجور قهوه ای کردم شیمی بود ، بماند ک تو این خرداد واقعا هیچی درس نخوندم و فک کنین دو ساعت مونده به امتحان پایانی عربی من هنوز دوتا درس داشتم ک ن معنیشو نوشته بودم ن چیزی ازش می فهمیدم ((= ~ یه فصل ریاضیو اصن نخوندم ... خوابیدم , آشپزی کردم , واسه بار هزارم با مور اند مور توایس جلو آینه رقصیدم , رفتم کلاس زبان , خونه ی بهار و ریحون ، مبی رو دیدم , خودمو کشتم ب زور یه سریال شروع کردم , باز طبق معمول هر شب تا صبح بیدار تا شب بیکار , اعصابم از دست ناخونام خورد شد و باز گرفتم همه رو کوتاه کردم , یکی دوتا وانشات و چند قسمتی از فن فیکشنای ویکوک خوندم ک شکیبا معرفی کرده بود , با دوستام چت کردم , در بیکار ترین حالت ممکن به سقف زل زدم , هنوز کارنامه نگرفتم چون قبلش باید شهریه ی مدرسه رو میدادیم و مامان بابام هی یادشون میرف تصفیه حساب کنن'-' , چندین شب بازم زد به سرم و از اونجایی ک خیلی وقت میشد گریه نکرده بودم با اشکام آبشار نیاگارا ساختم , از دست غرغر های بی پایان مامانم واسه درس خوندن به خونه ی مامان بزرگم پناه بردم و سه روز و سه شب اونجا موندم , دریغ از یه کلمه درس ب جز کتابای زبانم ک مجبور بودم بخاطر کلاس بخونم , به محض تموم شدن امتحانا فهمیدم علاف ترین آدم جهانم و حتی کاغذی ک روش برنامه هامو نوشته بودم گم شد و خدا میدونه کجاست و هزار جور خزعبل و حرف دیگه'-' یادم رف اینم اشاره کنم که واسه اولین بار بالاخره شماره گرفتم ((:

    خوشحالم ک به وب نویسی برگشتم ... سعی میکنم تو چالش ها شرکت کنم (= بیشتر شرح حال بنویسم و فراموش نکنم نوشتن همیشه چقدر بهم کمک میکرده(((= ~ از اینکه می بینم همتون اینجایین بی نهایت خوشحالم و دست نوشته هاتونو دوس دارم (: از بیان داره خوشم میاد و امیدوارم با نوشتن بتونم به زندگی قبلیم برگردم و چه بسا درس خوندنمم شروع کنم .

    پ.ن : دیروز کمد و اتاقمو مرتب کردم ... واقعا خیلی حال و روزم عوض شد '^' 

    پ.ن 2 : سر اینکه به جای پی نوشت بگیم پاورقی یه مدت به آوا گیر داده بودم و اونم گفت که نه ممنون همون پی نوشت خودش خوبه XD 

    پ.ن 3 : دارم نوشابه ی شاه توت میخورم *^* طعم مورد علاقمه*^* شما چه طعمی بین نوشابه ها دوس دارین !؟ من علاوه بر فانتای شاه توت شدت عاشق اسپرایت لیمویی هم هستم*-* منو یاد جیهوپ میندازهT ^ T

    پ.ن 4 : دلم واسه شلوارک پوشیدن تنگ شده بود((':

    پ.ن 5 : این بولت ژورنال های بی تی اس تو پینترست دارن منو روانی میکنن '-' خیلی خوبن  :--: شاید واقعا وقتشه درست کنم ... هوم ؟

    نظرتون راجب قالب چیه؟!

    c a i t ☀️ on Instagram: “HOSEOK + SPRITE 🥺💚 petition to make hobi the face of sprite!¡! look at that face on that lemon and tell me u wouldn’t buy it. this is…”

  • ۲۲
  • نظرات [ ۳۶ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۱۸ تیر ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد