
خب ، چطوره مثل اون دفعه ای شروع کنم که بعد از کلی تاخیر از راه رسیده بودم و مقید تر از همیشه ،همون اول تابستون و دقیقا 1 تیر پامو گذاشتم تو وب میهن بلاگم و اولین چیزی که تو اون پستِ اعلام حیات تایپ کردم این بود : "و بالاخره ! انگشتای من به این کلیدا رسید ! همه ی کسایی که این پستو از نظر میگذرونید ، سلام !"شاید حتی دلم نمیخواست اینجا بیام ... میدونستم دنج و گوگولیه ... میدونستم انتخاب دیگه ای هم نیس ،میدونستم میهن خرابه ، میدونستم همه همینجان ، اما با بهونه یا بی بهونه ی موجه ،من بازم برگشت به وبلاگ نویسی رو اونقدر به تعویق انداختم و اینجا نیومدم تا رسیدیم به18 - 19 تیر ! بماند که من همونی بودم که قول داده بود بعد همه ی امتحاناش بیاد و پست بذاره و شرح حالشو ثبت کنه تا وقتی برمیگرده بدونه این روزا داشته چ غلطی میخورده ... ((= ولی اونقدر خسته و بی حال و بی حوصله بودم که نهایت کاری ک کردم جواب دادن دو سه تا کامنت تو وبم بود ... کامنتایی ک با خون جیگر نوشته شده بودن و شاید چندین بار ارسال شده بودن تا برسن دستم ... چرا ... چون دلیلش خیلی قدیمی و واضحه ! همونجوری ک همتون میدونین و دلیل مهاجرت 99 و 9 دهم درصدتون ب بیان همین بوده ،میهن بلاگ به طرز افتضاحی خراب شد و بعید میدونم دیگه هرگز به شکل قبلش برگرده ((: با همه ی اینا ، با وجود اینکه پنل بیان اولش خیلی غریب و تازه بنظر میرسید ، باید اعتراف کنم به آشنا ترین شکل ممکن برام تازگی داشت . خیلی شبیه بلاگفاست ، منتها خیلی پیشرفته تر . کسایی که تجربه وب نویسی توی بلاگفا رو هم داشتن احتمالا میفهمن چی میگم (= ولی ازش خوشم میاد ! دنج و گوگولی و کیوته ~ تو وبلاگاش احتمالا بوی قهوه و شکلات فرانسوی میاد . آدماش مهربونن ، بی قرارن ، آبی و بنفشن ، یا احتمالا به صورتی ترین شکل ممکن پتانسیل اینو دارن که واسه چندین لحظه یا چندین روز بی رنگِ بی رنگ بشن (= اینجا بیشتر حس روزمره نویسی هست ، تو وبلاگای قدیمی مون احتمالا همیشه حس اینو داشتیم ک واسه پست گذاشتن باید حرف و مضمون خیلی مهم و گفتنی ای داشته باشیم ،
ولی اینجا دیگه اونقدرام مهم بنظر نمیاد [=

چطوره یکم از بیان فاصله بگیرم و برگردم به خودم ، به اینکه چجوری تو این مدت این همه اتفاق افتاد یا به اینکه خدا میدونه چندمین باره دارم این جمله رو میگم((= ولی، واقعا حس میکنم تو زندگیم به عنوان یه نوجوون نسبتا معمولی اتفاقای عجیب و زیادی میوفته ک هر کسی تجربه شون نمیکنه و من واسه چشیدن طعم این رخ دادنی های عجیب و دلچسب یا گاهی وقتا تلخ ، بابت یاد گرفتن این همه چیز اونم بدون اینکه خسارتی ببینم ، باید از خدا ممنون باشم ((: همه ی این مدت هنوزم تو تل با آوا و سحر حرف میزدم (=~ این آوای بیشورِ خیرخواه همنوع دوست پندار هر روز صبح بهم زنگ میزد تا سر وقت بیدار شم و کمی آدم بودن یاد بگیرم ، ولی نتونستم XD بماند ک تبلتمم بخاطر آلارم های بیش از حد رو مخش همیشه سایلنت بود و الانم همینطوره ... وگرنه من ن شاخ بودم نه اونقدر مشغول و درگیر ک نخوام گوشیو جواب بدم '^' به قول آن شرلی ، یه هم ذات دیگه هم پیدا کردم ! شاید عبارت پیدا کردن خیلی مناسبش نباشه ...چون به هر حال ما حواسمون به همه ی عروسکا بوده ...فقط هرگز از نزدیک باهاش حرف نزده بودم ((: ...هنوزم میگم انگار خیلی وقت پیش توی یه دنیای موازی به هم برخوردیم ولی فراموش کردیم ک همو میشناسیم...شما به زندگی قبلی اعتقاد دارین؟ هوم؟((: ...
بریم سراغ کارایی که تو این مدت کردم :
خب ، میشه گفت که امتحانا رو تقریبا خوب دادم و تنها امتحانی ک از نظر خودم بدجور قهوه ای کردم شیمی بود ، بماند ک تو این خرداد واقعا هیچی درس نخوندم و فک کنین دو ساعت مونده به امتحان پایانی عربی من هنوز دوتا درس داشتم ک ن معنیشو نوشته بودم ن چیزی ازش می فهمیدم ((= ~ یه فصل ریاضیو اصن نخوندم ... خوابیدم , آشپزی کردم , واسه بار هزارم با مور اند مور توایس جلو آینه رقصیدم , رفتم کلاس زبان , خونه ی بهار و ریحون ، مبی رو دیدم , خودمو کشتم ب زور یه سریال شروع کردم , باز طبق معمول هر شب تا صبح بیدار تا شب بیکار , اعصابم از دست ناخونام خورد شد و باز گرفتم همه رو کوتاه کردم , یکی دوتا وانشات و چند قسمتی از فن فیکشنای ویکوک خوندم ک شکیبا معرفی کرده بود , با دوستام چت کردم , در بیکار ترین حالت ممکن به سقف زل زدم , هنوز کارنامه نگرفتم چون قبلش باید شهریه ی مدرسه رو میدادیم و مامان بابام هی یادشون میرف تصفیه حساب کنن'-' , چندین شب بازم زد به سرم و از اونجایی ک خیلی وقت میشد گریه نکرده بودم با اشکام آبشار نیاگارا ساختم , از دست غرغر های بی پایان مامانم واسه درس خوندن به خونه ی مامان بزرگم پناه بردم و سه روز و سه شب اونجا موندم , دریغ از یه کلمه درس ب جز کتابای زبانم ک مجبور بودم بخاطر کلاس بخونم , به محض تموم شدن امتحانا فهمیدم علاف ترین آدم جهانم و حتی کاغذی ک روش برنامه هامو نوشته بودم گم شد و خدا میدونه کجاست و هزار جور خزعبل و حرف دیگه'-' یادم رف اینم اشاره کنم که واسه اولین بار بالاخره شماره گرفتم ((:
خوشحالم ک به وب نویسی برگشتم ... سعی میکنم تو چالش ها شرکت کنم (= بیشتر شرح حال بنویسم و فراموش نکنم نوشتن همیشه چقدر بهم کمک میکرده(((= ~ از اینکه می بینم همتون اینجایین بی نهایت خوشحالم و دست نوشته هاتونو دوس دارم (: از بیان داره خوشم میاد و امیدوارم با نوشتن بتونم به زندگی قبلیم برگردم و چه بسا درس خوندنمم شروع کنم .
پ.ن : دیروز کمد و اتاقمو مرتب کردم ... واقعا خیلی حال و روزم عوض شد '^'
پ.ن 2 : سر اینکه به جای پی نوشت بگیم پاورقی یه مدت به آوا گیر داده بودم و اونم گفت که نه ممنون همون پی نوشت خودش خوبه XD
پ.ن 3 : دارم نوشابه ی شاه توت میخورم *^* طعم مورد علاقمه*^* شما چه طعمی بین نوشابه ها دوس دارین !؟ من علاوه بر فانتای شاه توت شدت عاشق اسپرایت لیمویی هم هستم*-* منو یاد جیهوپ میندازهT ^ T
پ.ن 4 : دلم واسه شلوارک پوشیدن تنگ شده بود((':
پ.ن 5 : این بولت ژورنال های بی تی اس تو پینترست دارن منو روانی میکنن '-' خیلی خوبن :--: شاید واقعا وقتشه درست کنم ... هوم ؟
نظرتون راجب قالب چیه؟!
