۴۵ مطلب با موضوع «# اراجــــیف بـــــلوریـن» ثبت شده است

99/9/9

 سمت چپ: جونگکوک    سمت راست : برادر بزرگترش

دلیل اینجا بودنم؟ خب دوباره یه بهونه واسه پست گذاشتن پیدا کردم ، به علاوه ، حیف نیس اگه تو این تاریخ هیچ پستی اینجا وجود نداشته باشه؟((: .. 

امروز ظهر مامانم بجای ساعت ۲ ، ساعت ۱ و نیم ظهر اومد خونه . مرخصی ساعتی گرفته بود چون مادر یکی دیگه از همکاراش بخاطر کرونا فوت کرد و دوباره اون مونده و از بیمارستان به تشییع جنازه و از تشییع جنازه دوباره به بیمارستان، محیط آلوده ای که هر روز مجبوره توش کار کنه و شاهد کلی مرگ و بیماری باشه .. و صد البته ، بخاطر شغلش ، دو برابر اونم زاد و ولد ببینه .

هنوز وقت نشده ازش چیزی بپرسم در مورد پیش بینی هاش ، ولی مطمئنم همون طوری بود که میگفته. کلی آدم از قبل واسه این تاریخ نوبت عمل سزارین داشتن ، کلی آدم مخصوصا تصمیم گرفتن بچه هاشونو تو این تاریخ به دنیا بیارن و بخاطر این موضوع حتی راضی شدن اون نوزاد های نارس رو زیر اون غول های آهنی (که همون دستگاه های محافظ باشه) نگه دارن ، و خلاصه همین امروز صبح ساعت 9:09 خیلیا تو تب و تاب بودن ... خیلیا هم هیچ اهمیتی نمیدن ، چون معتقدن امروزم یکی دیگه از همون روزاس...

که اتفاقا منم اول صبح همین حسو داشتم .. از صبح بخاطر جنگ های زیستی با عادت های طبیعی بدنم که از چند روز پیش شروعش کرده بودم ، از چشم درد و سر درد در حال کور شدن بودم و دلم میخواست عالم و آدمو به باد فحش و ناسزا بگیرم .. هیچ اهمیتی نداشت الان 99/9/9 عه یا 98/7/6 یا هر تاریخ مسخره ی دیگه ای ...

ولی یه ذره خوابیدن و دیدن یه ویدیو حالمو بهتر کرد .. اونجایی که میگفت تو زندگی ما آدما دو دسته مسائل وجود داره : 

۱.مسائل بیرونی      ۲.مسائل درونی

و ۹۰ درصد مشکلات بشر از همون جایی سرچشمه میگیره که میخواد با مسائل درونی شبیه مسائل بیرونی رفتار کنه ..

وقتی بیرون از ذهن و فکرتون یه مشکلی پیش میاد ، اکثر مواقع قابلیت حذف و کنترلشو دارین درسته؟ مثلا سردتون میشه لباس گرم می پوشین ، گرسنه تون میشه غذا میخورین ، اگه نور خورشید اذیتتون کنه با کشیدن پرده ی اتاقتون نور رو حذف می کنید درسته؟ اگه یه تفنگ بذارم رو سرتون و بگم بلند شو اتاقتو جارو کن وگرنه یه گلوله حرومت میکنم چی کار میکنی؟ خب جارو میکنی دیگه ..

ولی اگه تفنگ بذارم رو سرت و بگم استرس نداشته باش چی؟ خب استرست بیشتر میشه! چون استرس یه مسئله ی درونیه..

با مسائل درونی نباید جنگید چون هر چی بیشتر باهاشون مقابله میکنی تبدیل به غول های بزرگتری میشن .. فقط باید بپذیری و باهاشون کنار بیای و کم کم ، حتی ازشون استفاده ی مفید کنی.

این همه زر زدم ک چیو بگم؟ خب هدف خاصی نداشتم'-' دروغ بگم چرا '-' اومده بودم همینجوری امروز رو ثبت کنم .. ک با موضوع مرگ و زاد و ولد شروع شد تهشم رسید به بحث مسائل درونی و بیرونی .. خلاصه برگه ی چالش خوابمو پاره کردم و ریختم سطل آشغال..

عکس بالای پست هم زیاد مرتبط نبود شاید .. ولی نگاش کنین چقدر کیوت بوده .. بانیTT 

پ.ن : مدیرمون گفته اگه آخر دی‌ از امتحانای ترم چیزی اضافه بیاد اون باقی مونده ی ناچیز رو بهمون استراحت میدن .. و از الان به عشق اون چند روز تعطیلی زمستونی میخوام تا آخرش دووم بیارم .. تازه برنامه امتحانی هم خودمون باید بچینیم'-'

زیباست نه؟(*= ..

دلخوشی های ناچیز ~

  • ۱۵
  • نظرات [ ۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • يكشنبه ۹ آذر ۹۹

    ?Habit

    میگن ترک عادت قدیمی خودش موجب مرضه

    منم میگم وای به حال اینکه جاش بخوای عادت جدید هم بسازی ..

    اینقدر زود جا زدن طبیعیه؟

    من فقط چشمام رو کتاب داشت می سوخت

    بعدشم اتفاقا خوابم نبرد پس چیزیو از چالش 21 روزه ی ساختگیم زیر پا نذاشتم

    آره .. قرار بود دیگه ظهرا نخوابم و شبا زود برم سراغ کپیدن کوفتی ..

    اتفاقا اینکارم کردم  ولی دوباره خوابم گرفت .. پس تصمیم گرفتم نیم ساعت عصر بخوابم

    ولی میدونین چیشد؟ به محض اینکه رفتم تو تخت مغزم روشن شد و دیگه خوابم نیومد

    واکنش های بدنم دقیقا یجوریه انگار داره باهام بازی میکنه

    مثلا میگه برو بخواب ، ولی من مقاومت میکنم که نخوابم .

     دوباره زمزمه میکنه : بخواب .. بخواب .. بخواب..

    میزنم تو دهنش میگم باشه ولم کن .. رفتم بخوابم !! 

    لامپو خاموش میکنم ، ساعت 6 عصرمیرم​​​​​ تو تخت .. 

    یهو میگه : آخ آخ دیدی چیشد؟ الان دیگه پاشو نخواب !

    میخواستم اذیتت کنم میزان اراده ای ک داری بسنجم!

    د خب دهنت .. دهنت سرویس .. 

    * هی میخوام مودب باشم*

    امروز روز سومه .. مث اینکه بدن من به 14 ساعت خواب در روز نیاز داره ^^ 

    F*ck this ridiculous body 

    whats the point of going to school if i can just learn everything on the internet?

  • ۱۷
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۸ آذر ۹۹

    🍵

    و بالاخره بعد از مدتها (از روز تولدم تا الان) که دلم نیومده بود اون چای سبز کیسه ای کوچولویی که کنار کادوهات برام فرستادی رو بازش کنم ، امروز بالاخره دل ب دریا زدم ، چایی رو جوری ک اون برچسب شکل کلاه روش پاره نشه باز کردم ، آب جوش ریختم و انداختمش تو فلاسک ... بعدم با کاپشن پشمی نشستم تو حیاط ، تو سرما چایی سبز خوردم [': ...یکم حس سرماخوردگی بهم دست داده ولی مهم اون حس چایی تو هوای سرد بود ... سلیقه ت هم خوبه ها ... اصن مگه میشه بد باشه'-' ... والا ...دختره ی پشمکی صورتی ..

    عیح ...

    ای کاش یه روز پیش هم با بقیه *همون بقیه ای که واقعا لایق بقیه بودن هستن* توی هوای سرد چای سبز با طعم سیب و دارچین بخوریم (= 

    🍵 آریگاتو ، سنتاکو ^^ ☁️

    پ.ن :

    لطفا به اون شلوار راحتی آبی چهارخونه م توجه نکنین'-'

    * میدونم الان رفتین بالا ک توجه کنین*

    پ.ن ۲ : یکی دو روزیه دارم ساعت فیزیولوژیک بدنمو به یه چیزای ساده ای عادت میدم ، امیدوارم موفقیت آمیز باشه و بتونم تا انتهای روز ۲۱ دووم بیارم (دانشمندا تایید کردن که واسه ایجاد یه عادت جدید ، ۲۱ روز مداوم انجام دادنش میتونه کافی باشه و ادامه دادنش بعد از اون بستگی به خواسته ی خودتون داره) اگه موفقیت آمیز بود شاید بعدا یه یادداشت ساده براش بذارم.

  • ۱۶
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۸ آذر ۹۹

    فک میکنی آسونه؟

    کاربران و همراهان قدیمی و جدید میهن بلاگ، سلام

    از اینکه مجبور هستیم به زودی از شما خداحافظی کنیم متاسفیم.

    دشواری نظارت بر محتوا و نظرات سایت ، قدیمی شدن نرم افزار سایت و عدم وجود توجیه کافی برای سرمایه گزاری مجدد جهت خرید سرورهای تازه و تولید نرم افزار جدید ما را مجبور به اخذ این تصمیم کرد.

    از کاربران محترم خواهشمندیم تا تاریخ ١٥ آذرماه درصورت علاقه از محتوای خود پشتیبان و یا کپی بردارند. در تاریخ ١٥ آذر سرورهای سایت خاموش خواهند شد.

    از همراهی شما در سالهای طولانی زندگی سایت میهن بلاگ متشکریم و امیدواریم سایر سرویس های ایرانی پاسخگوی نیاز کاربران عزیز ما باشند.

    .....

    به هم که رسیدیم داشتیم گریه میکردیم ، بعد دیدن پستش تنها چیزی که سرچ کردم فقط :میهن بلاگ" بود. فک میکردم گریه کردن براش الکی شلوغ کردنشه ، یکم بعد دیدم نه ، نه تنها شلوغ کاری نیس ، بلکه خون گریه کنمم حقشو ادا نمیکنه. 

    بدو بدو رفتم سراغ مامانم ، دستامو گذاشتم رو سرم ، گفت چیشده؟ گفتم مامان خونه خراب شدم...انگار دیوار های خونمو رو سرم خراب کردن ؛

    حس مستاجر تنها و آواره ی بینوایی رو داشتم که حالا صاحب خونه ش اومده بهش میگه : 

    -" خونه های این دور و اطراف دیگه دارن زیادی متروک و پوسیده میشن ، نگه داشتن این تیر آهن های قراضه ی قدیمی جز خرج هیچی واسه ی ما نداره ، مجبوریم همشو صاف کنیم و زمین ها رو به میدون دارها و میلیاردر ها بفروشیم ، تا ۱۵ آذر وقت دارین تخلیه کنین و هر شی قیمتی ای دارین با خودتون ببرین . بعد از اون سرور ها قطع میشن ، خونه های قدیمیتون که هنوز بوی بعضی دوستاتونو میدن از بین میرن،  پرده های چیت مخمل صورتی کمرنگ ، کاناپه ی نخ نمای خردلی ، آشپزخونه ی محقر ، دوستایی که اونجا به وجود اومدن و حالا دیگه خیلیاشون وجود ندارن ... حتی بوی خاطرات هم داره میره ، لطفا تخلیه کنید ، لطفا تخلیه کنید وگرنه اسباب اثاثیه ای که داشتید هم زیر آوار برای همیشه دفن و فراموش میشه".

    دیوونه ...

    ابله ...

    نفهم ...

    من دلم تنگ میشه (!!!) ...

    حتی اگه خیلی خوش شانس باشم و بتونم به درستی هزار تا نسخه ی کوفت و پشتیبان و بک آپ هم بگیرم ، دیگه آخر اون آدرس mihanblog.com نخواهد بود. دیگه کامنتا نیستن ، دیگه حتی اون خاطرات هم نیستن. همیشه دلم به این خوش بود که خوبی وبلاگ اینه که هیچی توش از بین نمیره...ولی تو چیکار داری میکنی؟((: از بلاگفا کمتر بودی؟ همه ی بلاگفایی ها - از جمله خودم - حسرت امکانات و قالب های میهن بلاگ به دلشون بود...بلاگفا با همه ی سادگیش هنوز سر پا وایساده ولی تو چی؟! به خودت بیا دیوونه((: 

    من دلتنگ میشم...حتی دلتنگ اون پنل قدیمی خرابت...دلتنگ آدمایی ک آوردی تو زندگیم و یکم بعد تموم شدن. جالبه اون آدما الان دیگه به چپ و راستشونم نیست که تو داری میمیری چون قیدتو زدن ، قید وبلاگاشونو زدن قید دوستاشونو زدن.

    ولی اگه یه روزی از همه جا بی خبر ، دلشون هوای اون روزایی رو بکنه که میدونستن معرفت از نظر لغوی به چه معناست، بیان برگردن ببینن هیچی نیس ، چه حالی میشن؟!

    من نباید نگران حالشون باشم نه؟! البته که همینطوره...اونا که اصلا اهمیت نمیدن...چرا باید اهمیت بدن...

    چرا ۱۵ آذر رو جهنم کردی؟ باید به انتظار مرگت بشینم؟ 

    هیچ میدونی به خاطر تو با چندتا عروسک آشنا شدم؟ میدونی اصلا بخاطر توی لعنتی بود که با پادشاه عروسک شکن آشنا شدم؟‌ میدونی تو اشک و غم و خنده ی چند نفر رو به چشم دیدی؟ بذاری بری؟ همینقدر ضعیف بودی از اول؟ (!!!) ... حتی با اینکه خونه ی اول من بلاگفاست نه میهن بلاگ ، نمیتونم اینو هضم کنم 

  • ۲۱
  • نظرات [ ۹ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۵ آذر ۹۹

    یک ماه پس از ترک

    نمیدونم چرا توجه ها همش سمت اعتیاد های فیزیولوژیکه ، انگار فقط اونایی که کوکائین مصرف میکنن محاکمه میشن ... ولی واقعیت اینه اعتیاد های رفتاری هم کلی محاکمه دارن ، منتها محاکمه هاشون بیشتر زیر پوستیه.

    مثل این می مونه که یه سوزنو به حالت افقی زیر پوستت فرو کنن و هی همون زیر جابجاش کنن ، رگ ها رو پاره کنن ، ماهیچه ها رو از هم گسسته کنن ، اعصاب دستتونو فلج کنن ، ولی پوست رو پاره نمیکنن تا نبینید اون زیر چخبره میدونین چرا؟ چون اگه یه لحظه فضای زیر پوست دستتون براتون مشهود بشه صد درصد از حال میرین((=

    حالا دردش که دیگه بماند...ولی خیلیا ترجیح میدن موقع درد کشیدن چشماشونو ببندن؛ دروغ چرا؟! یکیش خود من .. 

    انگار با بستن چشمات قراره چیزی از اون درد کم بشه

    پارسال این موقع ها من تلگرام نداشتم . اما قبل از اون خیلی بهش وابسته بودم ، بخاطر یه دلایلی .. و طی یه سری اتفاقاتی که افتاد با اینکه میدونستم اگه ترکش کنم دیگه راهی واسه برگشتن بهش نیست ، اینکارو کردم و شاید گاها پیش اومد ک با فکرای احمقانه میگفتم کاش اینکارو نکرده بودم ، اما در نهایت از کاری که کردم خوشحال شدم. اونجا موندن جز دردسر و غصه هیچی برام نداشت.

    گذشت و گذشت تا رسید ب بهمن ، یه اتفاق دیگه افتاد که برگشتن من به اونجا مقدور شد که ای کاش هرگز این اتفاق نمیوفتاد(:

    (اگه براتون سواله چرا اینقدر واسه رفت و برگشت به تلگرام محدودیت داشتم یدونه نکته ی فسقلی که تا حالا بهش اشاره نکرده بودم رو میگم ، اینکه اون موقع من نه گوشی داشتم نه شماره ای ک فقط مال خودم باشه .. من بودم و تبلتم و شماره های مجازی اعصاب خورد کن و احتمالا ۷۲۸۲۹ تا اکانت مجازی به فنا رفته ی تلگرام که با هر دفعه خراب شدن و از دست رفتن هر کدومش کلی حرف و خاطره از دست میدادم و هر بار دوباره از اول شروع میکردم ، پس احتمالا اگه بگم شرایطی که سوبارو تو انیمه ی Re zero داشت برا من *mood as fuck* بود شاید بتونین درک کنین) ...

    و بعد برگشتن اتفاقات خوبی رخ نداد...اون برگشت یه برگشت اشتباه بود ، نه فقط اون یدونه برگشت ، فک کنم اگه نخوام عدد مبالغه آمیز بنویسم حداقل ۴ یا ۵ تا دیگه از این برگشت های مسخره وجود داشته،  برگشت هایی که نباید برمیگشتن((: !!! ...

    تابستون شد ... دوباره تا صبح بیدار تا شب بیکار ...سوشال مدیا ذره ذره جون منو خورد ، آدمای مجازی ای که جایگزین واقعیت هام کردم بهم نارو زدن ، همونایی که گفتن تا هر وقت زنده باشن می مونن نموندن،  پس الان باید مرده باشن نه؟ همینطوره ... دوس دارم فک کنم مردن تا اینکه اونقدر راحت همه چیو ریختن رو آب و رفتن.

    و اونایی که حتی انتظار موندن هم ازشون نداشتم موندگار ترین ها شدن...من زیاد درگیر مجازی بودم و اینو انکار نمیکنم ، حداقل از مسخره بازی های خودم دفاع نمیکنم و حق رو به خودم نمیدم ، ولی گاهی فک میکنم من با اون همه پای بندی ای که تو وجودم بود و قادر بودم اگه عمرم کفاف میداد تا ۹۰ سال هم موندگار باشم ، با همه ی اون قول هایی که هر جوری بود نگهشون داشتم ، لایق یه سری بدقولی ها و شکستن ها نبودم که خب اتفاق افتاد.

    و گذشته ها گذشته.

     

    دوباره از اول پاشدم ، دوباره پوست انداختم ، دوباره اون سوشال مدیای کوفتی رو تا جایی که میشد دور ریختم ؛

    چون مریضم میکنه.

    الان دقیقا یه ماه از وقتی که دوباره برگشتم کمپ میگذره ، لیدوکائینم اون رز های سفید روی میزن که ملاقاتی ها برام میارن🥀

    چون من میدونم که معتاد بودم ، حتما قرار نیس هروئین مصرف کنم و اون شکلی مایه ی ننگ بشم ، میتونم معتاد گوشی باشم ، میتونم این شکلی خانواده و اطرافیانمو سر افکنده کنم نه؟(((= 

    بیش از این اینکارو انجام نمیدم

    حتی امروز تو اون خیار جلبک دریایی , چت های به درد نخور رو آرشیو کردم ، دورمو خلوت کردم ، دور یه سریا رو خط کشیدم ، خزعبلات احساسی رو فراموش کردم ، به چتای چرت و مزخرف پایان دادم و گروه های درسی ک اجبارا مجبورم تحملشون کنم رو جلوی چشام نگه داشتم و الان دسترسی هم بهشون راحت تر شد.

    اینا رو سر کلاس دینی نوشتم و ممکنه وقتمو خاکستری کرده باشم ، ولی نیاز داشتم بنویسم و به زبون بیارم ... بیان تنها جاییه که نیاز نداره به پاک سازی و سم زدایی ، امیدوارم همینجوری بمونه و بتونه پناهگاه من واسه روزای سختم بشه چون دیگه نمیتونم رفتارای رو مخ یه سریا رو تحمل کنم و بابت حرفای مسخره شون حرص بخورم.

    پ.ن : میرم ناهار...الان با جلالی شیمی داریم و دوباره کلی فیلم فرستاده ک حوصله ی دیدنشونو ندارم...ویس ک بهتر بود آخه ... باز برگشت به روال سابقش .. کاش دوباره ویس بفرسته ..

    پ.ن ۲ : چجوری تو شاد دووم میارید؟ ما تو واتساپ در حال جر خوردنیم..

  • ۱۴
  • نظرات [ ۱۰ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • چهارشنبه ۵ آذر ۹۹

    هارمونیکا

    George Lawrence Bulleid

    بیشتر از یه سال بود هیچ انشایی ننوشته بودم چون پارسال اصلا وقتی نبود واسه انشا نوشتن ، اصلا چیزی به اسم زنگ نگارش نداشتیم چون تو برنامه ی عصر بود و عصرا هم مدرسه نمی رفتیم...بعد اون همه وقت بالاخره مجبور شدم واسه نمره ی مستمر دست به قلم بشم ، با خودم فکر کردم گذاشتنش تو وبم خالی از لطف نباشه بعد اون همه فاصله - که البته نه فاصله از نوشتن ، چون همون طور که میدونین ب طور پیوسته تموم این مدت در حال نوشتن اراجیف دل خوش کنِ خودم بودم - ...بلکه خب ، منظورم از فاصله ، فاصله از چیزی تحت عنوان "انشا"ست ... اگه دوست داشتین میتونین بخونین^^

    ______________________

    کلیک - PDF

    پ.ن : فقط منم که با Blue & Grey آلبوم Be دارم جون میدم یا شما هم دیگه نفس نمی کشید؟

    پ.م 2 : ب نظرتون دلیل اینکه دیکته ی رنگ خاکستری رو به جای Grey ، Gray نوشتن چیه؟! 

    پ.ن 3 : این موضوع جالب نیس ک امتحان ریاضی تموم شده و من زنده م؟

    پ.ن 4 : اه...هنوز خوابم میاد

    پ.ن 5 : لطفا گشادی منو در امر جواب دادن به کامنتاتون ببخشین ، ولی فک کنم هیچ وقت نتونید تصور کنید با کامنتای پست قبل چقدر امیدوار شدم {: ...آخه فهمیدم من تنها کسی نیستم ک زندگیش رو آبه...

  • ۱۷
  • نظرات [ ۱۱ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱ آذر ۹۹

    شب های امتحان ریاضی به روایت تصویر

    استفاده از شکلی از محدودیت در شرح یک مسئله یا ارائه‌ی یک پیشنهاد باعث چند برابر شدن تمایل نسبت به آن می‌شود. این اصل در حراج‌ها و فروش فوق‌العاده‌ای که در بازه‌ی زمانی محدود ارائه می‌شود، خود را نشان می‌دهد.در گفت‌وگو‌ها نیز احتمالا این اصل را تجربه کرده‌اید. مثلا زمانی‌که فردی به شما می‌گوید «می‌خواستم چیزی بهت بگم…اممم ولش کن هیچی.» این جمله بسیار ترغیب‌کننده است و شما را برای دانستن کنجکاو می‌کند. احساس محدودیت و ترس از پشیمانی فرد برای گفتن، از مصادیق اصل کم‌یابی است.

     * MOOD *

    12:32 a.m

    خب اوکی ولی ... ساعت ۱۲ و نیم شبه و من دارم فکت های روانشناسی در مورد زبان بدن و متقاعد کردن میخونم؟ '-' ...همین الان ممکنه یکی بیاد بگه حتما باید این نخاله بازی هات رو ثبت کنی و ب همه بفهمونی شب های امتحان ریاضی تا ۳ و ۴ صبح بیداری و به فسق و فجور می پردازی اون وسطا یکمم ریاضی میخونی؟ '-'...بله*-* باید ثبتش کنم*-* حتی میخواستم بذارم ساعت ۴ صبح شه اون موقع بیام پست بذارم ک هیجانش بیشتر باشه (می بینین تو رو خدا زندگیشو؟:| هیجانش اینه که شب امتحان ریاضی تا صبح بیدار بمونه بعدم بیاد ساعت ۴ صبح پست بذاره اسمشم میذاره هیجان و خوشحاله ک داره زندگیشو به رنگ کاپوچینو در میاره:| ...) *خفه شو وجدان عزیزم!* ولی خب میبینین ک اون ساعت نیومدم و زودتر اومدم،  چرا؟ به دو دلیل : 

    ۱.تباه بنظر رسیدن هم حدی داره ( الان قشنگ متوجه شدین با پست گذاشتنش ساعت ۱۲ و نیم به جای ۴ صبح و توضیح دادن حقیقت از میزان تباه بودنش کم شد یا بیشتر توضیح بده؟ )

    *وایسین...من وجدان هم داشتم؟‌ چ جالب...چ ستودنی...*

    ۲.از فکر پست گذاشتن احتمالا نمیتونستم درس بخونم'-'بعله...پس اومدم اتمام حجت کنم ...

    + دیدین ۱ آذر شد؟(= ‌...و این موضوع که ۱ آذر شنبه ست احتمالا برای کمال‌گراهایی همچون من باید اِند اون شرایط رویایی باشه چون همیشه منتظرن که از اول هفته و اول ماه شروع کنن، پس دیگه جای بهونه ؟‌نمی مونه[= ...و خوشحالم که آبان تموم شد ؛

    این اواخر دیگه داشت یکم اذیت میکرد.

    پ.ن : Tora Bika قطعا بهترین برند کاپوچینوییه که تا حالا امتحان کردم.

    پ.ن ۲ : گوشیم شارژ نداره...همونم ته کشیده مث من.

    پ.ن ۳ : شمام وسواس اینو دارین ک همیشه اون برنامه های اضافی باز شده ی بالای گوشی رو ببندین یا فقط منم که اختلال هورمونی دارم؟:/

    بعدا نوشت : ساعت ۷:۵۵ صبحه ، و دیشب حدودای ۴ خوابیدم و الانم جهیدم سر کلاس تاریخ و تو ۲۵ ثانیه جواب پرسش های درس جلسه ی قبل تاریخ رو نوشتم و تاریخ هم نپرسید '-'... سو...الان من موندم و زنگ تاریخی ک میخوام یجوری مزینش کنم...یا به خواب ...یا به ریاضی...

  • ۱۸
  • نظرات [ ۱۴ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • شنبه ۱ آذر ۹۹

    یاد تو، یاد من؟

    هلیا ، اینو دیدم اولین چیزی که به ذهنم رسید تو بودی !

    (Isabelle,  (Fateme -

  • ۱۸
  • نظرات [ ۵ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۲۶ آبان ۹۹

    سیاه ، سفید ، خاکستری

    یه مقاله ی کوتاه داشتم میخوندم ، می گفت : زمان هایی که ما آدمای این دوره زمونه تو زندگیمون داریم به سه دسته تقسیم میشن که درستش اینه که اصلا دسته ی سومی وجود نداشته باشه ؛

     با این حال وجود داره...چیزای غلط وجود دارن ، شما نمیتونید همشونو وادار به تغییر کنید ، نمیتونید از همش فرار کنید ، بخاطر خیلیاش نمیتونید فقط و تنها و only بقیه رو مقصر بدونید ، و اون سه دسته زمان اینا هستن:

    ۱. زمان های سفید : زمان هایی که اختصاص داده میشه به انجام دادن کارای مورد علاقتون ، تفریح ، علایقتون ، لذت هاتون و...

    ۲.زمان های سیاه  : وقتایی که به درس خوندن، کار کردن ، هر نوع بیزینس یا چمیدونم ، همین قبیل کارای اجباری  اختصاص میدین...

    ۳.زمان های خاکستری : میدونین چین؟ سمی ترین و مسخره ترین زمان های زندگیتون زمان های خاکستری ان، تو اون زمان به خیال خودتون وقتتون یا سیاهه یا سفید ، ولی در حقیقت به منفعل ترین شکل ممکن ترکیبی از سیاه و سفید شده و در حقیقت فقط دارین زندگیتونو هدر میدین...میدونین چجوریه؟ ذکر مثال همیشه حرفا رو واضح تر میکنه ، مثلا : 

    من به خودم قول دادم از فلان ساعت تا فلان ساعت فلان مبحث از فلان درس رو بخونم ، ولی حین درس خوندن دائم دارم به رویاهام و قرارهایی که میخوام با دوستام تو آینده بذارم فکر میکنم و هر ازگاهی حال میکنم گوشیمو هم وسطش چک کنم ببینم عه فلانی چی گفته! وای کی منو اد کرد این گروهه ؟ عه یه آشنا توشه...و...

    حالا بدبختی میدونین کجاس؟ اینکه مردم فقط بلدن در مقابل زمان هایی که قرار بود سیاه باشه ولی اومدیم توش چند قطره رنگ سفید ریختیم گارد بگیرن! منظورم همین وقت تلف کردن حین درس خوندن و...ایناس دیگه! در حالی که به همون اندازه ای که این کار خاکستری کردن زمانت محسوب میشه ، وقتی با خودت قرار گذاشتی چند دقیقه ای استراحت کنی ، یا از زمین و زمان کنده بشی ، یا بری مهمونی ولی عوضش برا خودت کلی مشغله ی فکری درست میکنی ، اینم زمان خاکستری محسوب میشه دیگه!! چرا با فکر کردن به کارای عقب افتاده اونم وقتی که به خودت قول دادی این زمان فعلی رو به تفریح و استراحت اختصاص بدی زندگی رو برا خودت کوفت و زهر مار میکنی!! نکنه با فکر کردن بهشون اون کارا انجام میشن؟ میخوام بهت بگم اگه میخوای اینجوری کنی اصلا نرو مهمونی...نرو تولد...استراحت نکن...یه وقت خدایی نکرده آهنگ گوش نکنی وقتت تلف شه، نیای چند کلمه متن بنویسی آیندتو به به قهقرا بدی ، ولی وقتی وسط درس خوندن تو کنسرتی هم به خودت مربوطه!

    جدی میگم!! چرا زندگی رو باید به جون خودمون زهر کنیم؟((: وقتی سیاهی سیاه باش وقتی سفیدی سفید! خاکستری بودن چه معنی ای میده؟ حتی اگه یه قطره رنگ سیاه بریزی تو یه سطل پر از رنگ سفید میدونی دیگه هرگز سفید قبلی نمیشه؟ بر عکسشم صادقه! 

    من و تو چقدر زندگی میکنیم؟ خاکستری نباش دیگه!

    پ.ن : ترشی انبه تا حالا خوردین؟ من که روش کراشم...

    پ.ن ۲ : فردا امتحان فیزیک دارم و قراره اون همه مبحثو توی یه عصر جمع کنم! قشنگ نیست؟ نتیجه ی خاکستری بودنه دیگه! 

  • ۲۳
  • نظرات [ ۲۴ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • دوشنبه ۱۹ آبان ۹۹

    از کامنت های خصوصی 🌱 جوونه ی امید

    اشکال نداره که چه قدر عقبی ، اون حس مزخرف که میگه داری در جا میزنی ، هیچ اشکالی نداره ، اون صدایی که مدام تو گوشت وزوز میکنه که به هیچ جا نمیرسی ، خاطرات فرصتایی که از دست دادی ... اینا هیچکدوم مهم نیست اگه تو بخوای ، اگه تو بخوای میتونی تغییرش بدی ...منم این دوره ی پر استرس رو داشتم ، روزایی که با سختی بلند میشدم چون نمیدونستم با چند تا تست باید به شب برسم ، وقتایی که میشستم سر آزمون قلمچی و با دیدن هر سوالی که بلد نبودم به خودم لعنت میفرستادم ... میبینی ... من ، تو ، دوستات ، هممون داریم تو این منجلاب پر استرس خفه میشیم ولی خواهش میکنم امیدت رو از دست نده ، فیزیکت بده ، نمی فهمی ! تلاشت رو کن و اگه دیدی امکانش نیست ، استعداد هات رو تقویت کن ، زیستت رو بیشتر بخون ، وقتای آزادت تا میتونی عمومی بخون ، دینی و ادبیات ، نردبون نجاتت میشه . روی درسی که استعداد داری تمرکز بیشتری کن تا عالی تست بزنی و درسایی که استعداد نداری ، آروم آروم پیش بیا . تو تنها کسی هستی که میتونی خودت رونجات بدی . منم تو ریاضی و فیزیک افتضاح بودم ، میخوندمشون ، تستش رو میزدم ولی گاهی دیوونه میشدم ، نمیفهمیدم ، هر وقت حس میکردم نمیتونم ، میرفتم سراغ عمومی ، دینی میخوندم ، ادبیات میخوندم و لذت میبردم و حس میکردم ، اوکی ، من تونستم . سخن آخر اینکه ، منتظرم ، منتظرم موفقیتت رو تو همین صفحه ببینم و اینکه ، این نیز بگذرد .

    - ازت ممنونم همتا ، [ ۱۹ مهر ۱۳۹۹ ، ۱:۱۲ a.m ]

  • ۱۳
  • نظرات [ ۱۳ ]
    • 𝒀𝒖𝒎𝒊𝒌𝒐 ツ ! ×
    • جمعه ۱۶ آبان ۹۹
    در کتاب جاده آلپاین: داستان زندگی من، مونتگمری می نویسد:” هرگز زمانی را به یاد ندارم که در حال نوشتن نباشم یا به نوشتن فکر نکنم… من قلم به دستی کوچک و خستگی ناپذیرم.”
    _______________________
    دانشجوی سال دوم پزشکی
    _______________________

    Well you only need the light when it's burning low
    Only miss the sun when it starts to snow
    Only know you love her when you let her go
    Only know you've been high when you're feeling low
    Only hate the road when you're missing home
    Only know you love her when you let her go
    And you let her go

    Let her go ♫
    By : Passenger
    __________________________
    شاید بی قراری ها این زندگی رو خیلی سریع و بی مقدمه جلوه بدن ، اما قول میدم هیچ تغییری یه شبه اتفاق نمیوفته ~ یه فری تیل ، یه افسانه ، یه واقعیت ،یه کابوس یا یه رویای گمشده × کی میدونه زندگیامون دقیقا کدوم یکیشونه ...اون روزی ک دیگه نوجوون نیستم ، هنوزم اینجام یا نه ؟ (= کوچیکتر ک بودم یومیکو توموری بودم ! شما یادتون میاد ؟ من یادم میاد ! هنوزم یومیکو ام ~ با چاشنی کمی هلیا ((: اوتاکویِ ریش سفید ~ آرمیِ پیر ~ سومین وبلاگ ~ عاشق انحنای شرق آسیا و همون مردمی ک چشم بادومی خطاب میشن ! بیاین به شکوفه های ساکورا فکر کنیم ، اینجا حتی غم گیلاسیه !
    ♥ 私は一人じゃない
    __________________________

    ツ Contact Me
    Instagram : @helya_yumiko
    Telegram : @helios2004 ✉
    منوی وبلاگ
    خوشش اومد ، پیوند کرد