
سمت چپ: جونگکوک سمت راست : برادر بزرگترش
دلیل اینجا بودنم؟ خب دوباره یه بهونه واسه پست گذاشتن پیدا کردم ، به علاوه ، حیف نیس اگه تو این تاریخ هیچ پستی اینجا وجود نداشته باشه؟((: ..
امروز ظهر مامانم بجای ساعت ۲ ، ساعت ۱ و نیم ظهر اومد خونه . مرخصی ساعتی گرفته بود چون مادر یکی دیگه از همکاراش بخاطر کرونا فوت کرد و دوباره اون مونده و از بیمارستان به تشییع جنازه و از تشییع جنازه دوباره به بیمارستان، محیط آلوده ای که هر روز مجبوره توش کار کنه و شاهد کلی مرگ و بیماری باشه .. و صد البته ، بخاطر شغلش ، دو برابر اونم زاد و ولد ببینه .
هنوز وقت نشده ازش چیزی بپرسم در مورد پیش بینی هاش ، ولی مطمئنم همون طوری بود که میگفته. کلی آدم از قبل واسه این تاریخ نوبت عمل سزارین داشتن ، کلی آدم مخصوصا تصمیم گرفتن بچه هاشونو تو این تاریخ به دنیا بیارن و بخاطر این موضوع حتی راضی شدن اون نوزاد های نارس رو زیر اون غول های آهنی (که همون دستگاه های محافظ باشه) نگه دارن ، و خلاصه همین امروز صبح ساعت 9:09 خیلیا تو تب و تاب بودن ... خیلیا هم هیچ اهمیتی نمیدن ، چون معتقدن امروزم یکی دیگه از همون روزاس...
که اتفاقا منم اول صبح همین حسو داشتم .. از صبح بخاطر جنگ های زیستی با عادت های طبیعی بدنم که از چند روز پیش شروعش کرده بودم ، از چشم درد و سر درد در حال کور شدن بودم و دلم میخواست عالم و آدمو به باد فحش و ناسزا بگیرم .. هیچ اهمیتی نداشت الان 99/9/9 عه یا 98/7/6 یا هر تاریخ مسخره ی دیگه ای ...
ولی یه ذره خوابیدن و دیدن یه ویدیو حالمو بهتر کرد .. اونجایی که میگفت تو زندگی ما آدما دو دسته مسائل وجود داره :
۱.مسائل بیرونی ۲.مسائل درونی
و ۹۰ درصد مشکلات بشر از همون جایی سرچشمه میگیره که میخواد با مسائل درونی شبیه مسائل بیرونی رفتار کنه ..
وقتی بیرون از ذهن و فکرتون یه مشکلی پیش میاد ، اکثر مواقع قابلیت حذف و کنترلشو دارین درسته؟ مثلا سردتون میشه لباس گرم می پوشین ، گرسنه تون میشه غذا میخورین ، اگه نور خورشید اذیتتون کنه با کشیدن پرده ی اتاقتون نور رو حذف می کنید درسته؟ اگه یه تفنگ بذارم رو سرتون و بگم بلند شو اتاقتو جارو کن وگرنه یه گلوله حرومت میکنم چی کار میکنی؟ خب جارو میکنی دیگه ..
ولی اگه تفنگ بذارم رو سرت و بگم استرس نداشته باش چی؟ خب استرست بیشتر میشه! چون استرس یه مسئله ی درونیه..
با مسائل درونی نباید جنگید چون هر چی بیشتر باهاشون مقابله میکنی تبدیل به غول های بزرگتری میشن .. فقط باید بپذیری و باهاشون کنار بیای و کم کم ، حتی ازشون استفاده ی مفید کنی.
این همه زر زدم ک چیو بگم؟ خب هدف خاصی نداشتم'-' دروغ بگم چرا '-' اومده بودم همینجوری امروز رو ثبت کنم .. ک با موضوع مرگ و زاد و ولد شروع شد تهشم رسید به بحث مسائل درونی و بیرونی .. خلاصه برگه ی چالش خوابمو پاره کردم و ریختم سطل آشغال..
عکس بالای پست هم زیاد مرتبط نبود شاید .. ولی نگاش کنین چقدر کیوت بوده .. بانیTT
پ.ن : مدیرمون گفته اگه آخر دی از امتحانای ترم چیزی اضافه بیاد اون باقی مونده ی ناچیز رو بهمون استراحت میدن .. و از الان به عشق اون چند روز تعطیلی زمستونی میخوام تا آخرش دووم بیارم .. تازه برنامه امتحانی هم خودمون باید بچینیم'-'
زیباست نه؟(*= ..
دلخوشی های ناچیز ~





الان دقیقا یه ماه از وقتی که دوباره برگشتم کمپ میگذره ، لیدوکائینم اون رز های سفید روی میزن که ملاقاتی ها برام میارن🥀
, چت های به درد نخور رو آرشیو کردم ، دورمو خلوت کردم ، دور یه سریا رو خط کشیدم ، خزعبلات احساسی رو فراموش کردم ، به چتای چرت و مزخرف پایان دادم و گروه های درسی ک اجبارا مجبورم تحملشون کنم رو جلوی چشام نگه داشتم و الان دسترسی هم بهشون راحت تر شد.




